تکلفات


حنا به ماکارونی - که خیلی هم دوست داره - می‌گفت «مانقانقِه». از اون کلماتی که بچه‌ها خودشون اختراع می‌کنند. هرچی هم ما اصرار می‌کردیم که بگه ماکارونی باز همون اختراع خودش رو به کار می‌برد، و البته مایه‌ی مزاح اطرافیان می‌شد.



امروز برای اولین بار ماکارونی رو که دید گفت «ماکارونی». بهش گفتم بگو «مانقانقه» ولی بازهم گفت «ماکارونی». هرچی اصرار کردم همون «ماکارونی» رو تکرار کرد. 



امروز حس عجیبی داشتم. یک چیزی که هم خوشحالی توش بود و هم ناراحتی: حنا داره بزرگ می‌شه و به زودی مثل بقیه‌ی آدم‌‌بزرگ‌های خسته‌کننده، کلمات رو درست ادا خواهد کرد، درست و دقیق.



ولی این تازه شروع رَوَند بزرگ شدنه. احتمالا به زودی دیگه به مهمون‌هایی که دوستشون نداره نمی‌گه که برن خونه‌شون، دیگه اگه اسباب‌بازی‌ یا چیزی دست کسی ببینه و دلش بخواد نمی‌زنه زیر گریه و زمین رو به زمان بدوزه. احتمالا کلی توی ذهنش محاسبه خواهد کرد که اگه بگه اون چیز رو دوست داره بقیه در موردش چه فکری می‌کنند. شاید اصلا بر خلاف خودش بخواد نشون بده که اصلا هم دلش اون چیز رو نمی‌خواد. شاید تصمیم بگیره خودش بره کار و تلاش کنه تا اون چیز رو به دست بیاره. همش باید محاسبه کنه و خودش رو اذیت بکنه که این کار رو بکن چون درسته و این کار رو نکن چون غلطه. الان اگه از کسی خوشش نیاد گریه می‌کنه و نمی‌ره طرفش و نمی‌گذاره اون طرف هم نزدیکش بیاد،‌ ولی به زودی «آداب معاشرت»‌ یاد می‌گیره و سعی خواهد کرد با همه خوب و محترمانه رفتار کنه. 



همه‌ی این‌ها، اون رو خیلی زود تبدیل به یک آدم عادی و خسته‌کننده می‌کنه، مثل همه‌ی آدم‌های دیگه‌ی دوروبرمون. ناراحتی من از این بود که این موجود‌‌ِ پاکِ خالی از همه‌ی تکلفات به سرعت در حال یادگیری تکلفات دست‌ و پاگیره. 



خیلی بد می‌شد اگه آدم‌بزرگ‌ها هم بی‌تکلف بودند؟



سمساری متحرک


من نمی‌دونم  این خانم‌های محترم (حالا بعضی‌هاشون) - که این‌قدر به تمیزی و مرتب بودن خونه اهمیت می‌دن و خدای ناکرده اگر چیزی یک آنگستروم از جایی که باید باشه اونورتر باشه یا اگر به اندازه‌ی قطر کوارک هسته‌ی اتم هیدروژن غباری روی پنجره باشه زمین رو به زمان می‌دوزند - چرا نوبت به خودروی زبون بسته‌ی خانواده که می‌رسه می‌شن هپلی؟ از در و دیوار این ماشین زبون بسته داره روغن آشپزی می‌چکه. روی صندلی جلوش آش رشته ریخته، ماشین بوی پیازداغ و خورش کدو بادمجون  می‌ده،‌ نصف لوازم منزل زیر صندلی‌ها هستند، درِ عقب ماشین رو  اگه باز کنید مثل کمد آقای ووپی تا نصف خیابون رو خرت و پرت می‌گیره...  

ماشین رو امروز برده بودم کارواش.  نیم ساعت نیست برگشتم دوباره تبدیل شده به ترکیبی از سمساری متحرک و فودتراک! 

کسی می‌تونه این استاندارد دوگانه رو توضیح بده؟





شادی و غم


فکر می‌کردم خنده‌ و شادی یک کودک چقدر عمیق‌تر از خنده‌ و شادی یک بزرگ‌ساله، و غم و گریه‌ی یک کودک چقدر سطحی‌تر از غم و گریه‌ی یک بزرگ‌سال. وسیله‌ای برای اندازه‌گیریش ندارم، ولی حسم این‌طوری می‌گه. با خودم فکر کردم شاید دلیلش اینه که بچه‌ها حس می‌کنند هر آمدنی همیشگی است، و هر رفتنی موقتی:‌ پدر که شب برمی‌گرده خونه تا آخر دنیا خونه خواهد ماند،‌ و مامان که صبح می‌ره سر کار،‌حتما بعد از ظهر برمی‌گرده. 


بعدها که آدم‌ها بزرگتر بشوند می‌فهمند که هیچ آمدنی همیشگی نیست، و رفتن‌های زیادی هم هستند که برگشتی ندارند. اینه که برای یک‌ بزرگ‌سال هیچ آمدنی خنده‌ی عمیقی بر لب نمیاره،‌ و  گریه‌‌‌هایِ موقعِ وداع دنیا دنیا ‌غم دارند. 



فقر، عظیم ناخوش چیزی است*


یکم -  ساعت حوالی شش صبح یک‌شنبه پنجم تیرماه ۱۳۹۶ است. راننده‌ی یک تانکر نفت خام، که بیست و پنج هزار لیتر نفت را از کراچی به لاهور می‌برد نزدیکی‌های بهاولپور۱ کنترل خودرو را از دست می‌دهد. تانکر از جاده خارج و همان نزدیکی‌ها واژگون می‌شود. نفت از تانکر به بیرون سرازیر می‌شود۲.

  

صدها نفر از مردم روستاهای کوچک اطراف و کارگران یک مزرعه‌ی انبه مجاور که با موتور سیلکت و خودرو  به سر مزرعه می‌آیند به سمت تانکر واژگون شده هجوم می‌آورند تا نفتی که نشت می‌شود را با خود ببرند. راننده به جمعیت التماس می‌کند از تانکر واژگون شده دور شوند. فریاد می‌زند: «فایده‌ی این نفتی که جمع می‌کنید چیست؟ آخر با این چه‌کار می‌توانید بکنید؟۳»  کسی گوش نمی‌دهند. پلیس سر می‌رسد و قصد دور کردن مردم را دارد. توفیقی حاصل نمی‌شود.


 دقایقی می‌گذرد. 

تلفن‌های همراه بیرون است و مردم به دوستان و فامیل و آشنایان خبر می‌دهند که سریع بیایند. تعدادی سیگار روشن می‌کنند...


