خدمت آقایون خانهدار عزیز سلام عرض میکنم. مثل همیشه آرزو میکنم که بچه(ها!) رو عوض کرده باشید، کف حیاط رو آب و جارو کرده باشید و رختها رو هم شسته باشید و آماده باشید برای دیدن برنامهیِ ما. امروز با یک برنامهی آشپزی دیگه در خدمتتون هستیم. غذایی که امروز برای شما در نظر گرفتیم اسمش هست "آشرشته". خوب بالاخره ممکنه خانمتون یه روز هوس آشرشته بکنه. و خوب شما مرد هستید دیگه، مگه روتون میشه به خانمتون بگید آشرشته پختن بلد نیستید. اونوقت ممکنه خدای نکرده ایشون از دستتون عصبانی بشه و یا اینکه کتک بخورید یا فرستاده بشید خونهی باباتون (یا هردو). آخه اونوقت با چه رویی میخواهید به باباتون بگید که به خاطر دست و پا چلفتی بودن خانمتون از خونه بیرونتون کرده؟
برای همین خاطر هم ما تصمیم گرفتیم یه راه حل ساده برای درست کردن آشرشته پیدا کنیم که اولا هفت هشت ساعت طول نکشه (مخصوصا به دلیل اینکه جام جهانی کشتیکج هم قراره به زودی شروع بشه که محض اطلاع امسال در کانزاس سیتی هست و میتونید از ماهواره به صورت مستقیم تماشا کنید) و در عین سرعت عمل بتونید یک آش با کوالیتی بالا درست کرده باشید، طوری که خانمتون فکر کنه یه صبح تا شب رو روش کار کردید.
(موزیک!)
مواد لازم:
سبزی آش: نیم کیلو سبزی تازه یا یک قوطی سبزی خشک (سبزی آش مخلوطیه از تره، جعفری، اسفناج و گشنیز. توی آمریکا ترهی تازه را میتونید از فروشگاههای توزیع کننده ادویه جات هندی تهیه کنید. راه حل سادهتر هم اینه که مخلوط سبزی خشک برای آش رو بخرید که خوشبختانه شرکت صدف در آمریکا با قیمت بسیار خوبی تولید میکنه و میتونید مستقیم از اینجا یا از طریق سایت آمازون سفارش دهید)
رشته: یک بسته (همان توضیحات بالا)
کنسرو لوبیای قرمز: ١ عدد (kidney bean)
کنسرو نخود: ١ عدد (chickpeas)
کنسرو عدس: ١ عدد
روغن برای سرخکردن: مقادیری
کشک: یک قوطی (کشک را هم میتونید از صدف بخرید)
آرد: ٢٩/۴٣ قاشق آشخوری (میتونید فرض کنید به مقدار لازم، ولی اگه آشتون خراب شد به من ربطی نداره)
پیاز: نیمکیلو
سیر: یک عدد
نعناع: مقداری (آقای دکتر ما ارادت داریم)
طرز تهیه --
سوت اول:
اندکی (یا کمی بیشتر) پیاز رو خرد و بعد توی قابلمه سرخ کنید. بعد که پیازها خوب طلاییرنگ شدند تا بیش از نصف قابلمه رو آب کنید و بگذارید آب به جوش بیاد.
سبزیخشک رو توی همون قوطی خودش می تونید با افزودن آب ولرم بشورید. آب قابلمه که جوش اومد سبزیها رو داخل قابلمه بریزید و بگذارید حدود نیم ساعتی بجوشه (این زمان برای سبزی تازه خیلی کمتره)
وقتی سبزیها خوب نرم شدند درب قوطی کنسرو لوبیا و نخود و عدس رو باز کنید (مواظب باشید که خیلی خسته نشید یه وقت!) و هر سه رو داخل قابلمه بریزید. رشته را میتونید در همین زمان اضافه کنید. رشته را به اندازههای 4-5 سانتیمتر خرد کنید و داخل قابلمه بریزید. از لحظهای که رشته رو داخل قابلمه بریزید دیگه باید شش دُنگ حواستون به قابلمه باشه. چون به چشم بههم زدنی قابلمه ته میگیره. ضمنا اگه خیلی هم آشتون رو به هم بزنید خوب بالطبع به جای آش یک ماده همگن به دست میاد که بیشتر شبیه حلواست تا چیز دیگهای.
نکتهی فنی: اگر از قابلمهی استیل استفاده کنید آش به ته قابلمه میچسبه. ولی اگر از قابلمهی تفلون استفاده کنید آش به ته قابلمه نمیچسبه ولی اگر مدام آش را بههم نزنید آش به خودش میچسبه! و به جای آش یک جسم استوانهای همگن و نسبتا جامد (به شکل قابلمه) تحویل شما خواهد شد.
سوت دوم:
پختن رشته تقریبا نیم ساعت طول میکشه. در مراحل آخر میتونید کشک رو هم اضافه کنید. توجه داشته باشید که کشک و رشته هردو نمک دارند و بنابراین قبل از اضافه کردن این دو به آشتون نمک نزنید وگرنه که کلی کامنت میگیرید که "بهبه خیلی آش خوبی شده، فقط یه کم خوش نمکه!!!"
ضمناً رشته خودش آش رو سفت میکنه (یعنی چگالیش رو بالا میبره) اگه بعد از نیم ساعتی که از پختن رشته ها گذشت و رشتهها کاملا پخته بودند آش به نظرتون شل میاد میتونید کمی آرد رو توی آب سرد حل کنید و بسته به میزان سفتی (چگالی بالا) که دوست دارید به آش اضافه کنید و خوب به هم بزنید.
نکتهی فنی: (داد بزنید) آرد رو همینجوری خشکی خشکی نریزید توی قابلمهها!! آرد رو اول باید توی آب سرد حل کرد و خمیر درست کرد بعد محلول بسیار غلیظ به دست اومده (یا همون خمیر) رو ریخت توی آش. اگه آرد رو درسته بریزید توی آش نتیجهی کارتون یه قلوه سنگ بزرگ از جنس آرد خواهد بود که باید محکم بکوبیدش توی کلهتون از بسکه هنر دارید (حداقل من که اینکار رو کردم)
سوت سوم:
برای اینکه کارتون در حداقل زمان ممکن انجام بشه از همون ابتدا باید کار برروی پیاز داغ- سیرداغ -نعناع داغ رو شروع کنید (یکی از این سه تا هم کافیست ولی خوب هر سه تا باهم صفای دیگه ای داره، مخصوصا اگر بساط منقل و وافوری هم برپا باشه). همین دیگه فقط پیازها و سیر و نعناع رو خرد کنید و بگذارید به آرومی سرخ (سیاه) بشه.
نکتهی فنی: برای جدا کردن پوست از حبههای سیر، حبهی سیر را با دو دست بگیرید و به صورت متناوب بچرخونید تا پوست به سادگی جدا بشه.
خوب دیگه. آشتون کمکم آماده است . اگه از این دستورالعمل دقیقا پیروی کرده باشید آش تقریبا در دو ساعت حاضر خواهد بود.
بعدا که حرفهای شدید میتونید از در و همسایه قابلمه قرض کنید و در مقیاس بزرگ آشرشته بپزید و نصف شهرتون رو مهمون کنید:
آش رشته یکی از معدود غذاهای ایرانی غیرگوشتیه. فلهذا (!) بین دوستان غیرایرانیتون کلی طرفدار پیدا خواهد کرد. بین دوستان ایرانی هم که دیگه نگو و نپرس :)
پانوشت:
این پست به خاطر تمام دوستانی است که امسال ازدواج کردهاند، و آنهایی که نامزد کردهاند، و آنهایی که خواستگاری رفتهاند (و مخصوصا برخیشان که جواب رد شنیدهاند)، و آن عزیزانی که پیشنهاد دادهاند و بعد فهمیدهاند که طرف نامزد دارد، و آنهایی که هیچکدام از این کارها را نکردهاند :)
صبح یک روز آفتابی و بسیار زیبا در لابی آپارتمانتان منتظر اتوبوس دانشگاه ایستادهاید. روی میز وسط لابی یکسری مجله ریخته شده و شما تصمیم میگیرید که در فرصتی که دارید چندتایی از آنها را ورق بزنید. اکونومیست نیوساینتیست، نیچر و چندتای دیگر. از بخت بد تصمیم میگیرید نیچر را ورق بزنید! هنوز چند صفحهای ورق نزدهاید که از دیدن مقالهای خشکتان میزند: مقالهای در صفحات اصلی مجله به قلم Declan Butler با عنوان:
"آبروریزی دزدی علمی در ایران بالا میگیرد:
محققین موارد بیشتری از کپی برداری در آثار وزرا و مقامات بلندپایه ایران یافته اند"
با رنگ پریده و دستان لرزان مجله را از روی میز بلند میکنید و شروع به خواندن میکنید ...
زیاد دردسرتان ندهم که حتما خودتان هم در جریانید... دیگر کمکم اسم اساتید آشنا هم لابهلای اسامی به چشم میخورد. جالب از همه جوابهای اساتید عظام است وقتی راجع به کپیبرداری از آنها سوال میشود... خودتان بخوانید.
مقاله را که تمام کنید اتوبوس دانشگاه بدون اینکه متوجه بشوید رفته. دهانتان خشک شده و میدانید که روزی نهخیلی جذاب در پیش خواهید داشت.
درست است که نیچر توسط استکبار جهانی و شیاطین بزرگ و مخالفین پیشرفت مملکت متعالی ما منتشر میشود و چه بسا که همانهایی که مقالاتشان را ١٠ - ١۵ سال پیش چاپ کردهاند از مقالات امسال اساتید عزیز ما کُپ زده باشند (حالا دیگه به اینهاش کار نداریم) ولی وقتی شنیدم و دیدم که خیلی از موارد دزدی علمی دانشجویان و اساتید نه از روی قصد و غرض بلکه از روی ناآگاهی است لازم دیدم اندکی در این باب بنویسم.
ضمنا یک نکته را هم تاکید کنم که باید توجه داشت که موارد دزدی علمی - متاسفانه متاسفانه - در آثار خیلی از اساتید کشور مشاهده میشود. اینطور نیست که مثلا مقامات ما بعد از مقامات شدن دزدی علمی کرده باشند، بلکه تعدادی از اساتید و محققان در کارهاشان دزدی علمی وجود دارد، خوب بالطبع برخی از آنها هم مقامات میشوند. نتیجهی این کار نه تنها پایین آمدن شأن استاد در کشور و آبروریزی برای پیشرفت علم کشور در سطح جهانی است، بلکه باعث سختگیری بیشتر مجلات و مجامع علمی دنیا برای قبول دستآوردهای محققان صادق کشور نیز میشود. اعتماد سرمایهایست که سالها زمان نیاز دارد تا ساخته شود ولی به چشمبههم زدنی از بین میرود، و شاید هرگز دوباره ساخته نشود.
*************************
*************************
١- سرقت علمی چیست؟
سرقت علمی استفاده از ایدهها نتایج و جملات دیگران است به نحوی که طوری وانمود شوند که انگار کار شماست. "ایده ها و نتایج دیگران" میتواند در یک مقالهی دیگر، در یک کتاب دیگر یا فرهنگ لغت، ترجمه از یک متن به زبان دیگر یا حتی از مقاله دوستتان باشد. (یادم میآید وقتی کمی بچهتر بودم و با مک و امیت مشق مینوشتیم و تمرین حل میکردیم مک در جواب هر سوالی که با من یا امیت بحث کرده بود به قول خودش به ما credit میداد. یعنی در برگهاش مینوشت طبق ایدهی محمدرضا من این معادله را اینجوری حل میکنم. توصیهی ایمنی: اگر احیانا خدای نکرده سر امتحان تقلب کردید لازم نیست جو گیر شوید و credit بدهید: "طبق ایده دختر خانم پشت سریم که اسمش رو نمیدونم جواب این مساله اینه ...")
٢- سرقت علمی چه عواقبی دارد ؟
سرقت علمی جرم است و مستقل از این که شما چه زمانی مرتکبش شده باشید در صورتی که کشف شود (حالا به هر طریقی. یکی از طرقش داشتن دوستان خوب است!) شما به شدت مجازات خواهید شد. بسیاری از موسسات شما را بدون رودربایستی اخراج میکنند. به تازگی یکی از مدیران ارشد و بسیار موفق موسسه فن آوری ماساچوست (MIT) بعد از حدود 28 سال کار موفق و پربار از این موسسه اخراج شد. دلیل اخراج این بود که ظاهرا فهمیده بودند این جناب یکی از نمراتش را (که در گرفتن شغل فعلیش هم هیچ تاثیری نداشته) همان 28 سال پیش عمدا بیشتر گزارش کرده بوده.از زمان کشف این موضوع بیست و چهار ساعت نگذشته بود که یک Email به کل دانشگاه فرستاده شد و با خفت تمام اخراج این جناب را به سمع و نظر همه رساندند (توجه داشته باشید که اینجا کوچکترین شکی در اخراج متقلب نمیکنند. بهانههایی نظیر "حالا مدیرِ دیگه نداریم" و "اگه این وسط ترم بره بقیه ترم دانشگاه فلج میشه" و یا اینکه "این حالا 28 سال یکی از مدیران نمونه بوده فعلا دست نگه داریم" و "حالا بیشتر بررسی کنیم" و " ایشون دختر دایی پسرخاله رییس دانشگاه هستند" و این بازیها اینجا تعطیل!! ضمنا با داد و بیداد و گزارش در هزارتا روزنامه و مجله و تلویزیون هم چنان آبرویی از شما میبرند که آن سرش ناپیدا. نمونه ای از تجلیل از مدیر متقلب عزیز در آمریکا:خبر نیویورک تایمز، گزارش مجله تایم ، گزارش بوستون گلوب. البته دوستانی که علاقه به معروف شدن دارند بسم الله!). نه تنها آمریکا بلکه این روند در بسیاری کشورهای رو به رشد دنیا هم به چشم میخورد. کشور چین هم چند سالی است که به شدت با پدیده دزدی علمی مقابله میکند (یعنی اخراج بدون محاکمه!) این خبر را ببینید.
توجه داشته باشید که در کشورهای غربی اگر به جرم تقلب از موسسه ای اخراج شوید تقریبا در هیچ جای دیگری به شما کار نخواهند داد (برای اینکه هرجای دیگهای بخواهید کار بگیرید اول از موسسه اول تحقیق میکنند!). این در مورد جرمهای دیگر هم صادق است. فکر هم نکنید کم پیش میآید. اگر استیفن ویگینز را نمیشناسید بدانید که یکی از بزرگترین دانشمندان سیستمهای دینامیکی از دانشگاه CalTech با بیش از 20 کتاب و صدها مقاله بود که در سن پنجاه و اندی سالگی به دلیلی اخلاقی از دانشگاهش اخراج شد و هیچ دانشگاهی در آمریکا حاضر نشد به این استاد بزرگ (که تا دیروز لهله میزنند برایشان یک ارائهی علمی بدهد) کار بدهد. در نهایت هم مجبور شد آمریکا را ترک کند. بالاخره که اینجا سر تقلب یا سایر جرائم بلایی به سرتان میارند که هزاران بار آرزوی کهریزکها و امثالهم رو بکنید. توجه داشته باشید که قضیه واقعا جدی است و نمونهها یکی دو تا نیستند :خبر اخراج پروفسور ون پاریجز از MIT به خاطر عددسازی. خبر اخراج استاد دانشگاه کلمبیا به خاطر دزدی علمی (کپ زدن از مقاله دیگران).
"ای بابا! حالا کدوم علافی قراره بره مقالهی بیخود ما رو بخونه. من فعلا میخوام یه مدرکی بگیرم و بعدشم پذیرش بزنم به چاک. بعد حالا بیشتر دقت می کنم. فعلا کلاس ملاس رو بیخیال! "
من باز تاکید میکنم مخصوصا دوستانی که قصد ادامه تحصیل در خارج از کشور را دارید: اگر یکی از مقالات گذشتهتان دارای فقط یک جملهی دزدی علمی یا ادبی باشد و به نحوی روزی صدایش درآید تعجب نکنید اگر از موسسه مشغول به کار یا تحصیل اخراج شوید. توجه داشته باشید که "من نمیدانستم" یا "کسی به ما نگفته بود" یا "این جمله رو من خودم گفتم شانسی عین جمله اون آقا شده" یا "من ایده مقاله رو دادم منشیم تایپ کرده" یا "دانشجوم نوشته من اصلا روحم هم خبر نداره" یا "به حضرت عباس من خبر ندارم، دادم سر میدون انقلاب برام نوشتن، بی انصاف دویست تومن هم گرفت" بهانههای صد در صد غیر قابل قبولی است چون اصول رعایت حق تالیف و عدم دزدی علمی در تمامی مجلات و کنفرانس ها با جزییات توضیح داده شده است.
حتی اگر هم قصد ادامه تحصیل و یا کار بین اللملی ندارید اگر اسمتان به عنوان متقلب شناخته شود ممکن است برای همیشه از چاپ و ارائه در مجلات و یا کنفرانسها محروم شوید.
