ایمیل



"هر استادیار به طور متوسط در هر روز 100 ایمیل کاری دریافت میکند" (جراید)

 

روزی من تمام ایمیل‌هایم را جواب خواهم داد
و آنگاه از خوشحالی دستهایم را بهم خواهم فشرد
و غریو شادی سر خواهم کشید
و یک هفته‌ به تمام اهل محل صبحانه کله‌پاچه خواهم داد
بعد اسمارت فون‌ام را ته دره خواهم انداخت
یا شاید توی اقیانوس
تا خوراک کوسه‌ها شود
بعد با آرامش یک‌هفته خواهم خوابید، شاید هم دوهفته 
شاید هم بیشتر
 

روزی که ‌همه‌ صحبت‌ها رو-در-روست  
توی کافی‌شاپی، دیزی‌سرایی، چیزی
یا هنگام قدم زدن توی پارک
یا حتی توی خیابان

روزی که اینترنت افسانه‌ایست
و یک ساعت مچی برای زندگی کافیست

 

روزی که ‌همه‌ی ای‌میل‌ها بلافاصله جواب داده شوند
تا تو به خاطر دیر جواب دادن‌‌ها دنبال بهانه‌ نگردی
روزی که دیگر شب‌ها ای‌میلی نیاید
تا من مجبور نشوم روزم را، توی رختخواب، با چک کردن ای‌میل‌هایم آغاز کنم 
 

 

روزی ما جواب تمام ای‌میل‌هایمان را خواهیم دادو من آن روز را انتظار میکشمحتی روزی که دیگر کام‍‍‍پیوتری و ای‌میلی نباشد...

 

 

 

30/1/1395



جشن تولد خانمانه



سال اول ازدواج:
همسرِ گرام به شما: عزیزم، من قرار فرداشب جشن تولد بگیرم. از نظر تو که اشکالی نداره؟
(نکته: توجه دارید که چون جشن تولد فردا شب هست، کلیه دعوت ها و مقدمات و غیره از قبل تعیین شده، و شما برای اینکه آبرو و شخصیتتون محفوظ بمونه بهتره که موافقت کنید.)
شما: صد در صد عزیزم. حالا کی‌ها قراره بیان؟
همسر گرام: فقط دوستای خیلی نزدیکم، الف و ب و جیم.

 

هفته‌ی بعد:

همسر گرام: من امشب می‌خوام برم جشنِ تولد الف.
شما: اِه. خیلی  هم عالی. ولی خوب شماها که جشن تولدتون این قدر به هم نزدیک بود خوب یه دفعه می‌گرفتید.
همسر گرام: حالا یادمون نبود (آره به حضرت جرجیس) 
شما: خوب تو که می‌گی این همه کار عقب مونده داری، حالا نمی‌خوای یه کم به کارهای عقب مونده‌ات برسی؟
همسر گرام: نه دیگه، خیلی زشته اومده جشن تولد من بعد من نرم جشن اون رو،
شما: چی بگم. خیلی خوب، باوشه، خوش بگذره.


سه روز بعد:
همسر گرام: فردا شب جشن تولد ب هست. بعد ببین منم اصلا نمی خوام برم چون هم خیلی کار دارم و هم اینکه ما چهار روز پیش همدیگه رو دیدیم. اصلا از دیدنشون دارم خسته میشم. ولی چون جشن تولد الف رو رفتم اگه این رو نرم یه وقت "ب" پیش خودش میگه بین اون و الف فرق گذاشتم و ممکنه بدش بیاد. اینه که مجبورم برم، واقعا مجبورم. امیدوارم وضعیتم رو درک کنی. 
شما: البته. خیلی سخته. درکت می‌کنم.


دو روز بعد:
همسر گرام: عزیزم. امشب جشن تولد "دال" هست.
شما: هان ... ؟ "دال" دیگه کیه؟ 
همسر گرام: ببین من توی جشن تولد "ب" با "دال" آشنا شدم. حالا اون همه‌ی مهمون‌های جشن تولد "ب" رو دعوت کرده. بعد الف و جیم هم میرند. اینه که زشته فقط من نرم. پشت سرم ممکنه بگن که من از "دال" خوشم نمی‌اومده و اینا.

شما: حالا حرف مردم که مهم نیست ولی ...
همسر گرام: نه دیگه، حالا من فقط یه سر میرم که سلامی کرده باشم و سریع میام. همین فقط دم در سلام می کنم و میگم کار دارم باید زود برم...
(مهمانی 8 ساعت طول می کشد) 

...

 

*************************

 

سال بعد:
همسر گرام: ببین من فردا شب جشن تولدم رو میخوام بگیرم (توجه کنید که ساختار جمله در سال دوم  "خبری" است). 
شما: ای بابا، شما که دیشب خونه ی "صاد" جشن تولد بودید، دوباره مراسم گرفتید؟
همسر گرام: نه دیگه! این جشن تولد منه، خوب فرق میکنه. بعد ملت میگن من جشن تولدشون رو رفتم بعد من خودم جشن نگرفتم. نمیشه که دیگه.
شما: عجب دنیایی شده. حالا کیا قرار بیان؟
همسر گرام: اسم هاشون که طول میکشه تا بگم ولی تا حالا شونصد و هشتاد و هفت نفر کانفرم کردن. خوب آخه من جشن تولدشون رو رفته بودم نمیشه که دعوتشون نکنی.

شما با صدای بریده بریده:  آخ ... آخ .... اون قرص زیر زبونی منو بیار، بدو ... بدو ...

 

  نتیجه گیری اخلاقی: از ما که گذشت، ولی اون جشن تولد اول رو اگه به هر ترتیبی به هم زدید که زدید، وگرنه که سریع قرصاتون رو سفارش بدید که کار از دستتون خارجه.

 

 

 

 22/1/1395



مرحوم لپ تاپ



من سال‌ها یکی از اون لپ‌تاپ‌های بزرگ و سنگین رو داشتم که یک تریلی هیجده‌چرخ لازم بود جابه‌جاش بکنه. زمانی که می خریدم، خوب وارد نبودیم دیگه، حراج بود ما هم فکر کردیم خوب هرچی بزرگ‌تر به‌تر. حالا مونیتورش اینا بزرگ و خوب بود و می‌شد هفت-هشت‌تا پنجره رو باهم باز بگذاری. ولی مثلا اگه توی هواپیما می‌خواستم ازش استفاده‌ کنم باید صندلی وسط می‌گرفتم وگرنه اگر صندلی پنچره بودم به پنجره گیر‌ می‌کرد و اگر راه‌رو بودم هی ملت بهش می‌زدند.

بالاخره که ما این تریلی رو هی این‌ور و اون‌ور می‌کشیدیم و مایه‌ی مزاح این دوستان عزیزتر از جان ما شده‌ بود که دیگه به هر لَگنی که می‌دیدند می‌گفتند لپ‌تاپ فلانی. چون وزنش هم به اندازه حجمش قابل ملاحظه بود، در طول چند سال کشیدنش از این‌ور دانش‌گاه به اون‌ور و توی فرودگاه دنبال گیت دویدن و از خونه به دانشگاه و غیره، کلی کمر درد و گردن درد هم برا ما آورده‌ بود. 

خلاصه که بالاخره بعد از شش سال این لپ تاپ هم عمرش رو داد به شما. همون دوستان عزیزتر از جان، توی مراسم ختمی که برای لپ‌تاپ گرفته‌ بودند، پیشنهاد دادند که حالا که اون دیگه مرحوم شده منم وقتشه یه کم مدرن بشم و به جاش یه لپ تاپ 13 اینچ بگیرم .

خریدِ با ترس و لرز لپ‌تاپ جدید همان و "عشق در کلیک اول" هم همان. در چشم به هم زدنی آن چنان رابطه عاطفی‌ای بین من و لپ‌تاپ جدید برقرار شد که تا مدت‌ها حاضر نبودم یک لحظه هم از خودم دورش کنم. کلی از مسائل سختی که چندماه بود حل نمی‌شدند به طرفه‌العینی حل شدند و رنگ و روی زندگی کلا عوض شد. روحیه‌ی بنده که اصلا از این رو به اون رو.

 

---------------------------------- 

 

دردسرتون ندم، مدتی بدین منوال گذشت و چون قاعده زندگی اینه که "عمر گل کوتاه است"، در روزی از روزهای پاییزی، نیمه‌ی بهتر بنده ظاهرا در حین "مرتب کردن" اتاقِ بنده، لپ‌تاپ رو "از این طرف اتاق و از روی میز" ور داشته بودند گذاشته بودند "اون‌ور اتاق توی کتابخانه" (به حضرت جرجیس قسم فقط همین). بعد از ظهر همون روز که بنده لپتاپ رو باز کردم  یک خط قطور سیاه رنگِ عظیم افتاده بود روی مونیتور: خطی عظیم‌الضخامت که از گوشه‌ی پایین سمت راست مونیتور شروع می‌شد و تا منتهی‌الیه گوشه‌ی بالای سمت چپ ادامه داشت .... من که زبونم لال بشه و جفت گوش هام کر، اصلا بنز خاور بیاد قلفتی از روی من رد بشه که خدای نکرده بخواهم بگم کسی مقصر بوده،‌ یا اصن این به ذهنم خطور کنه. ولی بعد از مشورت با همسرگرامی تصمیم گرفته شد که تحقیقات جامعی رو در این‌باره شروع کنیم.

 

 بالاخره که بعد از چندروز تحقیق کارشناسی دقیق و بررسی تمامی شواهد (و با تشکر ویژه از همسر گرامی به خاطر همراهی در تمامی مراحل تحقیقات) ما با هم (تاکید می‌کنم "با هم") به این نتیجه رسیدیم که این اتفاق ناگوار در اثر "برخورد یک جسم سخت به لپ‌تاپ یا لپ‌تاپ به یک جسم سخت" رخ داده. من به صورت رسمی اعلام می‌کنم که این نتیجه مورد تایید هردوی ما بوده و هست و خواهد بود. 

