داستان (رمان) و رستوران


با دوستی بحث بر سر این بود که آیا یک رمان باید حتما داستان هیجان‌انگیز و پایان پیش‌بینی ناپذیر (برای هدف سرگرمی) و یا هدف و نکته‌ی اخلاقی و فلسفی (برای هدف آموزش و اخلاق و غیره) داشته باشه؟ یعنی ارزش یک رمان حتما به یک نکته‌ی کلیدی خاص و یا درس اصلی وابسته است؟
نظر من این بود که نه! بعضی وقت‌ها به نظرم خوندن یک رمان شبیه رفتن به یک رستوران می‌مونه. ما اصولا به رستوران نمی‌ریم که یک غذای غیربدیهی و شگفت‌انگیز بخوریم. اصلا تا حالا غذای خیلی غیربدیهی و شگفت‌انگیزی به یاد دارید که توی رستوران خورده باشید؟ خیلی از غذاهای رستوران‌ها رو خودمون هم می‌تونیم توی خونه بپزیم. شاید حتی بهتر. ولی با این حال همه‌ی ما به رستوران هم میریم. 

 دو تا انگیزه‌ی اصلی هست:

  1. راحتی (Convenience): وقت و حوصله‌ی خرید و آشپزی نداریم، پس می‌ریم جایی که آماده باشه. خیلی وقت‌ها داستان‌های پدران و مادران و دوستان و فامیل ما رو کسی وقت و یا حوصله نکرده که بنویسه. واقعا بعضی وقت‌ها پای حرف این‌ها میشینی می‌بینی چه مصائبی از سر گذروندند و یا در چه شرایط سختی بوده‌اند و یا چه دلاوری‌های و از خودگذشتگی هایی کرده‌اند. این نیست که این‌ها نبوده، ولی به هر دلیل، وقت، توانایی، اهمیت دادن یا ندادن، اینها مکتوب نشده که به ما برسند. نویسندگان کسانی هستند که این داستان‌ها رو مکتوب می‌کنند. خیلی از این داستان ها خیلی خاص نیستند، همین وقایعی هستند که برای اطرافیان ما هم روی داده، حتی شاید مهیج‌تر و عمیق‌تر و دردناک‌تر . فقط مکتوب نشده. اگر یک نویسنده‌ای بخشی از این جریانات رو بنویسه، خوب طبیعی است که خیلی از ماها که به حد کافی داستان‌های مختلف نشنیده باشیم جذب بشیم. دقیقا مثل رستوران. غذای رستوران لزوما بهتر نیست، ولی بعضی وقت‌ها چون تامین این غذا از منابع دیگر (آشپزی توی خونه) سخت‌تر هست، میریم رستوران تا نیاز بدنمون به غذا و انرژی رو  رفع کنیم. روح ما هم به داستان‌های دیگران احتیاج داره. و رمان‌ها این نیاز رو برآورده می‌کنند. 


  2. تجربه‌ی مشترک (Shared Experience): رستوران جاییه که می‌تونیم دور هم جمع بشیم و غذا رو با هم تجربه کنیم. داستان هم همین کارو می‌کنه: وقتی می‌خونیم، می‌بینیم دغدغه‌ها و احساس‌هایی که داریم، چیزای مشترکیه که آدم‌ها تو فرهنگ‌ها و زمان‌های مختلف تجربه کردن. این دلگرم‌کننده‌ست و زاویه‌ی دید ما رو به زندگی عوض می‌کنه. ضمنا کتاب خواندن - و به طور خاص رمان - زبان مشترکی برای معاشرت و صحبت با دیگران باز می‌کنه. اگر دو نفر یک کتاب رو خونده باشند اول نشون می‌ده که در یک فرآیند تصمیم گیری بین میلیاردها کتاب این کتاب رو انتخاب کرده‌اند که خود ارزش شنیدن داره، و دوما نظرشون راجع به کتاب می‌تونه دو نفر را با نقطه‌نظرات همدیگه آشنا بکنه.