٣- مصادیق دزدی علمی
٣-١. نقل قول
اگر عین جملهای را از کسی نقل میکنید باید حتما در گیومه قرار دهید و مرجع هم به دنبال آن بیاید. ضمنا توجه کنید که آیا اجازه دارید جمله را نقل قول کنید یا خیر (برخی از نشریات شرایط خاصی برای نقلقول قائلند -نظیر نحوه ارجاع دادن یا حداکثر جملاتی یه کلماتی که میتوانید نقل قول کنید - که میبایست این شرایط را دقیقا در نظر گرفت). ولی اصولا نقل قول در حد یکی دو جمله مشکلی ندارد.
٣-٢. استفاده از نتایج دیگران
استفاده از نتایج اشکال نمودارها (هر چند کوچک و جزیی) باید با ارجاع کامل باشد. اگر از نتیجه منحصر به فرد کسی یا گروهی استفاده میکنید حتما باید ارجاع بدهید. مفاهیمی که بسیار جا افتادهاند (مثل قانون نیوتون) نیازی به مرجع ندارند . تاکید میکنم فرمول سه خطی محققی که بعد از پنج سال کار شبانهروزی هفتهی پیش مقالهاش را در یک مجله بسیار معتبر چاپ کرده "مفهوم جا افتاده" نیست.
٣-٣. استفاده از جملههای دیگران
کپی کردن حتی با عوض کردن ساختار جمله باز هم دزدی علمی است. بدین معنی که مثلا تغییر زمان فعل از معلوم به مجهول جمله را از آن شما نمی کند:
مثال 1: جملهی اصلی:
کاربرد این روش در مواد غذایی داروشناسی درمان ضایعات پوستی و تحقیقات بیوتکنولوژی است.
جملهی دزدی عملی (یعنی بد!!!)
این متود در تحقیقات بیوتکنولوژی و شناسایی داروها و همچنین در مورد بیماریهای پوستی و مواد خوراکی استفاده میشود. (باز هم تاکید این جمله سرقت علمی از جمله قبلی است)
مثال 2 :
جملهی اصلی*
برای بهرهبرداری بهتر از زمینهای شورهزار مسیر تهران-قم پیشنهاد میشود با کشت خیارسبز، برای قشر مستضعف جامعه خیارشور با قیمت ارزان به عمل آید.
جملهی دزدی عملی (یعنی بد):
اگر کسی یا فردی در زمینی یا دشتی که شورهزار گردیده است مانند مسیر تهران قم خیارسبز بکاشته شود در آینده محصول این کشتکاری خیارشور خواهد شده بود که اتفاقا قیمتش هم کم است و برای قشور مستضعفان کاربرد دارد.
نتیجه اخلاقی: تکنیک های کپی کردن تمرینها را برای مقالاتتان به کار نبرید.
٣-۴. استفاده از جملات قبلی مقالات خودتان
کپی کردن جملاتی از مقاله قبلی خودتان یا مقالهای که جای دیگری چاپ کردهاید میتواند جرم به حساب می آید و اگر هم جرم نباشد کار ناپسندی است. ولی مقالهای که در یک کنفرانس ارائه شده میتواند با تغییراتی در یک مجله چاپ شود (باز هم با قوانین هردو یعنی کنفرانس و مجله مجددا چک کنید)**
٣-۵. ارائه مقالات در کنفرانس و سمینارها
در ارائه مقالات: زیر هر شکل عکس (حتی عکسهای تزیینی یا حتی لوگوی زبلخان صفحهی آخرتان، آقای [...] عزیز) و نموداری که کار مستقیم خود شما نیست باید مرجع بدهید. مراجع را میتوانید در پایین صفحه هم بنویسد. ولی باید دیده شود (حالا لازم نیست فونتش 2000 و bold باشد. ریز و کمرنگ اشکالی ندارد ولی باید باشد و دیده شود).
٣-۶. دزدی علمی غیرعمدی
بعضی وقتها سرقت علمی واقعا به صورت اتفاقی است. سرقت علمی اتفاقی هم جرم است (همانطور که اگر شما مستقلا اختراعی را بکنید که قبلا ثبت شده حق استفاده تجاری از آن را ندارید و استفاده تجاری اتفاقی از آن جرم است). بنابراین بهتر است با دقت بیشتری منابع را مطالعه کنید و نت بردارید.
سخن آخر
توجه داشته باشید که امروزه کشف سرقت ادبی بسیار ساده است. نرم افزارهای زیادی وجود دارند که با دسترسی به database های مختلف در چند ثانیه مقالهی شما را با میلیونها مقاله موجود مقایسه میکنند و اعلام میکنند که چند درصد جملات شما شبیه یا نزدیک به جملاتی است که قبلا استفاده شده و یا چه مقالاتی به مقاله شما نزدیکند که بعدا میتوان بررسی کرد چقدر نویسنده از مقالات تاثیر گرفته و تا چه اندازه مستقل بوده.
حرف آخر اینکه اگر عمیقتر نگاه کنیم - مانند همیشه - سودِ احترام به اخلاق و دقت در رعایتِ قوانین (و بالطبع ضرر عدم مراعات آنها) در نهایت به خود ما خواهد رسید.
شاید بد نباشد کمی حساستر باشیم.
پانوشتها
* لطیفهای منتسب به آقای منتظری که به تازگی از دنیا رفتهاند. تنها چیزی که ما در دوران کودکی از آقای منتظری میشنیدیم جکهایی بود که از قول ایشان نقل میشد. سخنرانی منسوب به ایشان در باب uprising (شورش) مردم تونس به خصوص مورد توجه بود که ظاهرا در جایی در حین سخنرانی فرموده بودند (اصفهانی بخوانید): "ای مردمان تونس! چهتونس! پونس ..... !!!!! "
** بدیهی است استفاده از "مطالب" خودتان یا دیگران در مقالهی جدیدتان اگر با ارجاع کامل و دقیق باشد هیچ اشکالی ندارد و بعضی وقتها (به صورت محدود) حتی لازم است. توجه کنید که انچه که اینجا نهی شده "استفاده از جملات قبلی است" نه "ذکر مجدد مطالب و مفاهیم". توجه داشته باشید که مورد دومی، یعنی ذکر مجدد مفاهیم و روش و غیره، همانطورکه گفتم خیلی وقتها ممکن است لازم باشد: مثلا وقتی که شما در زمینهای چند مقاله در مجلهی آ چاپ کردهاید و حالا تصمیم گرفتهاید مقالهای برای مجلهی ب بفرستید که خوانندگانش در زمینهی دیگری تخصص دارند و یا مجلهی آ را نمیخوانند بهتر است علاوه بر ارجاع به مقالات منتشرشده در مجلهی آ، خلاصهای از روش و نتایج را نیز بیاورید (حتی برای خود من پیش آمده که ادیتور یک مجله خواسته در مورد روشی نسبتا معروف که در بخشی ازمقالهام استفاده کرده بودم و ارجاع کامل به مقالات خود آن مجله هم داده بودم یکی دو پاراگراف توضیح بدهم). این با توجه به این فرض است که حالا شما با کلمات متفاوت که متناسب با آگاهی خوانندگان مجلهی جدید است کارتان را توضیح میدهید. وگرنه اگر قرار باشد عین جملات ذکر شود فقط ارجاع کافیست و پر کردن صفحات با مطالبی که قبلا منتشر شده هیچ منطقی ندارد.
علاوه بر این استفاده ازعین جملات، حتی جملات قبلی خودتان، در بسیاری از موارد جرم است. حتی اگر بخواهید جملات قبلی خودتان را داخل علامت نقلقول بگذارید اگر تعداد جملات از حدی بیشتر شود (بسته به مجله متفاوت است) احتیاج به کسب اجازه و ذکر کسب اجازه در پانوشت و در مواردی پرداخت هزینهای به مجله مبدا است. توجه کنید که وقتی شما مقالهای را در یک مجله چاپ میکنید کپیرایت مقالهتان را به آن مجله دادهاید. لذا هیچکس حتی خودتان حق استفاده مجدد از عین جملات و تصاویررا در جای دیگر، حتی کارهای بعدی خودتان، ندارد. ولی از نتایج و مفاهیم میتوان در جاهای دیگر (با فرض ارجاع کامل) استفاده کرد.
اصولا افراد برجسته در علم تعداد مقالات کمی چاپ کنند (شاید به تعداد انگشتان دست) و اصولا همیشه آنقدر حرف جدید برای گفتن دارند که صفحات مجله برای حرفهای جدیدشان هم کافی نیست چه رسد به اینکه بخواهند مطالب قدیمی را تکرار کنند. ولی خوب همهی ما (چه در ایران و چه در خارج) در دنیایی هستیم که باید تعادلی بین کمیت و کیفیت کارهای علمیمان وجود داشته باشد و در نتیجه لازم است بیش از حد مراقب باشیم که با افتادن در دام وابستگی به تعداد مقالات و با چاپ مطالبی که قبلا عرضه شده و ارزش علمی بیشتری ندارد اعتبار علمی خود و دانشگاه و جامعهمان را لکه دار نکنیم.
آقای فرامرز آشنای قاسمی در توضیحات سایت استادان علیه تقلب افزودهاند:"اگر مرجع داده نشود به کار قبلی تان، در دنیای امروز آن را بعضی تقلب و بعضی تکثر می نامند و آن را مجاز نمی دانند."
****************************
دانلود جواب تعدادی از اساتید ایرانی و محکوم کردن دزدی علمی که در مجله نیچر ١٧ دسامبر چاپ شده است. این نامه گرچه واکنشی است از سرِ درد و بسیار ارزشمند به آنچه اتفاق افتاده، و نشان از حساسیت جامعهی محققان کشورمان دارد ولی برای بازگرداندن آب رفته از جوی تصمیمات کلان و جدی تنها راهحل است. حتی برای شروع به نظر من خود دانشگاهها میبایست تصمیمات بسیار سختگیرانهای در این زمینه اتخاذ کنند. مجازاتهایی نظیر جریمههای نقدی، و تاثیرگذاری بر مرتبهی علمی محقق و ... میتواند شروع خوبی باشد.
در نوشتن این متن از مطالب این سایت استفاده شده. در وب گاه! دانشگاه نورث وسترن هم مطالب خوبی در این زمینه آمده است. اگر به ویکی دسترسی دارید این مقاله در مورد ناراستی علمی و انواع و ریشه های آن بسیار جالب و مفید است. (اگر یکی از دوستان بتونه زحمت ترجمه اش را بکشه فکر کنم خدمت بزرگی باشه.).
هادی در مورد دو مثال زده شده برای استفاده از جملات دیگران با تغییر، یادآوری کرد که هرچند مثالهای زده شده از مصادیق دزدی علمی هستند ولی نقلقول غیرمستقیم از دیگران با ارجاع کامل و تحت شرایطی نام paraphrasing به خود میگیرد و دزدی علمی نیست. هادی قول داده که به زودی در مورد paraphrasing مطالبی به فارسی بنویسد که سعی میکنم آنرا در ادامهی همین مطلب قرار بدهم. چند مطلب خوب به انگلیسی راجع به paraphrasing را میتوانید از اینجا واینجا و اینجا ویا اینجا مطالعه کنید.
نکتهی مهمی که دوستم ابوالحسن اشاره کرد این بود که شاید بسیاری از ما در گذشته به دلیل آموزش ناکافی و ناآگاهیاز مصادیق دزدی علمی در مقالات و آثارمان موارد نادرستی وجود داشته باشد. ولی حداقل بیاییم از این به بعد با دقت و حساسیت فراوان این آفت جامعهی علمی کشور را ریشهکن کنیم.
وبسایت استادان علیه تقلب تلاشی ارزشمند از جانب استادان و محققان داخل (و به تازگی خارج) کشور برای "مبارزه با تخلف یا تقلب علمی در دانشگاهها چه از سوی دانشجویان و چه از سوی برخی از اعضای هیات علمی" است. بیایید از این تلاش قابل تقدیر حمایت کنیم.
از پیشنهادات و انتقادات برای بهتر شدن این مطلب به شدت استقبال میشود.
اگر منبع مناسب و سودمندی در زمینهی دزدی علمی سراغ دارید لطفا اطلاع دهید.
دیباچه!
"من نینواز نیستم؛ ولی نینوازان را دوست دارم"
از جملات نگارنده
نیِ ایرانی سازی بادی و عملا تنها ساز بادی رسمی ارکستر ایرانی است. نی ایرانی سادهترین آلت موسیقی ملودیک است: یک لولهی صاف با چند حفره. شکل معمول این آلت موسیقی متشکل از پنج سوراخ در جلو و یک سوراخ در پشت ساز است. نی ایرانی حدود 3 اکتاو را پوشش میدهد.
نمونهای از وسعت و تنوع صدای نی - جمشید عندلیبی در آلبوم یاد ایام استاد شجریان (از یوتیوب). اگر به یوتیوب دسترسی ندارید میتوانید ویدیو را (22Mb) از اینجا دانلود کنید.
اگر احیانا تفریح جالبتری سراغ ندارید یا حوصله تان از حل یک عالمه معادلهی garbage سر رفته، ساختن و تلاش برای صدا در آوردن از نی اساسی به چالشتان خواهد کشید. در اینجا قصد بر اینست که نحوهی ساختن یک نی ایرانی ساده توضیح داده شود. (لطفا توجه داشته باشید که این نیِ ما بَند مَند یُخ! یعنی هفتبند و هشتبند و این حرفا تعطیل)
وسایل مورد نیاز:
لوله پلیکا (پی وی سی) 3/4 اینچ، اتصال یا کوپل فلزی کاهنده یا افزاینده (reducer coupling) بسته به سایز فکتون طرف افزاینده یا کاهنده ش باید سایز 3/4 باشد، خط کش، نوار تفلون (برای آب بندی کوپل) و دریل و مته.
لوله مورد نیاز میتواند لولهی معمولی پلیکا یا پیویسی انتخاب شود که اگر لوله برای مصارف آب آشامیدنی باشد از نظر بهداشتی هم بهتر است. قطر داخلی مناسب لوله حدود 2 سانتیمتر (3/4 اینچ) است. این لولهها را به صورت بریده شده به طول حدود 60 سانتیمتر میتوان از جاهایی مانند home depot خرید. اگر هم ایران هستید که از بقالی سر کوچهتان میتوانید تهیهشان کنید. نیهای حرفهای موجود (یعنی لوله پلیکا نه!) بین سی تا هفتاد سانتیمتر طول دارند و قطر داخلیشان بین یک و نیم تا سه سانتی متر است.
مرحلهی بعدی اندازهگذاری سوراخهای نی هست. نی ایرانی یک لولهی صوتی است که با دمیدن صدا و ایجاد تشدید صدا ایجاد میکند. شما لازم نیست با دهانتان صدایی تولید کنید. در حقیقت دمیدن در نی صدای بسیار ملایمی ایجاد میکند که تمامی فرکانسها را در بر دارد. در هنگام دمیدن در نی یکی از این فرکانسها - که همان فرکانس طبیعی فاصله سرِ نی تا اولین سوراخ باز است - تشدید میشود و صدای نی ناشی از آن است. توجه داشته باشید که وقتی در نی میدمیم لولهی صوتی فقط خود نی نیست بلکه دهان ما نیز بخشی از این لولهی صوتی است و در صدای نهایی تولید شده تاثیر میگذارد. مثلا اگر فرکانس طبیعی نیِ ما نُتِ لا (A) باشد شما میتوانید با تغییر شکل دهان نُتهایی با فرکانس پایینتر را هم از همین وضعیتِ نی بیرون بیاورید. بنابراین برای اینکه مجبور نشوید فکتان را سرویس کنید، بهتر است از همان ابتدا یکی دو سانتیمتر فضای دهانتان را هم در محاسباتتان منظور نمایید.
نی - حداقل در شکل سنتیاش - قابل کوک کردن نیست (بنابراین دیگر پوزهی همگی پاک، و جناب نوازندهی نی هم مثل نوازندهی سنتور نباید ماتم بگیرید که هر نیم ساعت دوجین سیم را باید از نو کوک کند.) در عوض اگر نوازنده بخواهد در دستگاههای مختلف بنوازند حدود دوجین (سیزده تا!!) نی باید همراه داشته باشد. از کمالات نی ایرانی اینست که اصولا هر یک از نیها یکی از نتها را ندارد! مثلا نیِ سلکوک* (دست بسته دو) نت سی را ندارد و ظاهرا نوازندهها با تکنیکهایی این نت را اجرا میکنند.
* یک نکته اینکه نیِ دو کوک (یعنی نیای که دست بسته صدای دو تولید میکند) در تداول سلکوک نامیده میشود. اگر فهمیدید چرا ما رو هم خبر کنید.
نتها و فرکانسهای نی سلکوک به قرار زیر است:
وقتی تمامی سوراخها را بسته نگاه دارید
صدای دو (C3) با فرکانس 131 هرتز
بعد اگر به ترتیب سوراخها را از انتهای نی باز کنید نتهای زیر قرار دارند:
رِ (D3) با فرکانس 147 هرتزمی بمل (D#3 یا Eb3) با فرکانس 156 هرتز (بعضی جاها میکُرُن)
فا (F3) با فرکانس 175 هرتز
فا دیز(F#3 یا Gb3) با فرکانس 185 هرتز
سل (G3) با فرکانس 196 هرتز
لا (A3) با فرکانس 220 هرتز
با توجه به اینکه نی یک لولهی صوتی یکطرف بسته است محل سوراخهایی که این اصوات را ایجاد کنند از رابطهی زیر به سادگی محاسبه میشود:
f=v/(4L)
که در آن v=346 متر بر ثانیه سرعت صوت است (حالا بیشتر جاها. ولی اگر قراره بالای اورست یا روی کره ی مریخ نی بنوازید توصیه میکنم به جدول سرعت صوت مراجعه کنید)، f فرکانس صدای تشدید شده به هرتز (تناوب در ثانیه) و L فاصلهی ابتدای نی تا اولین سوراخ به متر میباشد.
