[اتاق انتظار پایانهی مسافربری همسفر چابکسواران! من و امیرعلی منتظر زمان سوار شدن به اتوبوس. من دست امیرعلی رو گرفتم و در عرض سالن قدم میزنیم.]
امیرعلی: بابا! نیگا کن. اون دوتا آقا دارن دعوا میکنن!
من: چی؟؟ دعوا؟! کجا؟؟
امیرعلی [با اشارهی دست]: اونجا! اونجا!
من: اونجا که کسی نیست.
امیرعلی: چرا! هست! نگاه کن! دارن دعوا میکنن!
من: کجا آخه؟
امیرعلی: اون بالا! اون بالا! توی تلویزیون!
تلویزیونِ بالای دیوار در حال پخش مستقیم مسابقات کُشتیِ جام تختی است.
انقلابی در راه است!
تلاش ها بسیار کردیم...
اما نشد...
چه؟
خواهش ما از صاحب بلاگ!
مگر چه بود آخر؟!!!
درخواست ها کردیم که نگارش کند!!!
سال ها گذشت...
وی آمد و رفت...
دیگر آدم سابق نبود...
ما نیز آدم سابق نشدیم...
مگر قرار است سابق بمانیم؟!!!
نمیدانم...
زندگی در گذر است...
میدانم...
تکرار خوبی ها...
آن را میگویم...
آن را میخواهم...
میدانم...
می گویند انقلابی در راه است...
میگویم انقلاب شده است...
پیروزی آن فقط مانده...
ربطش به این کامنت چه بود آخر؟!
نمیدانم!
پی نوشت: دکتر سلام :) هویجوری اومدم یه درودی کنم و برم :))
فیولینا! :)))
درود!
فقط اومدم بگم تو این دو هفته گذشته خیلی ظلم دیدم.
از نظر روحی و روانی خرد شدم...
پی نوشت: اینبار چیزی ندارم بگم...
فعلا!
دکتر درود :)

) 

همینجوری اومدم یه سلامی بکنم و برم :)
فیولینا!
پی نوشت: آقا کف کفشم ساییده شد از بس این همه راه میام تا دم در بلاگت و دست خالی برمیگردم!
به ما گفته بودن یزدیا مهمون نوازن، سوغاتی میدن، شوکولات میدن، گز میدن (ببینم گز داره یزد اصلا؟
خلاصه که تا این لحظه ما هروقت میایم اینجا، بیشتر احساس میکنیم اومدیم اون قسمت بیابونی یزد!!!
فعالیط بوکونید لفتن! فحالیط شما بیصیار مورده اثطغپال ما غرار میگیرد!
چقدر وبلاگای اینطور با قدمت حس خوبی به آدم میدن!
زمان دفاع مقدس که شما هم در ایران محصل دبیرستان بودید پخش از نزدیک مسابقات کشتی ممنوع بود زیرا زنان از داخل خانه با آن تلویزیون های سیاه و سفید چهارده اینچ برفکی بدن مردان را لخت می دیدند. لذا باید فقط از دور مسابقه کشتی نمایش داده می شد. شما مردم آن قدر اعتراض کردید که این ممنوعیت برداشته شد ولی وقتی نوبت به بچه های خودتان رسید ....