خیلی از رمان‌های بزرگ، مخصوصاً تو ژانر رئالیسم، همین زندگی عادی رو روایت می‌کنن. ارزش‌شون اینه که نشون می‌دن مشکلات، شادی‌ها و غم‌هایی که ما امروز تجربه می‌کنیم، همون چیزاییه که صد سال پیش یا اون‌ور دنیا هم بوده. نویسنده‌های بزرگی مثل دیکنز، ویکتور هوگو یا موراکامی به‌خاطر همین خوب درک کردن و زیبا روایت کردنِ احساسات مشترک معروف شدن.

البته مثل رستوران، موفقیت یک رمان فقط به کیفیتش نیست. مکان درست، زمان درست و معرفی درست هم مهمه. خیلی از کتاب‌ها یا رستوران‌ها خوبن ولی چون جای نامناسبی هستن یا بد معرفی می‌شن، مخاطب پیدا نمی‌کنن.

در نهایت، رمان فقط سرگرمی یا یادگیری نیست؛ یه زبان مشترکه. درست مثل غذایی که تو رستوران درباره‌ش حرف می‌زنیم، داستان هم بستری برای گفت‌وگو باز می‌کنه. مثلاً وقتی تو کتابی رابطه‌ی سخت یک پدر و پسر رو می‌خونیم (مثلا کافکا در کرانه)، می‌تونیم درباره‌ش حرف بزنیم، بی‌آنکه مجبور باشیم مشکلات شخصی خودمون رو رو کنیم. همین «فضای امن» یکی از مهم‌ترین کارکردهای رمانه.

به همین خاطر داستان‌ها تو مراحل مختلف زندگی معنای تازه پیدا می‌کنن. هر بار که بخونیم، چیزی متفاوت برامون داره. و این همون دلیلیه که داستان مثل رستورانه: نه برای تجربه‌ی چیز عجیب، بلکه برای شریک شدن در تجربه‌ای انسانی و مشترک.


زامبی‌ها


حنا داره میره بخوابه. یه عالمه کتابی که  یکی از همسایه‌ها به دلیل بزرگ شدن بچه‌هاش برامون آورده گوشه‌ی اتاقه. حنا یکی‌شونو برداشته، با هیجان میاد طرفم.


حنا: بابا این کتاب زامبی‌ها رو می‌خوام بخونم.
من: این به نظر خیلی ترسناکه. مطمئنی می‌خوای بخونی؟
حنا: صد درصد! من از زامبی اصلن نمی‌ترسم. چندتا کتاب دیگه هم خوندم در موردشون.
من: ببین، این حتی جلدش هم ترسناکه. مطمئنی؟
حنا: (با اعتماد به نفس) نه بابا، خیالت تخت. زامبی که ترس نداره. چرا آدم باید از زامبی‌ها بترسه. همین امشب یه نفس تا آخر می‌خونمش.
من: (با تردید) ولی این یکی جدی ترسناکه ها. نصف‌شب نیای من رو بیدار کنی بگی خوابم نبرده!
حنا: (با اعتماد به نفس) نه بابا، خیالت تخت.


دو ساعت بعد:

حنا (با موهاش آشفته بالای سر من): بابا… بابااا… پاشو!
من: (با چشم نیمه‌باز) چی شده؟
حنا: بابا… من ترسیدم، خوابم نمیبره...



پایان‌های غافلگیرکننده در کتاب‌های صوتی

یکی از فرق‌های جالب بین کتاب چاپی و کتاب صوتی اون حس نزدیک شدن به آخر کتابه. وقتی یه کتاب کاغذی رو ورق می‌زنیم، ناخودآگاه می‌فهمیم چند صفحه بیشتر نمونده و ذهنمون آماده می‌شه که داستان جمع‌بندی بشه. همین نشونه‌ی ساده باعث می‌شه انتظار پایان رو داشته باشیم و یه جورایی با نویسنده همراه بشیم.