یک لحظه، به چشم برهم زدنی، تانکر منفجر می‌شود.
شاید در اثر تهِ سیگار کسی،‌شاید جرقه‌ی کوچکی از تلفن همراه کسی، شاید باتری‌‌های داخل تانکر ...

************

حالا ساعت ده صبح است، کمتر از چهارساعت پس از خروج تانکر از جاده...

 کشته‌شدن بیش از ۱۵۳ نفر تایید شده است. بیمارستان «بهاول ویکتوریا» ۴۰ مجروح بالای ۷۰٪ سوختگی دارد.  بیمارستان «نیشتر» بیش از ۱۰۰ مجروح دارد. ۵۱ نفر در شرایط بحرانی با هلیکوپتر به بیمارستان «مولتان» در ۱۰۰ کیلومتری محل حادثه منتقل شده‌اند. ۷۵ موتور سیکلت و تعداد زیادی خودرو کاملا سوخته‌اند ...


من در بهت مطلق خبرها را می‌خوانم، و مدام زجّه‌ی راننده‌ی تانکر در گوشم طنین می‌کند که 
 «فایده‌ی این نفتی که جمع می‌کنید چیست؟ با این آخر چه‌کار می‌توانید بکنید؟»



دوم - فیلم ابد و یک‌روز  ساخته‌ی سعید روستایی جایزه‌های جشنواره‌ی فیلم فجر سال ۱۳۹۴ را درو کرد۴. ولی شاید از ساخت خوب و بازی خوب و فیلم‌نامه‌ی خوب و دکوپاژ و موسیقیِ فیلم خوب که بگذریم، بی‌مانندترین نکته‌ی فیلم تصویر دست اول و واقعی از ابد و یک‌ روزِ حبسِ در  فقر است: فقر، نان شب نداشتن و گرسنگی نیست. فقر حبسِ ابد در فلاکتی بس‌عظیم‌تر است در یاس مطلق و بی‌هیچ امیدی برای رهایی. فقر  زندانی شدن در سیاه‌چالِ تقدیرِ محتومِ شومی  است که هر حرکتی برای تغییرِ آن، قفل‌ها و زنجیر‌ها را محکم‌تر برگردن محبوسانش می‌فشرد.  


سوم- داستان‌های یک‌شبه پول‌دار و خوشبخت شدن،  این روزها بیش از هر زمان دیگر سر زبان‌هاست. قدیم‌ها این داستان‌ها افسانه‌ی سیندرلا و هزاران نسخه‌ی شبیه‌اش بودن، و امروز قهرمانانش استیو‌جابز و زاکربرگ و غیره هستند. داستان‌های دیروز بر «سرشت نیک» تاکید می‌کردند و داستان‌های امروز به «اراده» و «پشتکار». واقعیت زندگی، اما، خیلی از این داستان‌ها، که قدیم‌ به درستی افسانه خوانده می‌شدند، فاصله دارد.  دانشجوی کلاس من که روزی ده ساعت در رستوران کار می‌کند دربندِ‌ ابد و یک روزِ فقر است. او - هرچقدر هم باهوش باشد- هرگز فرصت نخواهد یافت ایده‌ی جدیدی بزند و در گاراژ خانه‌ی باباجانش استارتاپش را شروع کند. ایده‌اش را هم داشته باشد،‌ هوش و پشتکارش را هم داشته باشد، فقر امانش نمی‌دهد. یک دقیقه برایش زمان نگذاشته، برای تمام کردن یک جمله انرژی ندارد،‌ پلک‌هایش دوبار روی هم می‌افتد تا بگوید چرا دیر سر امتحان رسیده. نمره‌های این ترمش بد خواهد بود،‌ مثل نمرات ترم پیشش. احتمالا کار خوبی پیدا نخواهد کرد. شاید تا آخر عمرش در همین رستوران الانش کار کند. ده دوازده ساعت در روز. هفت روز هفته.   


وبسایت کوارتز مدتی پیش مطلبی چاپ کرده بود با این عنوان که «کارآفرینان ژن خاصی برای ریسک کردن ندارد، آن‌ها از خانواده‌های متمول هستند۵».
خیلی درست. به همین سادگی. به کارآفرینان دور و برتان نگاهی بیندازید تا ببینید چقدر این حرف درست است.





توضیحات:

* رضا براهنی مجموعه‌ شعری دارد با عنوان «یار خوش چیزی است»‌ که این خود برگرفته از فیه‌مافیه‌ مولاناست: «یار خوش چیزی است، زیرا که یار از خیال یار قوت می‌گیرد و می‌بالد و حیات می‌گیرد ... ». عنوان این نوشته متاثر از نامِ کتاب براهنی بود و شعری از عطار (مختارنامه): 

تا بودن ما عظیم‌ ناخوش‌ چیزی است

نابودنِ‌ ما عظیم خوش خواهد بود 


۱- Bahawalpur شهری است در ایالت پنجاب پاکستان با حدود پانصدهزارنفر جمعیت.

۲- Pakistan fuel tanker truck explosion kills at least 153 - CNN.com

What is the use of this petrol? What will you do with it now?" he asked, gesturing towards a bucket in his hand.-۳"

۴- چند نقد خوب از فیلم: کاوه علی‌زاده ،‌ آرش انیسی

۵- "Entrepreneurs don’t have a special gene for risk—they come from families with money"


خاطرات تهران ۶. کولرِ گازی!

آقای پول‌دارِ دوستِ‌ دوستِ‌ بنده: آره دیگه، امسال یه باغ هم شمال خریدم. میخوام یه ساختمون کوچیک هم وسطش بزنم. طرحِ همه‌‌‌جاش تقریبا تکمیله،‌ فقط کولرش رو نمی‌دونم چی‌کار کنم؟

من:‌ چطور مگه؟

آقای پولدار: آخه کولر آبی شمال جواب نمی‌ده.

من: بدیهیه. خوب کولر گازی بزنید.

آقای پولدار: مشکل اینه که جایی که ما هستیم هنوز گازکشی نشده ...


مراسم ترحیم این‌جانب همان شب در محل میهمانی برگزار شد.



پانوشت: کولرهای گازی که واقعا با گاز کار بکنند وجود دارند ولی فعلا تقریبا همه‌ در ابعاد صنعتی هستند. احتمالا بخشی از این سوءتفاهم در بین مردم به این بحث تئوری جدید برمی‌گردد که برای جبران کمبود برق در ساعات اوج، «ای‌کاش» کولرهای گازی خانگی بتوانند به جای برق،‌گاز مصرف کنند. این‌کار،‌در صورت عملی شدن، شاید بتواند مصرف برق در ساعات اوج را پایین بیاورد،‌ ولی بدیهی است که بر آلودگی‌ هوا ،‌که همین حالا هم بحرانی،‌است خواهد افزود. 