با توجه به اینکه وقتی تمام سوراخها بسته است صدای دو (C3) باید تولید شود طول کل نی میبایست حدود
L=v/(4f)=346/(4*131)=0.66 m
یا 66 سانتیمتر باشد. باز هم تاکید میکنم که حداقل 2 سانتیمتر برای فضای دهانتان در نظر بگیرید وگرنه که کچل میشوید تا صدای دو (C3) را تولید کنید (یعنی طول نی را حداکثر 64 سانتیمتر بگیرید)
اولین سوراخ (از انتهای نی) باید صدای رِ (D3) تولید کند. در نتیجه فاصله آن از لبه ابتدایی نی باید
L=v/(4f)=346/(4*147)=0.59 m
یعنی 59 سانتیمتر باشد. به همین ترتیب سوراخ نتهای بعدی یعنی می-بمل، فا، فا دیز، سل و لا باید به ترتیب در فاصله ی 56، 49، 47، 44 و 39 سانتیمتری از لبی قرار گیرند. یادآوری مجدد که فاصلهی فضای دهانتان را از این اعداد کم کنید (مثلا 2 سانتیمتر). نکتهی مهم دیگر اینکه نسبت بین این نتها مهم است نه مقدار دقیق خودشان (این اعداد و فواصل به خوبی با اعداد تجربی کتاب آقای جاهد هماهنگ است).
نحوه ی علامتگذاری روی بدنه
تصویر بالا سوراخهای جلوی نی را نشان میدهد. سمت راست تصویر به طرف انتهای نی است. در حقیقت در تصویر بالا از سمت راست به چپ نتهای ر، می-بمل، فا، فادیز و سل دیده میشوند. توجه داشته باشید که سوراخ نت لا (نزدیکترین نت به لبی) باید پشت نی تعبیه شود و در حین نواختن با انگشت شست دست راست کنترل میشود (این را بسیار مواظب باشید چون اگر مثل حاجیتان تمام سوراخها رو کنتراتی یک طرف زدید باید بروید درِ سوراخ آخری را گِل بگیرید.)
پشت نی و حفرهی مربوط به نت لا (لبی در سمت چپ است)
خوب نی ایرانی شما تقریبا آماده است. دیگر آنچه که باقیمانده تزیینات و دکوراسیون نی است که بسته به ذوق و قریحهتان دارد. نحوهی انگشت گذاری بدین ترتیب است: اگر انگشت کوچک را انگشت اول بنامیم انگشتان دو و چهار دست چپ نتهای پایینی ساز (یعنی ر و می-بمل) و انگشتان دو و سه و چهار دست راست نتهای بالایی (یعنی فا، فا دیز و سل) و انگشت شست دست راست نت پشتی (یعنی لا) را کنترل میکند.
نی را میتوان به دو صورت لبی یا دندانی نواخت. اگر احیانا نگران فاصله افتادن بین دندانهای جلوییتان هستید میتوانید به روش لبی شروع به کار کنید. ضمنا دوستان اینجا کامنت دادند که حین نواختن سعی کنید از فشار بیش از حد خودداری کنید زیرا که ممکن است منجر به باد فتق!!! شود.
اگر احیانا خودتان هم حوصله نکردید نینوازی کنید، میتونید نی را به دوستان با سلیقه و هنردوستتان هدیه کنید، یا حداقل در سرما و برف و بوران شب سال نوی میلادی به یک آدم برفی تنها ...
(اینجاست که شاعر میگوید نینوازان را چه پیش آمد ...)

مطالبی برای مطالعه بیشتر:
ساز نی از ویکی
مقدمه ای بر تاریخ نی از حسین عمومی (از گفتگوی هارمونیک)
نوازندگی نی از گفتگوی هارمونیک
معرفی ساز نی از نت آهنگ
زندگی استاد حسن کسایی
اطلاعاتی در مورد انواع نی
کتاب شناسی (از وبلاگ مجید مجیدی)
آموزش نی - جلد اول نوشته عبدالنقی افشارنیا
آموزش نی - جلد دوم (ردیف مقدماتی) نوشته عبدلنقی افشارنیا
ردیف های استاد ابوالحسن صبا تدوین عبدالنقی افشارنیا
شیوه نی نوازی نوشته محمد علی کیانی نژاد
ردیف آوازی عبداله دوامی ویژه نی نوازان تدوین محمد علی کیانی نژاد
فریاد کویر اثر حسن کیانی نژاد
آموزش نی اثر مسعود جاهد
آموزش جامع نی اثر کاوه سروریان
آموزش نی کاری از گروه رزپارسیان
نوازندگی استاد حسن کسایی (از یوتیوب)اگر به یوتیوب دسترسی ندارید میتوانید ویدیو را (18Mb) از اینجا دانلود کنید
زمینه:
فریدون که با در بند کردن ضحاک تازی به پادشاهی ایران رسیده وقتی به سن پیری میرسد سرزمین گستردهی تحت پادشاهیاش را بین سه پسرش تور، سَلم و ایرج تقسیم میکند. فریدون غرب (روم و یونان) را که مهمتر بود به پسر بزرگتر سلم، شرق (ماوراءالنهر و چین و ترکستان) را به پسر میانی تور (و از اینجاست که این ناحیه در شاهنامه توران نامیده میشود)، و ایران را به پسر کوچک ایرج میسپارد. سلم و تور پس از مدتی هویجوری به کلهشان میزند که این فریدون حتما ایرج را بیشتر دوست میداشته که پیش خود برای پادشاهی ایران نگه داشته و تازه گنجها و جواهرات هم در ایران بیشتر است! بالاخره نامهای به فریدون مینویسند که ایران هم مالِ ما! فریدون نامه را که میخواند به ایرج میگوید سپاهی آماده کن و به جنگ برادران برو. ولی ایرج که پسر بینهایت مثبتی بوده آیکیو میزند و تصمیم میگیرد پیاده نزد برادران برود و رفع کینه کند. رفتن ایرج پیش برادران همان و کشته شدنش به دست آنها هم همان.... ریشهی نیمی از جنگهای شاهنامه (ایران و توران) از اینجا آغاز میشود.
سالیان سال بعد پادشاهیِ توران به یکی از نوادگان تور به نام افراسیاب میرسد. در همان زمان سهراب فرزند حاجآقا رستم و بیبی تهمینه -که هرگز پدرش را ندیده و نمیشناسد و با مادرش در سمنگان در قلمرو افراسیاب زندگی میکند- از مادرش میشنود که پسرِ رستم پهلوان ایرانی است. پس تصمیم میگیرد که به جنگ کیکاووس (فرزند کیقباد و پادشاه وقت ایران) برود و پادشاهی ایران را به دست پدرش رستم برساند. افراسیاب از این موضوع باخبر میشود و ایده میزند که سهراب را به بهانهی مبارزه برای پدرش رستم به جنگ ایرانیان بفرستد. فقط باید کلی احتیاط کرد که رستم و سهراب به هیچ طریقی نفهمند که پدر و پسرند. حالا اگر سهراب پیروز شود که افراسیاب ایران را گرفته و اگر کشته شود (که خوب فقط به دست رستم ممکن است چون پهلوانی دیگر به زور بازوی سهراب در جهان نیست) رستم پسرش را کشته و تا آخر عمر سرافکنده و داغدار خواهد بود و دل افراسیاب خنک خواهد شد. افراسیاب بالاخره سهراب را فریب میدهد و با لشگری روانهی ایران میکند...
داستان
حضرت کیکاووس در ایوان قصر نشسته است که نامهی فرستادهی گَژدَهَم که برای جاسوسی به اردوگاه سهراب (که با سپاه توران به جنگ کاووس آمده) رفته بود به قصر میرسد که "ایبابا چه نشستید که این تورانیها چه پهلوون خفنی (یعنی سهراب) توی سپاهشون دارند". حاج آقا کاووس هم بزرگان را به مشورت دعوت میکند که بابا قضیه ظاهرا جدی هست و حالا چیکار کنیم چیکار نکنیم. همه بالاتفاق به کاووس پیشنهاد میدهند که دست به دامن رستم شود. کیکاووس دستور میدهد نامهای سراسر پاچهخواری (چه سری چه دمی عجب پایی!) برای رستم بنویسند و نامه را به دست گیو (یکی از ژنرالهایش) میدهد تا به زابلستان (ایالت خودمختار رستم) ببرد و رستم را با خود به پایتخت بیاورد. کیکاووس به گیو سفارش میکند که به محض رسیدن درنگ نکند و با رستم بازگردد. وقتی گیو به زابلستان میرسد رستم به پیشوازش میرود و میگوید: "بهبه! چه عجب این طرفها. تازه چه خبر! پادشاه چطوره؟ اوضاع ردیفه؟" گیو سریع نامه را به رستم میدهد. رستم با خواندن نامه به فکر فرو میرود که: "از این جغلههای تورانی که پهلوون بیرون نمیاد". بعد به گیو میگوید: "من راستش یه بچه از دختر شاه سمنگان دارم ولی اون هنوز باید بچه باشه" (دوستان توجه دارند که چون حضرت رستم مشغلههاشون زیاد بوده سن و سال بچههاشون و اسم مادر بچههاشون رو خوب یادشون نمیمونده). رستم به گیو میگوید چندروزی استراحت کند و بعد نزد کیکاوس بروند ولی گیو اصرار میکند که:
"رستمجون! بابا این کیکاوس رو که میشناسی چقدر بداخلاقه. تازه کلی به من سفارش کرده که زود برگردم. عصبانی میشهها"
رستم: "نه بابا! بیخیال! حالا بیا چند روز اینجا تفریح کنیم باهم بعد میریم پیش کیکاوس و به جنگ سپاه افراسیاب!"
بالاخره بعد از سه چهار روز! تفریح رستم و لشگر زابلستان به سمت کاووس حرکت میکنند. خبر به کاووس میرسد و پادشاه به طوس و گودرز (دو سرلشگر دیگر) دستور میدهد که به استقبال رستم بروند. روز بعد رستم به همراه گیو و طوس و گودرز به قصر میرسند و زمین را میبوسند و ادای احترام میکنند. ولی کیکاووس که عصبانی بر تخت نشسته کوچکترین حرکتی نمیکند. بعد ناگهان الکی به گیو گیر میدهد که "چرا بند کفشت بازه تو مثلا فرماندهی سپاهی ای فلان فلان شدهی فلان فلان ..." و بعد بدون معطلی رو به رستم فریاد برمیآورد که: "چرا دیر کردی؟ تو فکر میکنی کی هستی که فرمان من رو اطاعت نمیکنی. ای اغتشاشگر! الان میگویم بگیرند چنان ترتیبت را بدهند که دیگر از این غلطها نکنی":
که رستم که باشد که فرمان من
کند پست و پیچد ز پیمان من
کیکاووس که از شدت خشم سرخ شده و رگهای گردنش بیرون زدهاند رو به جهان پهلوان طوس – که در گوشهای نشسته و خمیازه میکشد - میکند و با همان عصبانیت میگوید: طوس! (با عصبانیت) خاک بازی نکن و یه کم دل به کار بده! پاشو این رستم و گیو رو بگیر و هردوشون رو بکش!
بفرمود پس طوس را شهریار
که رو هر دو را زنده برکُن به دار
طوس از جا میجهد و میگوید "بله قربان! الساعه این تبهکار را دستگیر میکنم تا به سزای اعمالش برسد." ولی با خود فکر میکند که رستم را از قصر خارج کند که دعوا فیصله پیدا کند. پس تریپ رفاقتی به سمت رستم میرود و با چشم و ابرو در حالیکه دستانش را به محاسنش میکشد سعی میکند که به رستم بفهماند که "حالا این شاه یه کمی عصبانیه، تو بیخیال شو و بیا بریم بیرون یه قدمی بزنیم، یه قلیون هم برات چاق میکنم، بعد برمیگردیم با آرامش با کاووس صحبت میکنیم".
ولی رستم فکر میکند که طوس برخاسته تا فرمان کاووس را اجرا کند. پس رو به کاووس کرده فریاد برمیآورد که:
همه کارت از یکدگر بدترست
تو را شهریاری نه اندر خورست
"کارهات یکی از یکی افتضاحترند. آخه کدوم فلان فلان شدهای تو رو شاه کرده؟ اگه تو شاهی خودت برو به جنگ سپاه افراسیاب و مملکتت رو نجات بده..."
بعد هم به سرعت دست طوس فلکزده را میگیرد و چند دور در هوا میچرخاند و به گوشهای پرتابش میکند و دستش را به نشانهی علامت زشتی به کیکاوس نشان میدهد و به سمت رخش حرکت میکند در حالیکه با عصبانیت فریاد میزند: من که عصبانی بشم شاه ماه سرم نمیشه. کیکاوس کیلویی چنده؟ طوس کدوم جوجهایه ؟؟ جغلهها!
به در شد به خشم آمد به رخش
منم گفت شیراوژن و تاج بخش
زمین بنده و رخش گاه من است
نگین گرز و مغفر کلاه من است
شب تیره از تیغ رخشان کنم
به آوردگه بر سرافشان کنم ...
چرا دارم از خشم کاووس باک
چه کاووس پیشم چه یک مشت خاک!
رستم قهر کرد و رفت.
به ایران نبینید از این پس مرا
شما را زمین پر کرکس مرا
پهلوانان سپاه ایران کلی آشفته میشوند و به گودرز میگویند که " الان فقط تویی که میتونی مدیریت بحران بکنی. بیا برو پیش این کاووس ابله و راضیش کن که بره از رستم عذر خواهی بکنه وگرنه که فاتحهی ایران را باید خوند"
به نزدیک این شاه دیوانه رو
وزین در سخن یاد کن نو به نو
گودرز پیش کیکاوس میرود و کلی نصیحتش میکند که "بابا این رستم اینقدر برای ایران زحمت کشیده مگه یادت رفته. الان هم این گژدهم که رفته اردوی توران بهت گفته که غیر از رستم هیچکی نمیتونه با پهلوون اونا بجنگه. بیا و از خر شیطون بیا پایین و از رستم عذرخواهی کن". کیکاوس پس از حرفهای گودرز از کار خود پشیمان میشود و میگوید: "پس حالا پاشید برید دل رستم رو به دست بیارید و برش گردونید"
گودرز و کلی از پهلوانان رستم را در راه بازگشت به زابل پیدا میکنند و کلی عذرخواهی و پاچهخواری. رستم که هنوز عصبانی است میگوید: "بابا این کیکاوس دیگه اعصاب معصاب برا ما نگذاشته. اول که به سرش زد بره با دیوهای مازندران بجنگه. هزار دفعه بهش گفتند: بابا! جمشید و فریدون با اون دبدبه کبکبهشون جرات نکردند برند جنگ دیوان! تو میخوای بری؟ حتی بابای من زال پا شد از زابل بکوب بکوب اومد نصیحتش کرد، ولی نرفت بگوشش. رفت و حمله کردن و گرفتار دیو سفید شد. بعد فرستاد دنبال من که بیا و این دیو سفید رو بکش و منو آزاد کن. هنوز عرق تنش خشک نشده رفت عاشق دختر شاه هاماوران شد. آخه یکی نیست بهش بگه این همه دختر خوب دم بخت دور و برت هستند رفتی عاشق دختر شاه هاماوران شدی چیکار؟ اونجا هم دوباره جنگ راه افتاد و من رو مجبور کرد پاشم بیام. حالا هم که اینطوری. آخه این چه طرز کشورداریه؟ من اگر هم برگردم فقط به خاطر مردم ایران برمیگردم نه به خاطر این شاه فلان فلان شده ... ".
رستم بالاخره راضی میشود و به قصر کیکاووس باز میگردد. کیکاووس کلی رستم را تحویل میگیرد و عذرخواهی میکند:
چو در شد ز در شاه بر پای خاست
بسی پوزش اندر گذشته بخواست
رستم هم بالاخره آرام میشود و او هم از کاووس دلجویی میکند
بدو گفت رستم که کیهان تُراست
همه کِهترانیم و فرمان تُراست
کاوس سپس رو به رستم میکند و میگوید: "ببین، نظرت چیه که امشب یه پارتی بگیریم، بعد دیگه فردا اینا میریم جنگ. ها؟ نظرت چیه؟"
بدو گفت کاووس کامروز بزم
گزینیم و فردا بسازیم رزم
روز بعد صبح سپاهی بزرگ به همراه رستم به سمت اردوگاه سهراب حرکت میکنند:
یکی لشگر آمد ز پهلو به دشت
که از گَرد ایشان هوا تیره گشت
هوا نیلگون گشت و کوه آبنوس
بجوشید دریا ز آواز کوس
جهان را شب و روز پیدا نبود
تو گفتی سپهر و ثریا نبود...
خروشی بلند آمد از دیدگاه
به سهراب گفتند کامد سپاه
چو سهراب زان دیده آوا شنید
به باره بیامد سپه بنگرید
به انگشت لشگر به هومان نمود
سپاهی که آن را کرانه نبود
چو هومان ز دور آن سپه را بدید
دلش گشت پر بیم و دَم دَر کشید ...