ولی توی کتاب صوتی ماجرا فرق داره. اگه به زمان باقی‌مونده یا فایل‌ها نگاه نکنیم، هیچ علامتی از رسیدن به آخر نیست. داستان همین‌طور روان جلو می‌ره و یهو، بی‌هشدار، تموم می‌شه. همین بی‌خبری می‌تونه تجربه‌ای غافلگیرکننده بسازه؛ مثل وقتی که یه آهنگ خوش‌صدا توی یکی از موومان‌ها ناگهان تموم بشه درست وقتی هنوز دلمون می‌خواست ادامه پیدا کنه.

یادم میاد وقتی شرق بهشت (جان استاین‌بک) رو گوش می‌دادم دقیقاً همین حس رو داشتم. روایت اون‌قدر شیرین و روان بود که فکر می‌کردم هنوز ادامه داره. ولی یهو همه‌چی رسید به پایان. به یه پایان کامل و قشنگ رسید ولی باز هم شکه کننده بود. نه اینکه چیزی کم داشته باشه، برعکس، جمع‌بندی خیلی هم دلنشینی بود. فقط من هنوز خودمو آماده‌ی خداحافظی نکرده بودم.

شاید همین فرق باعث می‌شه کتاب‌های صوتی یه تجربه‌ی متفاوت از خوندن نسخه‌ی چاپی باشن: پایان‌هاشون غافلگیرکننده‌ترن، بی‌پیش‌زمینه‌تر، و در عین حال موندگارتر.

شکر

دم خروجی مغازه، جلوی صندوق دارم حساب می‌کنم.

امیرعلی: بابا این شکلات رو بردارم؟

من: نه!‌ شکر زیاد داره.

آقای مغازه دار: بابات درست میگه. این شکرش زیاده.

امیرعلی (رو به من): خوب این خرما هم که برداشتی شکر زیاد داره، این نبات هم شکر زیاد داره، این عسل هم شکر زیاد داره.

من:  ...

آقای مغازه دار: ...


نکته‌ی اخلاقی:

از وقتی بچه‌ها باهاتون بحث‌هایی بکنند که جوابی نداشته باشید بدید، وارد مرحله‌ی جدیدی از زندگی شدید.


گربه


به این فکر می‌کردم که این گربه‌ها (و حتما سایر حیوانات هم) نه تو عمرشون حموم میرن، نه یه بار مسواک، نه صبح از خواب پا میشن دست و  صورتشون رو میشورن،  نه ناخن‌هاشون رو میگیرن، نه ماشین ریش‌تراش دارن، و نه بیگودی استفاده می‌کنن . بعد هر وقت نگاهشون کنی فکر می‌کنی همین الان از آرایشگاه عروس (یا آرایشگاه داماد) اومدن بیرون از بس‌که مرتب و تر و تمیز هستند. بعد من هنوز نیم ساعت نگذشته که دوش گرفتم و سشوار کردم، شدم شکل هپلی ‌ها.


 این رازش چیه عایا؟


شطرنج


حنا و امیرعلی کلی روزها با هم شطرنج بازی می‌کنند. یکی تازگی براشون شطرنج هدیه آورده. من هم براشون چند تا ویدیوی آموزش شطرنج کودکان گذاشتم. ادعا می‌کنند که دیگه کامل بلدند و حالا چند روزه به شدت سرگرم هستند و با هم ساعت‌ها بازی می‌کنند. 


امروز هم داشتند بازی می‌کردند،‌ از کنارشون رد شدم. نگام افتاد به مهره‌های زده شده و در کمال تعجب دیدم شاه و وزیر هر دو طرف زده شدند، ولی ظاهرا بازی ادامه داره. یکی دوتا سوال از حنا و فهمیدم یه برداشت نصفه نیمه کردند از ویدیوها و کلا یه بازی جدید اختراع کردند که توش هرکی مهره‌ی بیشتری بزنه برنده می‌شه. فعلا که خیلی براشون هیجان داره. منم گفتم بگذارم لذتش رو ببرند. بازیه دیگه. حالا هر جوری که لذت می‌برند.

