روزنوشت‌های یک دی‌نی ۶- شیرخشک


بابا میگه فرق بچه‌ی خود آدم با بچه‌ی مردم اینه که شیرخشکِ بچه‌ی خودت را نباید قایمکی بری بخوری. می‌تونی هروقت دلت خواست بری سرِ قوطی شیرخشک و هرچی هم خواستی بخوری. 


بابا اول شیرخشک‌ها رو خودش تست می‌کنه و اگر تایید شد (یعنی خوش‌مزه بود)‌ می‌گذاره که بازم ازش بخریم. این کارش  صددرصد مورد تایید منه.  واقعا هیچ‌کی به فکر ما دی‌نی ها نیست. درسته که تغذیه مهمه، ولی خوب مزه هم باید یه حداقل‌هایی رو داشته باشه دیگه، مگه نه؟


بعضی این شیرخشک‌ها این‌قدر بدمزه‌اند که اگر به بچه‌گربه بدی به‌جای میو میو صدای زرافه از خودش در میاره،
ما که دی‌نی هستیم که دیگه هیچی!




نوشته‌شده توسط:‌ حنا


روزنوشت‌های یک دی‌نی ‌۵ - مادرِ دوم

نما: داخلی.

بابا در حال عوض کردن پوشک.

[بابا زیر لب خطاب به من غر میزنه]: بچه چقدر چیز خوردی که نصف وزنت رو خرابکاری کردی؟

[من] گریه+ دست و پا زدن

[بابا داد میزنه] اون پستونکش رو یکی بیاره. یالا دیگه!

[من] گریه‌ی بلندتر. 

[بابا با صدای بلند خطاب به من] بچه کر شدم آروم‌تر. دارم عوضت میکنم. چی‌کار کنم دیگه. چه گرفتاری شدیم‌ها!

[بابا بلند داد می‌زنه] پس چی شد اون پستونک. بابا یکی بیارتش! گلوی این بچه پاره شد از بس داد زد!

مادر برزگ سراسیمه به اتاق می‌رسه. بابا پستونک رو به سرعت می‌گیره و در دهان من می‌گذاره. گریه من تمام میشه.

[بابا با صدای آروم] خدا بیامرزه پدر و مادر اونی که پستونک رو اختراع کرد.

[مادربزرگ] واقعا بیامرزدش. به پستونک میگن مادرِ دوم ...

 

[من توی دلم] این رو دیگه کجای دلم بگذارم. مادر دوم!

برای شادی روحیه خودم "مادرِدوم" رو ول می‌کنم و ترکیب جیغ-گریه-دست و پا زدن رو که بابا خیلی دوست داره  از سر می‌گیرم.

 


نوشته‌شده توسط: حنا

روزنوشت‌های یک ‌دی‌نی ۴ - قیافه

بابا میگه: "بچه‌ها همشون دنیا که میان قیافه‌شون عین همه. همه‌شون شکل "جن" هستند!"

حالا نه این‌که خودش هزاربار رو دست زده به براد پیت،‌ به ما دی‌نی‌ها ایراد می‌گیره.

 


نوشته‌شده توسط: حنا 

هنر خواب‌رفتن


اصطلاحِ "Take It for Granted"  - که من معادل فارسی خوبی براش پیدا نکردم - فرنگی‌ها وقتی استفاده می‌کنند که وجودِ چیزی که شاید خیلی هم مهم باشه رو یکی خیلی عادی و بدیهی در نظر بگیره. مثلا یک جمله‌ی معروفه که میگه: 


"Things you take for granted someone else is praying for"


که معنیش حدودا این می‌شه که چیزهایی که شما فرض می‌کنه همیشه بوده و هست و حق مسلم شماست و می‌باید بوده باشه و بدیهیه، این‌قدرها هم بدیهی نیست و خیلی‌ها توی دنیا هستند که دعا می‌کنند که داشته باشند. مثلِ امنیت، بهداشت، دوستان، خانواده و خیلی چیزهای دیگه که دوامشون باعث می‌شه انسان بهشون عادت کنه و بعد از مدتی بدیهی انگاشته بشن. آلدوس هاکسلی می‌گه: 


"Most human beings have an almost infinite capacity for taking things for granted"


که معنیش - باز حدودا - این میشه که: «بیشتر آدم‌ها ظرفیت بی‌نهایتی برای بدیهی‌گرفتن داشته‌هاشون دارند». 




این مقدمه رو گفتم که بگم یکی از چیزهایی که ما take it for granted، یا به عبارت دیگه بدیهی و «از اول وجود داشته» فرض می‌کنیم توانایی ما در خواب کردن خودمونه. بچه‌ها وقتی به دنیا میان این توانایی رو ندارند و این چیزیه که هرکسی در یک سنی، اصولا حوالی ۲-۳ سالگی، «یاد می‌گیره». ما نشانه‌های خستگی  و خواب‌آلودگی رو می‌دونیم و می‌دونیم که راه نجات از این نشانه‌های آزاردهنده اینه که بخوابیم.خودِ این، چیزی بسیار نابدیهی است که کودک باید به تدریج یاد بگیره.


بعد ما بزرگ‌ترها وقتی که فهمیدیم باید بخوابیم، می‌دونیم که مثلا چراغ رو باید خاموش کنیم، باید بریم جایی که سروصدا کم باشه، دراز بکشیم، آروم بگیریم،‌چشم‌هامون رو ببندیم و در نتیجه‌ی مجموعه‌ی این کارها، خودبه‌خود به خواب خواهیم رفت. یک کودک این رو نمی‌دونه. یه بچه رو در نظر بگیرید که از خستگی و خواب‌آلودگی داره می‌میره و شما می‌بریدش توی تخت یا گهواره‌اش می‌گذاریدش و سعی دارید با قصه گفتن یا لالایی خوندن خوابش کنید. در این شرایط فقط کافیه یه اسباب‌بازی یا هرجسم جامد دیگه‌ای دم دست کودک باشه: قریب به اتفاق بچه‌هایی که من دیدم شروع می‌کنن اون جسم جامد رو محکم به دیواره‌ی تخت کوبیدن!‌ یا در نبود جسم جامد از دست یا پاشون برای کوبیدن به دیوار یا هرچیزی که صدایی تولید کنه استفاده می‌کنن. یکی نیست بگه خوب بچه‌جون این رو که اینجوری محکم تــــق تــــــق میکوبی به دیوار خوب معلومه که خوابت نمی‌بره. منم باشم خوابم نمی‌بره. حالا نمی‌شه هم که دستش رو گرفت که نکوبه به دیوار. داد گریه‌اش تا پنج‌تا خونه اون‌ورتر می‌ره. یکی نیست بهش بگه آخه بچه‌جون! مگه برا من میخوابی؟؟؟‌ خودت خسته‌ای از بس این‌ور اون‌ور دویدی و داد زدی و از دیوار راست بالا رفتی، حالا هم از شدت خواب‌آلودگی  اعصاب نداری و پلک‌هات هی میفته رو هم. خوب بیگیر بخواب دیگه! آدم نمی‌دونه چی بگه از دست این بچه‌ی آدمیزاد... 



بالاخره که این‌که ما بزرگ‌ترها از روی نشانه‌ها می‌فهمیم چه‌ زمانی به خواب احتیاج داریم، و از اون مهم‌تر بلدیم چطوری خودمون رو خواب کنیم رو دست کم نگیرید، یا به قول فرنگی‌ها don't take it for granted. این بچه‌ها تا پدرمادرشون رو پیر نکنن اینا رو یاد نمی‌گیرن. 