از شاهنامه فردوسی با اندکی تلخیص و تصرف
(امیدوارم روحش خیلی توی قبر نلرزیده باشه)
" کویر! ... این عظمت بیکرانهی مرموزی که نومید و خاموش خود را به تسلیم پهن بر خاک افکنده است. خشک و بی آبی و آبادیای، بی قلهی مغرور بلندی، بی زمزمهی شاد جویباری، ترانهی عاشقانهی چشمهساری، باغی، گلی، بلبلی، مرتعی، راهی، سفری، منزلی، مقصدی، رفتار مستانهی رودی، آغوش منتظر دریایی، ابری، برق خندهی آذرخشی، درد گریهی تندری ...، هیج! آرام، سوخته، غمگین ...."
روستای مصر در منتهیالیه جادههای آسفالتِ کشیده شده در ضلع جنوبشرقی دشت کویر قرار دارد. آخرین روستا به سمت مرکز دشت کویر روستای فرحزاد است که با جادهی خاکیِ نه چندان روبهراهی در فاصله دو سه کیلومتری روستای مصر بنا شده است. برای دیدن و دویدن و خوابیدن روی تپهماهورهایِ شنِ روان میبایست از فرحزاد هم بیشتر در دل کویر رفت. ما حدود پنج کیلومتری رفتیم.
***********
کویر خیلی متفاوت از کوه و دریا و جنگل است. کویر ساده است، خیلی ساده. همراه با آرامشی همیشگی، و عظمتی نهفته. کویر صبورانه به همهی حرفهایت گوش میدهد، حتی حرفهای دلت. کویر زنده است، صدای نفسهای شمردهاش را همیشه میشنوی، روز و شب. کویر با توست و برای تو، از همان لحظه که به آغوشش میشتابی. کویر با تو مهربان است...
**********
اگر از یزد قصد رفتن به روستای مصر را دارید باید از جاده یزد-مشهد حرکت کنید و پس از عبور از خَرانَق و ساغَند از نزدیکیهای رُباطِ پشتِ بادام (در فاصله حدود ١٨٠ کیلومتری یزد) به سمت جاده فرعی خور (خور و بیابانک استان اصفهان) بپیچید. از رباط پشت بادام به سمت خور ابتدا به شهر بیاضیه (یا بیاضه) و سپس به مهرجان میرسید.
![]()
نتیجهی گوش نکردن به حرف والده مکرمه برای رفتن به امامزادهی ساغند!! (تصویر بزرگتر)
روستای گرمه
جاده روستای گرمه از یک فرعی درست پس از مهرجان شروع میشود. مسافرین محترم توجه داشته باشید که فرض ادارهی محترم راهداری استان اصفهان این بوده که تنها مسافرینی که از سمت خور به سمت رباط پشت بادام حرکت میکنند قصد رفتن به گرمه را دارند فلذا تابلوی گرمه فقط در یک سمت جاده وجود دارد. بعبارت دیگر اگر شما از رباط پشت بادام به سمت خور حرکت میکنید باید با چشمان پشت سرتان (یا اگر راننده هستید در آینه ماشین) تابلوی گرمه را ببینید.
دو تصویر از روستای گرمه:
راست: نخلستان گرمه (عکس بزرگتر)
چپ: تنها چشمهی آب گرمه (عکس بزرگتر)
روستای کوچک گرمه روستایی کویری با جمعیت حدود ٢٠٠ نفر است. گفته میشود نام آن "جرمق" بر وزن شهرهای مجاورش چون "جندق" و خرانق" بوده که به مرور زمان به "گرمه" تغییر یافته است. روستای گرمه از آنجا معرفی شد که فیل مازیار آلداوود یاد هندوستان کرد و مازیارِ ساکن فرانسه را به شهر آباء و اجدادیش کشاند. حالا سالهاست مازیار و برادرش پیام به همراه پدر و مادرشان در گرمه - صدها کیلومتر دورتر از شهرهای بزرگ ایران - در خانهی روستاییشان زندگی میکنند. خانه کوچک دیگری هم برای مهمانان مهیا شده که همان معماری قدیمی روستا را دارد با دو سه ایوان (همان تالار خانههای یزد) و هشتی و دالان و نشیمن.
![]()
دو تصویر از خانهی مازیار.
راست: تالار بزرگ خانه و میز صبحانه که در حیاط قرار داشت (صبح جمعه اول آبان). نخلستان از پشت پنجره تالار دیده میشود (عکس بزرگتر)
چپ: تزیینات زیبای یک خانهی کویری (عکس بزرگتر)
راست: نینی شتر یک سالهی جناب مازیار (ماشاءالله!). دیگه وقتی به سن رشد برسه چقدر بزرگ میشه خدا میدونه. (عکس بزرگتر)
چپ: تنها جایی در مسافرت که والدهی مکرمه به شدت به وجد آمدند!!! (عکس بزرگتر)
دریاچهی نمک
دریاچهی نمک در مسیر خور به طبس است و حدود پنجاه کیلومتر از خور فاصله دارد. (در شهر خور به سمت شرق و جاده طبس بپیچید). دریاچه نمک (شوراب هیزر) بیشتر سال خشک خشک است.
کویر شورهزار و ... مرگ
دریاجه نمک در مسیر خور-طبس (عکس بزرگتر)
روستای مصر
جادهی فرعی روستای مصر حدود ٩ کیلومتری مسیر خور به سمت نائین از شهر خور جدا می شود. برای رسیدن به مصر میبایست حدود ٧٠ کیلومتر در جادهای که پرنده پر نمیزند رانندگی کرد. اگر برنامهی سفرتان را با برنامهی خواب شترهای علیآقای ابراهیم (ساکن روستای مصر) تنظیم کنید به شترسواری در کویر هم خواهید رسید و به عینه درخواهید یافت که چرا جناب شتر از هر جیپ صحرایی و هامر و غیره بسی بهتر است!
راست: نقشه راههای ارتباطی شهر خور روستاهای مصر و فرحزاد و شهر جندق (تصویر بزرگتر)
چپ: تپه ماهورهای شن روان در چند کیلومتری فرحزاد (عکس بزرگتر)
در روستای مصر هم جا برای شب ماندن و استراحت پیدا میشود. یکی خانهی علی ابراهیم است و دیگری کاروانسرای کوچکی است که به جز چند اتاق کاهگلی ساده امکانات خاص دیگری ندارد. اگر هم خیلی اهل بیابان باشید که وسط کویر چادر خواهید زد و همان جا تا صبح از دیدن آسمانی که از کثرت ستارگان همچون آسمان روز روشن است چشمتان روی خواب را نخواهد دید (و البته از شدت برودتِ شبِ کویر استخوانهایتان هم یخ خواهد زد!!). ولی دیگر با گوشت و پوستتان زیباییشب، سکوت و کویر را حس خواهید کرد.
"شبِ کویر! این موجود زیبا و آسمانی که مردم شهر نمی شناسند... شب کویر به وصف نمیآید. آرامش شب که بیدرنگ با غروب فرا میرسد... روز بیرحم و ... گدازان و خفهی کویر میمیرد و نسیم سرد و دلانگیز غروب آغاز شب را خبر میدهد"
جندق
قبل از رسیدن به مصر روستای بسیار کوچکی به نام روستای امیرآباد قرار دارد که تنها نشانهاش جوی آبی است که اطرافش مزین به درختان نخل است. از این روستا جادهی جندق جدا میشود. از امیرآباد تا جندق حدود چهل کیلومتر جادهی خاکی است که اندکی بهتر از جادهی خاکی مصر به فرحزاد است (به دلیل آنکه توسط راهداری هر ماه یا چهل روز تیغ انداخته میشود!) در طول مسیر خاکی چهل کیلومتری امیرآباد به جندق انتظار دیدن یک ماشین یا حتی موجود زنده را نداشته باشید. ضمنا ماشینتان با لایهای از شن به ضخامت یک سانتیمتر به جندق خواهد رسید.
![]()
راست:آب انبار متروکهای در مسیر مصر-جندق (عکس بزرگتر)
چپ: من و پیرمرد جندقی در کوچه پسکوچههای قلعه جندق (عکس بزرگتر)
جندق محل تولد و زندگی یغمایی جندقیِ شاعر(!) بوده (علامت تعجب را علما دانند). هنوز هم کلی از زمینها و کشت و زرع اطراف جندق متعلق به خانوادهی جناب شاعر است که دیگر در جندق زندگی نمیکنند. جندق مانند شهرهای اطرافش یک قلعهی بزرگ دارد که -برخلاف قلعهی ساغند که خالی از سکنه است - هنوز مردم در آن زندگی میکنند. به تازگی سید ابراهیم طباطبایی - که جوانی جندقی و بسیار پرکار است - خانهای را به سبک و سیاق سنتی بازسازی کرده که به تدریج میرود که محلی توریستی شود. اگر به جندق سفر کنید شب را هم میتوانید در منزلگاه سیدابراهیم سپری کنید. (تلفن سیدابراهیم : 09194041223 برای رزرو جا. این هم چون به سیدابراهیم قول دادیم برایش کلی تبلیغ کنیم)
![]()
خانهی سنتی در جندق
راست: چرخ نخ ریسی و دار قالیچهبافی و کوزه (عکس بزرگتر)
چپ: ایوان خانه (عکس بزرگتر)
مسیر بازگشت از جندق از شهر کوچک چوپانان عبور میکند جایی که مسیر نائین (برای رفتن به اصفهان) و اردکان (برای رفتن به یزد) از یکدیگر جدا میشوند. مسیر چوپانان به اردکان هم مسیر بسیار خلوتی است هر از چندگاهی کامیونی ... همین
![]()
مسیر روستای گرمه و مصر (محل شهر اصفهان و تهران هم برای مقایسه در نقشه وجود دارد). خط سیاه پررنگ مسیر حرکت ما را نشان میدهد. (عکس بزرگتر)
"کویر انتهای زمین است. پایان سرزمین حیات است... در کویر بیرون از دیوار خانه پشت حصار ده دیگر هیچ نیست. صحرای بیکرانهی عدم است. خوابگاه مرگ و جولانگاه هول. راه تنها بهسوی آسمان باز است، آسمان، چشمهی مواج و زلال نوازشها امیدها و... انتظار! انتظار!"
* نقل قولها از کتاب کویر دکتر علی شریعتی
ساقی امشب می به چشمانم بریز
امشبت را نیست از دامم گریز
ساقی امشب دل به دریا می زنم
پا به دیروز و به فردا می زنم
ساقی امشب تا ثریا می روم
تا کنارش قلب شیدا می برم
میفشانم اشک تا در وا کند
مرغ جان در کوی او ماوا کند
ساقیا از می مرا سرمست کن
جان من فارغ از آنچه هست کن
ساقی امشب روی او در جام من
ساقی امشب بوی او در جان من
ساقی امشب در فراقش جان دهم
ساقی امشب هرچه دارم آن دهم
ساقی امشب جز می نابم مریز
نیست جز لبخند پر مهرش گریز
ساقی امشب ارغنون را ساز کن
جان من را قطعه ای آواز کن
--------------
گوش کن جان بیریا آواز شد
جام می چون مطرب و چون ساز شد
ساقی امشب گر مرا خوابی ربود
باش خامش، هر چه دیدی هر چه بود ...
************************
************************
شعر بالا که حرف دل من این روزهاست! ولی حالا برای این که مشکوک نباشه و اعتراف اینا هم (که این روزها بازارش داغه) لازم نداشته باشه، این هم کاری که دو هفته ای از من وقت گرفت:
ساقینامه به نقل از مرحوم دهخدا "نوعی شعر مثنوی در بحر متقارب [ِ مثمن مقصور یا محذوف]است [وزن و گویش حماسی دارد] که در آن شاعرخطاب به ساقی کند و مضامینی در یاد مرگ و بیان بیثباتی حیات دنیوی و پند و اندرز و حکمت و غیره آورد. با اینکه این نوع شعر را به علت ذکر باده و جام با سایراشعار خمریه مناسبتی است اما دو شرط اینکه مثنوی باشد و در بحر متقاربگفته آید آن را نوع خاصی در میان اشعار فارسی قرار میدهد و نیز روح خاص فلسفی و اخلاقی و عرفانی این نوع منظومهها با مضامین عادی سایر خمریات تفاوتی آشکار دارد."
برای مثال ساقینامه متفاوت از مغنینامه و خمریه است. مغنینامه خطاب به مغنی است و دعوت و ترغیب اوست به خواندن آواز و سرود و رامشگری (به نقل از دهخدا). شعرهایی که در توصیف شراب سروده شوند خمریه نامیده میشوند (مانند خمریههای رودکی و منوچهری. خمریه از عرب وارد فارسی شده و والد ساقینامه شمرده میشود.)
هرچند که برخی فردوسی را پایهگذار ساقینامه میدانند، نظامی گنجوی، ملهم از ابیات پراکندهی شاهنامه، سرایندهی نخستین منظومهی مستقل از این نوع است. بعدها دیگران نیز راه نظامی را ادامه دادند و ساقینامه را به سبکی در شعر کلاسیک ایران تبدیل نمودند. ساقینامهی حافظ و نظامی معروفترین ساقینامههای ادبیات ایرانند.
اجرای آوازی ساقینامهها (که صوفینامه نیز نامیده میشوند) معمولا در مایههای بیات اصفهان و ماهور (و بعضی وقتها نوا) است. ساقینامه در افشاری "کشته مرده" هم نامیده میشود.
******************
ابیاتی از ساقینامهی رضیالدین آرتیمانی:
الهی به مستان میخانهات
به عقل آفرینان دیوانهات
به مستان افتاده در پای خم
به رندان پیمانه پیمای خم
که خاکم گل از آب انگور کن
سراپای من آتش طور کن
بشنوید با صدای شهرام ناظری از آلبوم سوتهدلان (ساقینامهی 1) به تنظیم کامبیز روشن روان
با صدای ایرج youtube
******************
ابیاتی از ساقینامهی حافظ:
بیا ساقی آن می که حال آورد کرامت فزاید کمال آوردبیا ساقی آن می که عکسش ز جام به کیخسرو و جم فرستد پیام
به من ده که بدنام خواهم شدن خراب می و جام خواهم شدم
بده تا روم بر فلک شیر گیر به هم بر زنم دام این گرگ پیر
با صدای استاد حسین قوامی
با صدای استاد احمد ابراهیمی (اصفهان)
با صدای استاد حاتم عسگری (نوا)
با صدای هوشمند عقیلی ( بابا خوب یه عده از هوشمند عقیلی خوششون میاد دیگه)
******************
ابیاتی از ساقینامهی وحدت کرمانشاهی:
بیا ساقی و می به گردش درآر
که دل گیرم از گردش روزگار
میی ده که چون ریزیش در سبوبرآرد سبو از دل آواز او
با صدای استاد حاتم عسگری (ماهور)
******************
ابیاتی از ساقینامهی امیدی تهرانی
بیا ساقی آن تلخ شیرین گوار که شیرین کند تلخی روزگار
بیا ساقی آن جام گیتی نما که از جم رسیدست دورش به ما
بیا ساقی آن آفت عقل و هوش بیا ساقی آن لعبت لعل پوش
به من ده که بی هوشیم آروزست به مستان هم آغوشیم آروزست
تا جایی که من اطلاع دارم این اشعار را هنوز کسی اجرا نکرده.
حالا دوستان اگه کسی خوش صداست میتونه زحمت این یکی رو بکشه. (توجه داشته باشید که گفتم "اگه کسی واقعا خوش صداست" نگفتم اگه کسی خودش فکر میکنه خوش صداست. فردا من دوهزار تا mp3 نگیرم ها!!)
کتاب شناسی:
١- ساقی نامه ها: نگرشی به ساقی نامه ها در ادب فارسی همراه با شرح حال مختصر ساقی نامه سرایان و اشعار آنان تالیف سیداحمد حسینی کازرونی
٢- ساقی نامه در شعر فارسی گردآورنده: احترام رضایی
منابع آهنگها و اشعار همگی از اینترنت است.
>>
یکی از اهداف اصلی این تحقیقِ مختصر، کمکی هرچند کوچک به ویکیپیدیای فارسی بوده است. اگر هر یک از ما سالی فقط یک مقاله به ویکیپیدیا اضافه کنیم، جدا از تجربه بسیار ارزندهاش برای خودمان، گنجینه گرانبهایی از اطلاعات و آگاهی را برای فامیل، دوستان و مردم کشورمان به میراث خواهیم گذاشت. اگر همانند من اعتقاد دارید که مهمترین دلایل مشکلات کشورمان ریشه در دل آموزش و سطح آگاهی مردم دارد بیایید در غنیسازی ویکیپیدیای فارسی همقدم شویم. (ممنون از هادی برای ایدهی اصلی)
*************************
*************************
*************************
دوستان و عزیزان ساکن چین و ماچین از جمله شهرهای تایپه و دهات تاینان، کاوشینگ و خوانین تابعه. ما هفتهی آینده در خدمت شما هستیم و اگر افتخار بدید از زیارتتان بسی مشعوف خواهیم شد.