خانه‌ی سالمندان

در خبرها:
"زن ۹۵ ساله‌ای که در خانه سالمندان هدف تپانچه برقی پلیس استرالیا قرار گرفت درگذشت. پلیس ایالت ساوت ویلز استرالیا در بیانیه‌ای درگذشت او را با «اندوهی عمیق» تسلیت گفت. به گفته پلیس خانم نالند ۲۴ نوه و ۳۱ نتیجه داشت. پلیس چهارشنبه هفته پیش به این خانه سالمندان در جنوب شرقی استرالیا رفت پس از این‌که ... "

روی اون ۲۴ نوه و ۳۱ نتیجه قفل کردم، و بقیه‌ی خبر رو نتونستم بخونم. یکی ۲۴ تا نوه و ۳۱ نتیجه داشته باشه و خانه‌ی سالمندان باشه؟ ولی شاید خودش اصرار کرده بوده که ببرندش خانه‌ی سالمندان. شاید چون ازش بهتر مراقبت می‌شده؟ حتما! مثل همه‌ بقیه‌ی‌ سال‌خوردگانی که خانه‌ی سالمندان هستند و خودشون اصرار کردند که ببرندشون. ازشون بپرسی بدون استثنا همه‌شون همین رو می‌گن. خونواده‌هاشون هم همین رو می‌گن. پس لابد همین هم درسته. خودشون اصرار کردند، و این‌جوری راحت‌ترند.  

جزییات

حنا و امیرعلی توی ماشین هستند. حنا داره از غلات صبحانه‌ای که دیروز توی مدرسه خورده حرف می‌زنه.

حنا: خیلی عالی بود. این مدل چیریو هست که توی جعبه‌های دربسته هست. بعد می‌شه در جعبه رو باز کرد. اصولا روی رنگش یا صورتیه یا بنفش. ولی بعضی وقت‌ها هم آبی هست. ولی دیروز صورتی بود که خیلی قشنگه به  نظرم. اصلا من کلا صورتی رو دوست دارم. بعد داشتم در جعبه رو باز می‌کردم که ...

امیرعلی: بابا، من یه چیزی بکم

حنا (با عصبانیت): من دارم صحبت می‌کنم، وسط حرف من نپر... آره داشتم می‌گفتم که داشتم جعبه رو باز می‌کردم [ده دقیقه‌ی دیگه صحبت راجع به بازکردن جعبه‌ی غلات صبحانه ی مدرسه]  ...

امیرعلی (غر و لند کنان): بابا، منم می خوام یه چیزی بگم، همش حنا داره صحبت می‌کنه

حنا: صبر کردن از فضایل اخلاقیه [این جمله رو از من یاد گرفته]. چند لحظه صبر کن الان صحبتم تموم می‌شد. آره بابا، داشتم می‌گفتم، بعد در جعبه رو که باز کردم دیدم توش همین غلات هست که دو رنگ بود، یعنی یک‌سریش دایره‌ای بود و یک‌سریش مربعی ... [ده دقیقه‌ی دیگه توضیحات].

امیرعلی (تقریبا گریه): بابا!‌ پس کی نوبت من میشه

من:  حنا!‌ بابا بگذار امیر هم حرفش رو بزنه بعد شما بقیه‌اش رو تعریف کن

حنا (با عصبانیت): باشه! بگو امیرالمومنین. یالا. زود باش. بگو دیگه.

من: امیر!‌ بگو بابا!

امیر: بابا!‌ دیروز که داشتم بازی می‌کردم، وارن هولم داد و سرم خورد به میله‌ی کنار زمین و خون اومد. بعد معلممون اومد که ببینه چی‌ شده، موهام رو زد بالا که نگاه کنه ...

حنا (,وسط حرف امیرعلی با عصبانیت): این‌قدر جزییات نگو، برو سر اصل مطلب...