«مرگ ایوان ایلیچ»

شخصیت‌های کتاب‌های داستایوفسکی اصولا همگی بسیار واقعی‌  و ملموسند. در حقیقت هیچ شباهتی به شخصیت‌های تخیلی ندارند. انسان‌هایی هستند خیلی شبیه آدم‌های دوروبرمان که در روزهای روشنِ هیجان و خوشحالی، و هم در شب‌های تاریکِ تنهایی و افسردگی درِ خانه را می‌زنند،‌ داخل می‌آیند، آرام روی مبل می‌نشینند، قهوه می‌ریزند، سیگار دود  می‌کنند،‌ سر صحبت را باز می‌کنند، و بعد ساعت‌ها و ساعت‌ها بحث می‌کنند. همه‌ی باورها را به چالش می‌کشند. همه‌ی خوشی‌ها و ناخوشی‌ها را به هم میریزند. ول کن هم نیستند. می‌مانند و می‌مانند. بعضی‌وقت‌ها چندین شب و روز. 


«ایوان ایلیچِ» تولستوی۱ از شخصیت‌های کتاب‌های داستایوفسکی واقعی‌تر و ترسنا‌ک‌تر است. «ایوان ایلیچ» خودِ من و شماییم، و همه‌ی آدم‌های دوروبرمان، و آدم‌های دیگرِ غیرِ دوروبرمان. در حقیقت همه‌ی آدم‌های دنیا: کارمندان، سیاست‌مداران، کارآفرینان، افراد موفق و غیرموفق.  «ایوان ایلیچ» شب‌های افسردگی سراغ ما نمی‌آید. «ایوان ایلیچ» لحظه‌ لحظه‌ی زندگیش را دقیقا مانند لحظه لحظه‌ی زندگی ما زیسته است.


«ایوان ایلیچ» طبق تمام معیارهای این دنیا نسبتا خوب زندگی کرده. هم از نظر جامعه‌،‌ هم از نظر خانواده، و هم از نظر دوستانش: در کار و شغلش  خیلی خوب پیشرفت کرده و هرچند شکست‌هایی هم خورده ولی به مناصب مهم رسیده، با همسری در شانش ازدواج کرده،‌ چندین فرزند دارد، درآمد خوب و متناسبِ با شغل بالایش، میهمانی‌های گرم و صمیمی با دوستانش، سرگرمی‌های مختلف، و مجموعا، اگرچه مشکلاتی هم داشته و دارد، ولی زندگی خوب و ایده‌آلی دارد. تولستوی زندگی او را در یک جمله خلاصه می‌کند:  «زندگی ایوان ایلیچ خیلی ساده و خیلی معمولی و بنابراین خیلی وحشتناک بود.»۲ 


ایوان ایلیچ در اثر یک اتفاق خیلی ساده به بستر بیماری می‌افتد۳ و به زودی در می‌یابد که زندگیش دیری نخواهد پایید. در بستر بیماری و مرگ،‌ درگیرسوال‌های عمیقی‌ می‌شود که به ذهنش هجوم می‌آورند. این سوال‌ها راه به سوال‌ بنیادی‌تری می‌برند که «نکند تمامی زندگی من اشتباه بوده باشد». «ایوان ایلیچ» در اوج انکار این سوال و در یک لحظه‌ی درخشان،‌ در حالی‌که که تنها چند لحظه‌ با مرگش فاصله‌ دارد، ناگاه درمی‌یابد که بله، تمامی زندگیش اشتباه بوده است....



*******************


«مرگ ایوان ایلیچ» صریح و بی‌پرده است. کلمات و جملات آن خیلی به دقت انتخاب شده‌اند. پیش و پس کردن‌های معمول داستان‌سُرایی  و هیجان آفرینی‌هایِ کاذب هم ندارد. در حقیقت این‌ها را لازم هم ندارد. داستان با رسیدن خبر درگذشت ایوان ایلیچ- که پایان داستان است - شروع می‌شود، تولستوی حتی وسط داستان، جایی که شاید خواننده لحظه‌ای نسبت به تعداد ساعات عمر باقیمانده‌ی ایوان ایلیچ کنج‌کاو شود،‌ سریع می‌گوید که او دو ساعت دیگر می‌میرد. گو اینکه تولستوی می‌خواهد ذهن خواننده به هیچ وجه درگیر هیچ چیز دیگری نشود. 


*******************


دو اقتباس سینمایی از این کتاب ساخته شده‌اند. فیلم داستانی زیستن  (Ikiru 1952) محصول ژاپن و چهاردهم فیلم کوروساوا است با بازی تاکاشی شیمورا (همان ترکیب کارگردان-بازیکنِ اولِ‌ فیلم هفت‌سامورایی). فیلمِ‌ زیستن اقتباسی قوی و تاثیرگذار از کتاب «مرگ ایوان ایلیچ»‌ است۴فیلم یک مرگ ساده (A Simple Death 1985) به زبان روسی فیلمی یک‌ساعته است که با صحنه‌هایی تاثیر گذار ولی نه چندان موفق در انتقال داستان سعی کرده رمان تولستوی را کلمه‌به‌کلمه پیاده کند.




پانوشت‌ها


1. The Death of Ivan Ilych By Leo Tolstoy, English Translation

2. "Ivan Ilych’s life had been most simple and most ordinary and therefore most terrible. " (Chapter II)


۳. ساده بودن این اتفاق برای ایوان ایلیچ خیلی سنگین است. مدام از خود می‌پرسد،‌این زندگی خوب و ایده‌آل نباید با یک اتفاق ساده این‌گونه ناگهانی پایان یابد. اگر هم قرار است تمام شود باید با اتفاقی عظیم و سروصدا و باشکوه به پایان برسد.
زمانی آقای فروزنده برای من سرمشق خط می‌نوشت «پیوند عمر بسته بموییست هوش دار». یاد آن افتادم.


۴. چند نقل قول از فیلم

همکار کانجی [ مرد بیمار و شخصیت اصلی فیلم] رو به کانجی: عصبانی نمی‌شی وقتی این‌جوری باهات رفتار می‌کنند؟

کانجی: من استطاعت تنفر از مردم را ندارم. من زمانش رو ندارم!