 

---------------------------------------

 

زنگ زدم شرکت سازنده‌ی لپ‌تاپ که ببینم این گارانتیش هنوز هست یا نه. شرکته میگه گارانتیش برای یک سال بوده و شما الان یک سال و نیمه که لپ تاپ رو خردیدی. بهش میگم باورم نمیشه من یکسال و نیمه که این کامپیوتر رو خریدم. انگار ماه پیش بود.

ما که الحمدلله اهل دود و دم و اینا که هیچ‌وقت نه بودیم و نه هستیم، باور بفرمایید اگه دروغ بگم. ولی لپ تاپِ خوب دقیقا مثل آتیشِ خوب میمونه،‌ آدم اصن گذر زمان رو احساس نمی‌کنه.

 

شرکت این لپ‌تاپ میگه خط تولیدش رو متوقف کرده و تعمیرش رو هم به‌صورت رسمی انجام نمی‌ده. میگه داریم یه مدل بهتر می‌زنیم که یه کوچولو بزرگ‌تره ولی چنین و چنان. بهش میگم بابا من همین مدل قدیمی رو می‌خوام،‌ باید کی رو ببینیم؟ میگه ببرش همین تعمیرکارهای سر کوچه اینا (معادل اکبر آقای تعمیرکار سماور برقی) ببین می‌تونه مونیتور یه لپ‌تاپِ دیگه رو بهش وصل کنه یا نه. 

توی دلم میگم دیگه همین کارم مونده که لپ‌تاپم هم بشه پیکان پژو. این فرنگی‌ها که با این مفاهیم عمیق آشنایی ندارن که بدونند ما یه عمری چه کشیدیم...

 

 23/11/1394



هم‌سایه‌ی عزیز ما



این هم‌سایه‌ی عزیز ما یک آقای میون‌سالی هست که دائم داره به خونه‌اش می‌رسه. یعنی دائم که می‌گم دقیقا 24 ساعت در روز، هر 7 روز هفته. 

صبحی نیست که ما از صدای یکی از وسایل تولید نویز حضرت والا از خواب پانشیم. یه‌روز ارّه‌زنجیری (chain saw) گرفته دستش داره شاخه‌های درخت‌ها رو قطع می‌کنه، روز بعد jack hammer وَرداشته داره موزاییک‌های جلوی حیاطش رو می‌شکنه، روز بعد دستگاه جوش میاره حصار خونه‌اش رو عوض می‌کنه، روز بعد مخلوط کن بتن آورده داره جای موزاییک‌هایی که کَنده‌ بود بتون می‌ریزه، روز بعد اره آهن‌بُرِ برقی آورده داره حصاری که پریروز درست کرده‌بود رو می‌بره، فرداش دوباره جک همرش رو آورده و افتاده به جون بتون‌ها. اصلا یه وضعیه‌ها. 

یه حیاط فسقلی هم داره که توش چمن (بخونید علف) کاشته، بعد رفته یه ماشین چمن‌زنی گازوئیلی خریده تقریبا اندازه یه تراکتور، صداش اندازه ده تا تراکتور. بعد روزی دوبار این بولدوزر رو راه میندازه چمن‌های حیاطش رو کوتاه می‌کنه! زمستون و تابستون! باور بفرمایید توی نسخه سحر آمیزِ کودی که مصرف می‌کنه عوض نصف قاشق چای‌خوری، یک گالون روغن بادوم هم بریزید این علف ها این قدر سریع رشد نمی‌کنند. با عقل جور در میاد؟ هر روز! اونم روزی "دو" بار آخه ...؟؟!!

بالاخره که خیلی به این خونه اش می نازه و صبح تا شب داره بهش ور میره. حتما پیش خودش فکر میکنه حالا چه قصری هم ساخته! ما باهاش سلام علیکی داریم و آدم بدی هم نیست، ولی کلا اساس رفته رو اعصاب ما.

 

----------

دیروز داشتم توی خیابون می‌رفتم، دیدم یه شرکتی تبلیغ کرده We buy Ugly Houses (خانه‌های زشت شما را خریداریم). اصلا اسم وبسایت‌شون هم هست http://www.webuyuglyhouses.com.

حالا قراره برم یک سری بروشور هاشون رو بگیرم بندازم توی خونه‌ی این هم‌سایه‌ی عزیز. بعد قاعدتاً فرداش پا می‌شه میاد در خونه‌ی ما می‌پرسه که آیا برا ما هم از این بروشورها اومده یا نه. بعد ما هم با کمال اعتماد به نفس می‌گیم نه! واسه ما نیومده! 

این رو که بشنوه احتمالا یا خودکشی می‌کنه،یا خونه‌اش رو آتیش می‌زنه. در هر صورت که ما از شرّش راحت می‌شیم، 
ایشالا!

 

 

 4/10/1394




گربه‌های محله‌ی ما



زندگی استادیاری در تمامی دنیا زندگی بسیار پرمشغله و با استرس و حالا خیلی هم همش نخواهیم بد بگیم پرهیجانیه (فقط یه کم هیجانش خیلی بیش از حد زیاده). 

خونه‌ی ما یه جای تپه‌ای و نسبتا جنگلیه که چون نزدیک محل کارمون بوده گرفتیمش (بچه‌های یزدی هم‌جوار به محلمون میگن دِه-بالا. متاسفانه این غیر یزدی‌ها هم یاد گرفتن ولی به جای دِه-بالا میگن دِهِ بالا. حالا هرچی هم اصرار می‌کنی که آقا این دِهِ بالا نیست و "دِه-بالا"ست به گوششون نمیره. دیگه این دفعه بهشون گفتم این دِه-بالا اصلش the bala بوده. ایشالا درست بگن از این به بعد). 

اکثر همسایه‌های ما خانم‌های پیری هستند که پول عظیمی از شوهرشون (که ازش طلاق گرفتند یا از دنیا رفته یا به طرز مرموزی کشته شده) بهشون به ارث رسیده و بالاخره برای خودشون دم و دستگاهی راه انداختند. اکثرا هم ماشین‌های غول‌پیکر گرون قیمت دارند که باهاش توی خیابون‌های اطراف ویراژ میدند و برای رضای خدا هم که شده به هیچ‌یک از علائم راهنمایی کوچکترین وقعی نمی‌نهند.

ولی حالا بین اینا، یکی از این همسایه‌های عزیز ما یه خانم بسیار نازنینِ بسیار پیری است که هرروز برای گربه‌ها غذا می‌گذاره. یعنی خودش گربه نداره، ولی هویجوری دمِ درِ پارکینگ خونه‌اش هر روز برا گربه‌های بیرون غذا میگذاره. بالاخره حدود 10-12 تا گربه همیشه دور و بر خونش دارن می‌چرخند. 

حالا جالبی این گربه‌ها این‌جاست که هفت روز هفته شب هر ساعتی که ما برسیم خونه، 9 شب، 11 شب، 2 بعد از نصف شب، این گربه‌ها یه جایی دور هم نشستند و بساط شب‌نشینی شون براست. یه نیم‌نگاهی به ما یا ماشین ما می‌اندازند و خیلی هم تحویل نمی‌گیرند. بعد صبح هم هر ساعتی میایم بیرون (حتی 10 و11 صبح) اینا یه جایی توی آفتاب ولو شدند (حالا یا رو زمین یا بالای داربست یا سقف یه ماشینی چیزی) و چشم‌هاشون رو نازک کردند و دارند چرت میزنند. پریروزها داشتم با خودم می‌گفتم اینا زندگی می‌کنند، ما هم این‌جوری از صبح تا شب بدو بدو  زندگی می‌کنیم. باور بفرمایید به جان شما نباشه به جان خودم من دو دقیقه این آرامش گربه‌ها رو می بینم اصلا فشار خونم دو سه پله میاد پایین، از بس که اینا بی‌خیالند. 

یه استادیار جدید اومده دانشگاه ما با هم خیلی دوستیم. بهش گفتم بره یه گربه بگیره برای شرایط روحیش خوبه. ما که علیامخدره همون اول بسم الله سر سفره عقد با مشت کوبیدن روی میز و خیلی روشن و واضح کردند که اصلا و ابدا خوششون نمیاد هیچ موجود زنده‌ای که زبان آدمیزاد حالیش نمی‌شه (اعم از حیوان و انسان) هیچ جایی دور و بر ایشون پیداش بشه. حالا این لیست ایشون از گنجشک شروع می‌شه، تا مارمولک (که حضرت علّیه بهش میگن تمساح) و گربه (که توی خونه‌ی ما به ببر بنگال معروفه). اینه که ما توی خونه‌مون که جرات آوردن اسم گربه رو نمی‌کنیم چه برسه که گربه داشته باشیم. ولی حالا بنده تمام حظ روزانه‌ام اینه که توی مسیری که میرم سر کار، گربه‌های همسایه‌مون رو نگاه کنم و حسرت بخورم که ای کاش من هم الان می تونستم توی آفتاب یه جایی ولو بشم و چرت بزنم. حالا حتما رو سقف ماشین همسایه لازم نیست باشه، یه جایی مثلا روی زمین صاف.

دیدن این گربه‌ها کلی من رو به تفکرات فلسفی وا می‌داره. چند روز پیش داشتم فکر می‌کردم شاید علتش این باشه که توی این صد سال گذشته زندگی این گربه‌ها این‌قدر با تکنولوژی عوض نشده که زندگی ما انسان‌ها شده. اینا همون‌جوری زندگی می‌کنند که زمان خدابیامرز پدربزرگ‌های ما زندگی می‌کردند. بالاخره که تنها چیزی که احتمالا توی دنیای شلوغ پلوغ امروزی بدون تغییر مونده باشه لایف استایل این گربه‌ها باشه. سرتون رو درد نیارم، حالا اگه دم دستتون بودند اندکی آرامششون رو مطالعه کنید، احتمالا مثل بنده به کلی تناقضات اگزیستانسیالیستی برسید.