این رفقای چینی ما که آب از دهانشون راه افتاده که خوش به حالت میری تایوان غذاهای جنوبی میخوری و این رو بخور و اون رو بخور. البته لازم به ذکر است که لیست دوازدهتایی غذاهایی که دوستان چینی توصیه کردند توی تایوان حتما حتما حتما باید خورد، وگرنه نصف عمرم بر فناست، متاسفانه از موجوداتی پخته شدند که حداقل شش تا پا دارند ...
حالا اگر ایدهای دارید که غذا اونجا غیر از خورشتِ هشتپا و فسنجونِ سوسک و مارمالاد هزارپا دیگه چی گیر میاد خبر بدید ممنون میشم.
************** **************
ایشالا چند هفته بعدش هم ایرانم. قراره بر و بچ جمع بشن کلی عکس یادگاری با پلیس ضد شورش بگیریم.
فقط یک disclaimer که اگه آقا پلیسه بداخلاق بود و باتوم خوردید و یا بعدا اگه خدای نکرده در اثر "برخورد جسم سخت به سرتون" یا در اثر "برخورد سرتون به جسم سخت" خانوادهتون عزادار شد من مسوول نیستم ها! ما گفته باشیم.
از سیاست که دوستان زیاد مینویسند، ولی کلی غمگین شدم وقتی شنیدم اسماعیل فصیح داستانی جاوید شد، و سیف الله داد ناباورانه درگذشت، و فرامرز حجازی هرگز پست بعدی وبلاگش را ننوشت.
عکس آقای داد را- در کنار عکسهای دیگر- به دیوار اتاق کارم زدهام و اشک حسرت در چشمانم جمع میشود وقتی میاندیشم چهقدر میتوان خوب زیست: "خوب" به همین سادگی کلمه.

عکس از فارس
********************
********************
********************
به ماهیانی فکر می کنم
که عمرشان از دریا بیشتر بود !
و جاری بودن را با خود به دریا آوردند … !!
به کبوترانی سفید
با بال های خونی
و سرهای سبز … !!
به دخترانی در پای جوخه اعدام
ـ با قابلیت دوست داشتن ! ـ
و معصومیت دختر بچه ای که تازه از حمام برگشته بود … !!
فرامرز حجازی
عکس از فیس بوک
پرده از روی صفحه برگیرید
نوحهی زار زار درگیرید
تن به تیمار و اندوهان بدهید
دل ز شادی و لهو برگیرید
هر زمان نوحهی نو آغازید
چون به پایان رسد زسر گیرید
چون فرو شَد ستارهی سحری
کار ماتم هم از سحر گیرید ...
پرده از روی صفحه برگیرید
نوحهی زار زار درگیرید۱
----------------------------
من سردم است۲
و آنقدر، آنقدر سردم است که انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد
۱مسعود سعد سلمان. از دیوان شاعر به تصحیح رشید یاسمی (صفه به نقل از دهخدا با صحفه جایگزین شده) ۲ اقتباسی از فروغ
دوستان پیشنهاد داده بودند که به جای فقط معرفی داستانهای کوتاه و نویسندگان مشهور در صورت امکان و حداقل هر از چندگاهی یکی از آنها را ترجمه کنم. ترجمه هم از آن کارهایی است که شاید ابتدا کاری نسبتا یکنواخت به نظر آید. ولی یکبار (و فقط یک بار) تجربهاش ثابت خواهد کرد که از غیرخطیترین کارهای ممکن دنیاست. غیر از سختیهایی که قبلا مترجمان از آن سخن گفتهاند - نظیر مشکلات تبدیل ساختار جملهها از زبانی به زبان دیگر - غیرخطیترین قسمت کار آنجایی است که بعضی وقتها ترجمهی یک اصطلاح (مخصوصا اصطلاحاتی که احساس یا حالتی غیر فیزیکی را توصیف میکنند) که معنی سادهای در زبانی دارد و معادلی در زبان مقصد ندارد ممکن است ساعتها زمان ببرد. تلاش برای حل این مهم هم خیلی استاندارد نیست: از جستجو در فرهنگ زبان مبدا و مقصد گرفته تا صحبت با کسانی که زبان مادریشان زبان مبدا است و غیره. در هر صورت که - حتی اگر ترجمهتان ترجمهی خوبی از آب در نیاید- تجربهای بس گرانبهاست. از پیشنهادات و انتقادات در مورد این ترجمه به شدت استقبال میشود.
لوییچی پیراندلو (١٨۶٧-١٩٣۶) نویسندهی ایتالیایی و برندهی جایزهی نوبل ادبیات در سال ١٩٣۴ است. اولین کتاب ترجمه شده به فارسی و در حال چاپ از پیراندلو کتاب سرباز دل با ترجمهی بهمن فرزانه است (کسی خبر داره که چاپ شد یا نه ؟). ما بسی منتظر دیدن کار جدید این مترجم فرزانهایم. برای آشنایی بیشتر با لوییچی این لینک(فارسی) مفید است. این ترجمه هم هدیهای باشد به خاطر روز مهمی که این پست آپ شد. :)
***********************
***********************
ترجمهی داستان کوتاه "جنگ"
نوشتهی لوییچی پیراندلو
(متن انگلیسی: اینجا یا اینجا)
مسافرانی که شبهنگام رُم را با قطار به مقصد سالمونا ترک کرده بودند باید تا صبح در ایستگاه بینراهی کوچک فابریانو میماندند تا یک قطار قدیمی و کوچک آنها را به سالمونا ببرد.
نزدیکهای صبح زنی بزرگجثه با چهرهای که حاکی از اندوهی عمیق بود ناله و زاریکنان وارد کوپهی خفه و آکنده از دود قطار سالمونا شد. پنج مسافر دیگر آن کوپه که از جای دورتری عازم سالمونا بودند شب را داخل کوپه به صبح رسانده بودند. شوهرِ زن، پشت سر او نفسزنان و نالهکنان وارد شد. مردی بود کوچک، لاغر و ضعیف که به نظر خجالتی و پریشان میآمد، با چهرهای رنگپریده و سفید، و چشمانی کوچک و درخشان.
وقتی هر دو روی صندلی نشستند شوهر خیلی مودبانه از مسافرانی که خودشان را جمع و جور کرده بودند تا برای آنها جا باز شود تشکر کرد. بعد مرد رو به همسرش کرد و سعی کرد یقهی پالتوی زن را که تا صورتش بالا آمده بود پایین آورد. سپس خیلی مودبانه پرسید: " حالت خوبه عزیزم؟"
زن بهجای جواب دادن مانند کسی که میخواهد صورتش را پنهان کند یقهی پالتو را دوباره تا چشمانش بالا کشید.
شوهر با لبخند تلخی زیر لب گفت: "دنیای کثیف". و حس کرد وظیفه دارد برای همسفرانش توضیح دهد که دلیل اندوه زن بیچاره چیست. تنها پسر آنها قرار بود به زودی به خط مقدم جبهه فرستاده شود. پسری بیست ساله که او و همسرش زندگیشان را وقفش کرده بودند. پسری که برای ادامهی تحصیلش حتی حاضر شدهبودند خانه زیبایشان در سالمونا را سالها رها کرده تا با او در رم زندگی کنند. بعد به او اجازه داده بودند که برای جنگ داوطلب شود با این شرط که حداقل برای شش ماه او را به خط مقدم نفرستند. و حالا قبل از موعد ناگهان تلگرافی دریافت کردهاند که او سه روز دیگر اعزام میشود و از آنها خواسته شده بود به رم بیایند و از فرزندشان خداحافظی کنند.
زن زیر پالتوی بزرگ به خود میپیچید و هرازچندگاهی از شدت ناراحتی مانند زوزهی حیوانات ناله میکرد، و پیش خود حس میکرد که تمامی این توضیحات حتی کوچکترین احساس همدردی در مردمی که به احتمال خیلی زیاد در مخمصهای مشابه او بودند ایجاد نخواهد کرد. یکی از مسافرها که با دقت خاصی به صبحتهای مرد توجه میکرد گفت:
" شما باید خدا رو شکر کنید که پسرتون تازه حالا قراره به خط مقدم فرستاده بشه. پسر من رو روز اول فرستادند خط مقدم. تا حالا دو بار مجروح شده و آوردنش عقب، و بازهم فرستادنش خط مقدم."
مسافر دیگری گفت: " من چی بگم؟ من دو تا پسر و سهتا برادرزاده و خواهرزاده دارم که در خط مقدم هستند."
شوهر با کمی جسارت جواب داد: " شاید، ولی این تنها بچهی ماست."
-- " فرقش چیه؟ شما میتونی به تنها بچهات بیش از حد توجه کنی که اینکار هم فقط زندگی اون رو داغون میکنه ، ولی هرگز نمیتونی اونرو بیشتر از بچههای دیگرت – اگر داشتی – دوست بداری. عشق پدر و مادر مثل نون نیست که بشه چند تیکهاش کرد و بین بچهها به طور مساوی تقسیم کرد. یک پدر تموم عشقش رو بدون هیچ تبعیضی به یکیک بچههاش میده، میخواد یکی باشه یا ده تا. اگه من از شدت ناراحتیِ به جنگ رفتن دوتا پسرم در عذابم، نگرانی من نصفش برای این و نصفش برای اون نیست. نگرانی و رنج من دوبرابره ..."
شوهر با خجالتزدگی جواب داد: " درست ... درست...، ولی فرض کنید پدری که دوتا پسر داره خدای نکرده یکیشون رو در جنگ از دست بده. حداقل اون هنوز یه بچهی دیگه داره که مرهم غمش باشه... در حالیکه ..."
یکی دیگر از مسافران با عصبانیت جواب داد: "بله. یه پسر باقی مونده که مرهم غمش باشه ولی یکی هم رفته که با غمش باید زندگی کرد. در حالیکه که اگر تو پدر یه بچه باشی اگه بچهات بمیره پدر هم میتونه بمیره و از غم و غصه خلاص بشه. کدومیک از این دو حالت بدتره؟ ببین که وضع من چقدر میتونه از وضع تو بدتر بشه ..."
مسافر دیگری صحبتها را با صدای بلند قطع کرد: "اراجیف." مردی بود نسبتا پیر و چاق با صورتی سرخ و چشمانی برافروخته که به رنگ خاکستری ملایم بود.
مرد نفسنفس میزد. چشمان بیرون زده و خشمناکش گویی عصبانیتی درونی با قدرتی غیر قابل کنترل را – که در حد و اندازهی هیکل نحیفش نبود – فروکش میکردند.
مرد بار دیگر تکرار کرد: "اراجیف." و سعی کرد با دستش جلو دهانش را بگیرد گویی میخواست دو دندان پیشین افتادهاش را مخفی کند. " اراجیف. مگه ما بچههامون رو برای زندگی خودمون به دنیا میاریم؟"
مسافر دیگری با اضطراب به او نگاه کرد. مردی که فرزندش از روز اول جنگ در خط مقدم بوده آهیکشید و گفت: "شما درست میگی. بچههای ما مال ما نیستند. بچههای ما به کشور تعلق دارند ..."
مرد چاق به سرعت گفت: "چرند ... ". و ادامه داد: "کدوم یک از ماها به کشورمون فکر میکنیم وقتی میخواهیم بچه به دنیا بیاریم؟ ما بچه به دنیا میاریم برای اینکه ... خوب، برای اینکه اونها باید به دنیا بیایند. و وقتی که اونها به دنیا میاند زندگی ما رو هم از ما میگیرند. این واقعیته. ما به اونها تعلق داریم ولی اونها به ما تعلق ندارند. و وقتی اونها به سن بیستسالگی برسند اونها دقیقا مثل ما هستند وقتی بیستساله بودیم. ما هم پدر و مادر داشتیم، و خیلی چیزهای دیگه در کنارش... نامزد، سیگار، امید و آرزو، کراوات نو، .... و کشورمون، صد البته، که اگر به ما نیاز داشت ما حتما به کمکش میرفتیم – اونوقتها که بیستساله بودیم- حتی اگر پدر و مادرمون مخالف بودند.حالا در سن ماها شکی نیست که عشق و علاقه به وطن هنوز وجود داره، ولی عشق به فرزندانمون از اون بیشتره. هیچکدوم از ما هست که از ته دل نخواد به جای فرزندش در خط مقدم جبهه بجنگه؟"
چند لحظه سکوت برقرار شد. همه سرها را به نشانهی تایید تکان میدادند.
مرد چاق ادامه داد: "پس چرا؟ چرا ما نباید احساسات مقتضای سن بیست سالگی فرزندانمون را در نظر بگیریم. کجای این قضیه غیرطبیعیه که در این سن اونها بیشتر از عشقی که به ما دارند به وطن خودشون عشق بورزند. آیا به نظر شما این طبیعی نیست که اونها به ما مانند سالمندانی نگاه کنند که توانایی هیچکاری ندارند و باید در خونه بمونند؟ اگه کشور باید پابرجا بمونه، اگه کشور مانند آب و نونی هست که همهی ما برای زنده موندن بهش احتیاج داریم خوب یکی باید ازش دفاع کنه. و فرزندان ما وقتی بیست سالهاند این کار رو میکنند و ما نباید براشون گریه کنیم. برای اینکه اگه اونها کشته هم بشوند با شادی و هیجان کشته شدهاند. چه چیزی بهتر از اینکه آدم جوون و شاد بمیره بدون اینکه زشتیهای زندگی رو ببینه، بدون اینکه خستگیها و بیهودگیها و تلخیِ ناامیدیهای زندگی رو بچشه؟ ... چیزی بهتر از این برای فرزندان ما مگه وجود داره؟ کسی دیگه نباید گریه کنه. همه باید بخندند همینطور که من میخندم ... یا حداقل خدا را شکر کنند همونطور که من شکر میکنم. برای اینکه بچهی من قبل از کشته شدن برای من پیغامی فرستاد که در اون نوشته شده بود که او از اینکه زندگیش در بهترین راه ممکن تموم میشه خوشحاله. به این دلیله که، همونطور که می بینید، من حتی لباس عزا نپوشیدهام ..."
مردپیر کت حناییش را تکانی داد، گویی میخواهد آنرا به دیگران نشان بدهد. لب کبودرنگ پیرمرد بالای دندان پیشین افتادهاش میلرزید. چشمان خیسش بیحرکت مانده بودند. او صحبتهایش را با خندهی سریع و آرامی تمام کرد، که آنقدر عجیب بود که ممکن بود با گریه هم اشتباه گرفته شود.
سایر مسافرین حرفهای پیرمرد را تایید کردند: "دقیقا همینطوره ... دقیقا همینطوره"
زن که در گوشهای زیر کتش کز کردهبود در طول سه ماه گذشته تلاش فراوانی کرده بود تا از صحبتهای شوهر و دوستانش چیزی بیابد که مرهم اندوه جانکاهش باشد. چیزی که به او نشان دهد چگونه یک مادر باید به خود بقبولاند که فرزندش را به سوی مرگ و سایر خطرات زندگی بفرستد. ولی حتی یک کلمه هم بین حرفهای زده شده نیافته بود ... و اندوه زن دو چندان شده بود از اینکه، به زعم او، کسی را یارای شریک شدن در غمش نمیدید.
اما حالا صحبتهای مسافر، زن را متحیر و مبهوت کرده بود. او حالا دریافته بود که این دیگران نبودند که در اشتباه بودند و نمیتوانستند او را درک کنند. این خود او بود که به اندازهی سایر پدر و مادرها فداکار و رشدکرده نبود. پدر و مادرانی که حاضر بودند نه تنها رفتن فرزندانشان به جنگ بلکه حتی کشتهشدن آنها را به راحتی بپذیرند.
زن سرش را بلند کرد و کمی به پهلویش خم شد تا با دقت بیشتری به جزییاتی که مرد چاق به همسفرانشان میگفت گوش بدهد. مرد از اینکه چگونه پسرش مانند یک قهرمان برای پادشاه و کشورش با شادی و رضایتمندی جان داده صحبت میکرد. زن به نظرش رسید به دنیایی وارد شده که هرگز به رویایش هم ندیده، دنیایی بس ناآشنا و زیبا. او احساس خوبی داشت از اینکه همه این را میفهمند و یکییکی به این مرد شجاع تبریک میگویند. مردی که میتوانست با چنان شکیبایی از کشته شدن فرزندش حرف بزند.
بعد ناگهان مانند کسی که هیچیک از حرفهای گفته شده را نشنیده باشد و با لحنی مانند کسی که تازه از خواب برخواسته باشد رو به مرد پیر کرد و پرسید:
" حالا .... واقعا پسرتون کشته شده؟"
همه به زن نگاه کردند. مرد پیر هم صورتش را چرخاند و با چشمان خاکستری کمرنگ و برآمدهاش، که به طرز مشمئز کنندهای خیس بودند، نگاهی عمیق به صورت زن انداخت. کمی تلاش کرد که پاسخ سوالش را بدهد، اما کلمات مغلوبش کردند. او همچمنان به زن خیره مانده بود. گویی تازه، با آن سوال احمقانه و عجیب، دریافته بود که پسرش واقعا کشته شده ... برای همیشه رفته ... برای همیشه. صورت پیرمرد در هم فرو رفت، خطوط صورتش بهم پیچیده شدند، گویی بغضش گرفت. با عجله دستمالی از جیبش بیرون آورد، و بعد در مقابل چشمان بهت زدهی سایر مسافران بغضش ترکید، و با صدای بلند غمگینانه و سوزناک هایهای گریست.