مردِ ‌رمان‌نویس که در کافه، کانجیِ‌ در شرف مرگ را دیده و با او هم‌صحبت می‌شود:  بدبختی‌ها و مشکلات چشم ما رو به حقیقت باز می‌کنند. بیماری تو چشمت رو به روی زندگیت گشوده. ما انسان‌ها، دم‌دمی‌مزاج و سطحی هستیم. فقط وقتی می‌فهمیم زندگی چقدر زیباست که با مرگ روبرو بشیم. ولی آدم‌های کمی با مرگ «روبرو»‌ می‌شوند [تا قبل از مرگ به این فهم برسند]. بدترین‌ها اون‌هایی هستند که چیزی از زندگی نمی‌فهمند تا این‌که می‌میرند...

تو آدم شگفت‌انگیزی هستی. تو تونستی بر علیه گذشته‌ی خودت توی این سن و سال شورش کنی. این روحیه‌ی شورشی تو من رو به هیجان میاره. تو برده‌ی زندگی‌ خودت بودی. حالا ارباب زندگیت می‌شی. این وظیفه‌ی انسانی ماست که از زندگی لذت ببریم. به هدر دادن زندگی، بی‌حرمتی به هدیه‌ی عظیم خداست. 



خاطرات تهران ۵. اسپلیت!

نما:‌داخلی. 
مغازه‌ی  لوازم خانگی‌ِ برادرانِ #&#$%#@#. سه‌راهِ امین‌حضور.


من:‌ سلام! 

آقای پشت میز: سلام علیکم. بفرمایید!

- ببخشید  من دنبال یه کولرگازی دیواری بودم. همین‌ها که بهش می‌گن «اسپلیت».

- چه مدلی می‌خواستید؟

- والا همین. میخواستم یه راهنمایی هم بخوام. برای یک اتاق تقریبا ۱۲ متری می‌خوام.

- بله بله. ببینید،‌ ما مدل ال‌جی داریم که برای سایز اتاق شما با نصبش در میاد تقریبا ۶ تومن. مدل جنرال هم داریم،‌ اون عرض کنم که،‌ در میاد حدودا ۴.۵ تا ۵ تومن. ولی از همه بهتر مدل اُ-جنرال هست که براتون درمیاد،‌ با نصبش، ۲ تومن.

- ببخشید اُ-جنرال فرمودید از همش بهتره؟؟

- صددرصد. هم از نظر کارکرد و مصرفش، و هم از نظر دیرخراب شدنش. خودم تا ۵ سال گارانتیش رو می‌کنم.

- خوب پس چرا ارزون‌تر از بقیه‌است؟؟

- چون قاچاقه.

- قاچاقه؟؟!!!

- بله بله. خودم از بانه آوردم. صددرصد مطمئنه. خیالتون راحت باشه. 

- .... 



خاطرات تهران ۴. عصبانیت‌های ایرانی


ساعت ۷ صبح. 
پرواز اصفهان تهران. مسافران نشسته‌اند. به من صندلی راهرو داده شده. مسافر صندلی وسطی می‌رسد. آقای میانسالی است. بلند می‌شوم و می‌نشیند. هنوز کاملاٌ ننشسته دودستی بر سرش می‌زند و فریادی از نهادش بلند می‌شود که «ای وای، باز هم صندلیم افتاده روی بال هواپیما،‌ تا تهران کمرم خُرد می‌شه»! 


تا تهران یک‌ریز و بی‌وقفه نق می‌شنوم که چقدر  به خاطر روی نشستن روی بال هواپیما تکان‌های شدیدی تجربه می‌کنیم، و خاطرات تلخِ این‌که آقای بغل‌دستی هر دفعه صندلیش روی بال هواپیما می‌‌افتد و به این خاطر کمرش داغان شده، و این‌که بدشانس‌تر از آقای بغل‌دستی توی دنیا وجود ندارد. تهران که می‌رسیم،‌ ناله‌ی کمردرد آقای بغلی بلند است و فحش و بدوبیراه به زمین و آسمان. 


من که تا به‌حال تفاوتی بین صندلی‌های جلو و عقب و بال حس نکرده بودم، و بر اساسِ چند مرجع اینترنتی که بعدا مطالعه کردم (نظیر این و این) ظاهرا اتفاقا صندلی‌های نزدیک بال هواپیما راحت‌تر هستند و تکان کمتری دارند. 


اگر آقای بغل‌دستی را می‌شناسید ملتمساً بهشان خبر دهید. 




خاطرات تهران ۳: هشتمین روز آفرینش



« و روز هشتم آفرینش، چون از خلقت فارغ شده بود، رنج و تَعَب ابناءِ بشر در دنیای خاکی سخت اندوهگینش ساخت. پس به بنی‌بشر پختن نان سنگگ تعلیم فرمود تا اندکی از رنج و تعبش کاسته شود. بنی‌بشر چون اول بار نان سنگگ بپخت و بخورد در جا از حال برفت و  سه‌شب و سه‌روز در کما بود. بعد که به هوش آمد لقمه‌ای دیگر در دهان گذاشت و این بار سه‌شب و سه‌روز بشکن‌زنان این‌طرف و آن‌طرف می‌دوید و خدایش را شکر می‌گزارد. پس به بنی‌بشر فرمود، و چه نیکو فرمود، که تا قیام قیامت از این نان بهره‌مند شو، باشد که مرهمی باشد بر رنج‌هایت.» 


سِفْرِ "پس از آفرینش".
کتاب مقدس یکی از فِرَق ضاله



خاطرات تهران ۲:‌ دیالوگ‌های آسانسوری



مکالمه‌ی دو دخترخانم دانشجو در آسانسور:

دخترخانم اولی: ببین فکر می‌کنی اگر فلاح‌پور، نازیلا رو وَرداره [!!] براش پورشه می‌خره؟

دختر خانم دومی:‌ نــــه بااااا بااااا. حداکثر یه زندگی کارمندی بتونند درست کنند. این خبرها هم نیست...


من خیره به افق می‌نگرم!




