باز این دنیا غم‌انگیز است ...

...

...

... به خیلی چیز‌ها فکر کردم، حتی یه بار خواستم ... . خوب بود، منظورم اینه که ...  خوبه گاهی آدم به آخر خط هم فکر بکنه. و اینکه همیشه یه راه‌حل آخری هست، البته اگه بشه بهش گفت راه‌حل. خیلی روش فکر کردم. یک هفته‌ی تموم. خودم هم فکر نمی‌کردم این‌قدر جدی باشم ...

 بعدازظهر پنج‌شنبه که شد، خورشید که غروب کرد راه افتادم توی خیابونِ سر کوچه‌مون، رفتم تا گل‌فروشی. حدس بزن چی‌ خریدم: یه کاکتوس! یه کاکتوسِ کوچولو. بردمش خونه و گذاشتمش روی میزم. بعد نشستم روی صندلی و صورتم رو گذاشتم روی میز و زل زدم بهش. نگاهش کردم و نگاهش کردم. خارهاش رو شمردم. بعد چرخوندمش و خارهای اون‌طرفش رو هم شمردم. وقتی خارهای اون‌طرف تموم شد یادم اومد که خارهای طرف اول رو یادم رفته... خنده‌ام گرفت. یه ذره دیگه فکر کردم واقعا یادم نیومد. بی‌اختیار شروع کردم به خندیدن... و خندیدم و خندیدم. و اون‌قدر خندیدم که خنده خودش کم‌کم از صورتم رفت.

...

چون می‌دونم این‌ها رو نمی‌خونی می‌گم، پنج‌شنبه هم گریه کردم،‌ خیلی. همون‌جا روی میز، جلوی کاکتوس. همون‌جا هم خواب رفتم. توی خوابم هم همون‌جا بودم، پشت میزی که نور زرد چراغ مطالعه‌ روشنش می‌کرد و اتاقی که مثل همیشه تاریک بود، روبروی پنجره، جلوی کاکتوس. توی خوابم هم گریه می‌کردم. نمی‌دونم تا کی.

...

دیروز به کاکتوسم آب دادم. گل‌فروش گفت که هر دو هفته یک‌بار باید بهش آب بدی. توی تقویم روی شنبه یه دایره‌ی قرمز کشیدم، یه دایره هم روی شنبه‌ی دو هفته‌ی دیگر کشیدم. بعد یه کمی با تیغ‌هاش بازی کردم. کاش می‌اومدی و می‌دیدیش. خودش سبز کم‌رنگه، ولی خارهاش یه کمی به قرمزی می‌زنند. آقاهه گفت که آفتاب هم می‌خواد. ولی آفتاب که توی اتاق من نمیاد... نگران نباش آخر هفته می‌برمش بیرون. اصلا میریم با هم قدم می‌زنیم... ها‌‌ها‌ها... .

هِی!  بامزه بود؟ اینکه گفتم میریم قدم می‌زنیم بامزه بود؟؟ خندیدی یا نه؟... ولی من که می‌دونم تو این‌ها رو نمی‌خونی.

 

نمی‌دونم چرا آفتاب این‌قدر رنگ‌پرید‌ه است این‌روز‌ها. اصلا انگار نور نداره. نمی‌دونم چرا همه‌چیز کم‌رنگه. مردم هم بی‌حس و حالند. صدای هیچ‌کسی در نمیاد. فقط هم‌همه‌ است. همه‌جا صدای هم‌همه میاد. همه‌ چیز فکر می‌کنی توی گرد و غباره. آدم‌ها، در و دیوار... حتی صدای خودم هم کم‌نوره. فکر می‌کنم کسی صدامو نمی‌شنوه. من بلند حرف می‌زنم ولی حتی خودم هم صدای خودم رو نمی‌شنوم. همه‌چیز کم‌نوره، هوا غبار داره، همه چیز غبار داره، درخت‌ها هم دیگه خیلی سبز نیستند...

 

دیشب نخوابیدم. می‌دونی چی‌کار کردم؟ آخه مگه کار دیگه‌ای هم می‌تونستم بکنم؟ کاش یه سر می‌اومدی پیشم....

 

خورشید که داره غروب می‌کنه میرم یه ظرف آب برمی‌دارم و به گل‌هام آب می‌دم. با هرکدومشون هم کلی حرف می‌زنم. حالا دیگه بوته دومیه از اولیه بزرگتره. سومی‌ رو هم گذاشتم کنار راهرو. کلی بهشون عادت کردم. نمی‌دونم کاکتوس رو کجا باید بگذارم. شاید بگذارمش روی میزم بمونه. کاکتوسم اشک منو دیده، پس دیگه محرمه، مثل خودت. مگه آدم چند‌تا محرم داره؟ کاکتوس رو نگهش می‌دارم، روی میزم...

