حنا به ماکارونی - که خیلی هم دوست داره - میگفت «مانقانقِه». از اون کلماتی که بچهها خودشون اختراع میکنند. هرچی هم ما اصرار میکردیم که بگه ماکارونی باز همون اختراع خودش رو به کار میبرد، و البته مایهی مزاح اطرافیان میشد.
امروز برای اولین بار ماکارونی رو که دید گفت «ماکارونی». بهش گفتم بگو «مانقانقه» ولی بازهم گفت «ماکارونی». هرچی اصرار کردم همون «ماکارونی» رو تکرار کرد.
امروز حس عجیبی داشتم. یک چیزی که هم خوشحالی توش بود و هم ناراحتی: حنا داره بزرگ میشه و به زودی مثل بقیهی آدمبزرگهای خستهکننده، کلمات رو درست ادا خواهد کرد، درست و دقیق.
ولی این تازه شروع رَوَند بزرگ شدنه. احتمالا به زودی دیگه به مهمونهایی که دوستشون نداره نمیگه که برن خونهشون، دیگه اگه اسباببازی یا چیزی دست کسی ببینه و دلش بخواد نمیزنه زیر گریه و زمین رو به زمان بدوزه. احتمالا کلی توی ذهنش محاسبه خواهد کرد که اگه بگه اون چیز رو دوست داره بقیه در موردش چه فکری میکنند. شاید اصلا بر خلاف خودش بخواد نشون بده که اصلا هم دلش اون چیز رو نمیخواد. شاید تصمیم بگیره خودش بره کار و تلاش کنه تا اون چیز رو به دست بیاره. همش باید محاسبه کنه و خودش رو اذیت بکنه که این کار رو بکن چون درسته و این کار رو نکن چون غلطه. الان اگه از کسی خوشش نیاد گریه میکنه و نمیره طرفش و نمیگذاره اون طرف هم نزدیکش بیاد، ولی به زودی «آداب معاشرت» یاد میگیره و سعی خواهد کرد با همه خوب و محترمانه رفتار کنه.
همهی اینها، اون رو خیلی زود تبدیل به یک آدم عادی و خستهکننده میکنه، مثل همهی آدمهای دیگهی دوروبرمون. ناراحتی من از این بود که این موجودِ پاکِ خالی از همهی تکلفات به سرعت در حال یادگیری تکلفات دست و پاگیره.
خیلی بد میشد اگه آدمبزرگها هم بیتکلف بودند؟
وقتی اول متن خوندم «مثل بقیه آدمبزرگهای خستهکننده» واقعا ناراحت شدم. خب که چی!؟ بچه باید بزرگ شه! حالا همش باید بگه دیبدَبینی تا بقیه بخندن




اما خیلی خوب توضیح دادید که منظورتون چیه (بماند که چقدر ذوق مرگ شدم حتما همین قدر هم خوب درس میدید)
میتونی تو چشای آدما بخونی چه احساسی دارن اما باید منتظر بمونی حرفی که میزنن بر حسب تعارفات معمول و ملاحظات احساسیه یا واقعیه. تشخیص اینکه مردم (به خصوص آدمایی که برات مهمن) چه احساسی دارن اصلا سخت نیست اما خیلی سخته بشه پیش بینی کرد که چند درصد از احساسشون رو تو رفتارشون نشون میدن و به اصطلاح عاقلانه و منطقی رفتار میکنن یا احساسی.
راستی آقای دکتر نمودار پست قبل که هیچ ربطی به حنا خونتون نداره؟
آقای اعلم گرامی مدتی بود نوشته هاتون رو نخونده بودم و سخت از این موضوع معذرت میخوام . هنوز به همون قشنگی مینویسین . به نظرم اومد که دیگه اومدین ایران و استاد شدین و مزدوج و پدر . همه اش مبارک باشه . دانشگاه صنعتی اصفهان درس میدین ؟ امیدوارم هر کجا هستین شاد و موفق باشین . از خوندن پست چایی نباتتون انقدر خندیدم که همکارهام فهمیدن
من الان 46 ساله هستم . مادرم هنوز میگه اول به سرخپوست میگفتم سخپوخت و روزی که یاد گرفتم درستش رو بگم اون خیلی غصه اش گرفته . چاره چیه ؟