کلا توی ماشین به ازای هر نیم ساعت حرف زدن حنا، امیر فرصت می‌کنه یکی یا دوجمله بگه.


بوی پیتزا


بیرون پیتزا خورده بودم. شب امیرعلی و حنا اومدن اتاقِ کارِ من. کار خاصی نداشتند.  همین‌جوری بعضی وقت‌ها با هم میان -  مثل مامورای کمیته - برای سرکشی اوضاع. امیر اومد نزدیک من ببینه چی کار می‌کنم. بعد یه کم بو کشید و گفت بوی پیتزا میاد. من چیزی نگفتم. با حنا رفتند سطل زباله‌ی اتاق رو بررسی کردند و یه کم اینور اونور رو گشتند دنبال مدرک جرم. چیزی پیدا نکردن و رفتن.

تاثیر حرف‌ها


با خودم فکر می‌کردم شاید باید خیلی مواظب حرف‌هایی که می‌شنویم باشیم. حرف‌ها مثل غذا می‌مونن. وقتی حرفی رو شنیدی مثل غذایی هست که خوردی. دیگه باهاش درگیری. اگر غذا فاسد باشه، ممکنه مسموم بشی، و چند روز بیفتی کنار خونه. حتی ممکنه بمیری. نکته‌اش اینه که وقتی غذا رو خوردی - حتی اگه زود و قبل از هزم غذا هم بفهمی غذا مسموم بوده - باز هم کار از کار گذشته. یعنی ساز و کار بدن جوریه که دیگه تو رو داخل مکانیزم هزم و جذب غذا نمی‌کنه. «تو» دیگه از معادلات حذف شدی و روی بقیه‌ی مکانیزم کنترلی نداری. فقط می‌تونی بشینی و منتظر باشی که دل‌درد و مریضی چه زمانی می‌رسه. حتی ممکنه کار به مرگ بکشه.  ولی خوب،‌ از باب نظریه‌ی فرگشت (تکامل) این یه مکانیزم بهینه برای بقاء بوده که به صورت آماری برای فرگشت و بقاء موجودات زنده جواب داده. 


نکته‌ام این بود که حرف‌هایی هم که می‌شنویم هم همین‌طوری هستند. نمی‌شه بگی من همه چی رو می‌شنوم و بعد تصمیم می‌گیرم کدومش رو نگه دارم. حرفی که شنیده شد دیگه وارد مغز و روح و ناخودآگاه شده و دیگه نمی‌تونی بیرونش کنی. حتی اگر مطمئن بشی که دروغ بوده یا اشتباه بوده، اون حرف و حس‌اش و تاثیرش مدت‌ها و شاید همیشه باقی خواهد ماند.


(یک‌سری یادداشت‌ها آپلود نشده بودند که به تدریج می‌فرستمشون)

ماه مبارک


خلایق در طول روز و پیش از افطار که گرسنه و تشنه‌اند و کمبود شدید کافئین و نیکوتین (و بعضا استغفرالله اتانول) دارند، بعد از افطار هم باد کردند و نمی‌تونند تکون بخورند. برای سحری هم که از خواب دارند می‌میرند. ماه مبارک فقط خودِ لحظه‌ی افطارش هست که همه سرش توافق دارند که لحظه‌‌ای بسیار شیرین و دل‌پذیر است.

ماه مبارک


قبل‌ها نکته‌ی ماه مبارک رمضان گرسنگی و تشنگی و به یاد فقرا افتادن بود، امروز بیشتر سختی‌اش برای خلایق کمبود کافئین و نیکوتین و به یادآوردن سختی‌های یک زندگی سالم شده.

بهارنارنج

بهارنارنج‌های امسال خانه‌ی ما- یزد
مامان فرستاده بود.