فرهنگ کار



دقیقا از چه زمانی «کار کردن» مخصوصا برای نوجوانان و جوانان توی کشور ما عار شده؟ 




پانوشت: در پایین تصویر چندتایی از آگهی‌هایی است که فرزندان هم‌سایه‌های ما  توی  بسایت محله می‌گذارند که در مدت تعطیلات تابستون بتونند با کارکردن بخشی از شهریه‌ی مدرسه یا دانشگاهشون رو بپردازند یا پس‌انداز کنند. هم‌سایه‌های گرامی ما - از روی بی‌ام‌و و بنز آخرین مدلی که سوار می‌شن - خیلی فقیر بیچاره هم به نظر نمیان. 


۱- ناتالی: مواظبت از کودک/ پرستار کودک/ کمک‌های دیگر

من ناتالی ‌ام. ۱۷ سالمه و سال آخر دبیرستان رو شروع  خواهم کرد. من الان مسافرتم (۲۴ ژوئن برمی‌گردم). دنبال چند تا کارِ‌ مواظبت از بچه [غیر دائم] یا پرستاری بچه [طبق برنامه‌ی منظم] ( دومی برای خانواده‌ای که احتیاج به کمک بیشتر داره) هستم. تا الان برای بیش از ۱۰ خانواده بچه‌داری کردم و بعضی وقت‌ها تا ۴ تا بچه را مراقبت می‌کردم. تجربه مراقبت از کودکان  تا سنین ۱۲ سالگی را دارم. تمام تابستون وقتم آزاده، و می‌تونم با هر برنامه‌ی شما خودم رو هماهنگ کنم. من گواهینامه‌ی مراقبت از بچه‌ی صلیب سرخ دارم [ اصولا شامل کمک‌های اولیه می‌شه که اینجا برای پرستار بچه خیلی‌ها لازم می‌دونن. مثلا اگه یه چیزی بیفته توی گلوی بچه یا حوادث دیگه.]. ماشین هم دارم و می‌تونم بچه‌ها رو سوار کنم. همچنین می‌تونم در کارهای دیگه‌ مثل تمیز‌کردن خونه، آشپزی،‌خرده‌کارهای دیگه‌ی خونه و غیره کمک کنم. عاشق گذروندن زمان با بچه‌ها و سرگرم‌کردنشون هستم. برای من پیغام بدید اگه خواستید.





۲- جکسون:‌دانشجوی دانشگاه آماده برای کار / خرده‌کاری‌ها

اسم من جکسون است و تازه سال سوم دانشگاه رو تموم کردم  و از بورسیه‌ی تحصیلِ خارج از کشور از بارسلونا به خونه برگشتم. تابستون خونه خواهم بود و به دنبال اینم که به خانواده‌ها در کارهای زیر کمک کنم:

- کارهای اداری (رشته‌ی من امور مالی است و در کار با نرم‌افزار اکسل و ورد و پاورپوینت حرفه‌ای هستم)

- پرستاری بچه‌ی پاره‌وقت

- رانندگی

-  جابه‌جا کردن چیزهای سنگین، اسباب‌کشی

- نگهداری از حیوانات خانگی

- کارهای متفرقه‌ی دیگه

من در تمامی این زمینه‌ها تجربه‌ی قبلی دارم و می‌تونم از افراد همین محله توصیه‌نامه بیارم. می‌تونید با من با شماره‌ی تلفنم تماس بگیرید. 

ممنون که من را در نظر می‌گیرید






۳- رانی:‌ کارهای متفرقه

سلام!‌ برای کارهای متفرقه روی من می‌تونید حساب کنید. اسم من رانی است و من دانش‌آموز سابق دبیرستان ---- هستم. من می‌تونم (تقریبا) هرکاری را انجام بدم. اگر احتیاج به کمک دارید برای تمیز‌کردن، نقل و انتقال کودک، کار روی حیاط یا هرچیز دیگه به من خبر بدید.


روز خوبی داشته باشید

رانی






فرگشت



دیروز داشتم کتابی در باب فرگشت (تکامل) می‌‌خوندم. نوشته بود بچه‌های اکثر موجودات، مثلا فیل و زرافه و آهو و کرگدن و غیره، به فاصله‌ی حداکثر چند ساعت پس از به دنیا اومدن می‌تونن روی پای خودشون بایستند و راه بروند، و بدون سرپرستی مادر زندگی کنند (پدر که اصلا حرفش هم نبود،‌ همه‌شون از خیلی وقت قبل رفتند دنبال عیش و نوش با رفقاشون).

 

حالا این از سایر موجودات، بعد میایم سراغِ فرزندِ این انسانِ اشرف مخلوقات. راه رفتنشون ظرف چند ساعت که پیش‌کش، این‌که تا سی و هشت - نه سالگی (و بعضی‌ها شست - هفتاد سالگی) باید باباجون خرجیشون رو بده وگرنه از گرسنگی تلف می‌شوند هم به کنار، ولی دیگه این‌که برای این‌که شب‌ها خواب بروند باید دو ساعت بابا و بعد جداگانه دو ساعت دیگه مامان وقت بگذارند بغلشون کنند، لالایی بخونند و هزارتا حرکات آکروباتیک دربیارند واقعا نوبره. 

 




روزنوشت‌های یک دی‌نی ۳ - اسم

من هنوز اسم مشخصی ندارم. حالا یه توافق تقریبی بین بابا و مامان روی اسم "حنا" صورت گرفته، ولی هنوز صد در صد نیست. داستانش خیلی طولانیه.


بابا همش کله‌اش توی کامپیوتره. یا داره کار می‌کنه، یا اخبار می‌خونه یا این مقالات علمی ضد و نقیض. اول‌ها یه مقاله خونده بود که بچه چندماه اول، هم شبیه قورباغه است و هم ژن‌هاش و دست و پاش و این‌ها واقعا مثل دست و پای قورباغه کار می‌کنه. حالا نمی‌دونم این نتیجه‌ی تحقیقاتِ خفنِ کدوم دانشمند بی‌کاری بوده، ولی در هر صورت که جناب بابا اسم منو گذاشته بود "قوری"! بعد چون مامان خیلی اصرار داشت که اسم بچه باید اسم خدا پیغمبر باشه بابا بهم می‌گفت قورعلی یا قورالله (یعنی قورباغه‌ی خدا)، یا "ماشاءالله قوری" . ظاهرا دوستِ خدابیامرزدایی احمد اسمش رو گذاشته بودند "ماشاءالله حسین" که یه وقت چش نخوره تلف بشه، بابا هم می‌گفت فعلا به بچه بگیم ماشاءالله قوری. بالاخره که بعد از کلی حرص و جوش مامان که "بابا بچه اسم حسابی می‌خواد" و "بچه‌ام ناراحت میشه"، بابا سوئیچ کرد به اسم "دی‌نی". قرار شد تا اسم مناسب پیدا بشه بهم بگند "دی‌نی". تا این اواخر هم اسم من "دی‌نی" بود. 


دیگه از ماه های پنجم ششم بود که تمام فامیل به تکاپو افتادن که یک اسم مناسب و زیبا برای من پیدا کنند. تمامی اسم‌ها هم خیلی دقیق از تمامی جنبه‌های مختلف مورد مطالعه قرار می‌گرفت: طرز نوشتنش، اینکه توی انگلیسی و جنوب فرانسه و همچنین قبایل اتانازی و سرخپوستان خلیج کورتز چطوری تلفظش می کنند، و این‌که بچه‌های تخس مدرسه چطوری می‌تونند مسخره‌اش کنند. یکی دو تا اسم هم نبود ها. خیلی هم قضیه جدی بود. فقط بگم که به طور نمونه برای اسم "سلطنت" و "گردآفرید" هرکدوم یک هفته‌ی تمام بحث و بررسی صورت گرفت. 


مامان، هم اسم‌های مدرن رو دوست داره، و هم حتما می‌خواد اسم من مذهبی هم باشه. این بود که پیشنهاد داد "نازنین زهرا" بگذاریم. بابا هم که اصلا از این به قول خودش "قرتی‌بازی‌ها" خوشش نمیاد یه دفعه افتاد رو دنده‌ی لج که حالا که این‌طور شد اسمش رو باید بگذاریم "رقیه سوولماز" (اووش رو هم خیلی می‌‎کشید). مامان هم حرص می‌خورد. 


بالاخره که یک روز نفهمیدم چی شد که اسم حنانه و حنا اومد وسط. هردوی بابان و ماما (ببخشید من یه کم زبونم میگیره) به طرز شگفت  آوری با هم سر این اسم یه ذره موافق بودند. ولی حالا دعوا شده بود که مابان اول این اسم رو پیدا کرده یا باما.  بالاخره که هنوز هم این مشکل رفع نشده، ولی فعلا ظاهرا که بیخیال دعوا شدند. حالا بحث بر سر اینه که توی شناسنامه بگذارند "حنانه" و بعد توی خونه صدا کنن "حنا" یا برعکس. بابا میگه "ما که نمی‌دونیم این بچه چی از آب در میاد. شاید یه روز خواست بشه خانم جلسه‌ای. باید یه اسمی داشته باشد که پرطمطراق باشه مثلا بتونن بگن حاجیه خانوم حنانه!"  بابا نونش رو کلی تشدید میده.


در نهایت فعلا قرار شده حالا من به دنیا برم بعدش اونا منو نگاه کنن ببینن چه اسمی بهم میاد. اینه که فعلا اسمم صد در صد نیست هنوز.


نوشته‌شده توسط:‌ حنا

روزنوشت‌های یک دی‌نی ۲ - اورژانس

دیروز حوالی ظهر خیلی خسته و کوفته بودم، گفتم یه قیلوله بزنم. اون قدر خسته بودم که دیگه نفهمیدم چند ساعت خوابم طول کشید. فکر کنم شش-هفت ساعتی شده بود. ظاهرا مامان دیده بوده تکون نمی‌خورم ترسیده بوده.

  

وقتی که چشمم رو که باز کردم خدا نصیب دشمنتون نکنه. مامان رو تخت بیمارستان بود و سه چهار تا پرستار شش طرف تخت وایساده بودند و کلی دستگاه و سنسور و خرت و پرت وصل کرده بودند از سر تا پای مامان. یکی نمی‌دونست فکر می‌کرد عمل جراحی قلب باز دارن انجام می‌دند.  یکی از اون پرستارهای بی‌جنبه هم افتاده بود رو شکم مامان و هی از این‌ور و اون‌ور با مشت و آرنج فشار می‌داد. یکی نبود بهش بگه خانوووم! آدم اینجا خوابیده‌ها! خودت خوشت میاد وقتی خوابیدی یکی هی بیاد یه مشت بزنه تو سرت یه آرنج تو پهلوت؟ عجب آدم‌هایی پیدا می‌شن به ابالفضل! 


بالاخره که ما تو این دنیای شکمی تکلیف‌مون رو نفهمیدیم. ما یه تکون بخوریم این مامان خانوم شروع می‌کنه غر زدن که "بچه آروم بیگیر! چقدر  می‌جنبی آخه! چهل و هشت ساعته نگذاشتی خواب به چشمم بیاد! جزجگر بیگیری، اینقدر لگد نزن به معده‌ام، دارم بالا میارم." 
دو دقیقه هم که می‌خوابیم که چه قشقرقی راه میندازن.
 عجب گرفتاری شدیم‌ ها!

 


نوشته‌شده توسط : حنا

روزنوشت‌های یک‌ دی‌نی ۱ - سلام

سلام

اسم من حناست. من صفر سالمه. جدی میگم. صفر سال و صفر ماه و صفر روز. یعنی هنوز به دنیا نیومدم. میدونم باورش سخته، ولی دیگه قرن بیست و یکمه دیگه. این چیزا به زودی عادی‌تر هم میشه. بابام یه وای-فای خریده واسه خونه از اونا که امواجش از سه متر دیوار بتونی هم رد میشه. منم دیدم اینجا هم که من هستم خط خوب میده، دیگه گفتم کانکت بشم یه گشتی بزنم تو اینترنت. 

 امروز خبرا رو که خوندم دیدم حوصله‌ام خیلی سر رفته، این بود که گفتم حالا که هر ننه قمری وبلاگ داره، منم یکی راه بندازم. ولی حالا چون بابا سرش (به دلایل واضحه) شلوغه و نمی‌رسه وبلاگش رو آپ کنه گفتم در خلال این مدت من هم توی همون وبلاگ بابا بنویسم. سعی می‌کنم مرتب بیام بنویسم. اینو فعلا تستی می‌فرستم بعد دوباره میام مفصل خاطراتم رو می‌نویسم.


آی لاو یو
و لایک یادتون نره.

 

پانوشت:‌ سوال اومده که دی‌نی که توی عنوان اومده یعنی چه. ببینید عزیزانِ من، بنده یک نی‌نی‌ هستم،‌ ولی دقیقا به همین دلیل که نی‌نی هستم زبونم یه کمی می‌گیره و نمی‌تونم همه‌ی کلمات رو درست تلفظ بکنم. اینه که وقتی در مورد خودم حرف می‌زنم و می‌گم «نی‌نی» همه می‌شنوند «دی‌نی». اسم من رو هم گذاشتن «‌دی‌نی». حالا داستانش طولانیه. بعدا مفصل می‌نویسم. 



نوشته شده توسط:‌ حنا

سوالاتِ بابایان


یکی از سوال‌هایی که  - طبق تحقیقات آماری بنده - برای تمامی پدرهایی که به خارج از کشور سفر می‌کنند در بدو ورود پیش میاد اینه که : «چرا این‌جا توی روزِ‌ روشن چراغ همه‌ی ماشین‌ها روشنه؟؟؟» 



Rick Bowmer/Associated Press taken from here


نکته اینه که طبق مطالعات انجام شده، چراغ روشن در روز هم باعث کمک به تشخیص اتوموبیل توسط ماشین‌های دیگه می‌شه و می‌تونه احتمال تصادف رو بین ۵ تا ۱۰ درصد کاهش بده. بر این اساس است که خودروساز‌ها در خیلی از کشورها از جمله کانادا، نروژ و سوئد طبق قانون موظف‌اند که خودروهاشون مجهز به چراغ‌های روشن در روز( Daytime Running Lights – or DRLs) باشه. 


در هر صورت، بر خلاف تصور رایج بین هم‌وطنان عزیزِ ما که برای صرفه‌جویی در هزینه تا پاسی از شب گذشته چراغ‌ها را روشن نمی‌کنند،‌ این چراغ‌ها مصرف فوق‌العاده کمی دارند و قرار نیست که عمر باتری رو یک هشتم یا مصرف بنزین ماشین را پنج برابر کنند. بنابراین حتی اگه یک درصد هم شانس تصادف رو کاهش بدهند خوبه که همیشه روشن باشند. مخصوصا این‌که ظاهرا طبق آمار تصادفات در طول روز بیشتر از تصادفات در طول شب هستند (اغلب چون افراد و ماشین‌های بیشتری توی خیابون‌ها هستند)



پانوشت: برای مطالعه‌ی بیشتر صفحه‌ی ویکی‌پدیای چراغ‌های روز خودرو رو ببینید



استرس؟



اگه فکر می‌کنید در زندگی‌تون لحظات خیلی پراسترسی رو تجربه کردید، فیلمِ لحظه‌ی اعلام شرایط اضطراری توسط لی‌‌روی کِین (LeRoy E. Cain مدیر پرواز شاتل کلمبیا) پس از ۱۰ دقیقه‌ی نفس‌گیر بعد از قطع تماس کلمبیا هنگام بازگشت به زمین رو ببینید. (فیلم رو از یوتیوب ببینید یا از اینجا دانلود کنید).



