داستان (رمان) و رستوران


با دوستی بحث بر سر این بود که آیا یک رمان باید حتما داستان هیجان‌انگیز و پایان پیش‌بینی ناپذیر (برای هدف سرگرمی) و یا هدف و نکته‌ی اخلاقی و فلسفی (برای هدف آموزش و اخلاق و غیره) داشته باشه؟ یعنی ارزش یک رمان حتما به یک نکته‌ی کلیدی خاص و یا درس اصلی وابسته است؟
نظر من این بود که نه! بعضی وقت‌ها به نظرم خوندن یک رمان شبیه رفتن به یک رستوران می‌مونه. ما اصولا به رستوران نمی‌ریم که یک غذای غیربدیهی و شگفت‌انگیز بخوریم. اصلا تا حالا غذای خیلی غیربدیهی و شگفت‌انگیزی به یاد دارید که توی رستوران خورده باشید؟ خیلی از غذاهای رستوران‌ها رو خودمون هم می‌تونیم توی خونه بپزیم. شاید حتی بهتر. ولی با این حال همه‌ی ما به رستوران هم میریم. 

 دو تا انگیزه‌ی اصلی هست:

  1. راحتی (Convenience): وقت و حوصله‌ی خرید و آشپزی نداریم، پس می‌ریم جایی که آماده باشه. خیلی وقت‌ها داستان‌های پدران و مادران و دوستان و فامیل ما رو کسی وقت و یا حوصله نکرده که بنویسه. واقعا بعضی وقت‌ها پای حرف این‌ها میشینی می‌بینی چه مصائبی از سر گذروندند و یا در چه شرایط سختی بوده‌اند و یا چه دلاوری‌های و از خودگذشتگی هایی کرده‌اند. این نیست که این‌ها نبوده، ولی به هر دلیل، وقت، توانایی، اهمیت دادن یا ندادن، اینها مکتوب نشده که به ما برسند. نویسندگان کسانی هستند که این داستان‌ها رو مکتوب می‌کنند. خیلی از این داستان ها خیلی خاص نیستند، همین وقایعی هستند که برای اطرافیان ما هم روی داده، حتی شاید مهیج‌تر و عمیق‌تر و دردناک‌تر . فقط مکتوب نشده. اگر یک نویسنده‌ای بخشی از این جریانات رو بنویسه، خوب طبیعی است که خیلی از ماها که به حد کافی داستان‌های مختلف نشنیده باشیم جذب بشیم. دقیقا مثل رستوران. غذای رستوران لزوما بهتر نیست، ولی بعضی وقت‌ها چون تامین این غذا از منابع دیگر (آشپزی توی خونه) سخت‌تر هست، میریم رستوران تا نیاز بدنمون به غذا و انرژی رو  رفع کنیم. روح ما هم به داستان‌های دیگران احتیاج داره. و رمان‌ها این نیاز رو برآورده می‌کنند. 


  2. تجربه‌ی مشترک (Shared Experience): رستوران جاییه که می‌تونیم دور هم جمع بشیم و غذا رو با هم تجربه کنیم. داستان هم همین کارو می‌کنه: وقتی می‌خونیم، می‌بینیم دغدغه‌ها و احساس‌هایی که داریم، چیزای مشترکیه که آدم‌ها تو فرهنگ‌ها و زمان‌های مختلف تجربه کردن. این دلگرم‌کننده‌ست و زاویه‌ی دید ما رو به زندگی عوض می‌کنه. ضمنا کتاب خواندن - و به طور خاص رمان - زبان مشترکی برای معاشرت و صحبت با دیگران باز می‌کنه. اگر دو نفر یک کتاب رو خونده باشند اول نشون می‌ده که در یک فرآیند تصمیم گیری بین میلیاردها کتاب این کتاب رو انتخاب کرده‌اند که خود ارزش شنیدن داره، و دوما نظرشون راجع به کتاب می‌تونه دو نفر را با نقطه‌نظرات همدیگه آشنا بکنه.


خیلی از رمان‌های بزرگ، مخصوصاً تو ژانر رئالیسم، همین زندگی عادی رو روایت می‌کنن. ارزش‌شون اینه که نشون می‌دن مشکلات، شادی‌ها و غم‌هایی که ما امروز تجربه می‌کنیم، همون چیزاییه که صد سال پیش یا اون‌ور دنیا هم بوده. نویسنده‌های بزرگی مثل دیکنز، ویکتور هوگو یا موراکامی به‌خاطر همین خوب درک کردن و زیبا روایت کردنِ احساسات مشترک معروف شدن.

البته مثل رستوران، موفقیت یک رمان فقط به کیفیتش نیست. مکان درست، زمان درست و معرفی درست هم مهمه. خیلی از کتاب‌ها یا رستوران‌ها خوبن ولی چون جای نامناسبی هستن یا بد معرفی می‌شن، مخاطب پیدا نمی‌کنن.

در نهایت، رمان فقط سرگرمی یا یادگیری نیست؛ یه زبان مشترکه. درست مثل غذایی که تو رستوران درباره‌ش حرف می‌زنیم، داستان هم بستری برای گفت‌وگو باز می‌کنه. مثلاً وقتی تو کتابی رابطه‌ی سخت یک پدر و پسر رو می‌خونیم (مثلا کافکا در کرانه)، می‌تونیم درباره‌ش حرف بزنیم، بی‌آنکه مجبور باشیم مشکلات شخصی خودمون رو رو کنیم. همین «فضای امن» یکی از مهم‌ترین کارکردهای رمانه.

به همین خاطر داستان‌ها تو مراحل مختلف زندگی معنای تازه پیدا می‌کنن. هر بار که بخونیم، چیزی متفاوت برامون داره. و این همون دلیلیه که داستان مثل رستورانه: نه برای تجربه‌ی چیز عجیب، بلکه برای شریک شدن در تجربه‌ای انسانی و مشترک.