دردِ گردن


اطراف گردنم به خاطر زیاد پشت کامپیوتر نشستن درد می‌کرد. پیش خودم گفتم، ما که اهل پول دادن به ماساژورِ حرفه‌ای و اینا نیستیم، حداقل به شیوه‌ی آباء و اجدادی بیایم از این بچه‌ها یه استفاده‌ای برده باشیم.


رفتم اتاق امیرعلی. داشت با اسباب‌بازی‌هاش بازی می‌کرد. کنار تختش دراز کشیدم و گفتم بابا بیا رو پشت من یه کم راه برو. بدون چک و چونه زدن بلند شد و یه کم روی پشتم این‌ور اون‌ور رفت. خیلی عالی بود. خدا رحمت کنه اجداد ما رو که چقدر همه‌‌ی سنت‌هاشون روی حساب کتاب بوده. یه کم دیگه که عقب جلو رفت، حوصله‌اش سر رفت و شروع کرد یه کم بالا پایین پریدن. حدودا چهارسالشه. اینه که خیلی بد نبود.

بعد یه لحظه‌ی کوتاه دیدم خبری ازش نیست. سرم رو برگردوندم ببینم کجاست...
دیدم از دیواره‌ی تختش بالا رفته (حدود یک متر) و روی لبه‌‌ی باریکِ دیواره‌ی تخت ایستاده. همون لحظه‌ای که سرم کاملا چرخید به سمتش و چشمم بهش افتاد، خودش رو از بالا پرتاب کرد پایین...! جفت پا به سمت من ...

اگر به سرعتِ چندبرابر سرعت نور خودم رو کنار نکشیده بودم، الان کمرم از وسط نصف شده بود و حداقل ۴-۵ مهره‌ی گرامی به فنا رفته بود.

جایی توی وصیت‌نامه‌های اجدادم توصیه‌ای راجع به مراقبت از کمر شکسته ندیده بودم.

حنا و هنر مدرن


حنا کوچکترین مشکلی با هنر مدرن، و نقاشی‌ها و مجسمه‌های انتزاعی نداره. در کمتر از چشم بهم زدن توضیح می‌ده که این مجسمه یا نقاشی چیه:


- این یه قورباغه‌ است که بال درآورده و داره پرواز می‌کنه.
- این یه دایناسوره که دندون شیریش افتاده
- این یک هواپیماست که از وسط نصف شده
- این یه گاوه که داره یه پاندا رو قلقلک می‌کنه

نکته‌ی مهم اینه که خیلی هم با اعتماد به نفس و سریع می‌گه. یعنی نمی‌گه که بگذار یه کم فکر کنم یا این که به نظرم مثلا اینجاش شبیه این چیزه. نه!‌ خیلی محکم می‌گه که اینه و محکم هم روی حرفش می‌ایسته. هر چی هم من استدلال کنم که آخه این کجاش شبیه گاو یا قورباغه است، باز هم روی حرفش وایساده. جالب اینه که مثلا اگه یه هفته بعد از کنار همون مجسمه رد بشیم، باز هم همون حرف اولیش رو می‌زنه: «قورباغه‌ای که بال درآورده و داره پرواز می‌کنه، گفتم که بهت هفته‌ی پیش، یادت رفت؟»

جایزه

امیرعلی چندتا کار خوب انجام داده بود و بهش قول داده بودم که براش یه جایزه بخرم. گفتم بیا بشین پیشم ببینم چی دوست داری. کامپیوتر رو باز کردم و جستجو کردم «هدیه برای بچه‌های کوچک». لیست عکس‌ها که اومد، بهش گفتم نگاه کن و انتخاب کن. گفتم قول نمی‌دم اونی که انتخاب کردی رو بگیرم، ولی حالا نظرت رو بگو.


عکس‌ها متنوع بود، از ماشین کنترل از راه دور تا عروسک و قطار و هواپیما و تفنگ و شکلات و غیره. صفحه‌ی اول رو دید، گفت برو صفحه‌ی بعد (اینا رو بلده که می‌شه رفت صفحه‌ی بعد). صفحه‌ی بعد رو هم دید و گفت بازم برو. گفتم هیچ‌کدوم رو نخواستی. گفت نه!