دوهفته در ایران
همه چیز از همون لحظات اولی که پاتون به خاک مبارک ایران میخوره آغاز میشه. منظورم از همون لحظات اول همان چند ثانیه اول است...
***********************
***********************
فرودگاه بین المللی!
تسمه نقالهی ساکهای مسافرین در فرودگاه امام قفل میکنه!!! و مسوول مربوطه از مسافرین محترم تقاضا میکنه بپرند روی نقاله و ساکهاشون رو بردارند. جمعیت سرازیر میشوند روی نوار نقاله (توجه دارید که حالا به جای ایستادن و منتظ ساک شدند شما باید حرکت کنید تا ساکتون رو پیدا کنید) حالا تصور کنید جمعیت بالای سیصد نفر مسافر هواپیما روی حدود بیست متر نوار نقاله!! صدای بد و بیراه از همه جا شنیده میشه. پیرزنی پای چپش تا زانو توی حاشیهی کنار نوار نقاله فرو میره. صدای فریاد .....
از کرامات این فرودگاه بین المللی هرچه گفته شود کم گفته شده...
***********************
***********************
چند روز بعد
خودپرداز بانک تجارت:
با همشیره مکرمه در حال قدم زدن در پیاده رو هستید که همشیره تصمیم میگیرند مقداری پول از عابربانک بانک بسیار محترم تجارت دریافت کنند. کارت را وارد دستگاه خودپرداز میکنند و شماره رمز را وارد میکنند و ماشین مقدار پول را میپرسد و سروصداهایی که نشان دهنده شمرده شدن پول از داخل ماشین است شنیده میشود. تا اینجا همه چیز بسیار عادی و hightech است که ناگهان دربِ کوچک قسمتی که پول را میپردازد برای کسری از ثانیه باز میشود و اسکناس ها با سرعت باورنکردنی به بیرون پرتاب میشوند. عکس العمل سریع خواهرتان بخشی از اسکناس را در هوا میگیرد و شما بدو بدو بقیه پولها را که حالا روی زمین پخش شده و با نسیم دلنشین صبحگاهی از اینور پیاده رو به آنور پیاده رو میروند جمع آوری میکنید.
احتمالا حتی با احتساب ٣-۴ دقیقه دنبال اسکناس ها دویدن استفاده از عابر بانک از توی صف ایستادن کمی سریعتر باشد که با این احتساب استفاده از عابربانک حتما توصیه میشود.
از عزیزان بانک تجارت استدعا داریم اولا چاشنی شلیک پول را کمتر کنند (لازم نیست حتما پول به سمت صورت مشتری عزیز شما پرتاب شود) و ثانیا اگر در قسمت خروج از پول یک صفحه افقی یا نسبتا افقی (یا حداقل غیر عمودی) قرار داده شود ممکن است مشتری را در گرفتن پولهای پرتاب شده قبل پخش شدن در کل پیاده رو کمک نماید. با تشکر فراوان
***********************
***********************
سمفونی بوق:
علاقه مندان به هنر اصیل ایرانی
هر روز از ساعت ٧ صبح لغایت ١٠:٣٠ بعداز ظهر
مکان: میدان شهید باهنر (و احتمالا تمامی میدانهای شهر)
بهترین جا برای شنیدن سمفونی با کیفیت بالا:هرجایی از دور میدان تا وسط میدان یا حتی خیابانهای کناری
بشتابید و از سمفونی بسیار متنوع و زیبایی که در بردارنده ی سلیقه ی خودروسازهای داخلی و رانندگان محترم است لذت ببرید.

علاقه شهروندان به قانون (تصویر بزرگتر)
***********************
***********************
اداره گذرنامه= اروپا
کارهای اداره گذرنامه (بزنم به تخته) بسیار منظم هست. اولا که سیستم به صورت شبکه است و شما کارهای گذرنامه را در هرجایی از ایران میتونید انجام بدهید. تهیهی مدارک و در خواست کمتر از ١ ساعت طول میکشه و گذرنامه بین یک هفته و حداکثر ده روز به دست شما خواهد رسید. اگر عجله داشته باشید (نظر به اینکه در ایران هیچ غیر ممکنی وجود نداره) میتونید از خانم یا آقای محترمی که مدارک شما رو تحویل میگیره بخواهید که کار شما رو تسریع کنه. برای تسریع هم روند قانونی وجود داره و یک نامهی تسریع وجود داره که میشه برای گذرنامه اضافه کرد. شما دو روز بعد در حالی که به سمت اداره حرکت کردهاید تا گذرنامهتون رو دریافت کنید تلفنی از مامانتون دریافت میکنید که پستچی گذرنامه رو برده در خونه. از شدت شعف از اینکه حس میکنید در ناف اروپا هستید فریادی از تحسین سر میدهید.
********************
********************
دانشگاه شریف= بورکینافاسو
برای انجام پارهای از کارهای اداری روز چهارشنبه به دانشگاه شریف مراجعه میکنید. اتاق شمارهی XXX که شما باهاش کار دارید در حال رنگ شدن است! و شما به اتاق شمارهی YYY هدایت میشوید. بعد از یک ربع توی صف ایستادن به خاطر کثرت مراجعین:
خانم مسوول اتاق شمارهی YYY با لحنی عادی: رنگ زدن اتاق XXX قرار بوده دوهفته قبل تموم بشه ولی هنوز تموم نشده. اگه ممکنه شنبه ی آینده تشریف بیارید.
شما: خانم محترم من کلی از راه دور اومدم و متاسفانه امشب پرواز خارجی دارم و شنبه اینجا نیستم.
خانم محترم در حالیکه نگاهش به صفحهی کامپیوترشون هست: اشکالی نداره آقا. هرکدوم از اعضای خانوادهتون هم بیان ما کارتون رو راه میاندازیم
شما: آخه خانواده من تهران زندگی نمیکنند. ضمنا من باید این کار رو امروز راه بندازم. من اصلا برنامهام رو کامل عوض کردم که این کار رو بکنم. اگه الان انجام نشه میره تا یک سال دیگه ....
خانم محترم با عصبانیت: ببین آقای محترم شما مثل اینکه اصلا نمیخواهی با ما همکاری کنی ها !!@!!! ! !ً$$ #! !!!
فک پایین شما تا روی زانوتون می رسه....
دردسرتون ندم کار شما به دلیل *طول کشیدن رنگ آمیزی اتاق که قرار بوده دو هفته پیش تموم بشه* و نشده نهایتا انجام نمی شه.
***********************
***********************

طبیعت یزد (تصویر بزرگتر)
******************
******************
******************
چراغهای تهران که از پنجرهی هواپیما دیده بشه، اونم بعد از شش سال،دلآدم یهو هُری میریزه پایین. یکی اون تهتههای دلت هی آیهی یاس میخونه که:خوشاومدی به کشور درب و داغونت، حالااگه کیفت رو توی فرودگاه زدند چیکارمیخوای بکنی؟ اگه تو فرودگاه الکی گرفتنت چی؟ اگه کارهای اداریت راهنیفتاد چی؟ اگه اعصابت تا حد مرگ از رانندگی ملت توی خیابونها خرد شد چی؟
فاصلهی دیدن چراغهای تهران تا رسیدن به فرودگاه امام خمینی که ٣٠- ۴٠ کیلومتری خارج تهران ساخته شده شاید ده دقیقه طول بکشه...
وقتی چرخهای هواپیما به زمین می خوره، ولی، یک حس جدید و پررنگ میاد کنار همهی اون دلهرهها. یک آرامش و حس تعلق و ثبات که توی شش سال قبل هرگز نداشتی. حس سبزی از اینکه توی خونه خودت هستی. حس اینکه وارد جایی شدی که میتونی برای "همیشه" با آرامش بمونی، تا آخـــــــــــــــــــــــر دنیا:
اینجا "خونه" است...
اونی که داشت ته دلت آیه یاس می خوند همینطور داره لیست سناریوهای بدبختی ممکن رو قرائت میکنه. ولی حس خوبِ جدید اینقدر خوبه که دیگه اون صدای یاس آمیز رو کمتر میشنوی. حسِ بدیعِ آرامش پلکهات رو سنگین میکنه و حالا دوست داری چشمهات رو ببندی و برای اولین بار بعد از سالها بخوابی. یک خواب واقعی، و سرشار از آرامش توی سرزمینی که بهش احساس تعلق میکنی، و حس می کنی اون هم مثل یک مادربه تو احساس تعلق می کنه.
ایران حتی بعد از شش سال هنوز همون ایران قشنگ و سرسبزه. ایرانی که بعد از سالها هیچ احساس غربتی باهاش نمیکنی. انگار همین دیروز بود که رفتی. همهی دلهرههات چند دقیقه بعد تموم هستند. توی خیابونهاش راحت رانندگی میکنی (و صد البته فراموش نمیکنی که علاوه بر یک پا روی گازو یک پا روی کلاچ، یک انگشتت هم همیشه روی بوق باشه!)، میری بازار خرید می کنی، با راننده تاکسی چک و چونه میزنی، با راننده اتوبوس رفیق میشی و میری جای کمک شوفر میشینی چایی میخوری، سوار توپولوف و فوکر میشی (که وقت نشستن روی باند دو سه تا چکیده میخوره) و .... و هیچ حس بدی نمیکنی. توی خیابونها قدم میزنی و بین مردم گُم میشی و باهاشون زندگی میکنی و راه میری و گپ میزنی و میخندی و تحلیل میکنی و تاسف میخوری و چایی میخوری و سلام زورکی میکنی و دوباره یاد میگیری احوال هفت جد ملت رو بپرسی و دید و بازدید بری وکارت سوخت ماشینت رو گم نکنی و ... و یک بار هم به یاد آمریکا نمیافتی.
خیلی چیزهایی که فکر میکردی اعصابت رو خرد و خمیر کنند فقط لبخند به لبانت مینشونند: چوپان پیر و سیهچردهای که گلهی گوسفندی رو از جادهای عبور میده و تو آرامشش رو تحسین میکنی. با خودت میگی زندگی می تونه اینقدر ساده و آروم باشه ...
همزیستی مسالمت آمیز انسان و گوسفند! (تصویر بزرگتر)
شهرها مرتبتر شدهاند و مردم به نظر پولدارتر: ماشینهای مدل بالای داخلی و خارجی خیلی زیادند. نصف مغازههای قدیمی (کتابفروشی اقبال، سبزی فروشی سرکوچه، و ... ) حالا موبایل فروشی شدهاند. استفاده از کارت اعتباری رواج زیادی پیدا کرده و بسیاری از مغازه ها قبولش می کنند.
ملت همینطور که به هم SMS می زنند. هر جا بری- توی تاکسی یا تو صف کله پاچه - پشت سر هم داره صدای رسیدن SMS میاد. کلی کافیشاپ باکلاس با منوهای رنگارنگ باز شده که کافه لاته و اسپرسو دیگه garbage ترین قهوهای هست که توشون پیدا میشه. و کلی رستوران ایرانی و خارجی و مردمی که - حداقل ظاهرا - کلی شادترند.
****************************
****************************
مملکت امام زمان!
کنار گیت شماره 28 به جز خانمی که با فرم و کارت شناسایی نصب شده روی لباسش کنار کامپیوتر ایستاده آدم دیگه ای دیده نمی شه. خانمِ مسوول, حرکت شما را که نفس زنان و بدو بدو به سمت گیت حرکت میکنید دنبال می کنه. وقتی شما به حد کافی نزدیک شدید با لبخند میپرسه:
"مستر موووحَمَد ریضا ...."
" آره خودمم . متاسفانه این هواپیمامون تاخیر داشت"
" بله آقا. من با مسوول پرواز قبلی صحبت کردم. ما فقط منتظر شما بودیم. هواپیما آماده پروازه. بفرمایید"
شما در حالیکه دیگه نفستون به سختی بالا میاد وارد هواپیما میشید و بدو بدو به سمت صندلیتون حرکت میکنید. این یونایتد ایرلاین هم که فرضش بر اینه که مسافرین همه از دو پا معلولند (یعنی از زانو به پایین رو ندارند) بابا آخه دو سانت بیشتر جا بگذارید برای این پای لعنتی.
دو دقیقه بعد:
شما در صندلی فرو رفتید و روی دست چپتون افتادید. در حالیکه از شدت خستگی و استرس به پشت صندلی روبرویی خیره شدید دهانتون بازه (و لب پایینی آویزون) و هنوز تند تند نفس میکشید. خانم پیر کناریتون که بساط کاموا رو پهن کرده و با آرامش مشغول قلاب بافیه از بالای عینک ذره بینیش به شما نگاه میکنه و میگه: " حالا چرا شکل سکته مغزی ها شدی". یه ذره خودتون رو جمع و جور میکنید و مختصرا توضیح میدید که نصف فرودگاه رو بدو بدو اومدید که پرواز رو از دست ندید وگرنه که برای پرواز بعدی حداقل 10 ساعت باید علاف میشدید.
ده دقیقه بعد. کاپیتان از بلندگوی هواپیما صحبت میکند. صدای حضرت کاپیتان شبیه همه چیزه الا کاپیتان. شما رو بیشتر یاد نمکی های ایران میاندازه:
مسافرین گرامی کاپیتان جوزف با شما صبحت میکنه. ما آماده حرکت هستیم ولی متاسفانه موتور سمت چپ هواپیما روشن نمیشه. من هرکاری از دستم براومده کردم. ولی این موتور [......] روشن نمیشه. فرستادیم دنبال مکانیک هواپیما بیاید یه نگاهی بهش بندازه. ما از صبر و شکیبایی شما سپاسگزاریم!
چشمان شما از تعجب گرد می شه. زیر لب آروم با خودتون میگید: "ببخشید!! حالا اگه اون بالا موتور خاموش شد چی؟!!". نظر به اینکه مسافرین اعتراضی نمیکنند حتما خیلی اتفاق مهمی نیست و قبلا هم پیش اومده (دوستان هوافضایی اگر نظر کارشناسی دارند ما خوشحال میشیم بشنویم). از فرصت استفاده میکنید و به چند نفر از دوستانتون که باید تلفن میزدید تلفن میزنید (و خوب حتما حلالیت هم میطلبید). مکانیک هنوز نیومده. اینجوری که کاپیتان گفت "فرستادیم دنبال مکانیک ... " پیش خودتون میگید حتما مکانیکه این وقت شب با چشم های خواب آلودِ باد کرده و شلوار کُردی سوار بر یک عدد موتور هوندا 125 در حالیکه از دستاش داره گریس میچکه سر میرسه و با آچار فرانسه میفته به جون موتور.
شما با اینکه کنار پنجره کنار بال نشستید مکانیک رو نمیبینید. چند دقیقه بعد موتور چپ هواپیما با صدای مهیبی به کار میفته و ابری از دود از موتور به هوا بلند میشه. در کمتر از چند ثانیه دود تمام فضای داخل کابین را میگیره. صدای سرفه ملت! (عزیزان هوافضایی من یه سوال دارم که این دود از بیرون کابین که قاعدتا seal هست چطوری میاد تو آخه؟؟) کاپیتان جوزف عذرخواهی میکنه و توضیح میده که موتور خفه کرده بوده (آخه مگه موتور توربو جت خفه میکنه ؟؟؟؟؟) و اینکه مشکل دود داخل کابین ظرف چند دقیقه برطرف خواهد شد.
هواپیما به راه میافته و بعد از حدود ده دقیقه حرکت و هشتاد دور شمسی و قمری بالاخر روی باند پرواز قرار میگیره. حاج آقا کاپیتان از پشت بلندگوی کابین از مهمانداران میخواد که در محل صندلی مخصوصشان مستقر بشوند. هواپیما هنوز حرکت نکرده. صدای موتور هواپیما شدت میگیره. لبخندی از رضایت بر لبان شماست: بالاخره حرکت کردیم. ... بعد یک دفعه صدای موتور کم میشه! جهت منحنی لبخند بر لبان شما برعکس می شه:
مسافرین محترم پرواز یونایتد هیجده - بیست و هفت. کمک خلبان با شما صحبت میکنه. کاپیتان ظاهرا در محاسبه سوخت لازم برای رسیدن به مقصد اشتباه کرده اند و ما مجبوریم برگردیم و یک مقدار بیشتر سوخت بزنیم!! (آقا یکی به من بگه مگه هواپیما تراکتوره که خلبان تصمیم بگیره باکش رو پر کنه یا نه؟)
بالاخره که سر هواپیما را کج میکنند و دوباره همان هشتاد دور شمسی و قمری ... هنوز به کیوسک سوخت رسانی نرسیده که حاج آقا جوزف یادش میاد که کالکیولیشن ها درست بوده:
مسافرین گرامی من محاسباتم رو چک کردم و خوشبختانه فهمیدم که سوخت به قدر کافی هست (عزیزان هوافضایی: مگه خلبان معادله مشتق جزیی با ضرایب stochastic باید حل کنه سوخت رو حساب کنه که اینقدر طول میکشه؟؟؟؟).
بالاخره هواپیما به سمت باند برمیگیرده و با تاخیر یک ساعته پرواز میکنه. بهترین کاری که از دست شما برمیاد اینه که دوازده تا آیت الکرسی و هفت تا حمد و قل هو الله بخونید که اون بالا بالا ها از این اتفاق ها نیفته. این آمریکایی ها هم که اینقدر هواپیماهاشون نیفتاده اصلا عین خیالشون نیست که بابا این آهن پاره اگه بیفته ممکنه دست و پاتون بشکنه و شاید بدتر خدای نکرده دار فانی را وداع بگید. یکی نیست به اینها بگه آخه شما مگه نماز قضا ندارید؟؟
هواپیما با یک ساعت تاخیر در فرودگاه مقصد به زمین می شینه. شما آخرین اتوبوس فرودگاه را از دست دادید و برای رسیدن به هتل که در شهر مجاور است باید دوبرابر پول بلیط هواپیماتون رو پول تاکسی بدید...
***************
***************
***************
آخرین روزهای آمریکا
عنوان این پست بعد از چند سال انتظار بالاخره مجال نوشته شدن یافت. اگر به امید خدا اتفاق جدیدی نیفته* نویسنده این وبلاگ آخر همین هفته برای یک دیدار در ایران خواهد بود. زیارت دوستان و سرورانِ بسیار عزیز و گرامی باعث خرسندی و شادی روح (یا روحیه) این جناب خواهد بود. ضمنا با توجه به اینکه سال جدید سال "صرفه جویی در الگوی مصرف" نامیده شده نویسنده در کمال حزن و اندوه از آوردن هرگونه سوغاتی معذور است.
خوانندگان اولین پستهای این وبلاگ تقریبا همه در ایران بودند. خوانندگان پست های اخیر تقریبا همه در آمریکا هستند. فلذا این حقیر سعی خواهد کرد کلی از ایران بنویسد. و تفاوتهای ایران امروز و ایران شش سال پیش.
برایش بسی دعا کنید.
* هر بلایی کز آسمان آید, گرچه بر دیگری روا باشد
به زمین نارسیده میپرسد, خانه ی محمدرضا کجا باشد. (از انوری با اندکی تلخیص و تصرف)
رویجلد کتاب صد سال تنهایی به ترجمه بهمن فرزانه جمله ای از ناتالیا جینزبورگ (نویسنده واقعگرای معاصر) نوشته شده است که بخش اول آن زمانی سوالی بزرگ در ذهن منبود:
"اگر حقیقت داشته باشد که میگویند رمان مرده است یا در احتضار است پس همگی از جای برخیزیم و به این آخرین رمان سلام بگوییم" ...
آیارمان واقعا در حال احتضار است؟ اگر مدتی باشد رمانی نخوانده باشید وبیشتر داستان هایی که شنیده اید از زبان کارگردانان حرفه ای سینما باشد آنوقت اگر یک رمان خوب بخوانید تازه می فهمید چقدر از دیدن قیافه های تکراریبازیگران هالیوودی خسته بوده اید و چقدر داستان ها و تکنیک های قدیمیهنرپیشه های فیلم ها فرصت تفکر و تخیل و تجسم را از شما ربوده اند.
یکرمان خوب از کلمات برای تشکیل تصویر در ذهن استفاده میکند و بعد اینشمایید که تصویر را با استفاده از خاطرات و تجربیات خودتان میسازید. همینساختن تصویر و اتصالش به تجربیات قبلی زندگی و نیاز به تفکری که ذهن شمارا به چالش میگیرد تجربه متفاوت و زیبایی است که اگر در زندگی فقط فیلمدیده باشید شاید هرگز احساسش نکنید و اگر فقط کتاب خوانده باشید شاید هرگزبه درستی زیباییش را تمییز نداده باشید.
کتابرا میشود هر چند یکباری بست و به سقف خیره شد و فکر کرد. میتوان یک صفحه را دوبار خواند ( و شاید سه بار و شایذ چهار بارو شاید ...). و اینکه بعضی وقتها داستانی پیدا میشود که چندین و چند بارمیخوانیدش و هربار که میخوانید درست مثل اینست که داستان جدیدی خواندهباشد - با همه تصاویر و قیافه های جدید - با آدمهایی که زمانی کوته فکر و ابله جلوه میکردند و امروز تک تکرفتارشان و واو به واو کلامشان برایتان معنی دارند و آدمهایی که زمانی مظلوم و خوب جلوه میکردند و حالا دیگر نه. نمیدانم ولی حس میکنم فیلمها آنقدر همه جزئیات را در دهان انسان میگذارند که کمتر جایی برای آن چالش ذهنی باقی میماند. تمامی تصاویر و شخصیتها و داستان و قضاوت همه و همه میشود آنچه که در ذهن کارگردان بوده.
این روزها که کمتر فرصت دست میدهد ولی با این حال چند روز پیش رمان "بیچارگی" آنتوان چخوف را میخواندم. و همانطور که باید و شاید آنقدر این رمان کوتاه برایم مفهوم داشت و آنقدر زیبا بود که الان که مینویسم حس میکنم نه از کتابی که خواندهام که از خاطرهای در دوردست زندگی و ذهنم حرف میزنم.
رمان "بیچارگی" (misery) جناب چخوف را میتوانید از اینجا یا اینجا بخوانید. (حداقل یکی دوباری به لغتنامه احتیاج خواهید داشت)
***********************
***********************
آهنگ زیبای Nostalgie از Roger Colas را - باور کنید یا نه - اولین بار وقتی تنها مسافرآخرین اتوبوس شبی برفی بودم شنیدم. راننده آنقدر مهربان بود که برایم کپی اش کند و چند روز بعد بیاورد.
"لولییی با پسر ِ خود ماجرا می کرد که تو هیچ کاری نمی کنی و عمر در بطالت به سر می بری . چند با تو گویم که معلق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلم کن تا از عمر برخوردار شوی . اگر از من نمی شنوی به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم ِ مرده ریگ ِ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد ." (عبید زاکانی)
توضیحات:* از شعری از مولانا عبید زاکانا! (به یاد تام و جری معروف حضرت شیخ که من بسی برایش دلتنگم)
لولی : کولی
مرده ریگ: آنچه از مرده باز ماند. بازمانده. وامانده. میراث (از دهخدا)
موسیقی
این محسن نامجو هرچند من هنوز اعتقاد دارم اصلا آدم تودل برویی نیست ولی بعضی آهنگ هایش واقعا اعتیاد آورند,
مثل این آهنگ "ای ساربان" ...
"ای ساربان" برای دانلود youtube
من زود برمیگردم
با عرض سلام خدمت آقایون خانه دار عزیز. امیدوارم که رفت و روب صبحگاهی خیلی خستهتون نکرده باشه و بچه رو هم عوض کرده باشید.
غذایی که برای امروز شما در نظر گرفتیم اسمش هست آبگوشت یا سوپ براکلی١ (فرنگیها بهش میگن براکلی-چدار چاودر Broccoli-Cheddar Chowder). این سوپ بسیار خوشمزه هست و من تا حالا کسی رو ندیدم که ازش خورده باشه و مشتری نشده باشه. بالاخره که هرشب که نمیشه چلوکباب و خورشت قیمه به خورد همسرتون بدید. چه اشکال داره امشب که خانومتون خسته و کوفته از سر کار میاد با یک غذای متنوع و بسیار خوشمزه لبخندی به لبانش بنشونید.
مواد لازم:شیر: دو لیتر
براکلی: نیم کلیو (یک پوند)آرد: چهار قاشق غذاخوریخامه غلیظ: سه قاشق غذاخوری
هویج خرد شده: یک فنجان
پیاز: یک عدد
پودر سیر: دو قاشق مربا خوری
روغن زیتون: چهار قاشق غذاخوری
پنیر چدار: یک فنجان

براکلی و هویج رو بپزید. برای این کار میتونید هر دو را توی ظرف مخصوص مایکروویو بگذارید و کمی هم آب اضافه کنید و بگذارید حدود ده دقیقه (بسته به قدرت دستگاهتون) در مایکروویو بپزه.
پیاز رو توی ماهیتابه تفت بدید تا رنگش طلایی بشه. بعد آرد رو بهش اضافه کنید و کمی بهم بزنید تا سرخ بشه. دو لیتر شیر رو داخل قابلمه بریزید و زیرش رو کم کنید تا گرم بشه. بعد پیاز و آرد سرخ شده رو بهش اضافه کنید. براکلی و هویج پخته شده و پودر سیر و روغن زیتون رو هم بعد از چند دقیقه می تونید اضافه کنید. معجونتون حالا باید مانند شکل زیر شده باشه.

قابلمه رو باید مرتب به هم بزنید تا ته نگیره. این کار باید در مدت چهل دقیقه آینده مرتب تکرار بشه. وقتی معجون به جوش اومد (یا خوب داغ شد) خامه و پنیر چدار رو هم اضافه کنید و به هم زدن رو ادامه بدید. وقتی مایع سوپ کمی غلیظ شد و براکلی ها مثل سیبزمینی پخته نرم شدند سوپ شما آماده سرو کردن میباشد.

امیدوارم که از غذای امروز لذت ببرید.
آقایون عزیز لطفا توجه داشته باشید که حتما با این سوپ یک غذای معمولی دیگه مثل چلو خورشت یا آبگوشت مرغ هم درست کنید که اگر خدای نکرده خانومتون از سوپ خوشش نیومد شر بپا نشه. بالاخره ما راضی نیستیم سر موضوع به این سادگی خدای نکرده خانومتون بخواد دست روتون بلند کنه یا چیزهای بدتر.
من این سوپ را برای چندسری از مهمانان درست کردم که گوشهای از نظراتشون رو میبینید:
داوود: بهبه! بهترین سوپی که توی زندگیم خوردم.
حسن: من اگر دختر بودم ...شمسیخانوم: ببین محمد جون میشه لطف کنی رسیپیش رو برا من فوروارد کنی. من واقعا ممنون میشم. میدونی این فتحی جون (شوهرش!) خیلی پیکیه ولی فک کنم از این سوپ خوشش بیاد. الهی من فدات شم!!
*************************
توضیحات
* به خاطر دوست بسیار عزیزی که به تازگی متاهل شده اند.
1. براکلی (broccoli) از دسته سبزیجات و شبیه گل کلم است.
2. sour cream یا خامه غلیظ که کمی هم مزه ترش گرفته است.
در حاشیهی آپ کردنهای دیر به دیرمصاحبه یک خبرنگار با نویسندهی وبلاگ:
خبرنگار: محمدرضا! چقدر بگیری وبلاگ را میبندی و کنار میکشی؟
نویسندهی وبلاگ با قاطعیت: فقط با گلوله!
(البته امیدوارم نویسندهی وبلاگ هم به سرنوشت آخرین نفری که با قاطعیت گفت "فقط با گلوله" دچار نشه)
**********************
**********************
اگر توی هواپیما نشستید و تصمیم گرفتید به آهنگی از روی لپتاپتون گوش کنید و بعدش لپتاپتون رو روشن کردید و هدفونتون را بهش وصل کردید و آهنگ راک خفن مورد علاقهتون را گذاشتید...
و اگر بعد دیدید که صدای آهنگ خیلی کمه و بعد صدا را بیشتر کردید و باز هم بیشتر کردید و باز هم بیشتر کردید ...و اگر بعد دید که آقای جنتلمن کناریتون یه کمی جابهجا میشه. و بعد طی پنج شش دقیقهی بعدی مدام بیشتر جابهجا میشه و هی سینهاش را صاف میکنه ...
و اگر یکی از مسافرین صندلی جلویی بلند میشه از سرجاش و شما را نگاه میکنه و ...
و در تمامی این مدت شما در حالیکه لبخندی به لبانتون هست چشماتون رو خمار کردید و به آهنگ مورد علاقهتون گوش میدید...
احتمالا هدفون رو زدید جای میکروفون!
(ولی احتمالا بعدش کلی با آقای جنتلمن کناریتون دوست بشید)
**********************
**********************
اگر هر روز صبح شیر میخورید ...و اگر مقدار کمی از شیر دیروزی توی لیوان باقی مونده ...و اگر شما میخواهید برای حمایت از فقر و گرسنگی اسراف نکنید:
شما میتوانید برای صرفهجویی شیر امروز رو به اندک شیر باقیمانده از دیروز اضافه کنید تا چند سیسی در مصرف شیر صرفه جویی کرده باشید (ولی مطمئن باشید لیوان رو یا توی یخچال یا جای تمیز دیگهای نگه دارید که گرد و غبار وارد لیوانتون نشه). ضمنا چند سیسی شیر توی 24 ساعت خیلی خراب نمیشه.
این کار رو فردا هم میتونید بکنید
و فرداش
و فرداش
و فرداش ...
ولی فردای آخرین روز شما ممکنه که مسموم بشید ( ممکنه حتی به طرز خیلی بدی). این پدیده هنوز از نظر علمی توجیه نشده. ولی فعلا میتونید از نتایج تجربی داییتون استفاده کنید و بیشتر از پنج روز در مصرف شیر مانده از دیروز صرفهجویی نکنید. دوستان کنترلی اعتقاد دارند مصرف شیر باقیمانده time invariant (یا به قول عزیزان سیستمهای دینامیکی non-autonomous ) نیست!
**********************
**********************
١٨ آذرماه سالروز تولد ابوسعید فضل بن ابی الخیر (٣۵٧-۴۴٠) در میهنه خراسان است. مزار این عارف نامی نزدیک به مرز ایران با ترکمنستان و در خاک ترکمنستان قرار دارد و همین موضوع باعث شده که به تازگی ابوسعید ابوالخیر شاعر بزرگ ترکمن! خوانده شود و در ترکمنستان کلی مراسم بزرگداشت و بررسی اشعار و غیره برایش گرفته شود. گفتم در این مناسبت بد نیست یادی هم از شیخ کرده باشیم:
کلکل! کردنهای ابوسعید با ابن سینا معروف است. از جمله گفتهاند که شیخ ابوسعید و حاجآقا ابن سینا در مجلسی نشسته بودند که ذوق شاعری ابن سینا گل میکند و شعری (انصافا زیبا) میسراید:
مائیم به عفو تو تولا کرده
وز طاعت و معصیت تبرا کرده
آنجا که عنایتتو باشد باشد
ناکرده چو کرده . کرده چون ناکرده
این شعر بر شیخنا گران میآید و شیخ فیالبداهه میسراید:
ای نیک نکرده و بدیها کرده
وانگه به خلاص خود تمنا کرده
بر عفو مکن تکیه که هرگز نبود
ناکرده چو کرده . کرده چون ناکرده
(سوالی که برای دوستان پیش آمده اینست که شیخ از کدام بدیکرده های ابنسینا خبر داشته!)
چند رباعی زیبا از شیخنا!
آن یار که عهد دوستداری بشکست
میرفت و منش گرفته دامن در دست
میگفت دگر باره به خوابم بینی
پنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست
از واقعهای ترا خبر خواهم کرد
و آنرا به دو حرف مختصر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد
با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد
من دوش دعا کردم و باد آمینا
تا به شود آن دو چشم بادامینا*
از دیدهی بدخواه ترا چشم رسید
در دیدهی بدخواه تو بادا مینا**
* گفتهاند که شیخ نامزدی! از خاور دور داشته. والله اعلم!
** حضرت دهخدا اعتقاد دارند این رباعی (با اندکی تفاوت در مصرع اول) از زکی مراغهایست. والله اعلم!
************************* *************************
من مسوولیت تاخیر رو شخصا به عهده میگیرم. متاسفانه بدون هماهنگی قبلی تعداد زیادی سمینار باهم همزمان شده بودند (و هستند) و این باعث شد که نتونم آپ! کنم. حالا به بزرگواری خودتون ببخشید.
بعد از ظهر یک روز خسته کننده پاییزی. شما کنار قهوهدرستکن (coffee maker) ایستادهاید و یک لیوان (سایز آمریکایی٬ معادل ایرانیش = بشکه!) رو از قهوه پر میکنید. با خودتان فکر میکنید اگر خواجهحافظ شیرازی در یک دانشگاه آمریکایی تحصیل کرده بود٬ با توجه به اینکه مصرف انواع مشروبات الکلی در محیط دانشگاه به شدت ممنوع است٬ شعرهایش چگونه بود.احتمالا در روز عید سعید فطر میفرمود:
روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخاست
قهوهی تلخ مهیا شد و میباید خاست
و در جاهای دیگر:
چه شود گر من و تو چند لیوان قهوه خوریم؟ ...
یا
بندهی گارسون کافیشاپم که لطفش دائم است ...
دوستان با ذوق شاعری احتمالا ترکیبات بهتری بیابند.
پیشنهاد میشود با اعمال این تغییرات نسخهی جدید دیوان حافظ که مطابق شوونات اسلامی نیز میباشد تهیه شده و در دسترس جوانانان (!) قرار گیرد.
********************************
فیلم Body of Lies دو روز قبل از اکران عمومی دیروز در دانشگاه ما اکران شد. فیلم کپیبرداری کاملی از syriana است که به جای جورج کلونی جناب دیکاپریو نقش همهکاره را بازی میکردند. داستان ماجرای موفقیتهای پیاپی یک سوپر جاسوس است که یک دفعه در بیمارستان عاشق یک پرستار میشود (و جالب اینکه این ماجرای عاشقی فقط 4-5 دقیقه فیلم را به خود اختصاص میدهد) و بعد به خاطر دختری که فقط 2-3 بار دیده (گلشیفته فراهانی) تا مرز مرگ پیش میرود و خود را به دست اسلامگرایان تندرو میدهد و از این جوادبازیها!
صحنههای تصویربرداری با هواپیما, شلیک موشک, شکنجههای وحشتناک توسط گروههای اسلامگرا, و همه همه کپی موبهموی syriana بود. هرچند در کُنهِ فیلم قرار بر این است که به سیستم آمریکا انتقاد شود, ولی در عمل فیلم کمک قابل توجهی به وحشی, احمق, و سطحی نشان دادن تصویر مسلمانان و زندگی در کشورهای اسلامی میکند. شاید جالبترین قسمت فیلم همان چنددقیقه با بازی گلشیفته فراهانی بود که گوشههای طنزگونه داشت و تماشاگران را به خنده وا داشت. هرچند که گلشیفته هم بازی خارقالعادهای به نمایش نگذاشته بود. در هرصورت من و دوستان فقط 3-4 بار به ساعتهایمان نگاه کردیم که نشان میدهد این فیلم در میان فیلم-فارسیهای آمریکایی بالای متوسط قرار میگیرد!!!
******************
آهنگ زیبای "گلفروش" از آلبوم "قشنگِ روزگار" فرامرز آصف را اگر تا به حال نشنیدهاید از دست ندهید که از این دست آهنگها خیلی کم است این روزها.

به قول آقایِ پدر با عرض پوزش از معذرتِ ببخشید۱ که این وبلاگ مدتی تاخیر شد. بیشتر تقصیرش را به گردن پایاننامه میاندازم و اصل پایستگی حجم نوشتن در ماه.
انشاءالله2 که از این به بعد وبلاگ به همان ترتیب حدود بیست روز یک بار به روز شود.
********************
********************
هفتم مهرماه استاد حسین دهلوی یکی از سختکوشترین مردان موسیقی ایران وارد نهمین دههی زندگیش میشود. حسین دهلوی، آهنگساز و مدرس موسیقی بعد از مرگ صبا، رهبری ارکستر شماره یک رادیو (ارکستر صبا) را بهعهده گرفت و پس از تغییر بنیادی در نوازندگان و سازهای ارکستر، آثار فراوانی را در زمینه موسیقی ارکستری ایران اجرا کرد.3 دهلوی در زمینه های مختلف موسیقی از اپرا گرفته تا ارکستر، همنوازی، تنظیم و نیز تدریس و تحقیق در زمینه موسیقی کار کرده و در آثار خود به سازهای ایرانی توجه داشته است4.
آهنگ "به زندان" (قطعه شوشتری- همایون) بازسازی بسیار زیبا و تاثیرگذاری از یکی از ساخته های استاد ابوالحسن صبا است که برای ویولن نوشته شده است. اجرای حاضر با تکنوازی ویولن ارسلان کامکار ضبط شده است.۵
"به زندان" نشاندهنده فضایی است که در آن عدهای زندانی که دستهایشان با غل و زنجیر بههم بسته شده است، توسط ماموران به مکانی نامعلوم برده میشوند و در تمامی مدت، زندانیان نگران عاقبتشان هستند و این نگرانی باعث شده از ماموران سوال کنند که «ما را کجا میبرید؟» یا «مگر ما چه کردیم؟».3
اولین باری که به "به زندان" گوش میدادم برایم صحنهی معرفی هنری به زندان در فیلم Papillon تداعی شد. Papillon هم فیلم زیبایی است و موسیقی متنش (Jerry Goldsmith) حتی شاید از خود فیلم زیباتر.
*****************
*****************
نماز روزههای همگی قبول.
اگر توفیق زمزمهی دعای سحر امام سجاد٬ همان که ابوحمزه برایمان به ارمغان گذاشته٬ را داشتید ما را هم دعا کنید، که توفیقاتمان بسی اندک است اینروزها
…
فَمالى لا اَبْکى؟
اَبْکى لِخُروُجِنَفْسى
اَبْکى لِظُلْمَةِ قَبْرى
اَبْکى لِضیقِ لَحَدى
اَبْکى لِسُؤ الِ مُنْکَرٍوَنَکیرٍ
اِیّاىَ اَبْکى لِخُروُجى مِنْ قَبْرى عُرْیاناً ذَلیلاً حامِلاً ثِقْلىعَلى ظَهْرى
اَنْظُرُ مَرَّةً عَنْ یَمینى وَاُخْرى عَنْ شِمالى ...و انتظار داری چه ببینی؟
پانوشت ها:
۱. احتمالا نقل قولی از اشتباه یک مجری تلویزیونی!
2. یکی از غلط های رایج نوشتارِ "انشاء الله" به جای "ان شاء الله" است. کمی دقت در ترکیب و مقدماتی از ادبیات کافیست که معانی بسیار متفاوت این دو عبارت را روشن کند.
3. به نقل از گفتگوی هارمونیک
4. به نقل از بی بی سی فارسی سال 2002
۵. با تشکر از داوود عزیز برای فرستادن آهنگ
۶. با تشکر از persiablog که به صورت اتوماتیک شماره ها را فارسی و انگلیسی می کند و هیچ Alt-Shift هم نمی تواند آنها درست کند.
(به بهانهی تازهترین آرزوی همشیرهی مکرمه)
فیلمنامه در سه سکانس!
(در قسمتهایی که خیلی دقیق صحنهپردازی نشده هدف بازگذاشتن دست کارگردان بوده)
تیتراژ ابتدایی:
صدای جیغ ممتد یک بچهی تقریبا چهارساله. صدای جیغ به تناوب غیر منظمی بالا و پایین میشود و از دور در حال نزدیک شدن است. صدا به صورت گوشخراشی بلند و نزدیک میشود (صدای تاپ تاپ دویدن هم به گوش میرسد). صدای جیغ سپس دور میشود (اثر داپلر فراموش نشود).
سکانس اول:
نما: داخلی
زمان: یک روز تابستانی روشن. روشنایی روز از سمت نورگیر، هالِ نسبتا بزرگ را روشن میکند. شما در حالیکه دستهایتان را باز کردهاید در حال دویدن در یک مسیر دورانی در هالِ خانه هستید (هواپیما بازی؟!). مادرتان در یکی از اتاقها مشغول کاری است.
مامان: ببین! خیلی دور خودت نچرخ، سرت گیج میره.
انگار نه انگار حرفی زده شده باشد...
پنج دقیقه بعد:
مامان: ببین! میخوری زمینها. بسه دیگه
انگار نه انگار حرفی زده شده باشد...
حرکت دورانی شما حالا با شعاع متغیر انجام میشود (مانور نظامی؟؟!)
پنج دقیقه بعد:
مامان: بگیر بشین یه کاری دست خودت می دی ها!
آهای! من دارم با تو حرف میزنم . میشنوی چی میگم؟
شما (خلبان؟!) فقط به ماموریتتان فکر میکنید. بنابراین هیچ حرف دیگری را نمیشنوید.
مامان: بگیر بشین یه جا! آخه این چه کاریه میکنی؟
بچه!!! (داد!) دارم با تو حرف میزنم... بگیر بشین دیگه...
از دست تو!
(با یک لحن frustrated) هر کاری دوست داری بکن. اونقدر دور خودت بچرخ تا یه کاری دست خودت بدی...
دو سه دقیقه بعد شما که نفستان به شماره افتاده برای تازه کردن نفس (سوختگیری؟!) لحظهای میایستید. ولی ظاهرا هال قصد ایستادن نداره و کماکان دور کلهی شما در حال چرخش است. کمکم به حرکت دورانی هال دور سر شما، حرکات اعوجاجی هم اضافه میشود. صحنهی بعدی (slow motion) گوشهی پلههای منتهی به هال است که به سرعت به صورت شما نزدیک میشود. صدای گوووم و بعد خون روی پلهها ...
...
مامان با صورت وحشتزده بسوی شما میدود ...
و چاکی چند سانتیمتری زیر چشم شما که هنوز پس از بیست و اندی سال جایش باقیست.
سکانس دوم
نما: داخلی
نور: صبح (زمان صبحانه)- فلاشبک به دوسال قبل.
شما متعجبید که چرا اینقدر این آدم بزرگها در حق شما ظلم میکنند. چرا شما باید همیشه از شیشهی شیرتان چایی کمرنگ و ولرم بخورید ولی آقای پدر میتواند از لیوان به آن بزرگی (در مقیاس شما) چایی پررنگ و داغ بخورد. تا اینکه یکروز صبح سر صبحانه تصمیم خودتان را میگیرید تا به این زندگی خفتبار پایان بدهید. آن روز قرار است که به یک مسافرت خانوادگی بروید. همه در حال آماده شدن هستند و کسی خیلی حواسش به شما نیست. بنابراین زمان برای عملیات شما بسیار مناسب است. در فرصتی که آقای پدر و مادر خانم در حال مذاکرات محرمانهی دوجانبه در یکی از اتاقها هستند شما از فرصت استفاده میکنید و با توجه به اینکه در چند هفتهی گذشته مهارت بالایی در بالارفتن از صندلی پیدا کرده اید خودتان را به لیوان چایی آقای پدر میرسانید و لیوان را بلند میکنید تا مزهی چایی پررنگ و داغ یا به عبارتی مزهی آزادی را بچشید...
متاسفانه قبل از اینکه متوجه شوید که لیوان خیلی خیلی داغتر از چیزهای داغی است که تا به حال دیدهاید بازوهای شما سنگینی لیوان را طاقت نمیآورد و لیوان چای روی پاهای شما میافتد. چای آقای پدر به صورت بسیار uniform از زانو تا کف پای شما را شستشو میدهد...
خلاصهی برنامهی چند ماه آیندهی خانواده:
روزی شش بار پانسمان پای شما و از این بیمارستان به آن بیمارستان.
(ولی مزه انتقامی که با خراب کردن مسافرت خانوادگی از پدر و مادر گرفتید را هرگز فراموش نخواهید کرد.)
سکانس سوم:
نما: خارجی- داخلی
خانهی "خاله-اینها!" هستید. پدربزرگ (پدر مادری شما- خدا رحمتش کند) هم تشریف دارند. (این پدربزرگ همان هستند که یک بار به مادر شما – یعنی دخترشان - خیلی با احتیاط گفتهاند که هرچند که همهی بچههایش را دقیقا به یک اندازه دوست دارند ولی بیشتر خوشحال میشوند اگر این یکی – یعنی شما – را کمتر ببینند!). شما مثل همیشه به بازیهای سالم کودکانه مشغولید. ولی طبق معمول همه مدام به شما comment و گیر الکی میدهند:
- اِه اِه! چرا چراغ مطالعه را انداختی توی حوض؟؟
- ندو وسط باغچه. پدربزرگت تازه این گلها رو کاشته.
- بچهگربه را نکن زیر آب. خفه میشه زبون بسته!
- اینقدر جبغ نزن. آرومتر. پدربزرگت مریضه...- گل توی گلدون رو چرا کندی آخه؟؟
- اون چنگال رو نکن توی پریز برق!
- اینقدر سربهسر این پسرداییت نگذار. چرا گریهاش انداختی؟
خالهخانم برای ساکت کردن شما متوسل به یک رادیوی نسبتا بزرگ میشود که تازه برای خانهشان خریدهاند. خالهخانم - رادیو به دست - شما را در راهرو پیدا میکند و همانجا آنرا به برق میزند و به شما میگوید:
- ببین داره چه قصهی قشنگی رو پخش میکنه. همینجا بشین و به قصهی رادیو گوش کن! باشه؟ آفرین پسر خوب!
رادیو با ظاهر زیبا و چراغهای کوچکش توجه شما را به خود جلب میکند. شما بدون جر و بحث همانجا کنار رادیو روی زمین مینشینید. خالهخانم بسیار خرسند است که با ایدهاش بالاخره برای چند لحظهای آرامش را در خانه برقرار کرده است...
ده دقیقهی بعد:
خالهخانم از سکوت حکمفرما در خانه (در حالیکه شما هم حضور دارید) بسی خوشحال است و مفتخرانه با آنیکی خاله به راهرو آمده تا ایدههای روانشناسانهاش را show off کند. ولی خوشحالی خالهخانم با رسیدن به راهرو دیری نمیپاید:
رادیوی فلکزده در دهدقیقهی گذشته - در حالیکه هنوز به برق متصل است - به دست شما به تمامی عناصر اولیهاش تجزیه شده (بزرگترین تکهی مستقل بهم چسبیده، جعبهی پلاستیکی شکستهی رادیو است). خالهخانم نزدیک است چشمانش از حدقه در آید و از حیرت نمیتواند حرفی بزند. شما در حالیکه یکی از بلندگوهای تکه شدهی رادیو را با سیمهای آویزانش در دست دارید کنار شاهکارتان ایستادهاید و خیرهخیره به چشمان خالهخانم نگاه میکنید...
سنگ پا ؟!
تصویر زیر مربوط به افتتاح خط تولید خودروی تندر ٩٠ است.
لطفا به جای سه نقطه در عبارت نوشته شده بر روی تریبون کلمه یا کلمات مناسب بگذارید:
زمانی در گروه محترم صنعتی ایران خودرو در جهت "ارتقاع" کیفیت و کمیت خودروی ملی مجاهده میکردم. یاد دارم روزی با دوستان درسخنرانی یکی از مدیران ارشد ایران خودرو شرکت کردیم. آن زمان بحث بستن خط تولید پیکان مطرح بود. جناب مدیر پس از مختصری مقدمه و بررسی برخی جوانب اقتصادی و سیاسی توقف خط تولید پیکان ادامه داد: " اصلا بستن خط پیکان از نظر اقتصادی برای شرکت خیلی به صرفه هم هست. من خودم علاقهمندم این کار هرچه سریعتر صورت بگیرد. اما مشکل آنجاست که مردم ایران با پیکان رابطهی عاطفی پیدا کردهاند [!!!]. من وقتی توی خیابان راه میروم و عشق مردم را به پیکان می بینم چگونه می توانم خط تولیدش را متوقف کنم. ببینید حتی با پیکان مردم ضرب المثل دارند. مردم ایران با پیکان زندگی کرده اند ...."
دردسرتان ندهم که چند دقیقه بعد اشک در چشمان حضرت مدیر جمع شده بود و بغض گلویش را گرفته بود که مردم ایران دچار افسردگی می شوند اگر پیکان را ازشان بگیریم. دوستی که کنار من نشسته بود رو به من که چشمانم از حدقه بیرون زده بود کرد و گفت: این یک قانون است که اگر زیاد دروغهایت را تکرار کنی، کم کم خودت هم باورت میشود!
قلقلی
... و از تو در مورد قلقلی می پرسند. بگو در قلقلی برای شما منافع و مضراتی است. ولیکن مضرات آن از منافعش بیشتر است. از آن دوری گزینید که این به خیر و صلاح شما نزدیک تر است.

تصویر یک قلقلی نسبتا حرفه ای. با تشکر از خبرگزاری فارس
قابل توجه دوستانی که بی صبرانه منتظر اطلاعات و دستور ساخت قلقلی بودند. خماری به خیر!
شیرزن!
به نظر شما برای یک خانم، رییس جمهور شدن در آمریکا آسانتر است یا فرماندار شمیرانات شدن در تهران؟ (توجه داشته باشید که فرماندار خیلی با رییس سازمان محیط زیست و از این جور چیزها متفاوت است)


مراسم تودیع "پروانه مافی" فرماندار شمیرانات.
خبرنگاری حرفهای!

خبر از خبرگزاری محترم مهر. اگر احیانا عکس سمت راست برایتان آشنا نیست خدمتتان عرض کنم که عکس متعلق به شاتل بیچارهی دیسکاوری است.
نوستالوژی!؟


<<
اینجا "زندگی" میکنیم...... به یاد با تو بودن، گهگاه گرداگرد هم مینشینیم و هریک، دیگری را در خاطراتی که با تو دارد شریک میکند ...... اینجا زندگی میکنیم و هر از گاهی صدای تو را از پشت سیمهای طویل و بیانتها میشنویم...... اینجا زندگی میکنیم و به ناچار هنگام شنیدن صدایت چشمهایمان را به دیوار میدوزیم، به فرش، به پنجره، به یک عکس!!......اینجا زندگی میکنیم و بعضی اوقات تو را میبینیم، خندهات را......دوستانت را..... و احمقانه به خود میگوییم به او خوش میگذرد!!! حتما !!! .......اینجا زندگی می کنیم و هر ازچند گاهی قطره اشکی روانه راه رفته ات .....اینجا زندگی می کنیم به امید اینکه روزی فرودگاه را برای استقبال تو بهانه کنیم .......اینجا زندگی می کنیم و لحظه شماری برای تابستانی که دستانمان برای گرفتن دستانت دیواری از فاصله را لمس نکند...... اینجا زندگی میکنیم وتو تنها دلیل لبخند عکسهایمان هستی...... اینجا زندگی میکنیم و با غرور از تو حرف میزنیم از انسانی که خیلی متفاوت است.....اینجا زندگی میکنیم و بعضی وقتها به این فکر که تو اگر نمیرفتی دنیایمان چگونه میبود......اینجا زندگی میکنیم و روز های خوش با تو بودن را تداعی ...... اینجا زندگی میکنیم و ترس از آنکه نکند وقتی بیایی دیگر آن قهرمان رویاهایمان نباشی....... اینجا زندگی میکنیم و دلهرهای روز شمار که تا دیدن دوباره تو نپوسیده باشیم......
نمی دانم، اینجا ، شاید "زندگی" میکنیم !!!
>>
با اندکی تلخیص و تصرف