توضیح مختصر این‌که در بازگشت فضا‌پیماها به جو زمین، به دلیل حرارت بالای ناشی از اصطکاک، هوای اطراف فضاپیما در مرحله‌ای به شدت یونیزه شده و باعث قطع تماس رادیویی فضانوردان و فضاپیما با زمین می‌شود (اصطلاحا به این زمان radio blackouts یا ionization blackouts یا reentry blackouts می‌گویند). در مورد شاتل کلمبیا هنگام بازگشت به زمین، مرکز کنترل پروازِ روی زمین تماس را از دست می‌دهد و این قطع تماس به جای یکی دو دقیقه بیش از ده دقیقه طول می‌کشد (بعدا روشن شد که فضاپیما در همان لحظات اول قطع تماس به خاطر اشکال کاشی‌های مقاوم در مقابل حرارت متلاشی شده بوده است). بعد از حدود ده دقیقه برای کنترل پرواز روشن است که اتفاقی غیرعادی افتاده. با اعلام «درها را قفل کنید»‌ مدیریت پرواز اولین نشانه‌ی رسمی بروز حادثه را نشان می‌دهد.



(long, long pause) 

CAIN: GC1,  Flight. GC, Flight

FOSTER: Flight, GC

CAIN: Lock the doors2

FOSTER: Copy

CAIN: FDO3, do you have any tracking 

JONES: No, sir

Mission Operations Director (MOD) Phil Engelauf: Flight, MOD. On the flight loop

JONES: Flight, FDO

CAIN: Go

JONES: My C-bands have not acquired anything. We are only acquiring false locks at this time

CAIN: I copy, FDO

pause4



پانوشت‌ها

1,Ground Control Bill Foster
2. 
Standard precaution to prevent data from being lost by accident
3. pronounced Fido,, Flight Dynamics Officer

۴.  اگر کل اون ده‌دقیقه‌ی نفس‌گیر رو ‌خواستید ببینید از این‌جا ببینید، و اگه می‌خواهید ببینید «کین» چقدر دل و جرات داشته که بعد از حادثه‌ی کلمبیا دوباره رو همون صندلی بشینه و دیسکاوری رو بفرسته بالا این‌ فیلم رو ببینید (مخصوصا لحظه‌ی 3:50 که یکی از پیغام‌ها برمی‌گرده و رنگ از روش می‌پره).




کارکرد تلویزیون در عصر اینترنت


چرا ما هنوز تلویزیون می‌بینیم؟


 وقتی از طریق اینترنت و وبسایت‌های پخش فیلم به راحتی می‌توان فیلم‌های دل‌خواه را در ساعتِ دل‌خواه با کمترین هزینه (و خیلی وقت‌ها مجانی) تماشا کرد،‌ وقتی می‌توان هر خبری را هر زمانی که دلمان بخواهد ببینیم یا بشنویم، چرا باید منتظر بخش خبری ساعت ۲۰ یا ۲۱ یا ۲۲ یا ۲۳ یا ۲۴ یا ۲۵ یا ۲۶ بشویم؟ یا وسط یک فیلم سربرسیم و دوبرابر وقت فیلم را آگهی بازرگانی ببینیم و بعد هم به خاطر تماس تلفنیِ دوستی یا پیامکِ کارِ واجبِ فامیلی چند دقیقه‌ی مهم فیلم را از دست بدهیم که قابل بازبینی هم نیست؟ چرا باید سعی کنیم یادمان بماند که چهارشنبه ساعت ۹ شب فلان مستند را پخش خواهد کرد و منتظر بمانیم و برنامه‌ریزی کنیم تا بتوانیم آن مستند را ببینیم؟ 


با به صحنه‌ آمدن اینترنت پرسرعت به نظر می‌آید تلویزیون خیلی وقت است کارکرد خود را از دست داده. پس چرا ما هنوز تلویزیون می‌بینیم؟ احتمالا چون عادت کرده‌ایم. چون خیلی وقت‌ها حوصله‌ی هیچ کار جدی، یا شروعِ دیدن یک فیلم داستانی یا مستند، و حتی خواندن اخبار را نداریم و دنبال یک چیز بی‌ربط و تصادفی می‌گردیم که وقت تلف کنیم. کارکرد تلویزیون احتمالا این است که این انتخاب تصادفی را برای ما انجام می‌دهد. قدیم‌ها احتمالا تسبیح می‌چرخاندند یا جایی با انگشتانشان ضرب می‌گرفتند، امروز جلوی تلویزیون ولو می‌شویم و هر خزعبلی که پخش کند را می‌بینیم...




داعش در شعر حافظ


شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت ...

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم

کای دریغا بوداعش نرسیدیم و برفت

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد ...

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

قدمی نِه بوداعش که روان خواهد شد

 

(کسی اینجا «مادر  پیاله» را یادشه؟)


چای نبات


مامان اعتقاد داره که «چای نبات» دوای همه‌ی دردهای عالمه. کلاً نبات در زندگی یزدی‌ها نقش بسیار مهمی بازی می‌کنه و در همه‌ی مناسبت‌ها اعم از عروسی و عزا و تولد و وفات و موفع بدرقه مسافر و موقع استقبال از مسافر و اوقات‌ بی‌حوصلگی و اوقات با‌حوصلگی مصرف می‌شه.

مهمترین کاربرد نبات در درمان بیماری‌های لاعلاج روحی و جسمی است که در این موارد مصرفش به شدت توسط اکثر مامان‌ها توصیه می‌شه.


نمونه‌ی مکالمات من با مامان:

من: مامان!‌ من سرم درد می‌کنه

مامان: یه چای نبات بخور خوب می‌شه


- مامان!‌ من دل‌پیچه‌ دارم

- دواش یک چای نباته


- حس می‌کنم دچار اختلالِ روانیِ کم‌توجهی-بیش‌فعالیتی شدم.

- روزی سه وعده چای‌نبات


- مشکوک به سرطان؟

- چای نبات!


- پُست تراماتیک استرس دیس اوردر؟

- چای نبات!


- بادِ فتق؟

- چای نبات! 


...

 

بعد این‌جوری شد که ما که از بچگی با چای‌نبات بزرگ شدیم،‌ کم‌کم بهش معتاد هم شدیم. تقصیر خود این چای‌نباته که از هر قرص برنج و ال‌اس‌دی و اکس و غیره‌ای بدتر اعتیاد میاره. من معتقدم یکی به این اکسی‌ها یه چای نبات بده دیگه لب به قرص اکس نمی‌زنند. اصن باور  بفرمایید ظرف یک‌هفته در سراسر کشور «چای‌نبات پارتی» راه میفته.

 

حالا این‌رو گفتم که بگم برای من معتادِ به چای‌نبات، وقتی توی دیار غربت نبات تموم می‌‌شه،‌ من‌رو باید مثل زنجیری‌ها ببندند به تخت. این‌جا شبیهِ نبات رو به اسم Rock Candy  می‌فروشند. ولی این فرنگی‌ها فکر می‌کنند گناه کبیره‌است نبات رو مثل آدمِ ابوالبشر ساده درست کنند. اینه که باید حتما بهش بلوبری‌ای راز‌بری‌ای ‌کوفت‌بری‌ای چیزی بزنند. آخه نبات این موجود به این نازنینی،‌ حیف نیست بیان بهش بلوبری بزنن رنگش بشه رنگ یونجه مزه‌اش مزه‌ی اسطوقدوس گندیده؟

 

نبات ما دیروز تموم شده بود. از اول صبح هرکه به تورم خورد باهاش دعوام شد. اول بسته‌ی یک سفارش آنلاین دیر رسیده بود زنگ زدم شرکتش و مسوولِ خدمات‌مشتری و مدیرش و مدیرِ مدیرش رو با خاک یک‌سان کردم. بعد برام یه مقاله فرستاده بودند داوری که مقاله و نویسنده اش رو باهم پودر کردم (در حدی‌که مجبور شدم امروز از طرف نویسنده مقاله کلی صدقه بدم که ایشالا اون دنیا ازم بگذره). بعد با یکی دیگه دعوام شد ...خیلی سرتون رو درد نیارم. روز سختی بود.

ولی اینا رو گفتم که بگم دیشب یکی از دوستان که ناغافل از ایران اومده بود برا ما زحمت کشیده و یه جعبه نبات آورده. یک‌ربع داشتم بالا پایین می‌پریدم. الان که دارم این‌جوری قصه می‌نویسم و لبخند بر لبانم جاریه، برا اینه که یک لیوان نیم‌لیتری چای‌نبات داغ کنار دستم گذاشتم.

 

 

 نباتِ خوب این‌جا گیر نمیاد. اگر دارید میاید و چمدون‌تون جا داره، یک ربع‌کیلو نبات برا دوستان و آشناهاتون بیارید. هم این‌که کلی درد و مرضاشون خوب می‌شه، هم کلی دعاتون می‌کنن. 



قوانین رانندگی در ایران



۱- خطوط راهنمایی را کلا ندیده بگیرید. نگارنده بارها به خاطر تلاش برای رانندگی بین خطوط، مرگ را به چشم خود دیده است. خطوط ممکن است  به دیوار بتونی یا یک دره ختم شوند، از جاده خارج شوند، یا حتی به هم همگرا شوند. کلا بیخیال‌شان شوید امن‌تر است.

 

۲- توزیع پمپ بنزین در سطح شهر و جاده‌ها به صورت کاتوره‌ایست (random). ممکن است در یک جایِ خلوت سه-چهارتا پمپ بنزین کنار هم باشند (که اصولا صاحبان آن با هم فامیلند و چون بر سر پمپ بنزین اصلی که ارث پدر بوده به توافق نرسیده‌اند هریک پمپ بنزین خودشان را زده‌اند) و بعد در یک جای شلوغ و مرکز خرید تا ده‌ها کیلومتر (یا بیشتر) هیچ پمپ بنزینی وجود نداشته باشد. در صورت امکان یک پیت بنزین همیشه در صندوق عقب داشته باشید. یا حداقل یک شلنگ برای کشیدن بنزین از باک یک اتوموبیل دیگر.

 

۳- در تمامی مکان‌ها و زمان‌ها (گذشته حال و آینده) حق تقدم قبل از همه با وانت نیسان‌های آبی است*. رعایت نکردن این حق تقدم باعث آسیب‌های جدی به خودروی شما (و احتمالا صدمات جانی به خود شخص شما) می‌شود. 

* سلطان جاده ها نیسان آبی. اسنادی که به تازگی به دست آمده نشان می‌دهد که این خودروها از زمان نئاندرتال‌‌ها به همین شکل و در تک رنگِ آبی تولید می‌شده اند.
 

۴- برای عابر پیاده که در تلاش است از روی خطوط عابر پیاده رد شود ترمز نگیرید. یک بار که نگارنده این کار را کرد یک آقای پرایدی با سرعت 80 کیلومتر کوبید توی آن جای ماشین نگارنده. بعد هم با قفل فرمان آمد سراغ نگارنده که چرا ترمز گرفتی سر چهارراه، و حالا باشد که من داشتم به نامزدم زنگ می‌زدم و حواسم نبود ولی تو نباید ترمز می‌گرفتی، 
ترمز گرفتن برای عابر پیاده برای راننده‌ی خودروی ترمزگیرنده، خطر مرگ با قفل فرمان دارد.


۵- "بوق" مهمترین عضو خودرو شماست. شما ممکن است با تایر پنچر و واشر سرسیلندر سوخته و سه تا شمع از کار افتاده بتوانید به صورت کاملا ایمن تعطیلات آخر هفته را از طریق جاده چالوس به مسافرت شمال بروید، ولی بدون یک بوقِ خوش دست و بلندصدا خودرویتان را روشن هم نکنید. انواع بوقِ "گاو"ی را میتوانید با هزینه‌ی بسیار اندک از توزیع‌کنندگان قطعات یدکی خودرو تهیه و نصب کنید. 

بوق خودرو شما در حقیقت هویت خودروی شما و حتی هویت خود شماست. قبل از اختراع بوق رانندگان نمی‌دانستند چطوری به هم سلام کنند، در پایان مهمانی‌ها و در زمان عزیمت (ساعت 2 بعد از نصف شب) چطور به میزبان آخرین خداحافظی را با بوسه بفرستند، چطور از پشت فرمان به خانم بچه‌ها پیغامِ بیسیم بفرستند که آماده حرکتند و "یالا بجنبید"، و از همه مهمتر در مراسم عروس‌کشانی نمی‌توانستند احساسات خود را نشان دهند.  و همچنین غیز ممکن بود ابراز احساسات در مواقع حساس تاریخی نظیر انتخابات ریاست جمهوری، راه یافتن (یا، بسته به سال، راه نیافتنِ) هاشمی رفسنجانی به مجلس شورای اسلامی، بازگشت اصغرفرهادی از جشنواره‌ی کن، حق‌کُشی از عسگری محمدیان در فینال المپیک، پیروزی یا شکست یا عزیمت یا بازگشت تیم‌های ملی فوتبال، والیبال، هاکی روی چمن، غارنوردی، پاراگلایدینگ، جوجیتسو، گلروبال ، هفت سنگ، گلفِ روی یخ و غیره به مسابقات جهانی و غیرجهانی، و یا این‌که کلا وقتی رانندگان افسرده بودند و احتیاج به کمی تنوع داشتند. به‌خصوص در این آخرین مورد، با اختراع بوق آمار خودکشی رانندگان کلی کاهش پیدا کرد. 


 

6- غیر از کاربردهای مهم مطرح شده در بالا برای بوق، توصیه می شود که سعی کنید در حین رانندگی هر از چندگاهی کاملا هویجوری "بوق" بزنید. مطئمن باشید نه کسی به شما نگاه میکند، نه آزرده میشود. تحقیقات نشان داده از نظر آماری، رندوم بوق زدن تعداد تصادفات را به مقدار بسیار زیادی کاهش می‌دهد. دلیلش هم این‌ است که یک‌سری دارند به صورت رندوم رانندگی می‌کنند و این‌که چه زمانی، دقیقا کی، جلوی شما خواهند پیچید یا این‌که قبل از اینکه جلوی شما بپیچند اصلا شما را دیده‌اند یا نه، و یا این‌که آیا اگر شما را دیده‌اند اصلا برایشان اهمیتی دارد یا نه، اینها همه محل سوال است. 

 

7- چراغ‌های راهنمای خودرو: اگر قصد شرکت در مراسم عروس‌کشانی را ندارید می‌توانید چراغ راهنماهای خودرویتان را کلا جدا کنید و دور بیندازید. دسته‌ى چراغ راهنما که به فرمان متصل است هم کلا چیز توی دست‌و‌پایی است. خودتان را از شرّ آن هم خلاص کنید.

 

۸- برای صرفه جویی در مصرف انرژی، تا ساعت 3  صبح به بهانه‌ی این‌که "هنوز غروب است و هوا هنوز خوب تاریک نشده" چراغ‌های خودروی خود را روشن نکنید (و بدانید که خیلی‌های دیگر هم چراغ‌ها را خاموش نگه می‌دارند تا از مصرف بیش از اندازه سوخت و آسیب به محیط زیست جلوگیری کنند. خدا خیرشان دهد). 

 

۹- در مورد تعدادی از خودروهای ساخت داخل، وقتی خودرو را پارک کردید خیلی لازم نیست دربِ ماشین را قفل کنید. سه دفعه ای که ماشینِ نویِ "تندر 90" متعلق به برادر نگارنده را زده‌اند (که قفل و دزدگیر داشته) کوچکترین خطی روی ماشین نیفتاده بوده و دزدان عزیز پس از زدن ماشین درب را مانند روز اول قفل کرده بودند و رفته بودند. 

 

۱۰- فضایِ یک پارکینگِ کنارِ خیابان به شما تعلق ندارد تا زمانی‌که دقیقا صددرصدِ ماشین شما داخل فضا قرار گرفته باشد. نگارنده یک بار در شهرک اکباتان راهنما زده بود و بیش از نصف خودرویش وارد فضای پارکینگ شده بود که ناگهان در فاصله یک چشم به هم زدنی یک پژو 206 مانند جن سر رسید و با دنده عقب به زور ماشین را در بقیه‌ی فضای مربوطه جا داد. خانم جوان راننده پژو در جوابِ اعتراض نگارنده فرمودند که همین چند دقیقه پیش سر فاز سه‌ی شهرک، یک نفر محل پارکینگ مورد نظر ایشان را دزدیده و بنابراین ایشان وظیفه‌ی ملی، اخلاقی، انسانی، و وجدانی خودشان دانسته‌اند که همین بلا را سر دیگری بیاورند. نگارنده از خانم راننده پژو 206 به خاطر این حس وظیفه‌شناسی و اهمیت به ندای وجدان تشکر و تقدیر کرد.

 

 ۱۱- در بسیاری از کشورهای دنیا خودروها در سمت راست جاده و بلوار حرکت می‌کنند. در برخی کشورهای دنیا (مثل انگلیس و استرالیا) خودروها از سمت چپ جاده حرکت می‌کنند. در یک کشور دنیا خودروها ممکن است در هر دو سمت بلوار در هردو جهت حرکت کنند (به خصوص در بلوارهای کمی خلوت‌تر). نگارنده دفعه‌ی اول که این موضوع را مشاهده کرد ماشین را کنار زد و چندبار چشمانش را مالید و پیش خودش گفت شاید در اثر خواب‌آلودگی بوده و این مشاهده را جدی نگرفت. ولی فردای آن‌روز در همان بلوار وقتی که یک بنز خاور که در جهت خلاف رانندگی می‌کرد نزدیک بود خودروی نگارنده را تبدیل به یک شمشِ آهنِ دوبعدی بکند، شک نگارنده به یقین تبدیل شد. 

 

۱۲- خروجیِ اتوبان را رد کرده‌اید؟ خروجی اشتباهی رفته‌اید؟ از مغازه‌ی مورد نظرتان کیلومترها رد شده‌اید؟ سر چهارراه به جای گردش به راست اشتباهی مسیر مستقیم را ادامه داده‌اید؟ توی خیابان یک‌طرفه گیر کرده‌اید؟ اصلا نگران نباشید. شما تنها نیستید. روزانه کرور کرور شهروند گرامی با چنین مشکلاتی مواجهند. راه حل ساده است: دنده عقب بگیرید، و بعد برای امواتِ مخترع دنده‌عقب فاتحه بخوانید. بقیه‌ی کرور کرور هم همین کار را می‌کنند. 

 

۱۳- خودروها (نخسوزن تاکسی‌ها) زائده‌ای بنام کمربند ایمنی دارند که در هنگام دیده‌شدن پلیس باید با دست راست آن‌ را از نزدیکی شانه‌ی سمت چپ گرفت و به سمت محل ترمز دستی کشید و این زائده را در آن محل نگاه داشت تا پلیس از افق دید محو شود.

 

۱۴- توقف پشت چراغ قرمز بعد از ساعت یازده شب به مثابه یکی از سه مورد زیر تلقی ‌می‌شود :
- آدم فضایی بودنِ راننده، 
- سکته‌‌ی هم‌زمان مغزی-قلبیِ فردِ پشتِ فرمان، 
- جن‌زدگی راننده‌ی خودرو 

 

۱۵- کار مهمی دارید و جای پارکینگ پیدا نمی‌کنید؟ کار مهمی ندارید ولی احتیاج به نیم ساعت گپ زدن با دوستان مغازه‌دارتان دارید؟ خیابان پارکینگ ممنوع است؟ جای پارکینگ وجود دارد ولی حس پارک کردن ماشین نیست؟‌

اصلا نگران نباشید. همان‌جایی که هستید (گوشه،‌ وسط یا خط سرعت خیابان)‌ ترمز بگیرید و وقتی خودرو ایستاد، آن‌را خاموش کنید و بروید به کارتان برسید.

 

۱۶- در ابتدای خیابان علامت "ورود ممنوع" زده شده و دوازده جا با فونت‌ها و رنگ‌های مختلف نوشته شده که این خیابان یک‌طرفه است و ورود خودروها ممنوع می‌باشد؟ اصلا نگران نباشید و به مسیر خود ادامه دهید.

 

۱۷- فاصله‌ی مجاز با خودروی جلویی در هرسرعتی می‌بایست حداکثر نصف کوچکترین خودروی موجود در جاده‌های کشور باشد. خوش‌بختانه در این مورد اگر شما این حداکثر فاصله را رعایت نکنید سایر خودروها به کمک شما می‌آیند و با پیچیدن جلوی شما اطمینان حاصل می‌کنند که این فاصله از مقدار استاندارد گفته شده بیشتر نشود. 

 

۱۸- راننده‌ی مینی‌بوس پشت سری وقتی داشتید لایی می‌کشیدید به شما اهانت خیلی شنیع کرده و بوق زده؟ خودرو رو به جلوی مینی‌بوس هدایت کرده، و هرجایی که هستید (حتی خط وسط شیخ‌فضل‌الله) روی ترمز بکوبید و با قفل فرمان برای احقاقِ حق به سراغ راننده مینی‌بوس بروید.

 

 

(لطف کنید قوانینی که از نظر نگارنده دور مانده را در قسمت نظرات اضافه کنید تا با نام خودتان به لیست اضافه شود)

12- مهران، 13-  علی، 14- الهه، 15- سعید، 17- سعید  

07/27/2016- 05/05/1395




پیرهن‌های عزیز من



مغز ما آقایون این‌طوریه که اگر یه دستگاهی، ماشینی، وسیله‌ای یا هرچیزی منطقی و دقیق و بی‌دردسر کارش رو انجام بده، سریع عاشقش می‌شیم. اصلا دل بهش می‌بندیم. اگه یه روز نبینیمش دلمون واسش تنگ میشه. یه مثال واضحش علاقه‌ی وصف‌ناپذیر ماها به ماشین‌هامون است. 

مثلا حتما دیدید آقایون وسط یه روز تعطیل که تو خونه باشند ممکنه یه دفعه پاشن برن پشت پنجره زل بزنن به ماشینشون. اگر مرد نباشید نمی‌دونید اون لحظه توی دلشون چی داره می‌گذره، چه آتیشی برپاست. یا مثلا وقت رانندگی دقت کردید بعضی وقت‌ها خیلی ساکت هستند. اون‌وقت دارند با ماشینشون راز و نیاز می کنند، باهاش حرف می‌زنند. صدای موتور ماشین با ماها حرف می‌زنه. اگر موتور ماشین میزون کار نکنه، درست مثل یک قناری بیمار، حال و احوال ما رو هم می‌ریزه به هم. هیچ راننده‌ی تریلی دیدید که تو سربالایی شماعی‌زاده بگذاره؟ اصلا دلش میاد وقتی موتور ماشین داره اونطوری ناله می کنه آهنگ شاد بگذاره؟ ولی نگو و نپرس وقتی میفته تو سرپایینی .حالا این فقط ماشین نیست. همون‌طور که گفتم شامل هرچیزی می‌شه. از آچار فرانسه گرفته تا پنکه سقفی، یا حتی یه کیف پول یا یه لباس. 

من یه حدود شش سال پیش حوالی همین روزها بود که دو دست پیرهن از یه فروشگاهی خریدم، و هنوز هم دارمشون. یعنی در حقیقت یه حراجی بود، بعد من دوتا خریدم که یکیش رو برگردونم. دیگه سرم شلوغ پلوغ شد و یادم رفت یکی از پیرهن‌ها رو برگردونم. در طول چند ماه بعدش، کم کم عاشق این دوتا پیرهن شدم. خیلی اندازه و متناسب هستند، یقه‌شون عالیه، نه اتو می‌خوان، نه اتوشون به سادگی به هم می‌خوره، خیلی اندازه و تر و تمیز هم توی تن می‌ایستند، حالا حداقل خودم که خیلی این‌جوری فکر می‌کنم. 

دیگه توی این شش سال همیشه آپشن اول من برای کار و تفریح و مهمونی این دوتا لباس بودند (البته این‌که آپشن اول من بودند دلیل نمی‌شه که من در نهایت اون‌ها رو پوشیده باشم. به‌خصوص در مورد مهمونی‌ها اصولا دستور از بالا میومد که "این لباسِ کارِت هست، یکی دیگه بپوش"، یا "اینو خونه فلانی سه‌سالِ پیش که رفته بودیم پوشیدی، زشته دوباره بپوشی، یه پیرهن دیگه بپوش").

نه اینکه دیگه لباس نخریده باشم ها. کلی دیگه پیرهن هم خریدم. ولی این دوتا یه چیز دیگه‌ای هستند. از شرکت معتبری هم خریدم. کلی دوباره ازشون لباس خریدم. ولی هیچ‌کدوم انگشت کوچیکه‌ی این دوتا هم نشدند. چندین بار این دوتا رو زدم زیر بغل بردم نمایندگی‌های شرکته توی شهرهای مختلف و گفتم آقا عین همین رو می‌خوام. میگه محصولات مشابهشون رو داریم، عین همند. بعد می‌خرم می‌بینم نه، نیستند. از روی مارکش، شرکتشون رو توی اکوادور پیدا کردم. می‌خوام زنگ بزنم ببینم دیگه دارن از مدل ها یا نه. هرچی قیمتش باشه حاضرم بدم. 

مشکل اینه که این دو تا پیرهن، هرچند که هنوز از خیلی از لباس‌های نویی که دارم نوتر به نظر میاند، ولی بالاخره شش ساله که حداقل هفته‌ای چهارروز پوشیدمشون. امروز خوابیده بودم و یکی از این‌ها به جالباسی پشت در بود. درست جلوی چشم من. برای اولین بار پیش خودم فکر کردم، اگه اینا لکه بشند، فرسوده بشند، من چی‌کار باید بکنم؟ هان! من چی‌کار باید بکنم؟

 

************************

 

مغز ما آقایون این طوریه که اگر یه موجودی منطقی، دقیق، بی دردسر، پیش‌بینی پذیر، سر وقت و منظم  کارهاش رو انجام بده، سریع عاشقش می‌شیم. اصلا دل بهش می‌بندیم. اگه یه روز نبینیمش دلمون واسش تنگ می‌شه. ما همسرهامون رو هم دقیقا به همین دلیل دوست داریم! 

 

 

 29/3/1395, 06/17/2016



ایمیل



"هر استادیار به طور متوسط در هر روز 100 ایمیل کاری دریافت میکند" (جراید)

 

روزی من تمام ایمیل‌هایم را جواب خواهم داد
و آنگاه از خوشحالی دستهایم را بهم خواهم فشرد
و غریو شادی سر خواهم کشید
و یک هفته‌ به تمام اهل محل صبحانه کله‌پاچه خواهم داد
بعد اسمارت فون‌ام را ته دره خواهم انداخت
یا شاید توی اقیانوس
تا خوراک کوسه‌ها شود
بعد با آرامش یک‌هفته خواهم خوابید، شاید هم دوهفته 
شاید هم بیشتر
 

روزی که ‌همه‌ صحبت‌ها رو-در-روست  
توی کافی‌شاپی، دیزی‌سرایی، چیزی
یا هنگام قدم زدن توی پارک
یا حتی توی خیابان

روزی که اینترنت افسانه‌ایست
و یک ساعت مچی برای زندگی کافیست

 

روزی که ‌همه‌ی ای‌میل‌ها بلافاصله جواب داده شوند
تا تو به خاطر دیر جواب دادن‌‌ها دنبال بهانه‌ نگردی
روزی که دیگر شب‌ها ای‌میلی نیاید
تا من مجبور نشوم روزم را، توی رختخواب، با چک کردن ای‌میل‌هایم آغاز کنم 
 

 

روزی ما جواب تمام ای‌میل‌هایمان را خواهیم دادو من آن روز را انتظار میکشمحتی روزی که دیگر کام‍‍‍پیوتری و ای‌میلی نباشد...

 

 

 

30/1/1395



جشن تولد خانمانه



سال اول ازدواج:
همسرِ گرام به شما: عزیزم، من قرار فرداشب جشن تولد بگیرم. از نظر تو که اشکالی نداره؟
(نکته: توجه دارید که چون جشن تولد فردا شب هست، کلیه دعوت ها و مقدمات و غیره از قبل تعیین شده، و شما برای اینکه آبرو و شخصیتتون محفوظ بمونه بهتره که موافقت کنید.)
شما: صد در صد عزیزم. حالا کی‌ها قراره بیان؟
همسر گرام: فقط دوستای خیلی نزدیکم، الف و ب و جیم.

 

هفته‌ی بعد:

همسر گرام: من امشب می‌خوام برم جشنِ تولد الف.
شما: اِه. خیلی  هم عالی. ولی خوب شماها که جشن تولدتون این قدر به هم نزدیک بود خوب یه دفعه می‌گرفتید.
همسر گرام: حالا یادمون نبود (آره به حضرت جرجیس) 
شما: خوب تو که می‌گی این همه کار عقب مونده داری، حالا نمی‌خوای یه کم به کارهای عقب مونده‌ات برسی؟
همسر گرام: نه دیگه، خیلی زشته اومده جشن تولد من بعد من نرم جشن اون رو،
شما: چی بگم. خیلی خوب، باوشه، خوش بگذره.


سه روز بعد:
همسر گرام: فردا شب جشن تولد ب هست. بعد ببین منم اصلا نمی خوام برم چون هم خیلی کار دارم و هم اینکه ما چهار روز پیش همدیگه رو دیدیم. اصلا از دیدنشون دارم خسته میشم. ولی چون جشن تولد الف رو رفتم اگه این رو نرم یه وقت "ب" پیش خودش میگه بین اون و الف فرق گذاشتم و ممکنه بدش بیاد. اینه که مجبورم برم، واقعا مجبورم. امیدوارم وضعیتم رو درک کنی. 
شما: البته. خیلی سخته. درکت می‌کنم.


دو روز بعد:
همسر گرام: عزیزم. امشب جشن تولد "دال" هست.
شما: هان ... ؟ "دال" دیگه کیه؟ 
همسر گرام: ببین من توی جشن تولد "ب" با "دال" آشنا شدم. حالا اون همه‌ی مهمون‌های جشن تولد "ب" رو دعوت کرده. بعد الف و جیم هم میرند. اینه که زشته فقط من نرم. پشت سرم ممکنه بگن که من از "دال" خوشم نمی‌اومده و اینا.

شما: حالا حرف مردم که مهم نیست ولی ...
همسر گرام: نه دیگه، حالا من فقط یه سر میرم که سلامی کرده باشم و سریع میام. همین فقط دم در سلام می کنم و میگم کار دارم باید زود برم...
(مهمانی 8 ساعت طول می کشد) 

...

 

*************************

 

سال بعد:
همسر گرام: ببین من فردا شب جشن تولدم رو میخوام بگیرم (توجه کنید که ساختار جمله در سال دوم  "خبری" است). 
شما: ای بابا، شما که دیشب خونه ی "صاد" جشن تولد بودید، دوباره مراسم گرفتید؟
همسر گرام: نه دیگه! این جشن تولد منه، خوب فرق میکنه. بعد ملت میگن من جشن تولدشون رو رفتم بعد من خودم جشن نگرفتم. نمیشه که دیگه.
شما: عجب دنیایی شده. حالا کیا قرار بیان؟
همسر گرام: اسم هاشون که طول میکشه تا بگم ولی تا حالا شونصد و هشتاد و هفت نفر کانفرم کردن. خوب آخه من جشن تولدشون رو رفته بودم نمیشه که دعوتشون نکنی.

شما با صدای بریده بریده:  آخ ... آخ .... اون قرص زیر زبونی منو بیار، بدو ... بدو ...

 

  نتیجه گیری اخلاقی: از ما که گذشت، ولی اون جشن تولد اول رو اگه به هر ترتیبی به هم زدید که زدید، وگرنه که سریع قرصاتون رو سفارش بدید که کار از دستتون خارجه.

 

 

 

 22/1/1395



مرحوم لپ تاپ



من سال‌ها یکی از اون لپ‌تاپ‌های بزرگ و سنگین رو داشتم که یک تریلی هیجده‌چرخ لازم بود جابه‌جاش بکنه. زمانی که می خریدم، خوب وارد نبودیم دیگه، حراج بود ما هم فکر کردیم خوب هرچی بزرگ‌تر به‌تر. حالا مونیتورش اینا بزرگ و خوب بود و می‌شد هفت-هشت‌تا پنجره رو باهم باز بگذاری. ولی مثلا اگه توی هواپیما می‌خواستم ازش استفاده‌ کنم باید صندلی وسط می‌گرفتم وگرنه اگر صندلی پنچره بودم به پنجره گیر‌ می‌کرد و اگر راه‌رو بودم هی ملت بهش می‌زدند.

بالاخره که ما این تریلی رو هی این‌ور و اون‌ور می‌کشیدیم و مایه‌ی مزاح این دوستان عزیزتر از جان ما شده‌ بود که دیگه به هر لَگنی که می‌دیدند می‌گفتند لپ‌تاپ فلانی. چون وزنش هم به اندازه حجمش قابل ملاحظه بود، در طول چند سال کشیدنش از این‌ور دانش‌گاه به اون‌ور و توی فرودگاه دنبال گیت دویدن و از خونه به دانشگاه و غیره، کلی کمر درد و گردن درد هم برا ما آورده‌ بود. 

خلاصه که بالاخره بعد از شش سال این لپ تاپ هم عمرش رو داد به شما. همون دوستان عزیزتر از جان، توی مراسم ختمی که برای لپ‌تاپ گرفته‌ بودند، پیشنهاد دادند که حالا که اون دیگه مرحوم شده منم وقتشه یه کم مدرن بشم و به جاش یه لپ تاپ 13 اینچ بگیرم .

خریدِ با ترس و لرز لپ‌تاپ جدید همان و "عشق در کلیک اول" هم همان. در چشم به هم زدنی آن چنان رابطه عاطفی‌ای بین من و لپ‌تاپ جدید برقرار شد که تا مدت‌ها حاضر نبودم یک لحظه هم از خودم دورش کنم. کلی از مسائل سختی که چندماه بود حل نمی‌شدند به طرفه‌العینی حل شدند و رنگ و روی زندگی کلا عوض شد. روحیه‌ی بنده که اصلا از این رو به اون رو.

 

---------------------------------- 

 

دردسرتون ندم، مدتی بدین منوال گذشت و چون قاعده زندگی اینه که "عمر گل کوتاه است"، در روزی از روزهای پاییزی، نیمه‌ی بهتر بنده ظاهرا در حین "مرتب کردن" اتاقِ بنده، لپ‌تاپ رو "از این طرف اتاق و از روی میز" ور داشته بودند گذاشته بودند "اون‌ور اتاق توی کتابخانه" (به حضرت جرجیس قسم فقط همین). بعد از ظهر همون روز که بنده لپتاپ رو باز کردم  یک خط قطور سیاه رنگِ عظیم افتاده بود روی مونیتور: خطی عظیم‌الضخامت که از گوشه‌ی پایین سمت راست مونیتور شروع می‌شد و تا منتهی‌الیه گوشه‌ی بالای سمت چپ ادامه داشت .... من که زبونم لال بشه و جفت گوش هام کر، اصلا بنز خاور بیاد قلفتی از روی من رد بشه که خدای نکرده بخواهم بگم کسی مقصر بوده،‌ یا اصن این به ذهنم خطور کنه. ولی بعد از مشورت با همسرگرامی تصمیم گرفته شد که تحقیقات جامعی رو در این‌باره شروع کنیم.

 

 بالاخره که بعد از چندروز تحقیق کارشناسی دقیق و بررسی تمامی شواهد (و با تشکر ویژه از همسر گرامی به خاطر همراهی در تمامی مراحل تحقیقات) ما با هم (تاکید می‌کنم "با هم") به این نتیجه رسیدیم که این اتفاق ناگوار در اثر "برخورد یک جسم سخت به لپ‌تاپ یا لپ‌تاپ به یک جسم سخت" رخ داده. من به صورت رسمی اعلام می‌کنم که این نتیجه مورد تایید هردوی ما بوده و هست و خواهد بود. 

 

---------------------------------------

 

زنگ زدم شرکت سازنده‌ی لپ‌تاپ که ببینم این گارانتیش هنوز هست یا نه. شرکته میگه گارانتیش برای یک سال بوده و شما الان یک سال و نیمه که لپ تاپ رو خردیدی. بهش میگم باورم نمیشه من یکسال و نیمه که این کامپیوتر رو خریدم. انگار ماه پیش بود.

ما که الحمدلله اهل دود و دم و اینا که هیچ‌وقت نه بودیم و نه هستیم، باور بفرمایید اگه دروغ بگم. ولی لپ تاپِ خوب دقیقا مثل آتیشِ خوب میمونه،‌ آدم اصن گذر زمان رو احساس نمی‌کنه.

 

شرکت این لپ‌تاپ میگه خط تولیدش رو متوقف کرده و تعمیرش رو هم به‌صورت رسمی انجام نمی‌ده. میگه داریم یه مدل بهتر می‌زنیم که یه کوچولو بزرگ‌تره ولی چنین و چنان. بهش میگم بابا من همین مدل قدیمی رو می‌خوام،‌ باید کی رو ببینیم؟ میگه ببرش همین تعمیرکارهای سر کوچه اینا (معادل اکبر آقای تعمیرکار سماور برقی) ببین می‌تونه مونیتور یه لپ‌تاپِ دیگه رو بهش وصل کنه یا نه. 

توی دلم میگم دیگه همین کارم مونده که لپ‌تاپم هم بشه پیکان پژو. این فرنگی‌ها که با این مفاهیم عمیق آشنایی ندارن که بدونند ما یه عمری چه کشیدیم...

 

 23/11/1394