یکی از بهترین حس‌های زندگی



صبح دیر از خواب پا شدید، تازه امروزکه هزارتا هم کار دارید و جلسه و هزار بدبختیِ دیگه. چراغ قرمزی هم توی مسیر نبوده که دقیقا پیش پای شما قرمز نشه. یعنی کاشکی دقیقا پیش پاتون قرمز می‌شد حداقل گاز می‌دادید ردّش می‌کردید. دقیقا جایی قرمز شدند که هیچ بهانه‌ای برای نایستادند به شما نمی‌دادند. همشون، یعنی نه بیشترشون ها، یکی‌یکی چراغ‌ها، بدون استثنا. بعد هم که انداختید توی یه کوچه فرعی که مثلا میون‌بر زده باشید که یه پیرزن نیم وجبی که کله‌اش به زور از بالای صندلی پیداست با یه استیشن دوازده متری افتاده جلوتون حالا مگه راه میره؟! آروم..... آروم..... خانووووم!!! اینجا شانزه لیزه نیست. ملت کار دارند. حالا حد سرعت 30 مایله دیگه 15 مایل که نباد رفت. اونم تو یه کوچه‌ی یک بانده. یک قطار ماشین پشت سرش راه انداخته... دیگه چاره ای نیست دیگه. حالا بیای یه بوق بزنی همونجا پشت فرمون یه سکته هم میکنه و راهی الان تقریبا بنده، بعدش کامل بند میاد.

حالا بالاخره با تمام این تشکیلات رسیدید به پارکینگ. از کمالات پارکینگ ما اینست که ساعت نه صبح پر میشه!! من روز اول به مسوول پارکینگ: "هان؟؟؟؟؟ پس من ماهی اینهمه پول واسه دیدن قیافه تو میپردازم؟؟" مسوول پارکینگ با لهجه چینی و به یه زبانی که کوچکترین شباهتی به زبان انگلیسی نداره هی لبخند میزنه و یه چیزایی بلغور میکنه و اشاره میکنه که حالا بچرخ شاید یکی رفت بیرون. منظور از بچرخ اینه که بیفت پشت سر بیست ماشین دیگه که یه ساعته مثل خُل ها دارند دور پارکینگ میچرخند. یعنی تو هم بشو خُل شماره بیست و یکم.

حالا دردسرتون ندم. اون روز صبح که همه چی دیر شده و کلی بدبختی و بد بیاری، آقای چین چون چانگ با چنان انرژی دستاش رو بالا پایین میبره که گفتم الانه دستش از کتف کنده بشه. اشاره میکنه که بیا از این ور برو پشت سر اون بیست تا خُل و بچرخ تا بچرخی. هیچی دیگه، چاره چیست؟ راه افتادم پشت سر بیست تا خل و آیت الکرسی و چهار قل که خدایا دیگه دستم به دامنت یه جایی امروز جور بشه فردا صبح دیگه زود زود علی الطلوع طوری میام که نماز صبح و ظهر و شب رو با هم‌دیگه قبل از طلوع آفتاب تو آفیس بخونم....

حالا اینا رو گفتم که بگم یکی از بهترین حس‌هایی که توی زندگی به آدم دست میده اینه که دور اول رو نزده دقیقا جلوی ماشین شما، یعنی دقیقا ها، نه یکی عقب‌تر و نه یکی جلوتر، راننده ی یه بی ام دبلیوی خیلی باکلاسِ سریِ ام سوار ماشینش شده و میخواد بیاد بیرون. دیگه واقعا روز به این درب و داغونی لیاقتش هم این بود که آخرش (یعنی حالا اولش که باید برید سر کار) خوب تموم بشه. یه حس رها شدن به آدم دست میده. یه حسی که درسته که من خیلی اذیت شدم و استرس داشتم و اینا ولی آخرش حداقل خوب تموم شد. من همیشه فکر میکنم این آخرش خیلی مهمتر از اولشه. آدم سختی ها رو بکشه بعد با خوشحالی لحظه ی آخر یه اتفاق خوب. بعد دیگه کل روز با انرژی میری سر کار. پر از انرژی و خوشحالی. بیست تا خُل دیگه با حسرت شما رو که راهنما رو زدید و ماشین رو پارک میکنند نگاه میکنند. شیشه ها بالا. ماشین خاموش و پیش بسوی کار و دانش ...

خدایا شکرت که اینقدر زود حاجت ما رو میدی

آی لاو یو

 

***********

یکی از بدترین حس‌هایی که توی زندگی ممکنه به آدم دست بده اینه که همون لحظه که در ماشین رو میاید قفل کنید، یعنی دقیقا همون ثانیه که میاید در ماشین رو قفل کنید، نه یک دقیقه بعدش و نه یک دقیقه قبلش، یک لحظه حس کنید که نکنه دسته کلید (که کلید آفیس هم توشه) رو خونه جا گذاشته باشم؟؟؟؟ با نگرانی وحشتناکی روی جیب شلوارتون دست می‌کشید. طبق معمول قوانین زندگی و شانس خوبتون اگه حس کنید که دسته کلید رو جا گذاشته‌اید میتونید یقین داشته باشید که حتما حتما جا گذاشتیدش. با ناامیدی هرچه تمام تر یکی دوبار دیگه جیب ها رو می‌کاوید و دستاتون رو دور چشمتون می‌گیرید و توی ماشین رو هم از پنجره نگاه می‌کنید. بیهوده‌ترین تلاش ممکن برای یافتن دست کلیدی که یقینا روی میز توی خونه در حال قیلوله ی بامدادی هست ...

همون پیرزن بسیار عزیزی که توی راه دیده بودید در حالیکه محکم به فرمون ماشین استیشن قراضه‌اش چسبیده رسیده پشت سر شما. یعنی دقیقا پشت سر شما ها، نه یه ماشین جلوتر و نه یه ماشین عقب تر، و معلوم نیست از کجا فهمیده که چی شده (احتمالا از قیافه‌ی شما)، قبل از اینکه شما حتی سوار ماشین بشید راه نماش رو زده و با شادی زاید الوصفی توی چشم هاش- که پشت عینک ته استکانیش هر کدوم اندازه یه دیسِ پلوی هیجده نفره به نظر میاند- منتظره که شما ماشینتون رو بیارید بیرون... 

نوزده تا خُل باقیمونده با حسرت به ماشین پیرزنه نگاه می‌کنند...

ماشین دوست عزیزم (۱)

یا ماشین عزیزِ دوستم، چه فرقی می‌کنه؟

دوست عزیز من یکی دوماهی مسافرت هستند و من هم چون تازه اومدم این‌جا قرار شد فعلا این یکی دوماه از ماشین دوست عزیزم (یا ماشین عزیز دوستم) استفاده کنم. کرامات این ماشین که فراوونه. حالا دیگه یکی یکی تعریف می‌کنم.

صبح دوشنبه کَمَکی دیر پا شدم. حوالی نه شده بود. این شد که عجله عجله اومدم دانشگاه صبحونه رو خوردم. مقاله بیوگرافی مارسل رو که مدت هاست معطله نوشتم و براش فرستادم و یه کار دیگه هم که مشکل دار شده بود رو رفع شر کردم و بدو بدو به سمت یه جلسه‌ای که باید می‌رفتم و توی سان فرانسیسکو بود راه افتادم. خوش‌بختانه ترافیکی چیزی نبود و راحت رسیدم و بعد هم نسبتا یه پارکینگ نسبتا ارزون پیدا شد (12 دلار ناقابل! دیگه ارزونه دیگه برا سان‌فرانسیسکو) و ماشین رو توش پارک کردم و رفتم جلسه. میتینگ بد نبود. بالاخره آدم چیز یاد می‌گیره از این بحث های بین دانشگاه و صنعت دیگه. (حالا اینم برا این‌که خیلی نگم وقت تلف کنی بود). من دیگه حوالی 4:30 بعد از cofee break چون دیگه چیزی برای خوردن باقی نمونده بود عذرخواهی کردم و گفتم یه میتینگ دیگه دارم و زدم بیرون (کلا گفتنِ اینکه "جلسه دارم" با کلاسه دیگه. دروغ هم که نگفتم قرار بوده با بچه ها بریم شام بخوریم. خوب میتینگه دیگه). حالا من اومدم بیرون چشمتون روز بد نبینه! آسمونی که یک ماه و نیم گذشته صاف صاف بوده حالا کیپ در کیپ ابر و بارون. اونم حالا نبار کی ببار. من هم با کت و شلوار و تشکیلات و یک بغل کاغذ و بروشور بدون چتر!!! پارکینگ کجاست؟ یک کیلومتر اونورتر. تاکسی؟ نه بابا خیابون یک طرفه است و اصلا ماشین هم توش نیست، چه برسه به تاکسی! (حالا این ماشین هم توش نیست رو به خاطر بسپارید من دوباره ازش یاد می‌کنم). دیگه ما هم حالا ندو کی بدو. بعد دیگه بالاخره با هر بدبختی بوده رسیدم به پارکینگ و رفتم تو ماشین. ماشین رو روشن کردم و بخاری رو هم زدم و دیگه گفتم یه پنج دقیقه‌ای استراحت کنم.

 

بالاخره کم‌کم راه افتادم و ماشین رو از پارکینگ آوردم بیرون و بالطبع بارون داره می‌باره دیگه. هوای گرم و مطبوع داخل ماشین یه لبخند ملیح هم بر لبان من نشونده بود و داشتم فکر می کردم یه چرت هم خیلی می‌چسبه. متاسفانه لبخند ملیح و حس یه خواب قیلوله خیلی طول نکشید. وارد شدن به خیابون و رفتن زیر بارون همان و زدن دکمه‌ی برف پاک کن همان و یک صدای مو-بر-تن سیخ کن و متناوب غیییییییییج غیییییییییج هم همان. کوفتم رو ترمز: از برف پاک کن ماشین بسیار عزیز دوست من (یا ماشین دوست بسیار عزیز من) فقط چهار عدد میخ باقی مونده بود که با هر بار رفت و اومد برف پاک کن موسیقی ناهنجارِ غییییییییج غییییییج تولید می‌کرد. ضمنا شیشه رو که تمیز نمی‌کرد که هیچ، بدتر هم می‌کرد ... (من زیر لب :‌ سلام و صلوات به روح دوست بسیار عزیز )

 حالا این دو ماه گذشته یه تیکه ابر هم تو آسمون نبوده ها!!! دقیقا امروز که ما باید بیایم سان‌فرانسیسکو!! بعد از یکسری سلام و صلوات پیشرفته‌ی دیگه به روح پرفتوح دوست بسیار عزیز دیگه دیدم چاره‌ای نیست. پنجره رو دادم پایین و با تکنیک کله بیرون پنجره ماشین راه افتادم (بر و بچ تهرون آشنایی دارند دیگه). دردسرتون ندم جای دوستان خالی تا رسیدم خونه کله ام زیر بارون معادل ده پونزده تا غسل ارتماسی هم کرده بود  ...

 حالا از خیابون پارکینگ چرخیدم تو خیابون اصلی (همون خیابون یک طرفه که پرنده توش پر نمی‌زد) دیدم -چشمتون روز بد نبینه -تررررررافیک! اونم چه ترافیکی. پیش خودم می‌گم: هان؟؟ پنج دقیقه پیش که اینجا پرنده پر نمی‌زد!

چراغ قرمز ته خیابون رو من می‌دیدم. در فاصله بین هر دوبار قرمز شدن چراغ قرمز ماشین‌ها به اندازه یک ماشین (و بعضی وقتا نصف ماشین) جلو می‌رفتند. یعنی آدم‌های پیاده که هیچی، یه بابای پیری که فکر کنم سن بابابزرگ حضرت نوح رو داشت با عصا اومد از ما زد جلو و دیگه اون‌قدر رفت جلو که من دیگه پیداش هم نکردم. دیگه کل سان‌فرانسیسکو کیپ در کیپ ماشین بود تا روی پل bay bridge. روی پل خوب بود ولی دوباره بعدش اتوبان 80 ترافیک بود. من دیگه زدم تو  شهر Emeryville و از خیابون فرعی ها اومدم. دو ساعت و نیم تو راه بودم! مسیری که رفتش نیم ساعت هم طول نکشیده بود. پشت دستم رو داغ کردم حوالی غروب با ماشین برم بیرون.


تا صبح فرداش همین طور داشت بارون میومد. صبح اولین کاری که کردم این بود که رفتم تعمیرگاه سر کوچه گفتم "مخلص داش مایکل، عمو این تیغه‌های این برف پاک کن رو تَه‌ویس کن". اونم که دیگه کلی تحویل و چایی بریزم و از این حرفا که گفتم من باید زودی برم سر کار وگرنه که رییس عصبانی میشه. اونم مرام گذاشت و یک دو سه رفت تیغه‌ها رو آورد و تعویض کرد و بعد هم کلی تحویل گرفت و قابلی نداره و از این حرفا، بعدش هم گفت سی دلار و دو سنت میشه (حالا اگه آنلاین از آمازون گرفته بودم 10 دلار میشد ها- ولی خوب دیگه اضطراری بود مجبور شدم از این مرتیکه گرون‌فروش بخرم) بعد هم گفت چون شمایی دوسنتش رو هم بذار تو جیبت، فقط سی دلار بده. گفتم ای ول که خیلی آقایی ... دیگه اینجا همه با مرامند دیگه، پول اینا اصلا براشون مهم نیست.

 حالا ماشین رو سر و ته کردم اومدم بیام بیرون سر ماشین که از تعمیرگاه اومد بیرون می‌بینم آفتاب شده! هان؟؟؟؟ آفتاب؟؟؟ پیاده شدم می‌بینم یه تیکه ابر هم تو آسمون نیست. میگم اوهوی مایکل صبحی بارون میومد دیگه؟ میگه مگه نمیبینی زمین خیسه؟ دیدم راست میگه!

 از موقعی که من از تعمیرگاه اومدم بیرون (یعنی دقیقا از اون ثانیه) تا الان که دو هفته گذشته یه تیکه ابر هم تو آسمون پیدا نشده. دیگه من هر روز صبح تانک شیشه شور رو پر از آب میکنم و سر هر چراغ قرمز برف پاک کن رو میزنم که  یه کمی حس بهتری بهم دست بده.

 

....

با این که برف پاک کن اون روز بارونی کلا کسری از ثانیه روشن بود ولی از اون وقت تا حالا شب ها وقتی میخوام بخوابم همش تو سرم یه چیزی میگه غییییییییج غییییییج

 

چهل روز ...

چهل روز مثل برق گذشت
چهل روز از نیامدنت

“کوچه مشتاق گام هایت ماند
خانه چشم انتظار در زدنت”

میگویند چهل روز گذشته، برایت چهلم گرفته‌اند، چقدر باورش سخت است، چقدر. 
برای من ولی هنوز آن چهل روز خواهد آمد. از آن لحظه که باور کنم، چهل روز ...

غمت همه جاست، توی آسمان، روی زمین، معلق بین هوا  و زمین. می آید، وقت و بی‌وقت، روحم را متلاشی می‌کند، بدنم کرخ می‌شود، وقت و بی‌وقت، وسط رانندگی، سر میز غذا، وسط مهمانی، سر کلاس درس، وقت و بی‌وقت، می‌آید و  من می‌میرم و زنده می‌شوم...

خوابت را می‌دیدم دیروز، خانه‌ی مادربزرگ، نماز می‌خواندی، بلند بلند، مثل همیشه، بلند و کشیده: الرحمــــــــــــــن الرحیــــــــــــــــــــم، مــــــــــالک یوم الدین... من کنار سجاده‌ات نشسته بودم، رو به تو، زل زده بودم به صورتت، انگار توی خواب هم می‌دانستم رفته‌ای، می‌خواستم چشمانت را به خاطر بسپارم، و می‌گریستم، زار زار، آن چنان که تصویرت توی اشک‌هایم گم می‌شد، از آن گریه‌ها که در بیداری نیامدند، و تو به سجاده خیره بودی و بلند بلند نماز می‌خواندی: ولاالضّــــــــــــــــــــــــــــالیـــــــــن، بلند و کشیده، و من زار زار می‌گریستم.

...

می‌دانم یک روز صبح که چشم باز کنم، تو هم خواهی بود، استکان چایی به دست، شاید روی مبل نشسته باشی ، شاید هم کت و شلوار به تن کنار در خانه قدم بزنی، مثل قدیم ها، شایدهم پای حساب کتاب‌هایت باشی، مثل قدیم‌ها، شاید هم مثنوی می‌خوانی یا حافظ  ...


*****************

از آن‌طرف‌ها چه خبر؟ همه خوبند؟ دماغ چاق؟ حتما تا حالا تیم فوتبالتان هم جمع شده، عباس آقا کربلائیان، حاجی عباس، اکبرآقای اسلامی ...، یکی هم حتما گزارش می‌کند دیگر: "نه نه نه! شما مثِ اینکه اصلا هالیتون نیست... "

اگر کمی صبر کنید ما هم آمده‌ایم تا تیمتان تکمیل باشد، همین نزدیکی‌هاییم، توی راه، چند قدمی شما، تا شما کمی گرم کنید ما هم رسیده‌ایم.

 

عزیزترین دایی دنیا، صبح یک روز گرم و آفتابی تابستان، یک قاب عکس شد با یک روبان مشکی، روی تاقچه‌ی اتاق نشیمن خانه‌ی مادربزرگ. چقدر باورش سخت است. چقدر...

 مهندس عمران بود، فارغ التحصیل دانشگاه تبریز، سی و اندی سال پیش. به دنیا ولی دلی نبست. دلی که هیچ، هیچ دل نبست. نه خانه، نه ماشین. مادرم پشت تلفن گریه می‌کند، می‌گوید چیزی برای دنیایش جمع نکرد، هیچ چیز، و می‌گرید...

 ساده زیست، خوب بود، دلش پاکِ پاک، ساده و بی‌آلایش‌ترین انسانی که به عمرم دیده‌ام. کار همه را راه انداخت، فامیل و غریبه، همه را مدیون خودش کرد، و زود، خیلی زود، زودتر از آن‌که فرصت یک خداحافظی کوچک به کسی بدهد، زودتر از آن‌که خیال رفتنش به ذهن کسی خطور کرده باشد، پرواز کرد. مادرم پشت تلفن می‌گوید "پرید" و باز گریه امانش نمی‌دهد. و من هیچ ندارم که بگویم، دهانم قفل شده، سکوتم طولانی است، و مادرم های‌های می‌گرید...

 

همه امروز دایی من شده‌اند. توی خیابان که می‌روم، با این نور آفتاب رنگ پریده، همه قیافه‌ها دایی عزیز من‌اند. صدایش همه‌جاست. همه به صدای او سخن می‌گویند. فکر می‌کنم، با خودم، این خواب است یا بیداری، بیداریست بی‌مروت. بیداریست.

توی اتاق کارم نشسته‌ام. در را بسته ام و سرم را بین دستانم گرفته‌ام. چشمانم را که باز کنم دارد از در وارد می‌شود، کت و شلوار قهوه‌ای پوشیده، مثل همیشه، موهایش را مرتب بالا زده، صورتش را اصلاح کرده و بوی ادکلنش همه‌جا پیچیده. سرم را از بین دستانم که بلند کنم، روی صندلی کنارم نشسته، استکان چایی‌اش به دستش است و قندی گوشه‌ی لبش، و آماده است که بگوید و بخنداند. می‌آیم صدایش کنم... و ناگهان نیست، و اتاق خالی خالی است، و فشار دیوارها انگار می‌خواهند مغزم را متلاشی کنند.

عزیزترین دایی دنیا! یادت می‌آید می‌نشستی ساعت ساعت برایمان مثنوی می‌خواندی، حکایت تعریف می‌کردی، خاطره می‌گفتی، بحث می‌کردیم. یادت هست همین دوماه پیش که من ایران بودم، روز اول ماندی خانه که با من دیدنی کنی، و نشستیم و گفتیم و گفتیم و گفتیم و خندیدیم و گفتیم ... رفتیم توی کوچه پس کوچه‌های کاه‌گلی یزد قدم زدیم، بادمجان خریدیم برای خاله که قرار بود کشک بادمجان بپزد...

یادت رفت که قرار گذاشتیم آخر  تابستان دوباره بیایم، برویم خانه‌ی قدیمی مادربزرگ، لابلای کوچه‌های کاه‌گلی، به یاد آن قدیم‌ها روی پشت بام فرش پهن کنیم، روی کاه‌گل‌ها آب بپاشیم و چایی بخوریم و شعر بخوانیم، یادت رفت؟ یادت نماند بی‌انصاف! یادت نماند که ما را گذاشتی با یک دنیا غم و رفتی. یادت نماند ... یادت نماند ...

ما را گذاشتی با یک دنیا خاطره، با یک دنیا حسرت برای شور و شرهایت، با یک دنیا غمِ دیگر ندیدنت، و یک دنیا دلتنگی برای آن پاکی و خلوص دل و روانت، و رفتی.

چقدر دل من غصه دارد،
و خانه‌ی مادربزرگ، خانه‌ی ما، زندگی ما چقدر ساکت و بی روح است بی تو

 

مهندس احمد بسیطی ۱۳۹۰-۱۳۳۱

 

امتحان ثلث دوم

قضیه این بود که یادم نیست درست کلاس اول دبیرستان بودم یا دوم که بالاخره اون روز امتحان ثلث دوم هندسه داشتیم. حالا درست قبل از ساعت امتحان هم کلاس هندسه داشتیم. بعد این‌جوری بود که توی مدرسه ما که مثلا دور از جون اسمش تیزهوشان بود به ما یه جزوه هندسه هم داده بودند که توش صد و خرده‌ای مساله اضافه بر کتاب بود که مساله‌های سختی بودند.

بعد ما نشسته بودیم و کلی از این مساله ها رو حل کرده بودیم، ولی یک مساله بود که هیچ‌جوری که حل نشده بود هیچی، هیچ ایده ای هم نداشتیم چطوری حلش کنیم. بالاخره که من و یکی دوتا دیگه افتادیم جلو و رفتیم به معلم هندسه‌مون - توی همون زنگی که قرار بود ساعت بعدش امتحان هندسه باشه - گفتیم که اگه می‌شه این مساله رو حل کنید واسه‌مون. یه عده‌ای از بچه‌ها هم داد و بیداد و اعتراض که بابا این همه ما اشکال و سوال داریم حالا این چه سوالیه و از این حرفها.

بالاخره که دیگه بچه‌ها و معلممون رو با سختی راضی کردیم که این سوال حل بشه. حلش هم خیلی پیچیده بود. اگه از هندسه چیزی خاطرتون مونده باشه یادتون هست که کلی باید نیم‌ساز و عمود‌منصف و غیره رسم می‌کردیم و هر مساله چندین پله برای اثبات داشت که اولا مثلا باید ثابت می‌کردیم این مثلث با اون یکی برابره و کلی خط اضافه می‌کشیدیم همین‌طور برو تا به قضیه‌ای اصلی می‌رسید که مثلا این خط یک هفتم اون یکی خطه. حل مساله تمام یک ساعت و نیم کلاس طول کشید و جناب معلم با حوصله تموم شکل‌ها رو به دقت پای تابلو کشید و مساله رو قدم به قدم تا آخر حل کرد. زنگ خورد و بعد از زنگ تفریح رفتیم سر جلسه‌ی امتحان.

اگه فکر می‌کنید که الان می‌خوام بگم دقیقا این سوال توی امتحان اومده بود و بعد همه مثل آب خوردن حلش کردند و همه هم نمره‌شون بیست شد تقریبا ٩٩%‌ داستان رو درست حدس زدید. اون یک درصدی که درست حدس نزدید در مورد یکی از اون دانش‌آموزان معلوم الحالی هست که جزء افرادی بود که کلی با سروصدا و شلوغ‌بازی معلم و بقیه رو قانع کرده بود این مساله رو حل کنند...

زنگ بعد و سر جلسه امتحان، اون لحظه‌ای که آق معلم برگه‌ی سوال رو روی میز این دوستمون گذاشت حدود فقط یکی دو میلیونیوم ثانیه زمان لازم بود که ایشون بفهمه که چه بلایی سرش اومده و با کف دستش محکم بکوبه توی پیشونیش، در حالی که حسی معادل حس غوطه وری توی یک تریلی هیجده چرخ پر از محلول آب یخِ شور (نمک برای کاهش هرچه بیشتر دما) بهش دست داده بود. حس خسرانی که فکر کنم فقط یه دفعه‌ی دیگه بیاد سراغش و اون‌هم وقتیه که اون دنیا نامه‌ی اعمالش رو بدند دستش...

حالا من اسم این دوستمون رو نمیارم که آبروش حفظ بشه ولی این آدمِ فلان فلان شده سر زنگ قبلی مثلا تو ذهن خودش یه دو دو تا چهار تا کرده بود که "بابا دیگه این که مثل روز روشنه که اگه قراره این مساله تو امتحان بیاد که معلم حلش نمیکرد سر کلاس که همه بتونند مثل آب خوردن حلش کنند توی امتحان". همین دیگه!‌ بعد تموم یک ساعت و نیم کلاس قبل رو نشسته بود به جای گوش دادن به معلم مثلا از وقتش استفاده بهینه کرده بود و یک‌سری قضیه‌ی بدرد نخور حفظ کرده بود و یک کلمه از اثبات رو گوش نداده بود.

حالا این دوستمون طول امتحان نشسته هی داره سعی می‌کنه یادش بیاد مثلا وسط کلاس که یه لحظه سرش رو چرخونده پنجره رو ببینه هیچ شکلی چیزی از روی تابلو یادش میاد یا نه، یا هیچ جمله‌ای از معلم یا بچه‌ها که سوال می‌پرسیدند توی ذهنش مونده یا نه. دروغ چرا یه نگاهی هم به برگه‌ی بغل دستی‌اش انداخته بود،‌ ولی اون‌قدر شکل شلوغ پلوغ بود و اثبات پیچیده که اصلا کوچکترین ایده‌ای نگرفته بود.

بالاخره که همین دیگه. این دوستمون امتحان هندسه‌اش پایین‌ترین نمره‌ی کلاس شد، یعنی نه تنها پایین ترین نمره کلاس بلکه در کمال شرمندگی تنها نمره‌ی غیر بیست کلاس که متاسفانه فاصله‌اش هم تا بیست خیلی زیاد بود!

 

نتیجه‌ی اخلاقی: اگه حس کردید نتیجه‌ی کاری یا عاقبت چیزی یا کسی یا کلا هرچیزی خیلی خیلی خیلی بیش از حد براتون واضحه، به احتمال خوبی دارید صد در صد اشتباه می‌کنید.

 

ما و حافظه‌ی تاریخی

توی بیمارستان روانی، به زبان خودمان همان تیمارستان، بستری است. باید روانی باشد که برده‌اندش آنجا، حتما روانی است، دیوانه است، دیوانه بوده، از همان اول، از همان اول که برای کشورش رفت جبهه و جنگید، از همان زمان دیوانه بوده، از همان زمانی که پیش‌مرگ مردم قدر‌ناشناسی شد که روز خطر رنگ به رخساره‌شان نبود و دعا می‌خوانند و تحسینش می‌کردند و بدرقه‌اش می‌رفتند و حالا که طوفان فرونشسته و زمان خوشی‌هاشان است او را با خاکستر جنگ بر سر و رویش گوشه تیمارستان رها کرده‌اند. او از اول دیوانه بوده.


 

مرحوم شاملو یک بار گفت "ملت ایران حافظه تاریخی ندارد" و بعد همه ریختند بر سرش و فحشش دادند و فحشش دادند و آن قدر فحشش دادند تا بالاخره مرد و حالا هم که مرده یک روز در میان سنگ قبرش را می شکنند. خوب راست می گفت، حافظه تاریخی نداریم دیگر.

این را گفتم که بگویم که این روزها که بازار جادو و جنبل داغ است و یک عده جن‌گیرند و  عده‌ی دیگر جن‌گیرها را می‌گیرند (یعنی در حقیقت جن‌گیرگیرند)، حالا وسط این بگیر و ببند کمتر کسی یادش می افتد که سوم خرداد روزی است که ایران بعد از دادن شش هزار کشته و بیست و چهار هزار مجروح خرمشهر را آزاد کرد. بین این بیست و چهارهزار مجروح کلی جانباز بودند که خیلی هاشان مادام العمر معلول شدند و کنار خانه‌هاشان افتادند  یه عده هم توی بیمارستان روانی بستری‌اند، حالا آنهاشان که هنوز زنده‌اند.

نکته این بود که این خبرگزاری مهر آمده یکسری گزارش تصویری گذاشته و - حالا خدا خیرشان دهد کار خوبیست - ولی هی نوشته "ایثار" و "هروله عشق" و "روح بلند" و از این حرف و حدیث‌ها. بعد من با خودم فکر می کنم که ای بابا این حرف‌ها که برای این‌ها نان و آب نمی‌شود. از این همه پول نفت و جیب‌ آقازاده‌ها و خانم‌زاده‌ها و هدف‌مند شدن یارانه‌ها و سهمیه‌بندی بنزین و جشن ملی نوروز و غیره نمی‌شود خرده‌ای زد و یک زندگی معمولی برای بازمانده‌های ضربه‌دیده از جنگ فراهم کرد؟ چرا کسی صدایش بلند نمی‌شود؟

اینجا در آمریکا معلول‌ها که هیچ، چنان سربازان جنگ ویتنامشان را تحویل می‌گیرند که یکی نداند فکر می کند چه خدمتی در حق مملکتشان کرده‌اند، حالا جالبیش این‌جاست  که خیلی از این سربازها شرم می‌کنند بگویند در ویتنام بوده‌اند از بس‌که این جنگ سرافکنده کرد آمریکا را، چه شروعش و چه ادامه‌اش.

حافظه تاریخی نداریم دیگر، زود فراموش می‌کنیم، قدرناشناسیم، جانبازان جنگ‌مان را با خاکستر جنگ بر سرورویشان فراموش کرده‌ایم با بدبختی‌هایشان، کنج تیمارستان‌ها ...


 

عروسی محوشدگان


یکی از دشمنان ما که آفیسش نزدیک آفیس ماست و اهل کشور فلسطین اشغالی است به تازگی با خانمی هم کیش خودشان نامزد کرده‌اند و قرار است به زودی در کشور فلسطین اشغالی و در نزدیکی بیت‌المقدس مراسم ازدواجشون رو جشن بگیرند. از همه‌ی دوستان و دشمنانشون هم دعوت کرده‌اند که در این مراسم شرکت کنند. ما که اصلا حاضر به گفتگو با این دشمن‌مون نشدیم و گفتیم که حالا تازه ما اگر دشمن هم نباشیم اصلا نمیتونیم بیایم اون‌جا، بعدشم تازه اگه هم بتونیم بیایم اونجا به گفته رییس جمهور محترم و مردمی، اونجا که همین الان هم از نقشه محو شده،‌ بنابراین نمیتونیم پیداش کنیم.

ولی حالا چون بالاخره حق همسایگی توی دانشگاه رو باید به جا آورد گفتیم که مراسم آتیش بازی عروسی رو ما تقبل کنیم. حالا دوستان اگه از برادران حماس کسی رو می‌شناسید که نشونه‌گیریش هم خوب باشه دیگه خبر بدید که ما هم یه حالی به سیستم داده باشیم. محل عروسی حدودا بیست کیلومتری مرز غزه هست. قرار هست حالا آدرس دقیقش رو برامون بفرستند.

ارادتمندیم

 

نمایشگاه کاریابی!

این career fair ها یا نمایش‌گاه‌های کاریابی (درست ترجمه کردم؟) که دانشگاه ما به پا می کنه یه حس عجیب غریب به آدم می دهند. نمایش‌گاه کاریابی سالی یکی دوبار توی محوطه‌ی خود دانشگاه برگزار می‌شه و از صنایع و شرکت‌های مختلف میان، و قراره که بچه‌ها رو استخدام کنند.

اول که وارد یک سالن بزرگ می‌شید که توش کلی غرفه هست و جلوی هر غرفه چندتا خانم و آقای تپل مپل و خوش برخورد و خوش لباس و حتما با کت و شلوار و کراوات وایسادند و همیشه هم لبخند به لب دارند. کنار سالن هم که کلی غذای رنگ و وارنگ مجانی هست و کلی آدم که کارشون اینه که بپرسند شما چی میل دارید و براتون غذا بیارند. بعد روی میز هر غرفه ای هم که دیگه نگو و نپرس کلی وسیله مجانی از خودنویس و تی شرت گرفته تا دوربین دو چشمی و فلاش مموری (من دفعه اوله تو زندگیم اینو فارسی نوشتم!) و هلیکوپتر باتری‌دار و دسته‌کلید و کلکسیون شکلات و .... که تازه مسوولین غرفه با کلی اصرار اصرار می‌خواهند این ها رو به آدم بدند.

بعد اگه برید جلو - که اصلا لازم نیست برید جلو همین که یک گوشه نگاهشون بکنید خودشون میان طرفتون - شروع می کنند از شرکتشون تعریف کردن که ما توی این شرکت کار رویاهامون رو می کنیم و چقدر این شرکت به ما می رسه و کلی تعریف. حسی که من بعد از صحبت کردن با یکی از این عزیزان گرفته بودم این بود که برنامه‌ی کاری این‌طوریه که هر روز صبح اول که وارد شرکت می شوید میرید حمام آب گرم با سونا بعد هم یکی میاد ماساژ میده، بعد صبحانه و قهوه. بعد رییس شرکت میاد بهتون سر میزنه که مطمئن باشه داره بهتون خوش می گذره و همه چیز مرتبه، بعد آب پرتقال، و بعد ای-میل هاتون رو چک می‌کنید، و بعد هم خوب ناهار دیگه! بعدش هم استراحت بعد از غذا و تماشای اخبار و جکوزی بعد از ظهر و حمام آفتاب. بعدش هم که لیموزین دم در وایساده شما رو ببره خونه. حالا دقیقا اینا رو نگفت ولی کلا چیزهایی که می‌گفت همچین حسی می داد. بعد هم هی می‌گفت اون‌قدر حقوق می‌دند که ملت معطلند آخر ماه پول‌هاشون رو چکار کنند...

بعد خوب آدم اینا رو می بینه، بعد اون طرف اون دوست ماست که دو ماهه رفته سرکار و این طور که میگند از شدت فشار کاری کارش کشیده به بیمارستان و قرص اعصاب مصرف می کنه و شب ها توی خواب داد میزنه، یا یکی دیگه که هروقت می‌بینیش تقریبا فقط مونده گریه بکنه که فرداست که اخراجم کنند، شرکت بی پول شده داره کارمنداش رو اخراج می‌کنه و یا اون یکی دیگه که اومده از منِ تقریبا دانشجو پول قرض کنه و از این حرفها رو هم آدم می بینه و حیران میمونه ...

 

من که راستش هر وقت پام رو می‌گذارم توی این نمایش‌گاه کاریابی حس "پینوکیو توی شهر مکار" بهم دست می‌ده.

 

ولی خوب ما هم که فعلا دنبال این تریپ کار مار نیستیم مرام می‌گذاریم و هر سال با یکی دوتا گونی می‌ریم "نمایش‌گاه کاریابی" و سعی می‌کنیم شرکتی رو بی‌سعادت نگذاریم. (دیگه تا جایی که همون آقای کت و شلواری و همیشه لب‌خند به لب صورتش تا بناگوش سرخ می‌شه و فریاد می‌زنه "آخه چند تا تی-شرت برمیداری؟؟؟") دیگه گفتیم حداقل در بضاعت خودمون انتقام دوستامون که تو این شرکت‌ها سر کار میرن رو گرفته باشیم، در حد بضاعت خودمون ...


 

عیدتان،‌عاشقان،‌مبارک‌ باد


سالی
        نوروز

بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،
بی‌جنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آب
بی گردشِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه.
بی‌گندمِ سبز و سفره می‌آید،
بی‌پیغامِ خموشِ ماهی از تُنگِ بلور
بی‌رقصِ عفیفِ شعله در مردنگی.

....

در معبرِ قتلِ عام
شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
دروازه‌های بسته
                    به‌ناگاه
                             فراز خواهد شد
دستانِ اشتیاق
                   از دریچه‌ها دراز خواهد شد
لبانِ فراموشی
                   به خنده باز خواهد شد
و بهار
       در معبری از غریو
تا شهرِ خسته
                  پیش‌باز خواهد شد.

سالی
        آری
بی‌گاهان
نوروز
      چنین
             آغاز خواهد شد،

و دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد...
و لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد...

(اقتباسی از شاملو)

 

فعلا فقط نوروز مبارک.
کلّی چیز برای نوشتن هست! کلی کلی! 
من زود برمی گردم و از اون به بعد هر هفته وبلاگ رو آپ میکنم :)



ایران‌گردی ٢. گشتی و گذاری در شهر و روستاهای مرکزی ایران

تعیین مقصد:

فرض کنید ایران هستید و برای مسافرت قصد دارید حدود هفت هشت ساعتی از شهرتان رانندگی کنید و به یک روستای خوب برای گذراندن یکی دو روز تعطیلات بروید. از بین روستاهای زیر کدام‌یک را به عنوان مقصد انتخاب خواهید کرد:

١- روستای آب‌هویج
٢- روستای آب‌طالبی
٣- روستای آب‌آناناس
۴- روستای آب‌مَلَخ!!!

اگر کوچک‌ترین بهره‌ای از عقل و درایت برده باشید و خواهر کوچک گرامی‌تان هم مدیریت جهان‌گردی نخوانده باشد (یا حداقل عقل‌تان را به دست مشار‌الیه ندهید) صدالبته گزینه‌ی آخری را انتخاب نخواهید کرد. ولی دنیا که همیشه این‌قدر perfect نیست.

 

بادبان‌ها کشیده به سمت آب‌ملخ:

اگر از یزد (یا اطرافهم) قصد عزیمت دارید جاده‌ی شیراز را برگزینید و پس از عبور از تفت و کوه‌های شیرکوه و ده‌شیر و ابرکوه از سه راه سورمق (استان فارس) به سمت آباده بروید (یه وقت نرونید تا اقلید ها، بعد باید برگردید کل مسیر رو). بعد از آباده جاده‌ی سمیرم (که از صُغاد و بهمن می‌گذرد) را بگیرید و بروید تا به روستای حنّا برسید. (دیگه از این‌جا به بعد رو مرتب باید بپرسید وگرنه که گم خواهید شد). از اطراف روستای حنّا جاده‌ی یاسوج را در خلاف جهت سمیرم بگیرید (این جاده تابلو ندارد!!). روستای چهارراه از این جاده منشعب می‌شود ولی آن‌هم هیچ نشانه و علامتی ندارد. لذا توصیه می‌شود از هر پلیس‌راه و چوپان و عشایری که دیدید بپرسید. وارد فرعی که شدید بعد از یکی دو کیلومتری روستای چهارراه از یک دوراهی از جاده‌ی آب‌ملخ جدا می‌شود که باز دقت فراوان و پرس‌وجو لازم دارد (خدا خیر بده به اون چوپونی که اون‌روز شونصدهزار گوسفندش رو برده بود پادنا برای چَرا، وگرنه که خدا میدونه ما الان کجا بودیم)

اگر خواستید مسیر برگشت متفاوتی برگزینید ما از مسیر سِمیرم - شه‌رضا - اصفهان - نایین- عقدا - یزد برگشتیم. اگر از تهران قصد عزیمت دارید احتمالا بهترین راه از مسیر اصفهان- شه‌رضا - سمیرم باشد.

 

ابرکوه:

ابرکوه یا ابرقو در 140 کیلومتری جنوب‌غربی یزد و در مسیر یزد-شیراز، یکی از قدیمی‌ترین شهرهای ایران است که حتی برخی قدمتش را از یزد نیز بیشتر می‌دانند.

مردمان ابرکوه به سخت‌کوشی و اعتماد به نفس بالا معروفند.مکان‌های دیدنی ابرکوه بیش از آن است که یکی دو روز کفایت کند، به خصوص که میراث فرهنگی به تازگی چند خانه‌ی تاریخی (قاجاریه) و از نظر معماری منحصر به فرد را بازسازی کرده که هریک ساعت‌ها انگشت تحسین و حیرت به دهان بازدید کنندگان میگذارند.

 

 

  

معماری سقف خانه‌ی آقازاده‌ی ابرکوه (عکس بزرگتر)
بادگیرهای ابرکوه (بادگیر دوطبقه‌ی متعلق به خانه‌ی آقازاده است) (عکس بزرگتر)

 

بنای گنبد عالی ابرکوه یکی از سالم‌ترین بناهای دوره سلجوقی و از نفایس هنر معماری ایران است. تمام بنا از سنگ ساخته شده و هشت‌ضلعی است که بر روی سنگی یک‌تکه ساخته شده است. گنبدعالی مقبره‌ی میرشمس‌الدوله ابن علی هزاراسب از خاندان دیلمیان و مادرش بوده که به دستور فرزندش فیروزان بنا شد. گفته می‌شود محتویات داخل مقبره توسط خارجی‌ها برده شده است.

موزه‌ی مردم شناسی نسبتا بزرگ و بسیار جالبی نیز در محل خانه‌ی صولت ابرکوه برقرار است که تصویر جامع و دقیقی از پیشینه‌ی ابرکوه و زندگی مردمان در این دشت ارائه می‌کند.

 

 

  

گنبدعالی (عکس بزرگتر)
مرد گیوه‌باف- موزه مردم‌شناسی ابرکوه- خانه‌ی صولت (عکس بزرگتر)

 

روستای آب‌ملخ
روستای آب ملخ روستایی بسیار کوچک (سه خانوار جمعیت) است که در شصت کیلومتری جنوب غرب مرکز شهرستان سمیرم و در دامنه ارتفاعات سر به فلک کشیده دنا واقع گردیده. یک جاده‌ی فرعی بی‌علامت در مسیر حنّا به یاسوج به روستاهای چهار‌راه و سپس آب‌ملخ می‌رسد. جاده‌ فرعی آب‌ملخ بسیار پرشیب، خاکی و سنگلاخ و در وضعیت بسیار نامناسبی است (پلیس‌راه به ما گفت روآ شاید بیاد بالا ولی پراید عمرا بکشه! هرچند که پراید آقای مهندس مهدی که کشید!!). ضمنا در اون حوالی تابلو مابلو یُخ. لذا باید سوال کنید. ولی اصولا در کنار جاده‌ها عشایر عزیز مشغول فروش محصولات کشاورزی هستند که می‌تونید از اون‌ها بپرسید.

 

   

خط الراس دنا- کوه‌های زاگرس (عکس بزرگتر)
جاده‌ی آب‌ملخ (عکس بزرگتر)

روستای آب‌ملخ در منتهی الیه دره‌یی قرار گرفته که از کف دره، رودخانه ‌خروشان "ماربر" می‌گذرد و در آن طرف تنگه به رودخانه "خرسان" در کهگیلویه و بویراحمد می‌ریزد. چشمه‌ی تخت‌سلیمان حدود دو کیلومتر تا روستا فاصله دارد که رفت و برگشت به آن حدود دو ساعتی طول می‌کشد. آب رودخانه‌ی خرسان دل کوه را سوراخ کرده و شکلی شبیه تخت ایجاد کرده که آب چشمه از دوسوی این تخت به داخل رود می‌ریزد و منظره‌ای بدیع به وجود می‌آورد.

(مسیر پیاده‌روی آب‌ملخ به تخت‌سلیمان احتیاط دو چندان می‌طلبد چرا که به گفته‌ی ساکنین به دلیل شیب زیاد دیواره‌ی دره و مسیر بسیار باریک آن هرساله تلفات داده است. ظاهرا یکی از مطمئن‌ترین راه‌های خودکشی مسافرت به آب‌ملخ در فصل سرماست.)


 

  

چشمه‌ی قدم‌گاه حضرت سلیمان (عکس بزرگتر)
آب‌شار آب‌ملخ (عکس بزرگتر)

اعتقاد بر این است که ریختن آب چشمه در دو ظرف و قراردادن ظرف‌ها در دو سوی مزارع، آن‌ها را از شر آفت ملخ مصون می‌دارد. همین‌طور گفته شده که اعتقاد بر این است که سلیمان نبی از این مسیر گذشته. سید‌اسدالله مرد یکی از سه خانوار ساکن روستای آب‌ملخ از داستان‌ آب‌شار می‌گوید:

 

اگر به youtube دسترسی ندارید فیلم را می‌توانید از اینجا دانلود کنید.

فیلم کوتاهی از حرکت ماهی‌ها در خلاف جهت آب در رودخانه‌ی خرسان در چندمتری تخت سلیمان (یا از اینجا دانلود کنید)

آبشار سِمیرُمشهرستان سمیرم در فاصله 590 کیلومتری تهران، در منطقه‌ای کوهستانی‌ قراردارد. آب وهوای این‌ منطقه معتدل وکوهستانی‌ است‌‌. این‌ ‌شهر یکی از ییلاقات استان اصفهان است‌ ودارای آبشاری‌ معروف‌ وچندین‌ چشمه می‌‌باشد.


پارک آب‌شار سمیرم در شب (عکس بزرگتر)

 

اصفهان

اصفهان که به تنهایی چندین فصل مجزا می‌خواهد. ولی برای اینکه دل دوستان اصفهانی هم نشکند این دو عکس از اصفهان (فقط این رانندگی که من از مردم اصفهان دیدم توی عمرم ندیده بودم. هنوز یادم که میاد قلبم میاد تا توی دهنم)

  

کلیسای وانک (عکس بزرگتر)
پل خواجو (عکس بزرگتر)

 

عَقدا- مقبره‌ی پارس‌بانو

قضیه از این قرار است که در اواخر پادشاهی یزدگرد سوم که اعراب به ایران حمله می‌کنند،‌ یزدگرد تصمیم می‌گیرد خانواده‌ی خود را به یزد که جای امنی بوده بفرستد. بنابراین سه پسر یزدگرد به نام‌های پیروز، هرمزان و اردشیر و پنج دخترش به نام‌های شهربانو، پارس‌بانو، مهربانو، نیک‌بانو و نازبانو، به همراه همسرش کتایون و خدمتکارشان مروارید (هریشت) همه به یزد کوچ می‌کنند. پس از مرگ یزدگرد و فاش شدن محل اختفای خانواده‌اش، آن‌ها مجبور به فرار به اطراف یزد می‌شوند. در این میان هرمزان و شهربانو به دست اعراب اسیر می‌شوند که شهربانو بعد از آن به همسری امام سوم در می‌آید که امام چهارم شیعیان فرزند اوست. پس از واقعه‌ی کربلا شهربانو از دست سپاه یزید فرار می‌کند و به اعتقاد زرتشتیان کوهی در ری او را در خود می‌گیرد. محل غیبت شهربانو در ری زیارت‌گاه است. 

نیک‌بانو به همراه هریشت به سمت اردکان فراری شده و درمکانی از یک‌دیگر جدا می‌شوند . در محل ناپدید شدن این دو نیز زیارت‌گاهی به نام‌های پیر هریشت و پیر سبز (یا چک‌چک) برپا شده است. (چشمه‌ای در این زیارت‌گاه است که اعتقاد است اشک نیک‌بانو بوده و وجه تسمیه چک‌چک همین چشمه است. درخت چنار کهنی هم آن‌جا روییده که اعتقاد است گیسوی نیک‌بانوست). زیارت‌گاه‌های دیگری نیز در اطراف یزد به نام سایر بستگان یزدگرد نظیر پیر نارکی متعلق به ناز بانو در مهریز و نارستانه وجود دارد.

پارس‌بانو و مهربانو به سمت شمال‌غربی یزد گریزان و در محلی از یک‌دیگر جدا می‌شوند. مهربانو سرانجام در اثر بی غذایی و رنج سفر در عقدا در می‌گذرد که هم‌اینک به مزرعه‌ی مهر معروف است. در همان حوالی کوه پارس‌بانو را در دل می‌گیرد تا از گزند اعراب در امان ماند.

نیایش‌گاه «پارس بانو»، «بانوی پارس» یا «پیربانو» در 120 کیلومتری شمال غربی یزد (54 کیلومتری اردکان)، در جنوب عقدا و درون دره­‌ا‌‌‌‌‌‌ی به نام «زرجو» (زرجوع) واقع شده است. روستای  زرجوع  در مسیر یک دره­‌ی باریک قرار گرفته و کوه­های اطراف آن پوشیده از درختان بادام و انجیرکوهی است. در باورهای مردم، شهبانو در خواب نابینایی نمایان شده و پس از شفای چشمان وی از او می­‌خواهد تا بنای نیایش‌گاه را بنیان نهد.

   
زیارت‌گاه پارس‌بانو (عکس بزرگتر)
پیرمرد زرتشتی و اسپند و ... (عکس بزرگتر)




رشحات

جاگاچاندرا روبروی من روی صندلی نشسته و دستِ راست مرا در دستانش گرفته. او با دقت و خیره‌خیره به کف دستم نگاه می‌کند.

من بودم و ماشین. من پشت فرمان بودم. رانندگی می‌کردم. بقیه هم بودند. یادم نیست کی‌ها بودند. یعنی... دقیقا یادم نیست.

جاگاچاندرا با انگشت اشاره‌اش چیزهایی را کف دستم دنبال می‌کند. من به صورتش خیره شده‌ام. آن‌قدر محو خطوط کف دست من شده که انگار دارد نوشته‌های باستانی را رمزگشایی می‌کند.

سر پیچِ جاده بود. سرعت داشتم. سرعتم خیلی زیاد نبود. توی ماشین سروصدا بود.

جاگاچاندرا می‌گوید مادر بزرگش کف‌بین بوده. می‌گوید از مادر بزرگش کف‌بینی را آموخته. جاگاچاندرا اهل هندوستان است. لهجه‌ی غلیظ هندی دارد. قد بلند،‌ صورت تیره،‌ موهای بلند عقب زده،‌ لاغر،‌ خوش پوش.

جاده دوبانده بود، و خلوت. خیلی راه آمده بودیم. افتادیم توی پیچ جاده. فرمان را چرخاندم. ماشین با جاده پیچید.

جاگاچاندرا نگاهش را از کف دستم برمی‌دارد و به دور خیره می‌شود. جای دوری، اما، وجود ندارد. امتداد خط جاگاچاندرا به دیوار اتاق می‌رسد که فقط یکی دو متری آن‌طرف‌تر است. اما اگر کسی نداند فکر می‌کند جاگاچاندرا به تهِ تهِ دنیا نگاه می‌کند.

پیچ جاده تندتر شد.‌ فرمان را بیشتر چرخاندم. نمی‌دانم چرا ترمز نگرفتم.

جاگاچاندرا رویش را به من می‌کند و خیلی آرام و با طمانینه به حرف می‌آید. "زندگی‌ات ..."و کمی مکث می‌کند.

پیچ جاده باز هم تندتر شد. فرمان دیگر بیشتر نچرخید. کنار جاده نرده نبود. ماشین از جاده خارج شد. رفت توی خاکی. از کنار جاده تا بی‌نهایت صافِ‌ صاف بود.

جاگاچاندرا با دقت کلماتش را انتخاب می‌کند. حس می‌کنم ‌می‌خواهد چیزی را قایم ‌کند. با چاشنیِ لب‌خندِ کم‌رنگ و سردی ادامه می‌دهد "زندگی‌ات، پربار است". من لبم را به دندان می‌گزم. جاگاچاندرا نگاهش را از صورتم می‌گرداند. من سرم را پایین می‌اندازم.

ماشین از جاده فاصله ‌گرفت. دورتر، زمین دیگر خاکی نبود. همه‌جا سرسبز بود، و زمین صافِ صاف، درست مثل کف دست. آن‌قدر صاف که گویی خدا وقت آفریدنش تراز گذاشته. ماشین باز هم رفت. خیلی دورتر، وسطِ دشتِ سبز، دریاچه‌ی بزرگی آرمیده بود. رویَش پوشیده از نیلوفرهای آبی. آبش زلالِ زلال. از لا‌به‌لای نیلوفرها کف رودخانه پیدا بود، و انعکاس گاه‌گاهِ تصویر ابرهایی که مثل قبّه‌پنبه‌ها توی آسمان جست و خیز می‌کردند.  ماشین تا وسط‌های دریاچه رفت، و بعد آرام ‌گرفت. و بعد سکوت بود و سکون. نیلوفرهای آبی گل داده بودند، گل‌های سفیدِ درشت. و لابه‌لای پهن‌برگِ نیلوفرها، آسمانِ نیل‌گون ابرهای بی‌تابش را در آغوش کشیده بود، و خاموش و پریده‌رنگ نظاره می‌کرد.



سیب‌زمینی کلوخک!


همون‌طور که همه‌ی دوستان حتما اطلاع دارند این جایی که الان اسمش یزد هست در زمان‌های قدیم اقیانوس بوده و بیشتر مردمش هم به شغل شریف ماهی‌گیری و صید نهنگ و از این جور چیزا اشتغال داشتند. تفریح اجداد ما هم این بوده که هر روز توی اقیانوس آب‌تنی می‌کردند و عرض اقیانوس رو شنا می‌کردند. جوون‌ترها هم که بیشتر وقتشون رو به تفریحات سالمی نظیر موج‌سواری می‌گذروندند. بالطبع حیوانات خونگی مردمِ اون زمان هم به‌جای گربه و مرغ و خروس، دلفین و وال و اره ماهی و اینا بوده. متاسفانه هر ساله هم کلی مردم در اثر حمله‌ی کوسه زندگیشون رو از دست می‌دادند و خونواده‌هاشون داغ‌دار می‌شدند. تازه تعداد زیادی هم در اثر حمله کوسه معلول می‌شدند و مجبور بودند تا آخر عمر بدون یک دست یا یک پا زندگی کنند.

ولی خوب اون دوران طلایی گذشته و به دلایل زیادی نظیر افزایش گازهای گل‌خانه‌ای، گلوبال وارمینگ، و سیاست‌های غلط دولت‌های گذشته (به خصوص این اصلاح‌طلب‌ها که  مثل حالا، اون‌وقت‌ها هم مردم هیچ‌وقت قبولشون نداشتند و بهشون رای نمی‌دادند) اقیانوس ما خشک شده و خوب دیگه آب کمتر اون‌طرف‌ها پیدا می‌شه.

حالا این مقدمه رو گفتم که بگم توی اون دوره‌های اقیانوسی وقتی می‌خواستند سیب‌زمینی رو بپزند خیلی راحت می‌رفتند یک قابلمه آب از لب ساحل می‌آوردند و زیرش آتش روشن می‌کردند و می‌گذاشتند یکی دو ساعت بپزه. ولی خوب بعد از اینکه اقیانوس ما خشک شد، اجدادِ بعدی ما که خیلی آی-کیو شون بالا بوده برای حل کردن این مشکل و مشکلات دیگه به "راه کردهای جایگزین" رو آوردند و با کلی ایده‌ی خفن برای هرکاری یک راه حل جدید پیدا کردند. از جمله برای پختن سیب‌زمینی یک راهی کشف کردند که اون رو به جای آب توی کلوخ بپزند. سیب زمینی‌ای که با این روش پخته بشه رو "سیب‌زمینی کلوخک" (یا اگه خیلی یزدی بخواهید بخونید "کولوخُک") می‌نامند. مبنای پخته شدن سیب‌زمینی کلوخک استفاده از حرارت یکنواخت و ملایم ذخیره شده در کلوخ‌هایی هست که به کمک آتش گرم شده‌اند. با این‌که دیگه خیلی کسی به این روش سیب‌زمینی نمی‌پزه ولی سیب‌زمینی کلوخک به دلیل طعم خاصش جزء لاینفک سفرهای تفریحی و گشت و گذارهای خارج شهر است.

 

و اما دستور پخت:

مواد لازم (موزیک!):
سیب زمینی
کلوخ!

 

مراحل تهیه:

مقداری کلوخ و هیزم خشک تهیه کنید. کلوخ گلِ خشک شده است (از خشک شدن گل ناشی از باران و به صورت طبیعی به دست می‌آید)  و با خشت که فشرده شده است متفاوت است. با خشت نمی‌توان کلوخک درست کرد چون همان‌طور که خواهید دید در مرحله‌های بعدی باید کلوخ‌ها رو کاملا خُرد کرد که این‌کار برای خشت به سختی ممکن است.

کلوخ ها را به شکل یک محفظه‌ی توخالی و سرپُر کنار هم بچینید. دو سوی محفظه باید باز باشد تا جریان هوا برای سوختن هیزم‌ها برقرار شود. هیزم‌ها را درون محفظه‌ی کلوخی بگذارید و آتش بزنید.

     


منتظر بمانید تا هیزم‌ها کاملا بسوزند و کلوخ‌ها خوب گرم شوند


بعد از این که هیزم‌ها کاملا سوختند، سیب‌زمینی‌ها را داخل محفظه بریزید و محفظه‌ی کلوخی را برروی سیب‌زمینی ها خراب کنید تا سیب‌زمینی‌ها زیر کلوخ‌های داغ مدفون شوند.

     

 

بسته به حرارت کلوخ ها (که تابع حجم و کیفیت هیزم اولیه است) حدود بیست تا چهل دقیقه لازم است که سیب‌زمینی‌ها بپزند. می‌توانید هر از چندگاهی یکی از سیب‌زمینی ها را بیرون بیاورید و تست کنید که چقدر پخته است.


سیب‌زمینی کلوخکِ بسیار عالی شما به زودی آماده است. سیب‌زمینی کلوخک دارای خواص دارویی بسیار بسیار زیادی است که در کتاب‌ها محفوظ است. از جمله فسفر فراوان دارد و غشای خاکستری مغز دوستان را جلا می‌دهد، برای بیماری قند، زخم معده،  بیماریِ .... (گلاب به روتون)، کم خونی، التهاب روده، افسردگی حاد و هزاران هزار بیماری دیگر بسیار مفید است که این مطالب در کتب طب قدیمه و جدیده به تفصیل آمده است.

 


دستور پخت کلوخک با هم‌کاری آقای مهندس مهدی تهیه شده است که در سفر سال گذشته زحمت درست کردن کلوخک رو تقبل کردند. پیشاپیش از تخصیص وقت گران‌مایه و زحمات شبانه‌روزی ایشان کمال قدردانی به عمل می‌آید. یادی هم از خدابیامرز اکبرآقا کرده باشم که اولین کلوخکی که به یاد دارم رو ایشون در باغشون برایمان پختند.

از پیشنهادات و انتقادات استقبال می‌شود

شانِ گوسفند!


به مناسبت عید سعید قربان،
و این‌که این روزها بازار گوسفند خیلی داغ است.

 

شان یک گوسفند تحصیل کرده و باکلاس است (مثل خیلی گوسفندهای دیگر تحصیل‌کرده و باکلاس) که با همکارانش (که یکی از دیگری گوسفندترند) در یک مزرعه کوچک و زیبا زندگی می‌کنند. مزرعه دار مردِ کچلِ تنبل و بی‌آی-کیویی است که بیشتر رتق و فتق کارهای مزرعه را به دست بیتزر (سگ گله) سپرده. هرچند که بیتزر خان هم به جز مراسم صبحگاه گوسفندی و روزنامه‌خواندن (در حالی‌که هدفون به گوش دارد) زحمت دیگری نمی‌کشد. حالا به این مجموعه سه خوک بدجنس هم اضافه کنید که در مزرعه کناری زندگی می‌کنند و کاری جز بپا‌کردن شر ندارند.

این جماعت ستارگان مجموعه‌ی کارتونی و پرطرفدار "گوسفندی به نام شان" یا "شانِ گوسفند" هستند که پخش آن از سال 2007 آغاز شده و میانگین سن طرفدارانش بالای 50 سال است. کارتون به صورت "حرکت ایستا" (stop motion) ساخته شده و صامت است (فقط موسیقی دارد).

 

بیتزر(سگ گله) و شان در حال مرور اساس‌نامه‌ی گوسفندی

 

دی-جی شان!

 

لبخند "گوسفندلیزا" محصولِ "ملتی از گوسفندان"

 

مزرعه دار، تیمی (پسرخاله ی شان) و یکی از سه خوک نخاله!

 

"شرلی" (سمت چپ) ماشین غذاخوری است و به علت اضافه وزن قادر به حرکت نیست و چشم چپش هم لوچ شده. اصولا بعنوان airbag در موارد سقوط آزاد گوسفندان و یا برای قایم کردن اجناس دزدی (زیر پشم هاش) کارایی دارد.

 

 

یک‌سری از کلیپ‌های این مجموعه را می‌توانید از وب‌سایت آن ببینید. اگر به یوتیوب دسترسی دارید همیشه یکی دو اپیزود آن هم روی یوتیوب است که فردایش با شکایت کارگردان برداشته می‌شود و دوباره دو اپیزود دیگر آپ می‌شود و این ماجرا ادامه می‌یابد ...

 

(عکس‌ها از وب سایت کارتون)

تاریخ یعنی شرح حال ما ...

چند خطی برای سال‌روز اعدام دکتر سید حسین فاطمی

 


"سرشار: منظورم چیز دیگریست. می گویند موقعی که فاطمی را گرفته بودند و می خواستند از شهربانی به زندان ببرند، مریض احوال بود و فشار خونش پائین بود، به طوریکه زیر بالش را گرفته بودند و می بردند. در صفات مردانگی و پهلوانی نیست که یک افتاده را بزند. شما چرا او را زدید؟
جعفری: من چه میدونستم در چه حاله!

س: پس حالش را نمی دانستید؟
ج: نه ده تا مأمور دورش بودن خانوم. خیلی ام شق و رق راه میرفت . یه کپه ریش گذاشته بود. یه همچی. آخه خانم جون یه کسی که وزیر خارجه ست، وقتی یهو میرزن تو خونه بگیرنش ! وقتی یه وزیر خارجه رو اونجوری بگیرن، بالاخره خواهی نخواهی فشار خونش یا میره بالا یا میاد پائین دیگه! بالاخره یه شخصیتی بود؟

س : چیزی هم به او گفتید و زدیش ؟ خط ونشان دادگاه رابه رخش کشیدید؟
ج :خب چرا. بالاخره اون موقع دسته گل بهش نمیدن که، خب باید دری وری بهش بگم دیگه! بله؟

س :حتماً پس اگر شما به او چاقو نزدید، چه کسی زد؟
ج: عزیز من، کسی بهش چاقو نزد.

س - پس شما با مشت او را زدید؟
ج - بله میگم. جون بچه م تا حالا من دست به چاقو نکردم. من چاقوکش نبودم که خدمت شما عرض میکنم، فاطمی رو دولت محاکمه کرد.
..."١


دکتر محمد مصدق و دکتر حسین فاطمی در هواپیما

دکتر محمد مصدق و دکتر سید حسین فاطمی در هواپیما. دکتر مصدق فاطمی را پسر سوم خود می‌نامید. دکتر مصدق بعد از شهادت دکتر فاطمی نوشته است: «اگر ملی شدن نفت خدمت بزرگی است، از آن کسی که اول این پیشنهاد را نمود باید سپاسگزاری کرد و آن کس شهید راه وطن دکتر حسین فاطمی است. در تمام مدت همکاری با این جانب حتی یک ترک اولی هم از آن بزرگوار دیده نشد.»

 

*********************
*********************

سید حسین فاطمی در سال ١٢٩۶ در شهر نائین به دنیا آمد. از شهریور 1320 با بازشدن نسبی فضای سیاسی روزنامه‌ی "باختر امروز" را منتشر می کرد که چندین بار توقیف و باعث به زندان افتادنش شد. در سال 1323 به فرانسه رفت و دکترای حقوق گرفت. در 30 اردیبهشت 1330 به عنوان معاون پارلمانی نخست وزیر و سخنگوی دولت مصدق منصوب شد. در 25 بهمن 1330 دکتر فاطمی که نماینده مردم تهران نیز بود در حین سخنرانی بر مزار محمدمسعود توسط محمد مهدی عبد خدایی (که آنزمان 16 ساله بود و هنوز در قید حیات است) از اعضای فدائیان اسلام ترور شد که نافرجام ماند.

 

روی تخت بیمارستان پس از ترور نافرجام (25 بهمن 1330). فاطمی آنجا گفته بود:"برای جامعه و ملتی که می‌خواهد زنجیرهای گران بندگی و غلامی را پاره کند، این طور رنج‌ها و جان سپردنها و قربانی دادن‌ها باید امری عادی و بسیار ساده تلقی شود. تنها آتش مقدسی که باید در کانون سینهٔ هر جوان ایرانی برای همیشه زبانه بکشد این آرزو و آرمان بزرگ و پاک است که جان خود را در راه رهایی جامعه و نجات ملت خود از چنگال استعمار و فقر و بدبختی و ظلم و جور بگذارد»

*****************

 

دکتر فاطمی در مهر سال 1331 با استعفای وزیر خارجه وقت به سمت وزیر امور خارجه دولت دکتر مصدق منصوب شد و بدنبال کشف مدارک جاسوسی انگلیس بلافاصله سفارتخانه انگلیس را تعطیل و کارمندان آن را اخراج کرد. فاطمی می نویسد: « ...ملتی که  روزی پرچم دار علم و فرهنگ و صنعت جهان بود...ملتی که راست بود ،دوست بود،شعارش پندار نیک،گفتار نیک و کردار نیک بود یک چنین ملتی را یکصد سال استعمار کوشید خرد کند...». در ده ماه آینده یکی از کلیدی ترین وزیران کابینه مصدق و تندروترین مخالف استعمار انگلیس و سلطنت بود.

پس از کودتای 28  مرداد٢ نزد دوستانش در خفا بود تا 6 اسفند که دستگیر شد. همان ابتدای دستگیری تصمیم گرفته می‌شود در حین دادرسی توسط یک حرکت خودجوش مردمی! به دست شعبان جعفری و مریدانش به قتل برسد که دکتر فاطمی و خواهرش مجروح می‌شوند. دکتر سید حسین فاطمی سرانجام پس از محاکمه ی غیرعلنی در دادگاه نظامی (٧ مهر) به دلیل اقدام برای برکناری شاه و اقدام علیه سلطنت در سحرگاه 19 آبان 1333 اعدام شد.

میگویند آیت ا... زنجانی تلاش بسیاری برای جلوگیری از اعدام دکتر فاطمی می‌کند و حتی از آیت ا... بروجردی هم کمک می‌خواهد  وآیت ا... بروجردی در پاسخ او چنین می گوید: انگلیسیها از او کینه به دل دارند ،شاه هم ضعیف است کاری نمی‌شود کرد.

 

محاکمه در دادگاه غیرعلنی نظامی. 
سام فال٣(Sir Sam Falle) دبیر شرقی سفارت انگلیس در تهران در زمان کودتا می‌نویسد «... اعدام بی رحمانه، صرفنظر از غیر انسانی بودن آن، ممکن است در مورد مصدق عاقلانه نباشد ولی شاید برای فاطمی، اگر دستگیر شود، بهترین راه حل باشد. تا زمانی که اینگونه افراد زنده هستند و در ایران به سر می برند، همیشه خطر ضد کودتا وجود دارد، شدت عمل ضروری است...»۴


میگویند دکتر فاطمی قبل از اعدام گفته بوده : ما سه سال در این کشور حکومت کردیم و یک نفر از مخالفان خود را نکشتیم برای آنکه ما نیامده بودیم برادرکشی کنیم ما برای آن قیام کردیم که ایران را متحد کرده و دست خارجی را از کشور کوتاه کرده و معتقد بودیم اگر در گذشته بعضی از هم وطنان ما در اثر فشار اجانب تحت نفوذ آنها قرار گرفته اند و منویات آنها را اجرا کرده اند ، بعد از آنکه به نهضت استقلال نائل شدیم رویه سابق را ترک خواهند گفت ولی افسوس که عاقبت گرگ زاده گرگ شود...

 

آرام‌گاه دکتر فاطمی در ابن‌بابویه تهران 

 

***************************
***************************
***************************

 

پانوشت:

٠. صفحه‌ی ویکی‌پدیای فارسی دکتر فاطمی بر اساس این تحقیق مختصر اضافه شد. بیاییم هر ایرانی هر سال یک مقاله برای ویکی‌پدیای فارسی بنویسد.

١. شعبان جعفری به کوشش هما سرشار، نشر ناب

٢. دکتر فاطمی در حین کودتای نافرجام 25 مرداد نیز دستگیر شد ولی با شکست کودتا آزاد گشت و سخنرانی شدیداللحنی علیه دربار در میدان بهارستان ایراد کرد. نمونه ای از تیترهای باختر امروز در روزهای بعد از کودتای 25  مرداد: 
باختر امروز ۲۵ مرداد: این دربار شاهنشاهی روی دربار سیاه فاروق را سفید کرد
ب
اختر امروز ۲۶ مرداد: خائنی که می‌خواست وطن را به خاک و خون بکشد فرار کرد 
باختر امروز۲۷ مرداد: شرکت سابق (نفت) و روزنامه های محافظه کار لندن دیروز عزادار بودن.

 

3. "سر سام فال در دوران مبارزات نهضت ملی شدن نفت به عنوان دبیر شرقی سفارت انگلیس در تهران مشغول خدمت بود و توانست ارتباط گسترده ای با مخالفان داخلی مصدق ایحاد نماید و به تدریج سازماندهی این نیروها علیه حرکت مردم را به عهده گرفت." منبع

4. گزارش سام فال عضو سفارت انگلستان در بیروت به وزارت خارجه در سی سپتامبر ۱۹۵۳ برابر هشتم مهر ماه ۱۳۳۲ طبق سند شماره ۱۰۴۵۸۴/۰۳۷۱Fمنبع

همچنین کرمیت روزولت در اول شهریور پس از کودتا به ایران می رود و می گوید: « پس از برگذاری تشریفات، شاه به من اشاره کرد و اولین عبارتی که با لحن رسمی ادا کرد این بود : « من تختم را مدیون خدا و ملتم و ارتشم و شما هستم » ... و "روزولت " موضوع سرنوشت مصدق و دیگر رهبران جبهه ی ملی را عنوان میکند و از محمد رضا شاه می پرسد: « میل دارم بدانم در مورد مصدق، ریاحی و دیگران، که علیه شما توطئه کرده اند، چه فکری کرده اید؟» شاه می گوید : « در این مورد زیاد فکر کرده ام. مصدق محاکمه می شود.( در این موقع لبهای شاه می لرزید) و به سه سال محکوم خواهد گشت ... ریاحی نیز مجازات مشابهی دارد. ولی یک استثنا وجود دارد و آن، حسین فاطمی است . او هنوز دستگیر نشده ولی به زودی او را پیدا می کنند. فاطمی، بیش ازهمه ناسزاگویی کرد. هم او بود که توده ایها را واداشت مجسمه های من و پدرم را سرنگون و خرد کنند. او، پس از دستگیری، اعدام خواهد شد.» (کرمیت روزولت ضد کودتا، ص ۲۰۱ ـ ۲۰۰ )

عکس ها به ترتیب از منابع زیر اتخاذ شده:
مجله آفتاب،  وبسایت بنیاد دکتر مصدق،  این منبع،  مجله آفتاب،  این منبع

برای نوشتن این مطلب از منابع زیر (که به صورت الکترونیکی در دسترس هستند) نیز استفاده شده است:

نمونه سرمقالات روزنامه‌ی باختر

خلاصه‌ای از زندگی دکتر فاطمی

خاطرات مخفی‌گاه و زندان دکتر فاطمی

بخشی از مصاحبه‌ی هماسرشار با شعبان جعفری

http://www.melliun.org/yaranmos/y06/06/02fatemi.htm
http://www.aftab-magazine.com/5/page4:1

کتاب شناسی

١ـ محمود حکیمی، رودخانه خروشان عشق: نگاهی به زندگانی دکتر سید حسین فاطمی. 
٢ـ نصرالله شیفته، زندگینامه و مبارزات دکتر سید حسین فاطمی مدیر روزنامه باخترامروز.
٣ـ انور خامه ای، «پنجاهمین سال شهادت دکتر حسین فاطمی» ماهنامه حافظ، شماره هشتم، آبان 83.
۴ باقر عاقلی، شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران، ج2، تهران: گفتار.
۵ـ خاطرات و مبارزات سیاسی دکتر حسین فاطمی، تدوین بهرام فراسیابی، تهران: نشر سخن، 1369.
۶ـ حسین شاه حسینی، «فرازهایی از زندگی و مبارزات دکتر حسین فاطمی»، چشم انداز ایران، ش 22.
٧- مسعود بهنود: کشته شدگان بر سر قدرت
٨- مهندس میثمی، با چشمی گریان تقدیم به عشق
٩- شعبان جعفری به کوشش هما سرشار. نشر ناب.

داستان گرشاسب

می‌گفت "کدوم بزغاله‌ای اسم بچه‌اش رو می‌گذاره گرشاسب؟!"، یه بار بهش ‌گفتم حالا ببینم خودت چه بزغاله‌ای از آب در میای. ‌گفت "من گاوِ اعظم‌ام"، و قاه قاه ‌خندید. بعد سرش رو آورد نزدیک گوشم و آروم گفت: " می‌دونی اعظم کیه؟" من پوزخند ‌زدم، و او بلند ادامه داد: "اِه اِه! اعظم رو نمی‌شناسی؟ اعظم! اعظم خانوم! خانوم آینده‌ی من، فقط باید پیداش کنم، حالا شاید اسمش اعظم نباشه" و باز قاه‌قاه خندید.

خونه‌شون نزدیک محل زندگی ما بود، یه چند تا کوچه اون‌طرف‌تر. نمی‌دونم پدرش چی‌کار می‌کرد، مرد میون‌سالِ لاغر و کوتاه قدی بود با لباس‌های همیشه نامرتب و چهره‌ای بی‌روح و صورت کج و دندون‌های یکی در میون و کثیف. صبح‌ها با دوچرخه‌ی قدیمیش – که تلق تلق صدا می داد- از خونه بیرون می‌رفت و آخر شب بر می‌گشت. مردمونِ بی‌آزاری بودند. بعدها یک روز گفتند پدرش از دنیا رفته. نه مراسمی گرفتند و نه چیزی. یا حداقل من که خبردار نشدم.

گرشاسب صورتی تیره داشت با ابروهای پرپشت. وقتی فکر می‌کرد یکی از ابروهاش رو بالا می‌انداخت. با خودم می‌گفتم باباش هم همین‌کار رو ‌کرده بود که صورتش کج شد. بچه‌ی درس‌خون و سر به زیری بود. موقع حرف زدن ولی کم نمی‌آورد، جدی و شوخی دو ساعت رو راحت یه‌تنه می‌رفت. جُک که می‌گفت خودش بلندتر از همه می‌خندید، قاه‌قاه، بلندِ بلند. اون‌قدر بلند که بعضی وقت‌ها – مخصوصا سر کلاس- باید شیرجه می‌زدی روی سرش وجلوی دهنش رو 
با دستمی‌گرفتی که شر بپا نشه.

یه بار که توی کوچه با بچه‌ها فوتبال بازی می‌کرد با یکی دعواش شده بود و اون بهش فحش ناموسی داده بود. بعد گرشاسب عصبی شده بود و جیغ زده بود و شروع کرده بود به خودزنی. بعد هم یکی از آجرهایی که تیرک دروازه بود رو برداشته بود و همون‌جا محکم زده بود توی سر خودش! فردا گرشاسب با هفت تا بخیه و گوشه‌ی سر تراشیده اومده بود مدرسه. بچه‌ها هم تا مدت‌ها به اون سفیدی گوشه‌ی کله‌ی گرشاسب می‌گفتند ناموس گرشاسب. 

کارخونه‌ی اسم سازی بچه‌ها با شنیدن اسم گرشاسب از همون روز اول به کار افتاد و هر اول ماه یک اسم جدید ظهور می‌کرد: گری، گریشسپ (با سکون شین و سین و پ)، شاسب‌گر که بعدها در تداول تبدیل شد به شاس‌گول و چندتای دیگه‌ای که اینجا نمی‌شه نوشت. اسم‌های اولی رو خیلی باهاشون کاری نداشت ولی آخری‌ها رو اگه از کسی می‌شنید با پاره آجر میفتاد دنبالش، چون به قول خودش آپ‌گرید کرده بود و می‌دونست پاره‌آجر رو نباید توی سر خودش بزنه.

بعدها زده بود توی خط مطالعه و سیاست و از این اراجیف. عشقش این بود که راجع به این‌که سرگیویچ نمی‌دونم چی‌چیو‌ویچ خروشچوف سر قبر استالین چه خزعبلاتی ایراد کرده بوده یا اینکه رهبر اتحادیه‌ی کارگری لهستان بین سال‌های جنگ سرد کدوم لایعقلِ زنجیری بوده ساعت‌ها خطابه ایراد کنه و جرات داشتی سر خطابه‌ی گرشاسب خمیازه بکشی یا چشمات خواب‌آلود بشه. تنها راهش این بود که مواظب باشی به تورش نخوری وگرنه که از بالاخونه‌‌ات یک عدد ساندویچ مغز با نون اضافه و سسِ هزار جزیره درست می‌شد.

*******************

گرشاسبِ ما هیچ‌وقت کلاه‌خود آهنی بر سر نگذاشت و گرز بر سر اهریمن نکوفت و با دیو هفت سر نجنگید و با دختر شاه توران هم ازدواج نکرد. شاید قرار بود همه‌ی این کارها رو بکنه. ولی گرشاسب سرطان گرفت و مرد. به همین سادگی. یک روز صبح، شاید صبحی شبیه همین امروز صبح من و شما، از خواب که بیدار شده بود دیده بود روی بازوش یه تاول کوچیک زده. خوب فکر کرده بود پشه زده یا چیزی. یک هفته بعد تاول دستش دو برابر شده بود و هفته‌ی بعدش تا آرنجش رسیده بود و تب کرده بود و همون روزی که شال و کلاه کرده بود بره دکتر دم در افتاده بود زمین. زنگ زده بودند اورژانس. 

خودم رو بدو بدو رسوندم دم در بیمارستان. ده پونزده‌ها از بچه‌ها اون‌جا بودند. همون ده پونزده‌تایی که فرداش شدند هفت‌تا و پس فرداش شدند سه تا و هفته‌ی بعدش هیچ‌کی. دوستی می‌گفت احوال‌پرسی دوستان با گرادیان احوال انسان متناسبه نه با وضعیت واقعی حال و احوال (یعنی فقط وقتی یه دفعه حالت بد میشه میان بهت سر میزنند، ولی وقتی حالت بد بمونه و تغییری نکنه دیگه خبری از کسی نیست، حالا مهم نیست چقدر حالت بد باشه.). 

من یک‌بار دیگه بهش سر زدم، با یه تعدادی از دوستان. شاید یک‌ماه بعد بود، شاید هم دیرتر. حالش خیلی بدتر بود. دیگه نمی‌تونست راه بره. معلوم بود رفتنیه. هوش و حواسش ولی بد نبود، روی تختش نشسته بود و حرف می‌زد و شوخی می‌کرد. و طبق معمول، خودش قاه‌قاه به شوخی‌های خودش می‌خندید، بلند بلند، اون‌قدر بلند که یک بار پیش خودم گفتم الانه که دکترش بگه بیمارستان رو اشتباه اومدید! یکی دوتا از بچه‌ها ولی، پشت بقیه قایم شده بودند و گریه می‌کردند. 

یک روز هم خبر دادند که رفت. به همین سادگی. تشییع جنازه‌اش رو هم رفتیم. با بقیه‌ی بچه‌‌ها. بعضی چیزها واقعا باور ناپذیرند. منظورم اینه که بعضی چیزها باورشون سخته یا خیلی سخته، ولی بعضی چیزها رو اصلا نمی‌شه باور کرد. یعنی عقل آدم هم باور کنه آدم خودش نمی‌تونه باور کنه. یادم میاد من سرم رو زیر انداخته بودم و با جمعیت حرکت می‌کردم و هی به خودم می‌گفتم که اومدی تشییع جنازه‌ی گرشاسب و هربار بی‌اختیار خنده‌ام می‌گرفت، فکر می‌کردم الان از یه جایی می‌پره بیرون و فریاد می‌زنه: "اوهووو! سرکارید همتون!" و قاه قاه می‌خنده. و اونوقت من باید باز شیرجه بزنم روی سرش و دهنش رو بگیرم و بگم آبروریزی نکن بچه! مگه نمی‌بینی مردم عزادارند.

تشییع جنازه شلوغ بود. ما رو هم خیلی تحویل گرفتند. چلوکباب هم دادند... 
و گرشاسب رو به خاک سپردند.
و من هنوز فکر می‌کنم گرشاسب همین دور و برهاست. فلان فلان شده اون‌قدر تو زندگیش حرف زد که هروقت به یادش می‌افتم،حتی بعد از این همه سال، باز هم یه حرفی جُکی یا چیز جدیدی یادم میاد. انگار بعد از تشییع جنازه‌‌اش هم هرروز با ما بوده. 

چطوره که بعضی‌ها نمی‌میرند؟




یازده قانون زندگی

چندی است مطلبی تحت عنوان یازده قانون زندگی که هویجوری به سخنرانی بیل گیتس در یکی از دبیرستان‌های آمریکا نسبت داده می‌شود ( و خوب بالطبع از ایشون نیست) توی وبسایت‌ها دست به دست می‌شه. ای کاش آقای بیل گیتس (یا هر بابایی که این سخنرانی رو  ایراد کرده) توی دبیرستان ما هم از این سخنرانی‌ها ایراد کرده بود که اگه من مخصوصا اون قانون آخرش رو که خیلی هم مهمه یه ده سال پیش دیده بودم  شاید الان سرنوشت من متفاوت می‌بود. گفتم حالا این ترجمه‌ی این قوانین رو اینجا بنویسم که حداقل این تجربه (مخصوصا قانون آخرش) درس عبرتی برای دیگران باشه:

 

"قانون ١. زندگی عادلانه نیست. سعی کنید به این واقعیت عادت کنید"

"قانون ٢. دنیا اهمیتی به عزت نفس شما نخواهد داد. دنیا از شما انتظار داره که اول کارهای بزرگ انجام بدید بعد به شما اجازه می‌ده که به خودتون افتخار کنید"

"قانون ٣. شما به محضی که از دبیرستان فارغ‌التحصیل بشید ماهی دو میلیون درآمد نخواهید داشت. ضمنا نایب ریس یک شرکت بزرگ با ماشین و موبایل هم نخواهید شد، مگر اینکه همه‌ی اینها را با تلاش خودتون به دست بیارید"

"قانون ۴. اگه فکر می‌کنید معلمتون سخت‌گیره، یه کم صبر کنید تا رییس شغل آینده‌تون رو ببینید"

"قانون ۵. همبرگر سرخ کردن توی ساندویچی کلاس شما رو پایین نمی‌آره. نسل پدربزرگ‌های شما کلمه‌ی متفاوتی برای  "همبرگر سرخ کردن توی مغازه‌ی ساندویچی" داشتند: اونها بهش "فرصت" می‌گفتند"

"قانون ۶. اگه خراب‌کاری کردید خوب تقصیر پدر مادرتون که نیست. بنابراین برای اشتباهاتتون ناله و زاری راه نندازید. از اون‌ها درس بگیرید"

" قانون ٧. قبل از اینکه شما به دنیا بیایید، پدر و مادرتون اینقدر که الان خسته کننده هستند کسل‌کننده و اعصاب خوردکن نبودند. اون‌ها در اثر پرداخت هزینه‌ی زندگی شما، شستن لباس‌هاتون و گوش دادن به اینکه که شما چقدر باحال هستید! اینجوری شدند. بنابراین لطفا قبل از اینکه سعی کنید زندگیتون را از شر مزاحمت اون‌ها راحت کنید یه کمی خودتون کم‌تر دردسر ایجاد کنید"

"قانون ٨. ممکنه توی مدرسه‌ی شما هم مثل خیلی مدارس دیگه سیستم رقابتیِ شاگرد اول و شاگرد آخر و برنده و بازنده حذف شده باشد. ولی توی زندگی این‌جوری نیست. خیلی از مدارس دیگه رد شدن توی امتحان رو جمع کردند و به شما اجازه می‌دهند هر چند بار که بخواهید امتحان بدید تا بالاخره نمره‌ی قبولی رو بگیرید. این سیستم کوچکترین شباهتی به سیستم زندگی در دنیای واقعی نداره"

"قانون ٩. زندگی ترم ترم نیست که تابستون‌ها تعطیل باشه و کمتر رییس شرکتی پیدا می‌شه که علاقه‌مند باشه به شما کمک کنه تا خودتون رو کشف کنید. بنابراین این کار رو در وقت خالی خودتون انجام بدید "

"قانون ١٠. تلویزیون زندگی واقعی را نمایش نمی‌ده. توی زندگی واقعی آدم‌ها صبح باید چایی‌شون رو که خوردند بروند سر کار"

"قانون ١١: بچه درس‌خون‌های کلاس‌تون رو تحویل بگیرید. به احتمال خوبی در آینده زیردست یکی از اون‌ها کار خواهید کرد"

تحشیه‌ی بنده:
و صد البته بچه‌درس‌نخون‌ها و بچه‌های‌لات و بچه‌مثبت‌ها و بچه‌های بی‌ادب و باادب و خیلی‌های دیگه رو. اصلا تمام بچه‌های کلاس رو.

دوستان به تازگی از ایران خبر آورده‌اند که یکی از دوستان بسیار بسیار عزیزتون (که وقتی شما یه‌‌کمی جوون‌تر بودید از روی خامی جوانی چند بار با بقیه‌ی دوستانتون دست و پاشون رو گرفته بودید و صد البته برای ابراز محبت به قصد مرگ کتک زده بودید) حالا رییس یکی از نهادهای امنیتی شده‌اند. من می‌خواستم همین‌جا تاکید کنم که به خدا اون کارها فقط از سر محبت بوده و به جز عشق از صمیم قلب و علاقه هیچ انگیزه‌ی دیگری نداشته. الهی این دست من بشکنه اصلا با استخون‌هاش بره توی چرخ گوشت اگر اون کارها رو کرده باشه. اصلا من بین اون بچه‌ها نبودم به جان خودم.

با این‌حال توصیه می‌شه قبل از سفر بعدی به ایران حتما هماهنگ بکنید که برای اینکه هزینه‌ی اضافی به دوست عزیزتون تحمیل نکنید یک تاکسی آماده باشه که شما رو مستقیم از فرودگاه بین المللی به هتل اوین ببره. (البته این در صورتیه که سربازانِ گمنام با لیموزین توی فرودگاه منتظر شما نباشند ...)




قارنامه‌ی سفر چین!

سفر به چین درست مانند سفر به یک سیاره‌ی دیگر است. همان هوش مشترک انسانی در جایی دیگر از از این کره‌ی خاکی با شرایط اولیه و شرایط مرزی متفاوت تمدن و زبان و فرهنگی بسیار بسیار متفاوت ساخته و هزاران سال بر این اساس زندگی کرده است. اگر چه چند روز اول همه چیز عجیب به نظر می‌رسد، خیلی زود می‌توان فهمید که زبان و آداب و رسوم همه از منطق انسانی پیروی می‌کند، فقط متفاوت از شکلی است که در سایر نقاط دنیا رواج داشته.

نکته‌ی تستی:
در چین حق تقدم رانندگی با اندازه‌ی وسیله‌ی نقلیه‌ی شما رابطه‌ی مستقیم دارد.
بنابراین اگر راننده‌ی یک تریلی هیجده چرخ هستید میتونید با خیال راحت بندازید توی پیاده رو و چشم‌هاتون رو ببندید و رانندگی کنید و مطمئن باشید به چیزی برخورد نمی‌کنید. اگر هم پیاده هستید که هر دوچرخه‌ی زهوار دررفته‌ای بالقوه میتونه عزرائیل رو برای شما به ارمغان بیاره.

سوال تستی:
-- در کدام یک از غذاهای زیر در کشور چین گوشت یافت نمی‌شود:
١- صبحانه
٢-پیش‌غذا
٣- دسر
۴- شام

این سوال تستی غلط است. در تمامی این موارد به مقادیر زیادی گوشت برخواهید خورد. شما اگر احیانا نسبت به خوردن گوشت حساسیت دارید می‌توانید در‌خواست غذای گیاهی (vegetarian) بکنید. در این صورت گارسون محترم بعد از یک ربع که با حرکات دست و پای شما و ترجمه‌ی دوستان نیمه‌چینی منظور شما را فهمید بشکنی از سر خوشحالی می‌زند و چند لحظه بعد با تعدای سطل حاوی جلبک‌ و خزه‌ی دریایی (seaweed) و علفی‌جات باز می گردد تا شما از شام اشرافی‌تان حظ فراوان ببرید.
اگر احیانا در حین شام فقط با جشمان حسرت‌زده سایر دوستان را نگاه کردید که از خوردن انواع و اقسام گوشت‌های کباب‌شده لذت می‌برند مواظب باشید وقتی دسر را می‌آورند خیلی هیجان زده نشوید: دسر در چین، اگر مهمان مهمی باشید، حتما گوشت دارد. 
دوستان چینی این‌گونه توضیح می‌دهند که در روزگار نه‌چندان دور گوشت غذای بسیار بسیار اشرافی محسوب می‌شده که شاید هر خانواده‌ای یکی دو بار در سال می‌توانسته مصرف کند. اگرچه اکنون وضعیت اقتصادی چین بسی بهتر است ولی هنوز وقتی شما مهمان بسیار بسیار مهمی باشید رسم است که حتی وسط دسر - یک شیرینی شکلاتی - هم یک تکه گوشت خیلی با دقت پخته شده قرار می‌دهند.
(توصیه به دوستان گیاه‌خوار: اولین کاری که توی چین می‌کنید یک مغازه‌ی مک‌دونالد پیدا کنید. حالا مک دونالد از گرسنگی مردن که بهتره!)

 

آثار تاریخی

دیوار چین: 
دوستی می‌گفت دیواری مثل دیوارهای دیگر. ولی تا پای خود دیوار نباشید عظمتش را تحسین نمی‌کنید. می‌گویند میلیون‌ها نفر در حین ساخت دیوار جان خود را از دست داده‌اند و بین سنگ‌ها مدفون شده‌اند. دوستی چینی از داستان زنی می‌گفت که شوهرش زیر سختی بار ساخت دیوار از دست رفته بوده و در لای دیوار دفن شده بوده و زن آن‌قدر پای دیوار گریه می‌کند که آن تکه‌ی دیوار فرو می‌ریزد. 
ده متر ارتفاع و به پهنای عبور چهار اسب (حدود پنج متر) دیواری که باقی‌مانده‌ی آن اکنون حدود 7000 کیلومتر است (برای اینکه حدودش دستتان بیاید فاصله‌ی تبریز تا زاهدان 2000 کیلومتر است!)


دیوار چین (تصویر بزرگتر)

 

شهر ممنوعه
شهری بزرگ و قدیمی است که تماما از چوب است و قدمتش به بیش از پانصد سال برمی گردد. شهر ممنوعه نماد فرهنگ و سنت چین قدیم است. با نقاشی‌ها، مجسمه ها و معماریهایی که هریک به تنهایی داستان سمبولیک طولانی به همراه دارد . برای ورود به شهر از تعداد زیادی دروازه باید گذشت که بین هر دو دروازه ایوانی بزرگ قرار دارد.


یکی از دروازه‌های شهر ممنوعه (تصویر بزرگتر)

 

میدان "تیان آن من"
میدانی بزرگ در مرکز شهر پکن است که دروازه ی ورودی شهر ممنوعه در یکی از اضلاع آن قرار دارد. بر سردر شهر ممنوعه و رو به سوی میدان عکس مائو زده شده و دو طرف آن نوشته شده:
پاینده باد جمهوری خلق چین   ----   پاینده باد اتحاد بزرگ مردم دنیا
(قابل توجه آقای جرج بوش پسر با گاد بلس آمریکاشون!)

 


میدان تیان‌آن‌من 
(تصویر بزرگتر)

 

سوال تستی:

کدام‌یک از وب‌سایت‌های زیر در ایران فیلتر است و در چین فیلتر نیست و چرا؟

الف: فیس‌بوک: برای اینکه face (صورت) این چشم‌بادامی‌ها همه عین هم است.
ب: یوتیوب: دلیل خاصی ندارد.
ج: فلیکر: برای اینکه چینی ها بلد نیستند عکس بگیرند. 
د: بی بی سی فارسی: برای اینکه چینی ها فارسی بلد نیستند.

جواب درست جواب *دال* می باشد. سه تای اول در چین هم فیلتر هستند.

 

اگر هوس کردید ببینید مردم پکن بعد از کار روزانه چه می‌کنند، ناحیه‌ی houhai در مرکز پکن و در حوالی دریاچه‌ای به همین نام از بعدازظهر تا پاسی از شب گذشته جای سوزن انداختن نیست. دور تا دور دریاچه پر است از رستوران‌های رنگ و وارنگ و موسیقی زنده از جاز گرفته تا رپ‌های آمریکایی و رستوران‌های اسلامی و غیره. پکن جمعیت مسلمان زیادی دارد و به همین دلیل رستوران‌های اسلامی هم در اطراف و اکناف آن زیاد دیده می‌شود.

 


شب‌های پکن، houhai
(تصویر بزرگتر)

 

نکته ی تستی:

اتوموبیل کلا وسیله ی جدیدی در چین است. لذا من در مورد رانندگی چینی‌ها لازم نیست توضیح بدم. 
بنابراین اگر در حین عبور از خط عابر پیاده ماشینی به سرعت به تقاطع نزدیک شد هر قدرهم سریعتر به عقب برگردید ماشین هم بیشتر به سمت شما منحرف می‌شود تا بالاخره حتی اگر هم شده یک برخورد کوچک با شما داشته باشد


سوال تستی:
کدامیک از موارد زیر در رستوران های اسلامی چین دیده می شود:
الف: غذای درست و حسابی مثل چلوکبابی چلومرغی چیزی.
ب: اعراب و ایرانی‌ها و افرادی که چشم غیربادامی دارند
ج: هرگونه غذای قابل خوردن برای یک ایرانی
د: یک بسم الله الرحمن الرحیم بزرگ بر سر در هتل و همین!

جواب درست جواب *دال* می باشد. در رستوران‌های اسلامی همان سوسک و ملخ فقط با ذبح حلال عرضه می‌شود.


تصویری از نمای یک رستوران اسلامی در HouHai 
(تصویر بزرگتر)

 

نکته ی تستی:
در چین سیگار *نکشیدن* ممنوع است، مگر توی آسانسور.
بنابراین بی خود به دنبال هتلی با اتاق بدون بوی سیگار نگردید.

نکته ی تستی:
تلفظ لغات چینی به hardware (فک) متفاوتی از نوع hardware (فک) ایرانی ها نیاز دارد.
بنابراین بیهوده تلاش نکنید از روی تلفظ های نوشته شده به انگلیسی سعی در فهماندن سوالتان به راننده ی تاکسی کنید. نتیجه ی نهایی شمای frustrated و راننده‌ی تاکسی گیج خواهد بود و شما بعد از یک ساعت و نیم به جای هتل سر از شنبه بازار سگ و گربه در خواهید آورد.

 

سوال تستی:
وسیله‌ی مشاهده شده در عکس زیر (گرفته شده در یک رستوران چینی در قلب پکن) چیست:


(تصویر بزرگتر)

 

خیلی از تصاویری که در شهر پکن دیده می شود با تصاویری که در ایران دیده می شود correlation دارند. متروی نو، بزرگ راههای فراوان، ترکیبی از ماشین های خیلی قدیمی با ظاهری آشفته و ماشینهای بسیار نو و شیک، عدم احترام به قوانین راهنمایی، چهارراه هایی که انسان ها و ماشین ها بدون توجه به چراغ راهنمایی توی هم می‌لولند و صدای بوق خودروها:

 
هندونه‌فروشی در کنار خیابون و بقالی چین چونگ چانگ (حسن‌آقای خودمان مدل چینی)

 

چینی ها انسان های مهربان و بسی بی‌آزارند. دوست چینی من چیانگ اعتقاد دارد حس امنیت در چین معلول نظام دیکتاتوری حاکم است. بسیاری از مردم چین، شامل خیلی از دوستان من که تحصیل کرده اند، با اینکه نظام حاکم را نظامی دموکراتیک نمی‌دانند نوع تفکر حاکم را برای پیشبرد چین در این برهه‌ی زمانی لازم می‌دانند. دوستی میگفت: دیکتاتوری صالحان تنها راه گذر چین به دنیای مدرن است.

تجربه‌ی سفر به چین بسیار گران‌بهاست.



یادت میاد من اون‌وقت اون‌قدر کوچیک بودم که باید دستم رو عمودی به بالا می‌گرفتم تا به دستت برسه
یادت میاد اون‌روز بعد از ظهری که رفتیم برام کتاب خریدی
همون بعد از ظهری که وقتی از سرِ کار برگشتی با من پیاده اومدی... 
خیلی راه اومدی. تا کتاب‌فروشیِ کوچکی که توش اون کتاب رو دیده بودم.
کتاب رو برام خریدی.
و من کتاب رو بو می‌کردم. چشم‌هام رو می‌بستم و فکر می‌کردم کتاب رو ندارم. بعد چشم‌هام رو باز می‌کردم و قلبم از خوشحالی تاپ تاپ می‌زد.
بعد پیاده برگشتیم.
و سر راهِ برگشت، رفتیم امام زاده. تو نماز خوندی. دعا کردی. گریه کردی.
یادت میاد
بعدش من رفتم قسمت مردونه، فقط یه سر...
یادت میاد بعدش که اومدیم بیایم بیرون دیدیم بارون گرفته. بارون تندِ تند
یادت میاد چتر همراهمون نبود. آخه قرار نبود بارون بیاد
بعد چند دقیقه‌ای وایسادیم زیر سقف امام زاده
راستی امام ‌زاده‌اش چی بود...؟ فقط خاطرم هست که نزدیک خونه‌ی مادربرزگ بود...
بعد همونطور که زیر سقف وایساده بودیم با خنده از من پرسیدی که بریم یا وایسیم
و من برّ و برّ توی چشم‌هات زل زدم
بعد گفتم بریم
بعد دوتایی با هم رفتیم زیر بارون
بعد بارون تندتر شد
و تو گفتی بیا بدویم
و ما دویدیم
بعد بارون بازهم تندتر شد
اون‌قدر تند که نمی‌فهمیدم کی زیر ناودون‌ها راه می‌رم کی زیر بارون
وقتی رسیدیم خونه‌ی مادربزرگ خیس خیس خیس شده بودیم
و هوا تاریک تاریک بود.
و بخاریِ کوچکِ خونه‌ی زیبای مادربزرگ گرمِ گرم
دیگه یادم نیست بعدش چی شد، آخه خیلی کوچیک بودم.
ولی خوب یادمه که اون روزها خوشبخت‌ترین انسان تمام خلقت بودم.


روزت مبارک



همه چیز خوب است

گفته بودی از زندگیم بنویسم. ولی زندگی من که تغییری نکرده. همان‌طور است که بود. درست مانند گذشته‌ها.

امروز جمعه است...؟ یا پنج
شنبه؟ نمی‌دانم. فرقی هم مگر می‌کند. مثل هرروز صبح قدم می‌زنم تا آب‌دارخانه، لیوان کلفت شیشه‌ایم را پر از چایی می‌کنم. چاییِ پررنگِ پررنگ. مردِ پیری بلند می‌گوید: "پرملات می‌خوری مهندس". لبخند می‌زنم. لیوانم زرد رنگ شده. مرتب می‌شویمش. ولی نمی‌دانم... رنگش زرد شده. دیگر نو و تازه نیست. درست مثل حال و روز من.

دستم را دور لیوان چایی می‌گیرم تا داغیش را حس کنم. می‌گذارم دستم کمی بسوزد. بعد کف دستانم را جلوی صورتم می‌گیرم تا قرمزی‌شان را ببینم. چقدر چیزهای سرخ این روزها کم شده‌اند. 

روی میزم کاغذها پهن شده‌اند. روی کمد کناری یک ستون کاغذ است. نمیدانم، از سال پیش مانده، شاید هم قبل‌تر. کسی دست بهشان نزده. فقط اضافه شده‌اند. مرتب کردنشان چند دقیقه وقت می‌خواهد و کمی حوصله،... شاید هم امید. حوصله و امید. حوصله...، امید ...؟

می‌دانی، حس می‌کنم امیدم کهنه شده. حس‌ می‌کنم امیدم هم مثل لیوانم لعاب گرفته. زرد شده. دیگر هیجانی برایم ندارد. شده جزیی از زندگی روزمره‌ام... 

بگذریم... 

به اتاقم که بازگردم، لیوان چایی سرجای همیشگی‌اش می‌رود. کنار میز. دایره‌ی تیره‌ای روی میز نشان جای لیوان چایی است. کسی برایش دایره نکشیده. خودش کم‌کم دایره شده. شاید چون لیوان داغ بوده. شاید هم چون کف لیوان خیس بوده. نمی‌دانم. واقعا نمی‌دانم. هرچه که هست لیوان خودش کم‌کم نشان جایش را ساخته. خود به خود.

با خودم ‌می‌اندیشم، مثل جایی که در دل ‌‌آدم‌ها ساخته می‌شود. خودش ساخته می‌شود، نه یک روز و نه دو روز، بعد از سال‌ها. رد جای لیوان چایی از روی میزم پاک نمی‌شود، درست مثل رد پای آدم‌هایی که هرگز از زندگیم پاک نشد.
 
به کاغذها ور می‌روم. کمی کار. بعد هم گوشه‌ای سفید از تکه کاغذی و شعری و دفتری از مثنوی و تاب و تب. به تکه کاغذم که خیره نگاه ‌کنم غرق خاطراتم می‌شوم. می‌روم از این دنیا. گاهی اخم‌هایم به‌هم فرو می‌رود، گاهی لبخند می‌زنم، حتی یک‌‌بار قاه‌قاه خندیده بودم. نمی‌دانم چقدر وقت می‌گذرد. وقتی به شعرم نگاه می‌کنم  حس خوبی دارم. حس می‌کنم جایی هستم سفیدِ سفید، جایی‌که ذاتش روشنایی است، جایی که نور روشنایی نمی‌آورد از بس که روشن است، جایی هستم که لیوان چایی داغ دستم را نمی‌سوزاند، و یک حضور در تمامی آسمانش وجود دارد. حضوری در تمامی ذره ذره‌ی نورانیتش ... 

عمر دنیای زیبایم که سرآید، برمی‌گردم به دنیای رنگ‌پریده‌ام. تکه کاغذ و شعر به سطل زباله می‌رود. و من آرام روی ورقه‌هایم خم می‌شوم و شروع به نوشتن می‌کنم. 

اینجا پول زیادی به من نمی‌دهند. فقط برای لقمه نانی کافیست. ولی خیلی هم کاری به کارم ندارند. همین که می‌توانم روزی نیم‌ساعتی برای خودم شعر بنویسم و غرقش شوم برایم کافیست. کسی هم نمی‌گوید چرا شعرها را دور می‌ریزم. یک روز در میان سطل زباله را خالی می‌کنند. سطل زباله‌ی من فقط کاغذ شعر پاره دارد. 

مرد میان‌سالی زباله‌ها را جمع می‌کند. آن‌قدر پرانرژی است که فرصت حرف زدن به من نمی‌دهد. در که بزند، بله را نگفتم وارد شده. با فریاد سلام گرمش بدون اینکه منتظر جواب من بماند حرف‌هایش را شروع می‌کند. هر روز صحبت را سرچیز جدیدی باز می‌کند. از هوا گرفته تا لیوان چایی من، تا دو پیراهنم که او تا یاد دارد یکی در میان می‌پوشم‌شان. از آرزوی پول می‌گوید و از دختران زیباروی شهر. از نقشه‌های زندگیش می‌گوید و این‌که امشب شام کجا خواهد خورد و دیشب کجا بوده. 

آن‌‌قدر خوش‌سخن است که تمام حواس مرا از آن خودش می‌کند. غرق در داستان‌هایش می‌شوم. ابروهایم را با ابروهایش بالا می‌اندازم، و با قاه‌قاه خنده‌هایش می‌خندم، و با نق‌زدن‌هایش سر تکان دادنی...

شاید پنج دقیقه هم در اتاق نماند. آرزوهای خوب‌خوب می‌کند و در را می‌بندد و می‌رود. صدایش را می‌شنوم که وارد اتاق بغلی می‌شود، و همان داستان و همان داستان.

همه چیز خوب است. شکایتی نیست. خانه‌ا‌م نزدیک محل کارم است. پیاده ده دقیقه راه. صبح‌ها قدم می‌زنم تا سرِ کار. با اتوبوس هم می‌شود رفت. اگر هوا خیلی بد باشد با اتوبوس می‌روم. ولی اگر قدم نزنم صورتم خیلی عبوس می‌شود. این را همکارم می‌گوید. تازگی‌ها پیرزن مهربانی همین نزدیکی‌ها‌ خانه‌ای خریده. نامش را نمی‌دانم. هر از گاهی حلوایی، سوپی چیزی می‌پزد و برایم می‌آورد. اگر زنگ خانه‌ام به صدا درآید، پیرزن است. روی حلوایش را تزیین می‌کند. حلوای پیرزن، یخچال تاریک، سرد و خالی خانه‌ام را چراغانی می‌کند. فردا شب که بعد از کار به خانه بیایم و در یخچال را باز کنم بی‌اختیار لبخندی به لبانم می‌نشیند. با خودم می‌گویم: خوش به حال یخچال. 

سرت را درد نیاورم.
زندگی من فرقی نکرده. همه چیز خوب است. ملالی نیست.



 


آخرین روزهای یک سالِ غریب
خیلی دور از خانه

خاطرات خاکستری

شب با ‌چند تا از دوستان قدیمی رفته بودم بیرون. خوب کار دیگه‌ای که نداشتم. رفتیم تا مرکز خرید و بعد پیاده برگشتیم. کلی جوک و بگو و بخند. صدامون تا پنج تا خیابون اون‌طرف‌تر هم می‌رفت. دلم درد گرفته‌ بود از بس‌که خندیده‌ بودم. بچه‌ها رفتند آپارتمان‌هاشون و من برگشتم. خیلی دیروقت شده بود، نمی‌دونم یازده بود یا دوازده، شاید هم دیرتر. از در که وارد شدم دیدم توی لابی نشستی، خیلی آروم، مثل همیشه. یه کوله‌ی‌ کوچک دستت بود. زمین نگذاشته ‌بودیش. یک‌‌وری نشسته بودی روی یکی از مبل‌ها مثل کسی که  آماده‌ی بلند شدنه. نگاهت قبل از این‌که من به در برسم به در بود. خندیدم و سلام کردم. لبخند زدی و سلام گفتی. اومدم کنارت، دستی به شونه‌ات زدم و گفتم "ببخشید یه کم دیر اومدم". سر تکون دادی. لبخندت کم‌کم رفته بود. گفتم: "کی رسیدی؟" آروم گفتی: " ساعت هشت تقریبا اینجا بودم". صحبت کردنت یه جوری بود. یعنی همیشه این‌‌طوری بود. صدات بلند نبود ولی قوی بود. معلوم بود که از خجالت یا عدم اعتماد به نفس اینا نیست. صدات قوی بود و آروم. شاید همیشه آروم صحبت می‌کردی. شاید هم ارثی بوده... هان؟ ارثی بوده؟ یعنی برادر خواهرات هم همین‌جوری حرف می‌زنند؟ اصلا حالا مگه اهمیتی داره.

از اینکه ساعت هشت رسیده بودی یک کمی‌ جا خوردم، ولی سریع با خنده گفتم:"متاسفم که این همه معطل شدی"، گفتی "نه! همین‌جا نشسته بودم، کمی استراحت کردم". و من فکر می‌کردم چطور با ‌کوله در دست و یک‌وری نشستن می‌شه استراحت کرد.

 اون شب لباس‌هات رو تا کردی گذاشتی روی میز. چیز زیادی نگفتی و خوابیدی. صبح رو یادم نیست کی رفتی، ولی تا قبل از ظهر برگشته بودی ...

 آفتاب از پشت پرده اتاق رو روشن می‌کرد. ظهر بود شاید هم یکی دو ساعتی گذشته بود. تو به پشت روی تخت دراز کشیده بودی. پتو رو کشیده بودی روی دهنت درست تا زیر دماغت. چشم‌های روشن و درشتت به سقف خیره بودند. لبه‌ی پتو رو دو طرف صورتت توی مشت‌هات گرفته بودی. پتو صاف‌ِ صاف بود. انگار نه انگار زیرش خوابیدی. و تو بی‌حرکت بودی، اون‌قدر بی‌حرکت که می‌بایست شک کنم زنده‌ای یا نه. از چهره‌ات ‌چیزی نمی‌شد فهمید. پیش خودم می‌گفتم حتما خیلی اضطراب داری، خیلی ناراحتی... یک‌بار آروم پرسیدم:"حالا چی می‌شه؟" یادم نیست گفتی هیچی یا گفتی نمی‌دونم یا چیز دیگه‌ای، بالاخره که جواب خاصی نبود. و باز سکوت بود و سکوت. نگاهت هنوز به سقف بود. من داشتم لباس‌هام رو تا می‌کردم.

به چی فکر می‌کردی اون لحظه‌ها؟ به چی فکر می‌کردی که یک دفعه سکوت طولانی اتاق رو با صدایِ مثلِِ همیشه قوی و آرومت شکستی و گفتی: "می‌خوام قبل از این‌که از این‌جا بری یه چیزی رو بهت بگم ...". سریع صورتم رو برگردوندم. چشمات هنوز به سقف نگاه می‌کردند و لبه‌ی پتو دو طرف صورتت توی مشت‌هات بود. بی‌حرکت بودی. اون‌قدر بی‌حرکت که باید شک می‌کردم این حرف از دهن تو بیرون اومد. لباس‌هام رو که تا شده دستم بود تو چمدون انداختم و صندلی رو چرخوندم به سمتت. نشستم و گفتم: "بگو ". سرت رو کمی پایین آوردی و به من نگاه کردی. بعد همون‌طور خیره به من بی‌حرکت شدی. اون‌قدر بی‌حرکت که شاید باید می‌ترسیدم. من ولی نترسیدم. فقط نگاهت ‌کردم و به حرفی که می‌بایست قبل از رفتنم می‌شنیدم فکر کردم...

چند لحظه گذشت ... و قبل از این‌که تو حرفی بزنی، تلفن زنگ زد. پیش خودم گفتم بی‌موقع‌ترین وقتِ عالم برای تلفن. شاید تو هم همین رو گفتی؟ هان؟ تو هم پیش خودت همین رو گفتی؟ چی می‌شد تلفن یه کم دیرتر زنگ می‌زد، یا تو یه کم زودتر شروع می‌کردی؟ این‌ها همه تقدیرند؟

 تلفن زنگ می‌زد. گوشی رو برداشتم. مرتضی بود. گفت فکر کرده دم آخری ناهار رو با هم خورده باشیم. گفت تو هم بیایی. من می‌بایست حرف‌های تو رو می‌شنیدم ولی، مردد شدم. شاید رودربایستی با مرتضی بود. سکوت من پشت تلفن کوتاه بود:"باشه، میریم،... الان نه، یه نیم‌ساعت دیگه،... چی؟... اَه،... الان پایینی؟ ... ای بابا. خوب با من یه هماهنگی می‌کردی،... کدوم مریم؟... هان؟.... یه‌ساعت دیگه که نمی‌رسه؟؟؟...! نچ!... ای بابا‌....،‌ باشه... خیلی خب، ما داریم میایم"

 ولی تو ناهار نیومدی، هر چی اصرار کردم گفتی که باید استراحت کنی. زیر پتو دراز کشیده بودی، پتویی که صافِ صاف از این ور تخت تا اون‌ورش کشیده شده بود و تو لبه‌‌هاش رو – دو طرف صورتت- توی مشت‌هات گرفته بودی. نمی‌دونم چرا رفتم. می‌تونستم بگم بعدا، یا نمیام. حتی گرسنه هم نبودم. ولی رفتم باهاشون. و تو موندی و سقف اتاقی که بهش خیره بودی، و پتویی که صافِ صاف از این‌ور تخت تا اون‌ور تخت کشیده شده بود.  

 اون روز بعد از ظهر ساعت چهار ما از هم جدا شدیم. یک خداحافظی عجله‌ای. من باید می‌رفتم. کاریش نمی‌شد بکنی. تقدیر این بود، تقدیری که حتمی شده بود.

 حتمی شده بود؟ نمی‌دونم شده بود یا نه. ولی حتمی شد. من رفتم. ساعت چهار. درست سرِ ساعت چهار. یادم نیست کجا خداحافظی کردیم. شاید تو هنوز روی تخت خوابیده بودی و به سقف نگاه می‌کردی. نمی‌دونم دست دادیم یا نه. اون‌قدر عجله داشتم که یادم نیست وقتی خداحافظی می‌کردم به تو نگاه می‌کردم یا داشتم وسایلم رو جمع می‌کردم. و یادم نیست تو در جواب من گفتی خداحافظ، یا بلند شدی و اومدی تا دم در اتاق... شاید همون‌طور که خوابیده بودی -‌ با نگاهی که به سقف بود - گفتی خداحافظ. شاید هم یه جای دیگه خداحافظی کردیم. شاید هم اصلا خداحافظی نکردیم. تو یادته خداحافظی کردیم یا نه؟ ... اَه، چرا من یادم نمیاد؟

ولی، در هر حال که، من رفتم. ساعت چهار. تقدیر این بود. من سر ساعت چهار رفتم، در حالی‌که به خودم میگفتم که همین روزها باز جایی همد‌یگه رو می‌بینیم و من به همه‌ی حرفهات گوش خواهم داد. من رفتم، و تمام شب رو به حرفِ ناشنیدهی تو فکر کردم، فکریکه بعدها هم هرگز من رو رها نکرد. اون روز من رفتم، و خیلی زود همین‌روزهایی که قرار بود زود برسند کمی طول کشیدند، و بعد بیشتر طول کشیدند، و بعد خیلی خیلی بیشتر.

 

اون روز بعد از ظهر ساعت چهار من رفتم.سر ساعت چهار،
و دیگه هیچ وقت ندیدمت. 
هیچ وقت
.