یکی دو صفحه دیگه رفتیم تا بالاخره صفحه‌ی چهار یا پنج بود که بدون کوچکترین شکی با اطمینان دستش رو گذاشت روی یکی از عکس‌ها. گفت این رو می‌خوام...


عکسی که روش دست گذاشته بود،  یه جعبه‌ی مکعب مستطیل بود که روش را با روبان بسته بودند. 


مدلی که بچه‌ها از دنیا دارند خیلی متفاوت از مدلی است که ما بزرگ‌تر ها داریم.


 

مامان

کلمه‌ی «مامان»‌ فرانسویه؟؟؟!!!

داشتم فیلم Petite Maman (مامان کوچولو- محصول ۲۰۲۱)‌ رو میدیدم. تعجب کردم که دیدم این فرانسوی‌ها دقیقا عین ما ایرانی‌ها می‌گن «مامان». یه لحظه ولی پیش خودم شک کردم، این‌قدر که کلمات فرانسوی توی فارسی زیادند. 

رفتم شاهنامه رو ورداشتم،‌ دیدم خبری از «مامان» نیست،‌ فقط «مادر» هست و «مام». حافظ، سعدی، خبری نبود. با ترس و لرز  یه سر به مرحوم دهخدا زدم و ... دودستی زدم توی سرم. بله. فرانسویه. 


حس یه آدمی دارم که تمام عمرش رو در غفلت زندگی می‌کرده.




خانه‌ی سالمندان


می‌گفت خانه‌ی سالمندان مثل بند اعدامی‌ها می‌مونه. محکومی که اون‌جا باشی و راه در رفتی نداری، حتما هم همون‌جا خواهی مُرد، خیلی هم زود این اتفاق خواهد افتاد، یکی دو ماه یا حداکثر یکی دوسال این ور اون‌ور. هیچ‌وقت هم بهت نمی‌گن چه‌روزی نوبت توئه. هر لحظه ممکنه دژخیم بیا د و یکی رو ببره. وقت و بی‌وقت نداره: وسط شام، سر صبحانه، میونِ شوخی و خنده، سر نماز. بیشتر ولی شب‌ها که همه خوابند میاد. هر روز صبح باید دوستات رو بشماری، احوال یکی‌یکی رو بپرسی. 


هوای خانه‌ی سالمندان همیشه سنگینه.




دعوا


[اتاق انتظار پایانه‌ی مسافربری همسفر چابک‌سواران! من و امیرعلی منتظر زمان سوار شدن به اتوبوس. من دست امیرعلی رو گرفتم و در عرض سالن قدم می‌زنیم.]


امیرعلی: بابا!‌ نیگا کن. اون دوتا آقا دارن دعوا می‌کنن!

من: چی؟‌؟ دعوا؟! کجا؟؟

امیرعلی [با اشاره‌ی دست]: اون‌جا!‌ اون‌جا!

من: اون‌جا که کسی نیست.

امیرعلی: چرا!‌ هست!‌ نگاه کن!‌ دارن دعوا می‌کنن!

من: کجا آخه؟

امیرعلی: اون بالا!‌ اون بالا!‌  توی تلویزیون!


تلویزیونِ بالای دیوار در حال پخش مستقیم مسابقات کُشتیِ جام تختی است.


کولر آبی


حنا: بابا! کولر چطوری کار می‌کنه؟

من: خوب بستگی به نوع کولر داره. این کولری که اینجا توی اتاق داریم، کولر گازیه. کولر خونه‌ی مامان جون اینا کولرِ آبیه. این‌ها با هم تفاوت ...

حنا: بابا! کولر قرمز هم داریم؟

من: چی؟ یعنی چه؟ چه ربطی داره؟

حنا: خوب خودت گفتی کولر خونه‌ی مامان جون اینا آبیه! کولر قرمز نداریم؟

من: