زامبی‌ها


حنا داره میره بخوابه. یه عالمه کتابی که  یکی از همسایه‌ها به دلیل بزرگ شدن بچه‌هاش برامون آورده گوشه‌ی اتاقه. حنا یکی‌شونو برداشته، با هیجان میاد طرفم.


حنا: بابا این کتاب زامبی‌ها رو می‌خوام بخونم.
من: این به نظر خیلی ترسناکه. مطمئنی می‌خوای بخونی؟
حنا: صد درصد! من از زامبی اصلن نمی‌ترسم. چندتا کتاب دیگه هم خوندم در موردشون.
من: ببین، این حتی جلدش هم ترسناکه. مطمئنی؟
حنا: (با اعتماد به نفس) نه بابا، خیالت تخت. زامبی که ترس نداره. چرا آدم باید از زامبی‌ها بترسه. همین امشب یه نفس تا آخر می‌خونمش.
من: (با تردید) ولی این یکی جدی ترسناکه ها. نصف‌شب نیای من رو بیدار کنی بگی خوابم نبرده!
حنا: (با اعتماد به نفس) نه بابا، خیالت تخت.


دو ساعت بعد:

حنا (با موهاش آشفته بالای سر من): بابا… بابااا… پاشو!
من: (با چشم نیمه‌باز) چی شده؟
حنا: بابا… من ترسیدم، خوابم نمیبره...