 

 

19/6/1394



فانتزی های من - ۱



یکی از فانتزی‌های من هنوز اینه که یه روز صبح خیلی زود که هوا هنوز گرگ و میشه و داخل خونه تاریکه و همه خوابند بیدار شم و هنوز غرق خواب تو تاریکی با چشمهای بسته تلوتلو خوران برم سر یخچال، در یخچال را به اندازه‌ی چهار انگشت وا کنم، دستم رو از لای در یخچال ببرم داخلش کورمال کورمال جعبه پیتزای مونده از دیشب رو پیدا کنم، یه قاچ ازش بکنم، بعد همینطور که چشام بسته است در یخچال رو ببندم، پیتزای یخ کرده رو هُلُفّی بخورم، بعدش هم همونجوری تلوتلو خوران دستم رو به دیوار بگیرم برگردم سرجام بخوابم.



حقوق مسلم ما!



من شخصا اعتقاد دارم، حالا این یه اعتقاد شخصیه، ولی نظرم اینه که نگهداریِ تعدادی ابزارآلات و قطعات بنیادی توی خونه یکی از حقوق مسلم آقایون است.
 

خانم ها (بجز خانم‌هایی که ناغافل اومدند دارن این مطلب رو می‌خونند) مثل یک ماده‌ى گازی شکل می‌موند. یعنی توی هر خونه‌ای با هر اندازه‌ای که برند تموم فضاش رو پر می‌کنند. هنوز دردِ زانو و کمرِ ناشی از اسباب‌کشی اخیر خوب نشده، تا میای چشم باز کنی دوباره تمومی کمدها و انباری و زیرزمین و سقف و زیر شیروونی و بالای یخچال شده پر از یک عالمه قابلمه و ملاقه و انواعِ دیگِ مس و قلع و روی و آلومینیوم و فولاد آبدیده و تنگستن و نیکل  و کادمیم و زیرکونیوم و ایریدیوم و پرازئودیمیم و غیره، و تازه وسایل برقی (همزن و مخلوط‌کن و آسیاب‌برقی و خردکن کاسه‌دار، که خداوکیلی ما فرقشون رو باهم نمی‌فهمیم) و سایر خرت‌و‌پرت‌ها هم یه طرف. باور کنید مهمون بیاد خونه فکر می‌کنه رفته سمساری.
 

حالا تو این هیری ویری ما هر روز باید سر چهارتا دونه ابزار کار و قطعه‌ی ارزشمند که با خون دل و با هزارتا بدبختی توی سی سال گذشته جمع کردیم و با چه بدبختی آوردیمشون آمریکا دعوا کنیم. خدا شاهده کل مایملک ما از این دنیای فانی اینان: یه دونه هویه هفت تیری که سوخته، دوتا المان سماور برقی پارس خزر، دسته‌ی شیشه‌بالابر پیکان، یه دونه آرمیچرِ گرامافون، یه ستِ دست دوی سه‌راه‌آب و ترموستاتِ فیات 131، ىکى دو تا فازمتر با هفت هشت تا قطعه کوچیک و بزرگ دیگه که الان دقیق خاطرم نیست (ولی ببینمشون یادم میاد) به اضافه ی چندتا آچار و پیچ گوشتی قد و نیم قد و مقادیری سیم و کابل و دوشاخ و غیره. مقادیری هم پیچ و مهره و واشر و یاتاقان در پایان عملیات‌های مهندسی اضافه اومدند که مرتب ازشون استفاده میشه. همه اینا رو جمع بزنی حجمشون از یه دونه چمدون مسافرتی هم بیشتر نمیشه. 
 

بعد هم همه این ابزار یا یه روزی به درد خوردند، و یا به درد خواهند خورد. بارها برای تعمیر وسایل خونه همین ابزارآلات ارزشمند بودند که به داد ما رسیدند و منجی ما شدند. ولی کی قدر میدونه؟ قسمتی که بیشتر از همه آدم رو اذیت میکنه اینه که خانم‌ها هنگام صحبت از این ابزارآلات از واژه‌ی مجعول "خ. ر. ت. و. پ. ر. ت" استفاده میکنند.

 

گفتم حالا مقادیری از تجربیات خودم در زمینه ترفندهای خانم‌ها برای محروم کردن ما از این حق مسلم رو در اختیار سایر دوستان بگذارم شاید دعای خیرشون گشایشی در کار ما هم ایجاد کنه. مهمترین روش‌هایی که خانم ها برای آزار و اذیت و در نهایت سلب حقوق مسلم آقایون استفاده می‌کنند به شرح زیر است:


1- دستکش مخملی روی دست چدنی

اصولا در این روش با جملاتی نظیر جمله زیر روبرو هستیم: "عزیزم بیا باهم این خ. ر. ت. و. پ. ر. ت. ها رو مرتب کنیم". اولا دوستان غیرمزدوج توجه داشته باشند که کاربرد واژه "عزیزم" در زندگی واقعی هیچ شباهتی با "عزیزم"ی که در فیلم های هالیوودی استفاده میشه نداره. ثانیا تنها سناریوی با پایان خوب این ترفند اینه که تمامی حقوق مسلم شما به سطل زباله ریخته بشه. در هر سناریویی غیر از سناریوی بالا باید در انتظار یک دعوا در حد جنگ جهانی باشید (بعدش هم خانه به مدت یک ماه= نوار غزه).

 

2- سیاست هویج و چماق

اصولا فرم جمله‌ها در سیاست هویج و چماق این طوری هستند: "اگر وسایلت رو مرتب کنی و اونایی که احتیاج نداری (منظور همه وسایله) دور بریزی اون وقت [چند جمله مشوقانه نظیر] برات قرمه سبزی درست میکنم ، وگرنه [چند جمله تهدید آمیز نظیر] "همین امشب وسایلم رو جمع میکنم میرن خونه بابام اینا". 

 

3- مذاکرات 5+1 (یا 4+1 یا 3+1 یا 2+1)

در این حالت مقام بالا با یکی (یا چند تن) از خویشاوندان خودم یا خودت یا خودش به سراغ شما می آید و از حضور خویشاوند(ان) به عنوان اهرم فشار استفاده می کند. کار ممکن است به جاهای باریک بکشد. راه حل: در مورد خویشاوندان "خودش" کار زیادی نمی شه کرد ولی حداقل کاری که میتونید بکنید اینه که نگذارید مقام بالا خیلی توی دل خویشاوندان خودتون جا باز بکنند. خیلی هم کار سختی نیست. فقط هر از چندگاهی مثلا به خواهرتون بگید که مقام بالا سلام رسوندند و گفتند صداش (یعنی صدای خواهرتون) جیغ جیغیه، یا چشماش یه کم چپ میزنه یا چیزی شبیه این. اصلا هم لازم نیست خواهرتون صداش جیغ جیغی باشه یا چشماش چپ بزنه، همین که فقط یه نقل قولی کرده باشید خودش کار میکنه و تا یک سال زندگیتون راحته.

 

4- حمله ی غافلگیرانه

این آخرین حربه خانم‌هاست و اگر هوشیار نباشید انوقت ممکنه طی یک حمله‌ی غافل‌گیرانه همان بلایی که بر سر لباس‌های قدیمی‌تون آمد (که خداییش همشون رو‌ هنوز میشد بپوشی) بر سر ابزارآلات هم بیاد. پس چشم‌هاتون را خوب باز کنید و مواظب باشید. 

نکته تستی: اگر یه روزی دیدید سرکار علّیه دیگه از ابزارآلات شما صحبت و شکایت  نمیکنه، بدونید که کار از کار گذشته.

 

 

چند روش کارآمد برای ادامه بهره‌مندی از حقوق مسلم:

1- ابزارآلات را در نقاط مختلف خانه قرار بدید. خیلی ساده است. همه وسایل رو یکجا خُب نگذارید. وقتی وسایلتون همه یک جا روهم انبار شده باشند خوب هم حساسیت ایجاد میشه و هم وسایلتون آسیب پذیر میشن. ضمنا اینکه اگه وسایل هر تکه‌ایش یه گوشه‌ای باشه به شما قدرت چانه‌زنی میده. مثلا اگر خیلی فشار زیاد شد میتونید مثلا یه گوشه خونه رو مرتب کنید و بعد کلی کلی تبلیغات بکنید (هم جلوی ایشون و مهم‌تر از همه جلوی خانواده و دوستاشون) که چقدر نه تنها در کار منزل کمک می‌کنید، که برای صحبت‌های ایشون هم چه اندازه ارزش قائلید.

2- مکان ابزارآلاتتان را مرتب عوض کنید. از نظر ایمنی هفته‌ای یکبار اگر این کار رو بکنید امکان لو رفتن و عملیات خرابکارانه رو تا 90% کاهش میدید. مثلا یه شب ساعت 3 بعد از نصف شب آهسته پاشید وسایل رو از زیر مبل ببرید بچپونید توی صندوق عقب ماشین، بعد هفته بعد برگردونیدشون بگذاریدشون ته گونی برنج. دیگه این مورد بستگی به ژئوگرافی خونه هم داره. از نظر روان‌شناسی، خانم‌ها یه مدت خوبی طول می‌کشه که بتونند برنامه‌ریزی کنند (یعنی یه دفعه یه کاری نمی‌کنند). اینه که اگه جای وسایلتون رو مرتب عوض کنید کل ذهنشون رو میریزید بهم.



اگه این مطلب رو مفید یافتید برای نویسنده از باری تعالی صبر جزیل و گشایش در امور  طلب کنید.



ژورنال‌های تقلبی



دیروز از خبری مطلع شدم که باعث شد بسیار متاثر شوم. صبح دیروز یکی از اساتید یکی از بهترین دانشگاه‌های ایران - که من آشنایی شخصی قبلی با ایشان نداشتم-  ایمیل زده بودند که :
 
"مقاله شما رو توی ژورنال پنسی دیدم و برای مشکلم به شما ایمیل زدم من برای ژورنال پنسی  http://www.penseejournal.com مقاله فرستادم و 450 دلار هم برای انتشار مقاله پول فرستادم ولی ژوورنال برام ایمیل می زنه که شما پرداختی انجام ندادید . درحالی که من هم نسخه نهایی مقاله رو و هم رسید پرداخت رو براشون به همون شیوه که در ایمیلشون اشاره کرده بودند ارسال کردم و ایمیل تاییدیه دریافت برام اومد که تا ۳ روز دیگه جواب می دیم ولی بعد از دو روز ایمیل اومده که شما پرداختی نداشتید و از این تیپ حرفها ..... حالا سوال من اینه که آقای دکتر من باید چه کنم ؟ ایمیل هم نمی شه بهشون زد چون میگه از تو سایت برسید و سوالات رو بپرسید و تو سایت دو بار سوال می پرسم ولی هیچ پاسخی نمی اد دکتر لطفا بنده رو راهنمایی کنید"
 
خیلی واضح بود که من مقاله‌ای توی این ژورنال نداشتم و وب‌سایت مجله هم اصلا باز نمی‌شد. رد و بدل شدن چند ای‌میل مشخص کرد که حداکثر شباهت اسمی یا قاطی شدن اسم و فامیل نویسندگان یک مقاله دیگر (که اصلا وجود خارجی ندارد) باعث چنین سوء تفاهمی شده. از همه مهمتر اینکه وب‌سایت این مجله از آمریکا قابل دسترس نبود و هیچ‌کدام از لینک‌هایش را نمی‌توانستم باز بکنم. این شد که مشکوک شدم. جستجوی بیشتر نشان دادن که مجله‌ای فرانسوی با نام La Pensée وجود دارد که مجله معتبری است 
 
http://www.scimagojr.com/journalsearch.php?q=5200152201&tip=sid
 
ولی هنوز اینکه وب‌سایت penseejournal.com  باز نمی‌شد کمی مشکوک بود. خلاصه کلام اینکه با جستجوی باز هم بیشتر و بعد ازیکی دو ساعت کاملا متقاعد شدم که این وب‌سایت متعلق به یک مجله‌ی واقعی نیست و کوچک‌ترین ارتباطی هم به مجله فرانسوی La Pensée ندارد. این مجله تقلبی صرفا برای کلاه‌برداری از محققان ابداع شده است. ظاهراً این سایت کلاه‌بردار به اساتید دانشگاه و دانشجویان با ایمیل office@penseejournal.com ای‌میل میزند و از آن ها می‌خواهد  مقالاتشان را برای بررسی بفرستند. فرستنده ایمیل ادعا میکند که در وب‌سایت‌های Scopus  و ISI فهرست شده و دارای ضریب تاثیر 0.063 است. از نویسندگانی که مقاله فرستاده اند بعد از دریافت پذیرش خواسته می‌شود که هزینه چاپ را بپردازند که 300 دلار یا در مورد این دوست 450 دلار بوده. بعد از آن هم مجله تقلبی یا می‌گوید که مقاله آنلاین است ولی مشکلی پیش آمده که مقاله قابل دیدن نیست یا اینکه بر سر اینکه هزینه چاپ دریافت شده یا نه نویسنده را به مدت طولانی معطل میکند.

به نظرم توجه به این نکته خیلی مهم است که با پیشرفت تکنولوژی روش‌های تقلب نه تنها در نوشتن مقالات بلکه در راه سوء استفاده از محققین ومولفین هم پیشرفته تر شده‌اند. این موضوع به خصوص برای مولفین و محققین ایرانی که با نرخ برابری بالا باید برای مقالاتشان هزینه کنند و امکان پیگیری کمتری دارند ممکن است مایه دردسر و زحمت شود. لطفا در این مورد به همکاران و دوستان اطلاع رسانی کنید.


پانوشت:
وب‌سایت‌های زیر لیست تعدادی ژورنال تقلبی را فهرست کرده‌اند. نویسنده از صحت و سقم جزییات مطالب این وب‌سایت‌ها اطمینان ندارد. ولی بررسی مجدد ژورنال‌های مشکوک توصیه می‌شود.

http://pap.blog.ir/
 




مادربزرگ مهربانم، که "چشمانش همه آیه‌های خیر بود و دستانش پر از برکت آرامش*"، دیروز بعدازظهر مثل همیشه وضو گرفت، مقنعه‌اش به سرکرد، نشسته نماز خواند و بعد، آرام، خیلی آرام چشمان سبزش را برای همیشه بست و از پیش ما رفت. 

آرام رفت، مثل تمام زندگیش که آرام زیست، و ما ماندیم و حسرت یک نگاهِ دیگرش، حسرت بوی عطر روسری اش، حسرت یک بوسه‌ی دیگر به پیشانی‌مان، حسرت آرامش نمازش، حسرت قرآن خواندنش: "خانم بزرگ! خیلی برایمان دعا کنید، خیلی خیلی ها"

خانم بزرگ! دلمان برایتان تنگ می‌شود. خیلی تنگ می‌شود. آنقدر که همین الان هم دلتنگیم. همه دلتنگیم، مامان که گریه امانش نمی‌دهد، خاله که حتی نمی‌تواند صحبت کند، 

آن بالاها پیش خدا بازهم برایمان دعا کنید. برای خاله خیلی بیشتر دعا کنید. جایتان در دل و زندگی ما همیشه خالی می ماند. همیشه...

 

بی‌بی‌سادات سادات‌ِاَخَوی 1392-1302

 

*پایان‌نامه‌ی کارشناسیم را به مادربزرگ مهربانم تقدیم کرده بودم که "چشمانش پر از آیه‌های خیر است و دستانش پر از برکت آرامش، و ما نسلی از پی نسلی دیگر در پناه دعای او بالیده‌ایم". جمله از خواهرم نسرین بود.




ماشین‌های عزیز کار دائم



این داستان ماشین‌های کار دائم و عزیزانی که زندگی‌شون رو وقفش می‌کنند ظاهرا تمومی نداره. حالا اینکه داستانش تمومی نداره یه بحثه، بحث دیگه اینه که به نظر میاد یه بخش جدا نشدنی کار دانشگاهی ما هم سر و کله زدن با این عزیزان باشه که از سراسر ایالت (و بعضی وقتها از شهرهای دوردست آمریکا) تلفن و ای‌میل می‌زنند و وقت می‌گیرند و کلی باکلاس (البته مطرح نمی‌کنند راجع به چه چیزی قراره صحبت کنند) ولی وقتی بالاخره میان معلوم میشه که یک ماشین کار دائم جدید طراحی کردند که قراره کل سیستم انرژی دنیا رو زیر و رو کنه و مشکل گلوبال وارمینگ رو حل کنه و از این حرفا ...

بعد خوب الان قرن بیست و یکم هست و ماشین‌های کار دائم هم کلی پیشرفت کردند و برخلاف قدیمیها که با چهارتا سنگ و طناب کار میکردند امروزیهاش با اصول پیشرفته مگنتوهیدرودینامیک و کوانتوم الکترودینامیک و فوتونیک غیرخطی و کوانتوم نسبیتی و اینا کار میکنند. 

حالا تا اینجاش هم خیلی موردی نداره، اون قسمتیش که یه کم مورد داره، یعنی مورد که نداره یه کم عجیبه، اینا که نصف این مخترعین ماشین کار دائم از هم‌وطنان بسیار بسیار عزیز هستند (بعضیهاشون 40-50 ساله آمریکا زندگی میکنند) که با انرژی بی‌نهایت زیاد با ده پونزده تا رول نقشه تشریف میارند و نقشه‌های دومتر در دومترشون رو وسط آفیس پهن می‌کنند و بعد چهارزانو می‌شینند کف آفیس شروع می‌کنن با آب و تاب از ایده نابشون تعریف کردن، و اینکه هنوز استعدادشون رو دنیا کشف نکرده و زود به دنیا اومدند و از این حرفا. 

آخرش هم که خیلی محترمانه با معادله و محاسبه نشون بدیم که "اگه این ماشین شما کار کنه اونوقت حرکت وضعی عطارد باید به جای دور خورشید دور دنباله دار شومیکر لوی 9 باشه" اونوقت کلی بهشون برمی‌خوره و میگن تو ذهنت توی این مکانیک کلاسیک دچار جمود شده و  کلی به حال دانشگاه و دانشجوهای بدبخت و مملکت و دنیا و سرنوشت و آخرت و اینا افسوس می‌خورند ...

دیگه کار به جایی رسیده که همکارا هم مراجعینشون رو جَلدی می‌فرستند پیش من میگن تو زبون اینا رو بهتر می‌فهمی. والا ما تا حالا فکر میکردیم شرایط اقلیمی ایران نابغه پرور هست (فارس که حاضر نشد این خبر رو برداره) ولی ظاهرا یه چیزی توی اعماقِ ژن ماها ایراد داره.

باور بفرمایید به جون شما که نباشه به جون ... اصن همون به جون شما، من به ضرس قاطع میگم، این همه استعداد و انرژی اگه به راه درست می‌رفت تا حالا تکنولوژی اون‌قدر پیش‌رفت کرده بود که من الان ییلاق رفته بودم یکی از قمرهای اورانوس، و شما هم هوین الان نشسته بودید جلوی آلفای قنطورس داشتید حمام آفتاب می‌گرفتید...

 



آداب معاشرت



این پسره آلمانی یوهان تازه اومده با ما کار میکنه. پریروزها که تو آزمایشگاه بودم اومده که آپارتمانی که توش زندگی میکنه (آی-هاوس) قراره شام بدن بعد یه کارت دعوت اضافه هم دادن برا دوستاشون و غیره. اونم گفته که من رو دعوت کنه...

من هم برای اینکه نشون بدم ایرانیها بر خلاف تبلیغات منفی که میشه چقدر با احساس هستند  کلی بالا پایین پریدم و گفتم وااااااااااااای وووووووووی من حتما میام،‌ من همیشه آرزوم بوده بیام آی-هاوس، من اصلا باورم نمیشه، خعلی دستت درد نکنه، چه کارت قشنگی، به به و از این حرفا

خداییش هم کارتش خیلی باکلاس بود. دیگه کارت رو گرفتم و حالا خیلی حواسم بود که یه وقت مچاله‌اش نکنم توی جیبم یا خدای نکرده یه جایی بگذارم یادم بره وردارم. دیگه ما آخر آداب معاشرتیم دیگه حالا گفتم این پسره یه هفته است اومده خیلی تو ذوقش نزنم.

چهار ساعت بعد... 
بنده توی آفیس. 
یونگ مسج زده به موبایلم که "دسته کلیدت همراه با کیف پولت و یه کارت دعوت کنار آزمایشگاه جا مونده،‌ من دارم میام سمت اتاق کارت میارمشون"

قیافه من  :|

 

نتیجه گیری اخلاقی: ما اونقدر اِندِ آداب معاشرتیم که وقتی میخوایم زیادی حواسمون رو جمع کنیم که کارت دعوت رو جا نگذاریم روش کیف پول و دسته کلیدمون رو هم جا میگذاریم. روی سخن من با شماهاست نوغنچه‌های باغ شکوفه‌‌های گیلاس که این آداب معاشرت بازیها رو از بچگی تمرین کنید. بعدها فقط باید سرخ و زرد بشید جلو این و اون.



دوره آخرالزمان



یه زمانی خواهرشوهرها برا خودشون ابهتی و شخصیتی داشتند، اصن یه طوری بود که عروس خونواده شب‌ها کابوسشون رو میدید و خیس عرق از خواب می‌پرید. بردنِ اسمشون کافی بود که رعشه به تن عروس خانواده بیفته و فشارش بیاد پایین مجبور بشن بهش آب قند بدند. اصن خواهرشوهرهای درست حسابی که به طرفه العینی فشارخون عروس رو منفی می کردند! حق و حقوق شوهر مظلوم رو از حلقوم عروس می‌کشیدند بیرون! شوهر یه جایی برای تظلم و دادخواهی داشت. حداقل یه گوش شنوایی بود که شوهر بیچاره بره پیشش درددل کنه. بعد هم دیگه حداقلش این بود که خواهر شوهر توی مهمونی بعدی یه چشم غره می‌رفت به عروس و دیگه عروس تا یکی دوماه حساب کار خودش رو می‌کرد، یعنی این تازه خواهرشوهرهای بی‌عرضه بودند، دیگه حریف حراف هاشون که نگو و نپرس ...
 

...

اما گذشت اون دوره ها، گذشت...
الان که دیگه دوره آخرالزمون شده. عروس‌ها از خواهرشوهر حساب که نمی‌برند هیچی، کلی هم برا من با هم رفیق میشند و میرند خرید و درددل می‌کنند و دل میدند و قلوه می‌گیرند. بعد هم میشینند دست‌جمعی علیه شوهر فلک زده توطئه‌چینی می‌کنند. به جان خودم، کافیه یه ده‌دقیقه اینا رو تنها بگذاری یه جا، یه توطئه جدید طراحی کردند...

خدایا این چه دوره زمونه ایه که ما توش بدنیا اومدیم؟ هان خدایا؟

از من می‌شنوید اگه زن نگرفتید یه چندسالی صبرکنید شاید اوضاع بهتر شد. الانا که وضع خیلی خرابه.



ایام ِمیمونِ پیش از نوروز - ۲



یکی از همین ایام میمون، دقیقا هوین الان،
خونه عین بازار شام ...

-[صداهای نامفهوم از اونور خونه]
-[شما با صدای بلند]: اومدم.... اومدم....، 

-[صداهای نامفهوم از اونور خونه]
-[شما با صدای بلند]: اخبار؟؟؟؟؟ من؟؟؟؟؟؟ نه نه نه! اخبار نمیخونم به خدا! اصن من برم زیر تریلی اگه اخبار بخونم. اومدم چک کنم کامپیوتر ویروسی نشده باشه... 

-[صداهای نامفهوم از اونور خونه]
- هان؟ یه بار دیگه بگو ... 
-[تکرار صداهای نامفهوم خطِ قبلی از اونور خونه]
- آره ویروسش رو باید هر نیم ساعت یکبار چک کرد... 

-[صداهای نامفهوم از اونور خونه]
-نه نه! نوشته بود کامپیوتر خاموش باشه هم ویروسه اکتیو میشه... 

- [صداهای نامفهوم از اونور خونه]
- چی؟ چی گفتی؟ ...
- [تکرار صداهای نامفهوم  قبلی از اونور خونه با لحن عصبانی]
- آهان، نه میگن از نصف شب تا یازده و نیم صبح ویروسه اگر هم اکتیو بشه کار خاصی نمیکنه ... به جان خودم اگه دروغ بگم، اصن من لال شم اگه دروغ بگم... 


- [جیغ های نامفهوم از اونور خونه]
- باشه باشه، عصبانی نشو، اومدم... اومدم... [زیر لب] آخه من نونم کم بود، آبم کم بود، آخه ....  



ایام ِمیمونِ پیش از نوروز - ۱



فرا رسیدن ایام اللهِ پیش از عید سعید نوروز رو به تمامی آقایونی که واقعا با تمام وجود و حقیقاتا از اعماق قلبشون اعتقاد و یقین دارند که "خونه همین حالا هم که تمیزه...." تسلیت عرض میکنم. من واقعا نمیدونم فلسفه ورداشتن یک سری خرت و پرت از این کمد و چپوندشون تو اون یکی کمد چیه؟ و دوباره سال بعد از اون کمد برگردوندن تو این کمد. یا تمیز کردن شیشه‌هایی که واقعا همین الان هم اون ورشون پیداست.


ما که هیچ وقت اینا رو درک نکردیم. ایشالا شما درک کرده باشید. 



در باب استاد!

هیچی دیگه، گفتن استاد (خیلی استاد رو با احساس بخونید مثل اوستاااااد) بعله گفتن استاد قراره بیان شهر ما. حالا مگه استاد چندتا داریم؟ اگه به قیافه و تیپ باشه استاد فقط این حاج آقا ابتهاج باید باشند دیگه. کمی مونده رکورد نوح علیه السلام رو بشکنند استاد ولی ماشاءالله بزنم به تخته سرحالِ سرحال. با ریش سفیدِ انبوهِ بلند (واحد شمارش ریش چی بود؟) و لباس سرتاپا مشکی و یک تعلیمیِ چوب گیلاس. دیگه اونایی هم که استاد رو ندیده بودند از دور که وجنات استاد پیدا شد بی‌اختیار فریاد زدند "استاد!" و اشک در چشمانشون حلقه زد. 

اولِ برنامه‌ی شب شعر استاد - که هنوز خود استاد نیومده بودند - یه آقای خیلی جا‌افتاده ای اومد (که این‌طور که می‌گفت ایشون دعوت کرده بوده استاد رو) و با لهجه شیرین اصفهانی خیلی با‌احساس چند شعری از استاد خوند و قسمتی از زندگی استاد رو هم گفت و از این حرفا. ده دقیقه نگذشته بود و هنوز طرف وسط حرفاش بود که مستمعین با دست‌زدن‌های متوالی بالاخره طرف رو شاکی کردند و دیگه بی‌خیال شد و تموم کرد رفت پایین. دیگه جماعت آمریکا نشین هستند اونم مدل کالیفرنیا نشین‌شون. حوصله‌شون زود سر میره. تقصیر خودشون نیست.

قسمت بعدی برنامه اجرای بداهه‌نوازی آقایان کورش تقوی (سه تار) و پژمان حدادی (تنبک) بود. دیگه این هنرمندان هم کم نگذاشتند و سه ربع ساعت یک‌‌ضرب زدند. ولی خوب یکی باید به این عزیزان هنرمند بگه این عزیزانی که اومدند اینجا تو سالن نشستند بیشترشون ایرانیان ساکن آمریکا هستند که دیگه خیلی عاشق ایران باشند یعنی آخر آخر عشق وطن باشند ممکنه سوسن خانم رو گوش بدند. موسیقی خالیِ ایرانیِ سه تار و تنبک خوب معلومه شاکی میشند سر ده دقیقه. بالاخره یکی دوبار حضار تا نزدیکی‌های بی‌صبری پیش رفتند و یکی دوتا کف وسط اجرای موسیقی زدند ولی در نهایت دیگه دندون رو جگر گذاشتند و اجرای موسیقی تا آخر به خوبی و خوشی تموم شد.

بعد دیگه نوبت استاد بود که ظاهرا هنوز نیومده بودند. ده دقیقه بعد گفتن که استاد  تازه وارد سالن شدن. ما اومدیم صلوات بفرستیم دیدیم یکی دوتا چپ چپ نگاه کردن دیگه بی‌خیال شدیم. دردسرتون ندم دیگه استاد از ته سالن تا برسند روی سن یه یک ربعی طول کشید. بعد هم خیلی با طمانینه دفتر شعرشون رو از کیف‌شون بیرون آوردند و دو تا شعر خوندن روی هم شد پنج دقیقه. بعد استاد فرمودند که خسته شدند و باید برن یه سیگار بکشند بعد برمی‌گردند بقیه شعرهاشون رو می‌خونند. ما که خدا رو شکر اهل دود و دم نیستیم (حالا زغال خوب پیدا بشه تفریحی بعضی وقتا قلیون می‌کشیم یعنی فقط تفننی‌ها، اونم که تازگی ها میگن میوه‌ایش سرطان زاست دیگه نمی‌کشیم). بالاخره که استاد یه نخ سیگار کشیدنشون، به همون نشونی، سه ربع ساعت طول کشید. بازهم ما دوباره خدا رو شکر کردیم که اهل دود و دم نیستیم. ولی خداییش استاد که توی بالکن سیگار می‌کشیدند ما از بوی کَمِلِ لایت‌شون خمار خمار شده بودیم. بعضی وقتا این نایژک‌های تهِ ریه التماس می‌کنند ها، انگار مثل آدمی که یک‌ هفته است توی بیابون گرم و بی آب و علف سرگردونه و آب نداشته بخوره چه حالی داره، این نایژک‌ها هم بی مروت یک مولکول نیکوتین که بهشون می‌خوره بی‌تاب میشن، اصن یه وضعی میشه، هی ته دل آدم غنج میره... حالا الحمد لله ما که اهل دود و دم نبودیم و نیستیم ولی خعلی سخته خعلی...

بالاخره که استاد سه ربع ساعت یه نخ سیگارشون طول کشید، و دوباره با طمانینه اومدند رفتند بالای سن و پنج دقیقه دیگه دو سه تا شعر دیگه خوندند و گفتند که دیگه خسته اند برن خونه بخوابند. فکر کنم استاد خودشون هم فهمیده بودند که دو سه دقیقه دیگه بیشتر طولش بدند ملت برای ایشون هم دست میزنند میفرستنشون برن خونه. این بود که دیگه خودشون آبروداری کردن زودی تموم کردن.


حالا راستش اینا همش مقدمه بود که اینو بگم که وقتی اون شب این آقای تقوی و حدادی داشتند بداهه‌نوازی می‌کردند من داشتم پیش خودم فکر می‌کردم که خوب مثلا چی میشه ما هم بریم سر کنفرانس‌هامون بداهه حرف بزنیم. یعنی بگیم مطابق حال و هوای فضای سالن کنفرانس و حضار الابختکی هرچی دلمون می‌خواد میگیم. بعدش هم کلی ملت برامون دست بزنند... هان؟ نمیشه؟

یا مثلا میشه ما هم مثل استاد وقتی سن و سالمون سه رقمی شد (حالا اگه شد) ریش بلند بگذاریم و بعد دعوتمون کنن کلی ملت جمع بشن. بعد ما بریم روی سن دست بکنیم از توی کیفمون رندوم یکی دو تا مقاله های قدیمی مون رو بیرون بیاریم و از روش بخونیم بعد هر خطی که تموم میشه ملت کلی به‌به و چه‌چه کنند و بعد کلی آخر مقاله دست بزنند و بعد بیان بامون عکس یادگاری بگیرند و کتاب هامون رو بیارند براشون امضاء کنیم ...

 

داشتم فکر میکردم دفتر دستکم رو جمع کنم برم شاعر بشم ...

 

 

آداب پارکینگ دانشگاه

من الان عجله دارم و خیلی نمی‌رسم با جزییات ماجرا رو بنویسم. فقط گفتم این رو سریع بگم که اگه تازه پرمیت پارکینگ دانشگاه‌تون رو خریدید و روز اول هست که میرید ماشینتون رو توی اون پارکینگ پارک کنید و اگه دیدید یه  بی ام و  قراضه جلوتون هی لفت میده دستتون رو نگذارید روی بوق و ... 
(اجازه بدید من دیگه سه نقطه‌اش رو خیلی باز نکنم)
 

حالا این توصیه دلایل خیلی زیاد اخلاقی و اجتماعی و اقتصادی و غیره داره ولی یکی از دلایلش هم اینه که اگه به این توصیه عمل نکنید احتمال داره چند دقیقه بعدش مجبور بشید با صورت و گوش‌های قرمز و در حالی که خیس عرق هستید برای رییس دانشکده‌تون (که از شانس بسیار خوبتون راننده دقیقا همون بی ام و قراضه بودند) توضیح بدید که قصد جسارت نداشتید و این سوء تفاهم به خاطر "تفاوت فرهنگی" بوده چرا که توی ایران مردم وقتی میخوان سلام کنن بوق میزنن (حالا تا اینجاش خیلی هم دروغ نیست) و تازه اینکه اگه خیلی بخوان سلام خالصانه و دوستانه و ارادتمندانه بکنند خیلی بوق طولانی می‌زنند (این حالا ممکنه یه کم دروغ باشه ولی بهش میگن دفع افسد به فاسد، بهتر از اینه که از نون خوردن بیفتید دیگه)

کلا اصلا توی پارکینگ دانشگاه خوب یه خورده دندون رو جیگر بگذارید. میدونم سخته ولی این رو از من داشته باشید وگرنه که ممکنه بد بیاد سرتون.

 

حالا یه خواهشی هم از دوستان ساکن ایران: احیانا اگه دیدید یه روز یه آمریکایی قد بلند، میون سال و کچل وسط تهرون برا عرض سلام دستش رو از رو بوق ور نمیداره لطفا قبل از اینکه بقیه راننده‌ها با قفل فرمون مغزش رو بریزن تو دهنش زودی برید توجیهش کنید. حالا یه جوری که ما هم ضایع نشیم. مثلا بگید این رسم و رسوم ها قبلا بوده و حالا دیگه استفاده نمیشه. اجرتون با اباالفضل.

 

ماشین دوست عزیزم (۲)

یا ماشینِ عزیز دوستم، چه فرقی میکنه حالا؟

--------------------------

 چند روز پیش دم‌های بعدازظهر ماشین گیر داشت، رفتم سراغ مایکل (همون که ازش برف‌پاک‌کن خریده بودم) که دستی به سر و صورت ماشین بکشه که دیدم تعطیل کرده، منم راه افتادم توی همون خیابون امامزاده پابلو ببینم تعمیرگاه دیگه ای هست یا نه. یه پونصد متر جلوتر یه مغازه ای پیدا شد که روی دیوار بتونی کنارش نوشته بود تعمیر و صافکاری ام اند ام: انواع ماشین‌های هوندا، بنز، تویوتا، فولکس، پژو و غیره. 


یه آقای میون سالی اومد جلو و در حالیکه با یه پارچه روغن دستش رو تمیز میکرد هِلو و هاواریو و از این حرفا راه انداخت. شروع کردم به توضیح دادن  - حالا دست و پا شکسته- که: عمو این سگدست جلوش انگاری نافرم شده شایدم یاتاقان تایرش ساییدگی داره و بالاخره که این چرخ چپش میزنه. دیگه اینا رو داشتیم بلغور میکردیم که یه دفعه طرف پریده وسط حرفمون که (با لهجه ایرانی) 

? Are you persian

منم گفتم بله، چطور مگه؟ هنوز جمله‌ی من تموم نشده بود که طرف روش رو کرد اون‌ور و بلند داد زد "اکبر آقا .... اکبرآقا... پاشو بیا ..."!!

 

فک پایین من نزدیکی های زانو!!!

---------------------------------

چندلحظه بعد: 
اکبرآقا کاپوت ماشین رو زده بالا و تا کمر تو ماشینه و با چکش و آچار افتاده به جون ماشین. بالاخره بعد مقادیری بررسی میگه که این یه روز کار داره برو فردا بیا ...

دردسرتون ندم. این رو گفتم که گفته باشم من چطوری با اکبرآقای ام اند ام آشنا شدم. و اما اصل ماجرا...

 --------------------------------

از کرامات ایالت کالیفرنیا - غیر از اینکه باید دوبرابر ایالت های دیگه مالیات بدید - اینه که یکسری قوانین بیچاره کننده هم داره. یکیش اینه که ماشینتون رو باید دوسال یکبار ازش یه تستی به اسم smog test بگیرید که نشون بده میزان دودی که تولید میکنه کمتر از استاندارد ایالت هست. ماشین ما هم نوبتش شده بود. اونم ماشین دوست عزیز ما. درباً و داغانا!‌ ما هم که حالا اینجا تازه وارد کسی رو نمی‌شناسیم. رفتم پیش اکبرآقا گفتم شاید یکی رو معرفی کنه.

- "اکبرآقا! مخلصتیم!  smog تست باید بدم، فردا هم آخرین مهلتشه وگرنه که جریمه رو افتادیم اییییی هوا. آشنا ماشنا نداری خیلی گیر نباشه یه حالی به ما بده؟"

اکبر آقا: "چرا که دارم. یه حسن آقا هست جنب خیابون hearst  و امامزاده پابلو، کارش خییییییلی تمیسه. بگو اکبرآقا فرستاده. ضمنا قبلش بگو اکبرآقا ام اند ام گفت یه چکاپ بزنه قبل اینکه ماشین رو بفرسته زیر تست. اگه دید تست رو پاس نمیکنه بفرستش آقا نوریک یه آچال کشیش بکنه." (آقا نوریک هم از هم‌وطنان ارمنی هستند که لیسانس مکانیکشون رو از آلمان گرفتند - حالا ما دیگه همکار هم از آب دراومدیم - و یکی دو مغازه بالاتر کارمی‌کنند.) 

رفتم خدمت حسن آقا. سلام نکرده فهمیدم که حضرت حسن‌آقا از خاک‌ِ پاکِ شهر شهیدپرور اصفهان هستند. ما که دیگه فاتحه حقوق این ماهمون رو خوندیم. تو مغازه هم پاتوق شش هفت نفر ایرانی شست هفتاد ساله بود. یکیشون اونقدر پیر بود که از زمان به قول خودش "خدابیامرز رضاشاه" خاطرات تعریف میکرد. یعنی میگفت شما که میگید زمان شاه تازه زمان "خدابیامرز رضاشاه" رو ندیدید و از این حرفا. وجه مشترک همه‌ این هم‌وطن‌های گل هم این بود که یا عینک دودی به چشم داشتند یا عینک دودیشون رو خلبانی زدن بالای سرشون. حسن آقا آش پخته بود و (نمیدونم از کجا) نون بربری تازه گیر آورده بودند و جماعت حالا بخور کی نخور. حسن آقا که چیزی نمی‌گفت ولی بقیه جماعت دیگه تعارف پشت تعارف که بفرما آش. گفتم خدا عمرتون بده، حسن آقا پاشو کار مارو را بنداز که باید برم کار ملت رو راه بندازم معطلند.

دیگه حسن آقا با تشکیلات اومد که ماشین رو تست اولیه بکنه. دستگاش رو نزده به سیستم برق ماشین گفت: این که چراغ موتورش روشنه! این که محاله تست رو پاس کنه.... 

براش توضیح دادم که آقا این چراغ اولا سه‌ماهه که روشنه، ثانیا دوست عزیزم که این ماشین متعلق بهشونه فرمودند که "این چراغ چیز خاصی نیست" و دوست عزیز ضمنا ادامه دادند که "بعضی وقتا روشن میشه و بعد از یه مدتی هم خودش خاموش میشه"!!!  حسن آقا پرید وسط حرفم که: "کامپیوتر که اینا حالیش نیست. اگه چراغ روشن باشه ماشین سیگنال میفرسته و تست رو پاس نمیکنه ..."

 دردسرتون ندم تست انجام نشد. دیگه ما کلا ریخته بودیم بهم که خدایا حالا من چیکار کنم؟ مملکت غریب نه دوستی نه آشنایی خدایا بی ماشینی هم بد دردیه. حالا اتوبوس کاش پیدا می شد یعنی پیدا میشه ها ولی اتوبوسهاش خیلی بی نظمند... 

 بالاخره گفتیم حسن آقا حالا ما چه خاکی به سرمون کنیم؟ بایدببرم تعمیرگاه؟ حسن آقا پریده وسط حرفم که نه بابا!‌ مگه نگفتی دوستت گفته چراغش خاموش میشه؟‌ هروقت خاموش شد بیا من میزنمش به دستگاه برات تست رو میگیرم. این دستگاه میگه تورکمتر کلاچش خراب شده. بخوای تعمیرش کنی کلی خرجش میشه.

ما هم گفتیم باشه. دیگه راه افتادیم و نذر و نیاز و چهار قل و آیت الکرسی و دیگه سپردیم هم به این و اون که نذر و نیاز کنند. دیگه ظاهرا اینا با هم کارکرد و همون شب - بعد از سه ماه که مدام روشن بود- چراغ موتور خاموش شد. دیگه از لحظه‌ای که چراغ موتور خاموش شد تا فردا صبحش که ماشین رو بردم پیش حسن آقا از استرس نصف عمر شدم. هی میگفتم الانه که روشن بشه. ولی خداییش دیگه مرام گذاشت و خاموش موند. صبح هم تست رو گرفتیم و یک عدد قطعه چک تا نخورده هم دادیم به حسن آقا و ماچش هم کردیم و رفتیم که بریم سر کار و زندگی.

----------------------------------

 بیست و چهار ساعت بعد از تست حسن آقا، چراغ موتور دوباره روشن شده. ولی حالا تا دوسال دیگه (آهنگین بخونید:) چراغ مراغ رو بیخیال، کلاچ ملاچ رو بیخیال، بیا وسط .... (حرکات موزون؟؟؟ استغفرالله!)


اینم کانتریبیوشن ما به ایالت کالیفرنیا. دیگه یک ایرانی در آمریکا که میگن خوب باید یخده ایرانی بازی دربیاریم دیگه، مگه نه؟

 

 

کتاب‌ها ...


می‌گفت مهم‌ترین فایده‌ی خیلی زیاد کتاب خواندن - و منظور خواندن ده‌تا یا صد تا کتاب نیست، بلکه خواندن کتاب‌هایِ خوبِ بسیار - این است که انسان به تدریج به این نتیجه‌‌ی عمیق می‌رسد که واقعا «چیز خاصی» در کتاب‌ها وجود ندارد. نکات ریز خوب زیاد است، ولی چیزی خاص، دریغ!

می‌گفت کتاب زیاد بخوان که رسیدن به روح این حرف هیچ راهی جز کتابِ زیاد خواندن ندارد.




نظریات اقتصادی یک غیر مقتصد (۱)

"غیرِ مقتصد" یعنی کسی که اقتصاد نمیدونه، حالا حداقل من منظورم اینه. یعنی کسی که تو زندگیش چهار خط هم راجع به اقتصاد نخونده، و معنی تورم و رکود و سود و ضرر و بازار بورس و این ها هم اصلا حالیش نیست، یعنی اونقدر حالیش نیست که برادرش برای سه شاهی سه دینار (بخونید: سِشِی سنّار) سرمایه گذاری توی بورس ایران- که قرار بوده طبق اظهارات خان داداش اونقدر سود بده که ظرف یکی دوسال کل مجمع الجزایر قناری رو باهاش بخریم - متاسفانه مجبوره سالی کلی هزینه ی ضررهای وارد شده رو بده. یعنی در حقیقت طبق اظهارات آقای مهندس مهدی اصل پول که پریده هیچی حالا ما باید سالی یه مقادیری ضرر هم به این شرکت ها بدیم. حالا ما دیگه درست و غلطش رو سر در نمیاریم. آقای خان داداش البته زحمت میکشند هر شش ماه گزارش کتبی ضررهای جدید رو به سمع و نظر ما میرسونند و کلی هم از ما امضاء میگیرند و رسید و از این حرف ها*. 
* ولی از شوخی گذشته من یقین دارم، یقین دارم آقای مهندس یکی از درست ترین انسان هایی است که خدا آفریده- در باب آقای مهندس مهدی جداگانه خواهم نوشت ان شاء الله

حالا بالاخره با توجه به اینکه نظر کارشناسی دادن توی دنیای امروزه کارشناس بودن نمیخواد و خوب عزیزان ابتدا نظر و تئوری های اقتصادی و اجتماعی میدند بعد مدرک دکتراشون رو میگرند (زشته دیگه که تئوریسین این تئوری های خفن عنوان دکتر نداشته باشه)، این شد که  دیگه ما هم گفتیم اول تئوری های اقتصادیمون رو بدیم خوب حالا اگه دیدیم گرفت بعدش میریم یه مدرک دکترای اقتصاد هم میگیریم، یا اگه دیدیم گرفتن مدرک خیلی سخت بود خوب جعلش میکنیم.


*******************
 

موسسات غیرانتفاعی (ناسودبر nonprofit) موسساتی هستند که هدف کارکرد آنها سود مالی نیست. مثلا یک شرکت انرژی بادی غیرانتفاعی رو میشناسم که خیلی هم خوب هم کار میکنه و در اساسنامه‌اش هدف شرکت کمک به محل زیستی پاک عنوان شده. شرکت یا موسسه غیرانتفاعی میتونه سود هم داشته باشه (خیلی وقتها ممکنه خیلی هم سود بدست بیاره). ولی این سود اضافی باعث افزایش حقوق کارمندان شرکت یا دلیلی برای دادن جایزه (bonus)  به کارمندان یا سهامداران شرکت نیست. در واقع حقوق و مزایای کارمندان مستقل از سود شرکت تعیین شده. سود اضافی میتونه صرف سرمایه گذاری های جدید یا موارد دیگه ای بشه. در مقابلِ موسسات غیرانتفاعی، موسسات انتفاعی هستند که هدف آنها کسب سود حداکثری است. 

مثلا اکثر دانشگاه های آمریکا غیر انتفاعی هستند. به این معنی که اساتید و مدیران دانشگاه مستقل از اینکه چه مقدار تحقیق بکنند و مقاله چاپ کنند و تدریس کنند و چند میلیارد دلار پول از صنعت و دولت بگیرند (یا نگیرند) حقوقشون یک دلار هم بیشتر یا کمتر نمیشه. شاید یکی از مهمترین دلایلی که علم و تحصیل در آمریکا (هنوز) به ابتذال کشیده نشده هم همین باشه. تصور عملکرد یک دانشگاه انتفاعی خیلی سخت نیست و تصور اینکه چقدر زود مفاهیم تحصیل و دانش در چنین مکانی ممکنه به فساد کشیده بشه خیلی راحت تر. مثلا تصور بکنید که دانشگاه شما برای سوددهی بیشتر فرزندان آدم‌های پول‌دارتر را ثبت‌نام کنه (یعنی هر سال در کنکور رقابت بین ثروت‌ بابای دانش‌آموزان باشه!) یا دانشگاه از معلم/استاد بخواد یه خورده دیر بیاد سرکلاس یا زودتر تعطیل بکنه. یا پای تخته آگهی بازرگانی باشه یا معلم از بچه‌ها بخواد از خودکار فلان شرکت استفاده بکنند یا هزارتا چیز دیگه. در بخش تحقیق که وضع از این هم خراب‌تر خواهد بود. تصور کنید اگر قرار باشه به موسسه‌ای در ازای نوشتن مقاله پول بدهند دیگه ارکان تجارت علم کامل خواهد بود: احتمالا از سوی موسسه از محققان خواسته بشه هر نوآوری‌شون رو تا میتونند به اجزای کوچک‌تر تبدیل کنند و مقالات بیشتری چاپ کنند یا مثلا مقالات کوتاه تری بنویسند که توی کاغذ صرفه جویی بشه یا یک مقاله را تا جایی که بشود در چندین جا چاپ کرد یا ...

 از اون طرف مووسسات انتفاعی هم و غمشون سوددهی بالاتره. خیلی وقت ها به هر قیمتی. ضمنا گذشت اون دوره های گذشته که کارآفرینان محترم برای کارآفرینی یا حل مشکلات مردم یا خدمتی به جامعه به کاری دست میزدند. شرکت‌های انتفاعی نشون دادند که حاضرند "هر حرکتی"‌ رو در قبال دریافت پول انجام بدهند. به طور مثال یاهو در قبال دریافت پول از دولت چین اطلاعات و ایمیل‌های شخصی یک ناراضی چینی رو به دولت چین داد که باعث زندانی شدن این ناراضی شد. این یکی از خدا میدونه چندین نمونه ایست که با شکایت خانواده این ناراضی کار یاهو رو به دادگاه کشوند و خبرش به روزنامه ها درز کرد. هر چند که در نهایت یاهو تبرئه هم شد! اگر شما به اطلاعات یا ای‌میل‌های شخصی کسی احتیاج دارید خیلی راحت میتونید مبلغی رو به این شرکت‌ها بدید و اون اطلاعات رو بگیرید.  قیمت خوب بالطبع خیلی بالاست و هرکسی توانایی پرداختش رو نداره. نتیجه گیری: خیلی از این شرکت های خیلی خوب حاضرند برای پول ""هر کاری"" بکنند.

 

 *******************


قسمت اول تئوری‌های اقتصادی من قرار بود به موضوع دیگه‌ای اختصاص داشته باشه ولی همزمان شد با حذف نام خلیج فارس از نقشه‌ی گوگل. من چند تا گزاره زیر رو که کنار هم میگذارم هر دفعه به یک نتیجه میرسم:

1- گوگل یک شرکت انتفاعی است. یعنی هر حرکتی که گوگل انجام میده برای سوددهی بیشتر هست و این شرکت می تونه تاجایی که قانون نیم بند اجازه بده "هرکاری" بکنه تا سود بیشتری کسب کنه. حتی به قیمت زیرپا گذاشتن حق و حقیقت. اما آیا این شرکت حاضره - مثل خیلی شرکت های دیگر - "هرکاری" بکنه؟ برای خیلی ها جواب این سوال از خیلی قبل بسیار واضح بود، برای برخی دیگر نه!

2- شما یک کشور پول‌دار جنوب خلیج فارس هستید که علاقه‌مندید نام آبراهه‌ی شمالی شما چیزی باشد که شما دوست دارید نه چیزی که واقعا درست است. 

3- بنابراین شما یک کشور پول‌دار هستید و علاقه‌مندید که یک شرکتی که "ممکن" است برای پول هرکاری بکند (و این کاری خلاف قانون هم نیست) اسم آن آبراهه را عوض بکند.

4- شرکت مزبور نام آبراهه را  تغییر میکند.

نتیجه‌گیری رو به خودتون واگذار میکنم.


دوستان خیلی اصرار داشتند که با گوگل نامه‌نگاری بشه و توضیح داده بشه که نام صحیح آبراهه مورد نظر چیز دیگری هست. به نظر شما آیا واقعا گوگل از درست و غلط بودن این موضوع خبری ندارد؟‌ و یا واقعا شرکتی انتفاعی که هدفش "سوددهی بالا به هر قیمتی" است واقعا اهمیتی می‌ده که - آنطور که خودشان ادعا کردند - وارد بازی‌های سیاسی بشود و یا نشود؟ 
 

آیا گردانندگان این شرکت هایی که فقط و فقط وفقط به سوددهی می اندیشند، حاضرند در ازای دریافت پول هر حق و حقیقتی رو زیر پا بگذارند و تا جایی که قانون نیم بند اجازه دهد هر ظلم و جنایتی را مرتکب شوند، نرم افزارها و سخت افزارهایشان رو با خرج های هنگفت طوری بسازند که مشتریان مجبور شوند هزاران محصول بی فایده را بدون آنکه احتیاجی به آن داشته باشند به زور بخرند - فقط برای سوددهی بیشتر شرکت-،  و با هزار حیله و ترفند پول از جیب مشتریان بیرون بکشند، آیا این چنین افرادی سزاوار القابی چون کارآفرینان موفق و مغزهای اقتصاد و تجارت هستند و در رثایشان باید سینه چاک کرد و هفته‌ها عزاداری کرد؟ یا این ها نام هایی است که جامعه از ترس محکوم شدن به اینکه همه بد هستیم به آنها داده؟

 

 فیلم کوتاه بانوی گل سرخ (از اینجا ببینید؛ و اینجا هم برای چند عکس) داستان زندگی یکی از موفق ترین و باوجدان ترین کارآفرینان ایرانی  است که تولید گل و گلاب را - با وجود مقاومت شدید کشاورزان و ساکنین لاله زار کرمان - جایگزین تولید تریاک آن منطقه می کند تا سرنوشت مردمان و کشاورزی منطقه دگرگون شود. (بیشتر بخوانید از اینجا و اینجا و اینجا).

 

  

اندر باب دوران کودکی

در اینکه دوران کودکی واااااااااای چه دورانی بود و عجب دورانی بود و یادش بخیر و از این حرف ها و حدیث ها که کتاب ها نوشته شده و مطمئنا از نویسندگان و خوانندگان این وبلاگ هم کسی نبوده که بارها و بارها یاد و آرزوی دوران کودکی رو نکرده باشه و صدها افسوس نخورده باشه که وااااای که چه دورانی بود و قدرش رو ندانستیم...

راستش من خیلی با این موضوع موافق نبودم. دوران کودکی شاید مسوولیت و نگرانی های کمتری داشته باشه ولی اون عدم آزادی زجرش خیلی زیاده: اینکه نتونی تموم آلبالوهای توی یخچال رو با هم بخوری، یا وقتی میری مهمونی وقتی دوباره بهت تعارف کردند مجبور باشی اول زیر چشمی بابا مامان رو دید بزنی و مطمئن باشی حواسشون نیست و بعد با ترس و لرز سریع یه مشت دیگه شیرینی برداری، یا وقتی ظهر جمعه مهمون ها بعد از ناهار خوابند نتونی با خیال راحت جیغ بکشی، یا نتونی چنگال رو بکنی توی پریز چراغ برق، یا به گربه‌ها شنا یاد بدی، یا خیلی چیزای دیگه. حالا لیستش طولانیه ...

ولی داشتم فکر میکردم شاید یکی از چیزهایی که بزرگسالی رو نسبت به کودکی سخت میکنند ماهیت آدم های اطراف باشه. وقتی آدم بچه است آدم‌ها به دو دسته تقسیم می‌شوند:‌ آدم‌های خوب و آدم‌های بد. آدم‌های خوب همیشه خوبند هیچ وقت کار اشتباهی نمی‌کنند آدم‌های بد هم همیشه خبیثند. از همه مهمتر اینکه صورت آدم‌های خوب مهربون و زیباست و آدم‌های بد زشت هستند.

ما یه همسایه داشتیم که تمامی نشانه‌های یک آدم بد و خبیث رو داشت، حالا با معیارهای کودکی ما. قیافه‌اش خیلی بداخلاق بود،‌یعنی صورتش اخمو بود و همیشه فکر می‌کردی دعوا کرده یا آماده است دعوا کنه. ته ریش نامرتبی داشت و دندون‌های جلوش هم شکسته بودند. یکی از اون کت‌های نظامی گشاد قهوه‌ای کهنه و رنگ و رو رفته - که اون روزها باب بودند - می‌پوشید و از توی کوچه رد میشد. هرچند بابا بهش سلام می‌کرد ولی ما بچه‌ها اصلا ازش خوشمون نمی‌اومد،‌ یعنی راستش ازش میترسیدیم. پیش خودمون بهش می‌گفتیم یارو. کلی داستان ترسناک ازش ساخته شده بود - بین بچه‌ها- سر این که یارو توی خونه‌اش دخمه داره و بچه‌هاش (دوتا دختر داشت) رو از دیوار آویزون میکنه و شکنجه میکنه و از این حرف‌ها. یه بار هم که سر کوچه فوتبال بازی می‌کردیم و توپ‌مون افتاد تو خونه‌اش -ما که از دیوار تمام خونه‌های کوچه و کوچه‌های مجاور بالا رفته بودیم- ترجیح دادیم این یکی رو بی‌خیال بشیم.

برای همه بچه‌ها که نه، ولی برای من اوضاع تغییر کرد:

یک روز که مشغول فوتبال روزانه ظهرگاهی بودیم یارو وارد کوچه شد. بچه‌ها طبق معمول بازی رو نگه داشتند و همه طرف مقابل کوچه وایسادیم که یارو بیاد رد بشه. هنوز خیلی مونده بود که به دروازه و زمین بازی ما برسه که یکی از این بچه ریزه میزه ها که داشت با سه چرخه اش بازی میکرد جلوی پای یارو خورد زمین و نعره گریه‌اش بلند شد. یارو رفت به سمتش...

رگ غیرت بچه‌ها زده بود بیرون،‌ یکی دوتا آماده بودند که برن حمله انتحاری بکنند و بچه جزغله رو از دست یارو نجات بدند. ولی قبل از اینکه ارتش تا دندان مسلح کوچه در مورد استراتژی حمله  کاری انجام بده، یارو خیلی سریع بچه رو از زمین بلند کرد،  شلوارش رو تکوند، گذاشتش روی سه‌چرخه‌اش و به راه خودش ادامه داد. بازار شایعات در باب اهداف پلید یارو از این کار مدت‌ها داغ بود. ولی این توی ذهن من موند.

ورق برای من وقتی کاملا برگشت که یک شب، آخر شب، که نمیدونم واسه چی رفته بودم دم در خونه دیدم یارو با همون کت قهوه‌ای رنگ و رو رفته داره از کوچه رد میشه. دو تا بسته پفک هم دستش بود... برای کی میتونست باشه جز بچه‌هاش؟

اون شب من به جرگه‌ی آدم بزرگ‌ها پیوستم. من حالا آدمی میشناختم که صورتش زشت و پلید بود، ولی قلبش مهربون بود. اون شب یکی از بزرگترین تضادهای زندگی برای اولین بار درونم شکل گرفت: آدم‌های زشت ممکنه مهربون باشند. دنیا دیگه به سادگی دنیای کودکی نبود. 

بعدها پیچیدگی زندگی بازهم بیشتر شد. بعدها دیدم و شنیدم که آدم‌هایی با چهره‌های مهربون و زیبا میتونند پلید باشند. بزرگی من وقتی کامل شد که فهمیدم نمیتونم در مورد یک نفر قضاوت کنم که آیا آدم بدیست که بعضی وقت‌ها کار خوب میکنه،‌یا آدم خوبیست که بعضی وقت‌ها کار بد میکنه، وقتی که فهمیدم آدم‌های خوب هم یک وقتی بد هستند، و آدم‌های بد هم وقتی خوب. وقتی که فهمیدم همه خاکستری هستیم.