کرانه‌ای از داستانِ تاریخ



ویل دورانت (تاریخ‌پژوه،۱۹۸۱-۱۸۸۵) در مقدمه‌ی «تاریخ تمدن» می‌نویسد: «تمدن نهری است با دو کرانه. نهری که گاهی با خونِ کشتار مردمان، دزدی، فریاد و چیزهایی که تاریخ‌‌پژوهان همیشه از آن‌ها می‌نویسند انباشته است، در حالی‌که در ‌کرانه‌هایش، بدون آن‌که‌ به چشم بیایند، مردمانی خانه‌ می‌سازند،‌ عشق می‌ورزند، کودکانشان را بزرگ می‌کنند، آواز می‌خوانند،‌ شعر می‌گویند و حتی مجسمه‌ها می‌تراشند. تاریخ تمدن داستان آن‌ چیزی است که در کرانه‌‌ها اتفاق می‌افتد. تاریخ‌پژوهان بدبین و منفی‌گرایند برای آن‌که کرانه‌ها را نادیده می‌گیرند.»۱  

 

کتاب «جنگ چهره‌ی زنانه ندارد» اثر سوتلانا آلکسیویچ مجموعه‌ی خاطراتِ کرانه‌های نهرِ جنگ جهانی دوم است، از زبان زنان روسی که تجربه حضور در جنگ را داشتند. روایت‌ها، نه از زبان فرماندهان و تاریخ‌نگاران و سیاستمداران، بلکه از زبان سربازان عادی و امدادگران گفته شده، و به‌همین دلیل سادگی و روانی منحصربه فردی دارد، و سرشار از توجه به جزییات و توصیف احساسات است. آلکسیویچ در سال ۲۰۱۵  «به‌دلیل روایات چندصدایی، که مظهر محنت و شجاعت در روزگار معاصر ماست» برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات شد. 

 

گزیده‌ای از کتاب۲:

 

«من و شوهرم باهم رفتیم جبهه. باهم.

عملیات تموم شد... سکوت و خاموشی رو باور نداشتیم. با دست‌هاش علف‌ها رو نوازش می‌کرد، علف‌ها نرم بودن ... و به من نگاه می‌کرد. نگاه می‌کرد... با چشمای ...

اون همراه گروهش رفته بود برای شناسایی. ما دو روز منتظرشون بودیم... من دو روز نخوابیدم... فقط گاهی چرت می‌زدم. بیدار می‌شدم و می‌دیدم اون کنارم نشسته و داره نگاهم می‌کنه. می‌گفت «بخواب». می‌گفتم «حیفه بخوابم»

[...]

ما داشتیم از آلمان شرقی عبور می‌کردیم، دیگه همه از پیروزی صحبت می‌کردن. اون کشته شد... تو یه چشم به‌هم زدن کشته شد... ترکش خوردش... تو یه لحظه کشته شد. تو یه ثانیه. به من اطلاع دادن که آوردنِشون. دویدم به سمتش... بغلش کردم. به کسی اجازه نمی‌دادم جسدش رو ببره دفن کنه. تو جنگ اجساد رو خیلی سریع دفن می‌کردن، همون روزِِ کشته شدن. اگه تو جریان عملیات باشه، که سریع همه‌ی کشته‌ها رو جمع می‌کنن، یه چاله‌ی بزرگ می‌کَنن و همه رو دفن می‌کنن. گاهی اوقات هم زیر شن دفن‌شون ‌می‌کردن. اگه مدت زیادی به این شن‌ها خیره بشی، به نظرت می‌رسه که دارن حرکت می‌کنن. به نظرت یه چیزایی داره تو شن می‌لرزه، تکون می‌خوره. به خاطر این‌که اون‌جا... اون‌جا آدم‌هایی هستن که برای من هنوز زنده‌ان، تا همین چند دقیقه‌ی پیش زنده بودن... من می‌بینم‌شون، باهاشون صحبت می‌کنم... باور نمی‌کنم... ما مثل دیوونه‌ها راه می‌ریم و باور نمی‌کنیم که اونا دیگه اون‌جا، زیرِزمین... کجا؟

من اجازه ندادم تا همون لحظه دفنش کنن. می‌خواستم یه شب دیگه باهاش باشم. کنارش بشینم. تماشاش کنم... نوازشش کنم...

صبح شد.... تصمیم گرفتم ببرمش خونه. بلاروس. اما فاصله چندهزار کیلومتره. جاده‌ها جنگی‌ان... هنوز معلوم نیست چه خبره، کی‌ به کیه، چی به چیه... همه فکرکردن به خاطر مرگ شوهرم دیوونه شدم. «باید آروم باشی. باید بخوابی.» نه!‌نه!‌ این حرف‌ها تو کَتَم نمی‌رفت. از یه ژنرال می‌رفتم پیش یکی دیگه، تا این‌که خلاصه رفتم پیش فرمانده‌ی کل جبهه، مارشال راکاسوفسکی. اولش درخواستم رو رد کرد... عجب دختر زبون‌نفهمیه‌ ها! می‌دونی چند‌هزارنفر تو همین قبرهای دسته‌جمعی تو کشور غریب دفنن؟ ...

یه بار دیگه ازش وقت ملاقات گرفتم و رفتم پیشش، «می‌خواید من جلوی شما زانو بزنم؟»

«من شما رو درک می‌کنم... اما اون دیگه مُرده...»

« من فرزندی ازش ندارم. خونه‌ی ما تو آتیش دشمن سوخت. حتا عکس‌هامون هم نابود شدن. هیچی برام نمونده. اگه ببرمش خونه، حداقل یه قبر برام می‌مونه. من هم احساس خواهم کرد یه چیزی وجود داره که منتظر منه و بعد جنگ برمی‌گردم پهلوش»

فرمانده ساکت بود. تو اتاقش قدم می‌زد.

«جناب ژنرال. شما هیچ‌وقت عاشق شدید؟ می‌فهمید، من شوهرم رو دفن نمی‌کن، بلکه عشقم رو دفن می‌کنم.»

همین طور ساکته.

«حالا که این‌طوره، من هم می‌خوام همین‌جا بمیرم. بدون اون برای چی زنده بمونم؟»

اون مدت زیادی سکوت کرد. بعد اومد سمت من و دستام رو بوسید.

به من یه هواپیمای ویژه دادن، به مدت یه شب. وارد هواپیما شدم.. تابوت رو بغل کردم ... و از حال رفتم ...»

 

یفروسینیا گریگوریونا بریوس، سرگرد، پزشک

 

«اما شوهر من... خوبه که الان این‌جا نیست، سر کاره. اون بهم دستور داده... می‌دونه که من دوست دارم راجع به عشق‌مون صحبت کنم... این که چه‌طور در عرض یه شب تا صبح از باند‌های استریل برای خودم لباس عروس دوختم. خودم. باند‌ها رو هم من و دخترها در عرض یه‌ ماه جمع کرده بودیم. همه‌ی باند‌ها هم غنیمتی بودند که از دشمن گرفتیم... من یه لباس عروس واقعی داشتم!‌ عکسش رو به یادگاه نگه داشتم، این لباس رو تنم کردم، ولی پوتین پام بود، هرچند پوتین‌هام معلوم نیست، این رو یادمه که پوتین پام بود. تازه از کلاه کهنه‌های سربازی برای خودم کمربند هم درست کردم... چه کمربندی. وای، چی‌ دارم میگم... مثل همیشه ... شوهرم بهم دستور داده حتا یه کلمه هم راجع به عشق و عاشقی به زبون نیارم و فقط از خودِ جنگ بگم. اون خیلی سخت‌گیره. نقشه رو ورداشت ... و دو روز تمام داشت برام توضیح می‌داد، فلان جبهه کجا قرار داشت... یگان ما کجا بود... من همه‌چی رو یادداشت کردم. الان براتون می‌خونم...

چرا می‌خندی؟ وای، خیلی خوشگل می‌خندی. من هم همیشه می‌خندیدم... آخه من که نمی‌تونم برات تاریخ جنگ رو توضیح بدم! بهتره برم عکس لباس عروسیم رو بیارم و بهت نشون بدم. 

خیلی از خودم تو اون عکس خوشم می‌آد... لباس سفید تنمه ...»

آناستاسیا لنونیدوونا ژاردتسکایا، امدادگر

 

« ... تو همین لحظه بهم اطلاع می‌دن «جناب سروان، ژنرال می‌خواد شما رو ببینه». از خندق پریدم، تو راه لبه‌‌های شنلم رو مرتب و کمربند و کلاهم رو روبراه کردم. اما با همه‌ی این‌ها ظاهرم افتضاح بود. بدو خودم رو به ماشین رسوندم و شروع کردم به گزارش دادن: «جناب ژنرال،‌به فرمان حضرت‌عالی...» 

شنیدم «کافیه»

خبردار کنار ماشین ایستادم. ژنرال حتا روش رو هم به سمتم برنگردوند. فقط به جاده‌ی مقابلش نگاه می‌کرد. عصبی بود و تند تند به ساعتش نگاه می‌کرد. من همون‌طور ایستاده بودم. معاونش رو صدا کرد: «پس این فرمانده‌ی مین‌روب‌ها کجاست؟»

من دوباره شروع کردم به معرفی: «جناب ژنرال ...»

بالاخره سرش رو به طرفم برگردوند و بهم گفت : «آخه تو به چه دردم می‌خوری؟»

همه‌چی رو فهمیدم و نزدیک بود بزنم زیر خنده. اول معاونش قضیه رو فهمید و گفت «جناب ژنرال، شاید همین دختره فرمانده‌ی مین‌روب‌ها باشه.»

ژنرال بهم خیره شد و گفت «تو کی هستی؟»

«فرمانده‌ی دسته‌ی مین‌روبی، جناب ژنرال»

با عصبانیت گفت «تو فرمانده‌ی دسته‌ای؟»

«بله، جناب ژنرال»

«الان یعنی بچه‌های تو هستن که مشغول پاک‌سازی‌‌اند؟»

«بله، جناب ژنرال»

[...]

از من پرسید «سروان چند سالته؟»

«بیست سال، جناب ژنرال»

«اهل کجایی»

«اهل سیبری‌ام»

بعدش ازم کلی سوال کرد. [...]. بهم گفت مین‌روب از نون براشون واجب‌تره ...»

 آپولینا نیکلایونا لیتسکویچ بایراک،‌سروان، فرمانده‌ی دسته‌ی مین‌روبی


پانوشت 

1. “Civilization is a stream with banks. The stream is sometimes filled with blood from people killing, stealing, shouting and doing things historians usually record; while on the banks, unnoticed, people build homes, make love, raise children, sing songs, write poetry and even whittle statues. The story of civilization is the story of what happened on the banks. Historians are pessimists because they ignore the banks of the river.”

۲. کتاب «جنگ چهره‌ای زنانه ندارد» اثر سوتلانا آکلساندرونا آلکسیویچ. ترجمه از روسی عبدالمجید احمدی. انتشارات چشمه-جهانِ نو.



خاطرات تهران - ۱

تهران،
این روز‌ها و شب‌ها،
عجیب دل‌بری می‌کند،

با هوای خنک و مطبوعش،با شب‌های شلوغ و پرروحش،


با دخترانش، و پسرانش،
با پوستر‌ها و پرچم‌های انتخاباتی در دست،
و بارقه‌ی امیدِ آینده‌ای بهتر در چشم،

با عطر سرود «ای‌ایران» در خیابان‌هایش، 
که از ستاد‌های انتخاباتی پخش می‌شود،

با عاشقانی فارغ از همه‌چیز، 
که دست‌در دست در خیابان‌هایش قدم می‌زنند،

با خانواده‌هایی سرزنده و خوش‌حال،
که دیروقت به پارک‌ها می‌روند،
با زیراندازی زیر بغل،‌
و منقل و جوجه‌کباب،
و فلاسک چای و بالش.

 

تهران،این روزها و شب‌ها،عجیب دل‌بری می‌کند.

 

 

 

ساعت حوالی ده شب است و من در خیابان قدم می‌زنم،
نسیمی لای شکوفه‌های یاسِ خانه‌ای می‌پیچد،
خیابان بوی بهشت می‌گیرد،
و من از خود بی‌خود می‌شوم،
نگاهم را بالا می‌‌آورم که شکوفه‌های یاس را ببینم که ...

 

که ناگاه پایم در چاله‌ای نیم‌متری فرو می‌رود،
با سر زمین می‌خورم،
از درد ناله‌ام به هوا می‌رود ...

 

کسی دور و بر نیست،
چند لحظه می‌گذرد،
دستی به سرم می‌کشم، 
خبری از خون نیست، نفس راحتی می‌کشم،
 
پایم را تکان می‌دهم، 
تکان می‌خورد،‌ نشکسته است، خدا را شکر،

 


برمی‌خیزم و لنگ‌لنگان راه خانه را پیش می‌گیرم،
با خودم می‌اندیشم،
که این معشوق،
از آن معشوق‌هاست،
که اگر محو دلبریش شوی، 
در دم قصد جانت کند.

 

  


اختراع درخواستی: سنسورِ بوسنجِ اسکانک


یکی از دوستان که به هند سفر کرده بود، از خاطره‌ی فیل‌سواری در جنگل‌های تاریک بنگال تعریف می‌کرد و از اولین مواجهه‌اش با یک ببر. می‌گفت اولین بار که چشمت توی چشم یک ببر میفته یک ترس جدیدی رو حس می‌کنی که جنسش با تموم ترس‌هایی که تا بحال تجربه کردی خیلی متفاوته. نوع ترسش و اون اعصابی که تحریک می‌شن با نوع ترسِ از روح و جن و ارتفاع و مار و عقرب و اینا از زمین تا آسمون فرق می‌کنه. یک حس وحشتِ کاملا جدیده.


بویی که این اسکانک‌ها (راسوهای بدبوی آمریکای شمالی) از خودشون اسپری می‌کنند هم یکی از اون بوهایی وحشتناکی است که با هربوی بد دیگه‌ای که توی زندگی به مشامتون رسیده به طرز فجیعی متفاوته. باورتون نمیشه ولی یکی از کابوس‌ها ما این‌جا این اسکانک‌های خیرنبین هستند.  یعنی کاری به سر ما آوردن که وقتی یه اسکانک رو از دویست متری ببینیم حس می‌کنیم کاتیوشا خورده وسط مغزمون. مخصوصا برای ما ایرانی‌ها که توی زندگیمون جز چارتا گربه و کبوتر و فاخته چیزی دور برمون نبوده، این اسکانک‌های شمال آمریکا واقعا عصب‌های قسمت‌‌های جدیدی از مغزمون رو تحریک می‌‌کنند. 



ظاهرشون هم خیلی نشون نمی‌ده، حتی نمکین به نظر میان. گاز هم نمی‌گیرن. دنبال کسی هم نمی‌کنن. تنها کار کوچیکی که می‌کنن اینه که یک ماده‌ی شیمیاییِ ناقابل رو از خودشون اسپری می‌کنند که اگه به دماغتون بخوره حاضرید با پیکور برقی سرتون رو سوراخ کنند که از شرش خلاص شید. اصن من نمی‌دونم این اسکانک‌ها چطوری این رو کشف کردن. بعد این بو مگه میره؟‌؟مدت‌ها می‌مونه. میگن اگه به لباستون اسپری کنه باید لباس رو انداخت دور. هیچ راهی نداره که بتونی بوش رو از بین ببری. 


بعضی وقت‌ها که وسط جاده ماشین به این اسکانک‌ها  میزنه و کشته می‌شن تا یک‌ماه جسدشون کنار جاده می‌مونه و هیچ حیوونی سراغشون نمی‌ره!‌ یعنی حتی مورچه‌ها هم نمی‌رن! بعد ما باید دو ماه  از فاصله‌ی پنج کیلومتری جایی که اسکانک مرده پنجره رو بکشیم بالا و تا پنج کیلومتر بعدش هم پنجره‌های ماشین بسته باشن که خفه نشیم. آخه خدا!‌ یه شاخی، دندون‌تیزی، صدای بلندی، هیکل ورزشکاری چیزی میدادی به اینا. این چه کاریه آخه. 


از اون بزرگتر مصیبت وقتیه که یکیشون شب بیاد توی حیاط خونه‌ی ما (یا توی حیاط ده تا همسایه اونورتر، خیلی فرقی نمیکنه)‌ و اسپری بکنه. فکر می‌کنید من اغراق می‌کنم ولی تمام افراد خانواده از شدت بدی بوش از خواب بیدار می‌شن. تا ما بیایم پنجره‌ها رو ببندیم و هواکش ها رو روشن کنیم توی خونه دیگه نفس نمیشه کشید. نه می‌تونیم در و پنجره را باز کنیم،‌نه می‌تونیم‌ درها رو بسته نگه داریم ...


گفتم خوب بود اگه میشد یک سنسوری اختراع بشه که حداقل یکی دو دقیقه زودتر به ما بگه که آقا این بوی این اسکانک داره میاد ما سریع پاشیم قبل از این‌که خونه غیرقابل سکونت بشه در و پنجره‌ها رو ببندیم. یا مثلا توی خونه‌های مدرن مثلا خود پنجره‌ها اتوماتیک بسته بشن.
یعنی میشه یکی همچی چیزی اختراع بکنه؟






وجی کوبیده


اینجا از وقتی تعداد افرادی که گیاه‌خوار شدن زیاد شده، رستوران‌ها سعی کردن غذاهایی  گیاهی با شکل و طعم خیلی شبیه گوشت درست کنند.به طور مثلا  الان خیلی از فست‌فودها وجی‌برگر (برگر گیاهی) رو هم به منوشون اضافه کردن که با این‌که کاملا گیاهی است ولی ظاهرش بسیار شبیه همبرگرهای گوشتی است، و مزه‌اش هم به همبرگر‌های گوشتی نزدیکه. 


چندروز پیش با گروهی از دوستان - جای بقیه‌ی دوستان خالی - در حین خوردن کباب کوبیده در یک رستوران ایرانی پیشنهاد دادم که شاید وقتشه ایرانی‌ها هم ورژن گیاهی غذاهای محبوبشون رو تولید کنند. مثلا چرا ما «وجی‌کوبیده» نداشته باشیم؟  

سوال بنده تمام نشده بود که یکی از دوستان سریع توضیح داد که همین الان نیمی از کباب‌های کوبیده‌ی داخل عملا وجی‌کوبیده است و  از مخلوط نون خشک و سویا و سایر محصولات گیاهی تولید میشه. کمی بعد که بیشتر دقت کردیم فهمیدیم که کوبیده‌ای که ماهم در ینگه‌ دنیا مشغول تناولش هستیم وجی‌کوبیده است. اون شب همگی ما تعهد رستوران‌داران ایرانیِ داخل و خارج کشور به تغذیه‌‌ی سالم گیاهی، و اهتمام تاریخی آنان به پیشگیری از گرمایش زمین با مصرف کمتر گوشت را ستودیم. 




روزنوشت‌های یک دی‌نی ‍‍۱۱- جدول تناوبیِ عناصرِ دی‌نی


۱- شیرمادریوم

۲- شیرخشکیوم

۳- پستونکیوم (این ماده به صورت مستقل دیده نشده، تحقیقات ادامه دارد)

۴- سوپ برنجیوم

۵- هویجیوم

۶- سوپ «جو»ئیوم

۷- آبگوشت ماهیچیوم (دارای ماهیچه‌‌ی گوسفند)

۸- سِرِلاکیوم

۹- تَرَنْجَبینیوم

۱۰- کوفتیوم (معجونی که مامان از ترکیب شیر و هویجِ پخته و بادام و جعفری درست می‌کند)

 

 

(این جدول به ترتیب کشف عناصر جدید توسط من به روز خواهد شد)



نوشته‌شده توسط : حنا


روزنوشت‌های یک ‌دی‌نی ۱۰- خاستگاهِ گونه‌ها

کتاب خاستگاهِ گونه‌ها اثر دی‌نی.

 

مقدمه‌ی مولف: من (یعنی دی‌نی) از بدو تولد تا به حال، گونه‌ها‌ی جان‌دارِ زیر را در این دنیا کشف کرده‌ام: (این مجموعه به تدریج کامل می‌شود) 

 

راسته‌ی ۱. خِشانَتــیان. (همچنین نامیده‌ می‌شوند: جـِـدّیان، اکثر آقایان به این راسته تعلق دارند.)

 این راسته شامل سه‌تیره‌ی  «بی‌ریشیان»، «نیم‌ریشیان» و «تمام‌ریشیان» است.


۱-الف: بی‌ریشــیان شامل گونه‌های: 

- نرم‌صورتان

- زبرصورتان (دیده‌ شده نرم‌صورتان پس از چند ساعت تبدیل به زبر‌صورتان شده‌اند و بالعکس. تحقیقات ادامه دارد)

 

۱- ب: نیم‌ریشــیان (اگر به من نزدیک شوند بدون استثنا گریه می‌کنم) شامل گونه‌های
- ریش‌پروفوسوریان

- سبیلــیان

- ریش ستاریان

- ریش‌دار-اَمّا-بی‌سبیلــیان

- چانه‌ریشیان

- ریش‌بُزی‌ئیان

 

۱-ج: تمام‌ریشــیان، شامل گونه‌های: 
- اندک‌ریشیان (ته‌ریشیان)

- اندازه‌ریشیان 

- انبوه‌ریشیان (بلند ریشیان)

 

راسته‌ی ۲-مهربانیان (اکثر خانم‌ها به این گروه تعلق دارند.)

۲-الف: کم‌آرایشـیان (شاملِ بی‌آرایشیان) شامل گونه‌های:
چادُریان 

- باروسریان

بی‌روسریان

۲-ب:غلیظ آرایشیان (یا پُرآرایشیان. اگر به من نزدیک شوند در اغلب موارد گریه می‌کنم)

 

۳- ماسک به صورتــیان (چون صورت دیده نمی‌شود بر اساس موی‌ِ سر دسته بندی می‌شوند)

۳-الف:‌ مو بر سریان (یا زُلفیان)

۳-ب: کله کچلیان

۳-ج: نیمه کچلیان

 

۴- مامانیان 

آنان‌که شب تا به سحر بر بالین من بیدارند. 

شامل مامان، مامان‌جون (مامانِ مامان)، مامان‌جونی (مامانِ بابا)، و دو عمّه.


۵- دی‌نی‌ئیان
شامل دی‌نی‌های فامیل. رابطه‌ی خوبی دارم باهاشان.

 

۵- بابائیان (همچنین نامیده‌ می‌شوند: شهرِبازیان یا سیکس‌ْفِلاگزیان six-flags)

 آنان‌که دی‌نی نزدشان بیشتر اوقات رها بین زمین و هوا چرخ می‌زند.




نوشته‌شده توسط :‌حنا

روزنوشت‌های یک دی‌نی ۹- خواب

دیشب حوالی ساعت ۳-۴ صبح از خواب بیدار شدم و آروم و بی‌صدا توی نور کم‌رنگِ چراغ‌خواب با خودم خلوت کردم. خداییش بچه به این گلی تو دنیا کسی دیده؟؟ هردی‌نی دیگه‌ای بود زمین و زمان رو به هم دوخته بود. ولی من همون‌جوری که توی گهواره به پشت خوابیده بودم  ساکت و آروم داشتم به بدبختی‌هام فکر می‌کردم. یکی دوبار بی‌اختیار دستام رو تکون دادم که خورد به دیواره‌ی گهواره. فکر کنم بابا رو بیدار کردم. قصد نداشتم بیدارش کنم، واقعا بی‌اختیار بود. بابا اول صبح فردا دو سه تا جلسه مهم داشت و شب قبل هم چون من تا خیلی دیر وقت خواب نمی‌رفتم مجبور شده بود بعد از خواب رفتن من تا ۲:۳۰ اینا بیدار بمونه تا کارهای جلسه‌ها رو تموم کنه.

 

چند لحظه بعد فهمیدم که بابا داره کورمال کورمال و خیلی آهسته میاد طرف گهواره ببینه من بیدارم یا نه. بعد همون‌طور آروم رسید بالای گهواره. صورت من رو نمی‌دید ولی من صورتش رو به خوبی توی نور چراغ‌خواب می‌دیدم. بابا یک لحظه ساکن سرجاش وایساد ببینه من حرکتی می‌کنم یا نه. من حرکتی نکردم. بعد بابا سرش رو آروم آروم آورد پایین و هی داشت دقت می‌کردببینه چشم‌های من بازه یا نه. بالاخره سرش رو به حد کافی پایین آورد که تونست چشم‌های من رو ببینه:
چشم‌های من بازِ باز بود، من به بابا لبخند زدم...

 

صورت بابا به طرفه‌العینی تقریبا کبود شد،‌ و چشم‌هاش اون‌‌قدر بزرگ شدند گفتم الان از حدقه می‌زنند بیرون. دودستی محکم زد توی سرش و  گفت بدبخت شدیم ...

 

 

 

  

روزنوشت‌های یک دی‌نی ۸- اسم

بنده رو همه چی صدا می‌کنند الا اسم خودم. اسامی بنده تا به امروز:

فندق (مامان اعتقاد داره من شکل فندقم)

هات داگ (چون بابا اعتقاد داره که میشه من رو لای نون ساندویچی گذاشت و خورد)

دی‌نی (چون دی‌نی ‌ام دیگه)

موش موشک (وقتی از حموم بیرون میام و صد دور حوله دورم پیچیده شده و یک کلاه هم از بالا،‌ به طوری‌که فقط چشام پیداست)

گل‌پسر (بابا اعتقاد داره من اون‌قدر دختر خوبیم که به مقام گل‌پسری رسیدم)

گل‌گاوزبون (وقتی زبونم رو در میارم)

بی‌دندون (وقتی می‌خندم و لثه‌هام  پیدا می‌شه)

 

یه وکیل خوب سراغ دارید زبون ما رو بفهمه و  از حق ما دی‌نی‌ها دفاع کنه؟ 

 


روزنوشت‌های یک دی‌نی ۷- دی‌نی‌های بانمک

بابا اعتقاد داره که دلیل این‌که دی‌نی‌ها بانمک هستند اینه‌ که جیغ و گریه‌هاشون قابل تحمل بشه، و هم‌چنین وسط ‌شب بیدارکردن اطرافیانشون، و سر ناهار و شام احتیاج به عوض کردنشون و هزارتا چیز دیگه. 

بابا میگه اگه دی‌نی‌ها بانمک نبودند ۹۰٪ شون در اثر پرتاب شدن به بیرون پنجره، به خصوص در ساعات پس از نیمه‌شب، کشته می‌شدند.

این رو بابا دیشب حوالی ساعت سه‌‌ی بعد از نصف شب در حالی که من رو عوض می‌کرد می‌گفت.