بعدِ غروب، چایی هم درست می‌کنم. آب که جوش اومد، می‌گذارم چایی خوبِ خوب دم بکشه، نیم‌ساعت تموم. نمی‌دونی چه عطری داره. بعد سینی و طبق معمول دوتا استکان و قنددون چینی. دیشب چاییِ خودم رو به کاکتوس تعارف هم کردم. خیلی بامزه بود. باورت نمیشه، ولی اصرار هم کردم، چند دفعه. آخه گفتم شاید هنوز احساس می‌کنه که مهمونه، خجالت می‌کشه. بعد هم همون شوخی همیشگی، چایی خودم رو که خوردم، نصف چاییت رو خالی کردن توی استکان خودم. ولی بی‌انصافی نکردم، نصفش رو جا گذاشتم.... استکان‌ها رو که می‌شستم، استکان تو هنوز نصفه بود.

 

بارون که میاد، میرم جلوی پنجره. پنجره رو باز می‌کنم و پرده رو می‌کشم. سوز سرما از لای پرده می‌زنه تو. صدای بارون هم میاد. بوی بارون هم میاد. بوی بارون رو خیلی دوست دارم، تو هم دوست داشتی. صدای بارون هم قشنگه، وسطش هم گاهی رعد و برق می‌زنه. چراغ‌ها رو که خاموش کنی، کلی باحال‌تر هم می‌شه. رعد و برق که می‌زنه اتاق یک‌هو روشن می‌شه. بعد گوووووم یه صدای بلند. و دوباره همون موسیقی ملایم بارون،... و موسیقی ملایم بارون

بارون که تموم شد دیشب، هوا سرد شد، خیلی سرد. بعد... چندتا دونه برف اومد، باورم نمی‌شد ولی داشت برف می‌اومد.  کت زمستونی‌ام رو پوشیدم و رفتم بیرون. همه‌جا ساکت بود، ساکتِ ساکت. چرا برف اینقدر بی‌صداست؟، پیش خودم گفتم کاش بازهم بارون می‌‌اومد. دلم گرفت، برگشتم توی خونه.

اسم کاکتوسم رو گذاشتم کاکی! امروز بالاخره بردمش بیرون. دو سه ساعت توی آفتاب بود. فکرکنم برای دو هفته‌اش بس باشه. فکر کنم داره بزرگ هم می‌شه. اگه خیلی بزرگ بشه باید بهش بگیم آقا‌کاکی! می‌تونی تصورش رو بکنی، مثلا بشه قد تو ! اووووه ... !! ولی، باید صبر کرد. فردا می‌رم از گل‌فروشه می‌پرسم چقدر طول می‌کشه که کاکی من بشه قد تو... چرا همه چیز توی این دنیا این‌قدر طول می‌کشه؟

می‌دونی چیه، امشب می‌خوام برم توی برف‌ها بخوابم. تصمیمم رو گرفتم. همون کت قدیمی رو می‌پوشم و میرم بیرون می‌خوابم. می‌دونی چند شبه نخوابیدم؟ صبح که بیدار بشم حتما روم برف نشسته، تصورش رو بکن چشم‌هات رو باز کنی و وسط برف‌ها باشی. جدّی دلم می‌خواد این‌دفعه که چشم‌هام رو باز کردم همه‌جا برفی باشه. همّه جا. اون پیرزنه هم که دیروز کنار خیابون نشسته بود، اون هم بهم همین‌رو گفت. گفت همین‌روزها یه روز صبح که چشم‌هات رو باز می‌کنی همه‌جا سفیده. سفیدِ سفید. من بهش نخندیدم. ولی اون واقعاً می‌دونست قراره برف بیاد. بیرون که بخوابی، تازه، آروم هم هست. آسمون شب اگه ابری باشه، تاریک هم نیست. می‌دونی آخرین باری که چشم‌هام رو بازکردم و همه‌جا سفید بود کِی بود؟

خوب، من برم، کاکی رو هم می‌برم. آقاهه گفت بیرون توی سرما هیچّیش نمیشه. فردا صبح چشم‌هام رو که باز بکنم، همه‌جا سفید شده. اون‌وقت میام باز برات می‌نویسم...

 ...

 

 

 

 

میلاد مسعود

امروز میلاد مسعود خودمه !

طبق معمول سنواتی، کاری که توی این روز می‌کنم اینه که تلفن می‌کنم خونه و با مادرم صحبت می‌کنم. مکالمه هم تقریبا هر سال ثابت هست:

من: الو سلام
مامانم: سلام.... !!؟.....  آها! محمد هستی، حالت چطوره؟
- خیلی ممنون. من خوبم شما چطورید
- ما هم خوبیم. چه خبر؟
- هیچی سلامتی. می‌دونی امروز چه روزیه
-‌ آره امروز شنبه است
- نه!‌ تاریخ رو می‌گم
- امممممممممم......، فکر کنم یا ۱۷ یا ۱۸ اردیبهشته
- خوب این روز روز خاصی هست یا نه؟
- امروز؟! نه! بگذار ببینم، ۲۳ ربیع‌الثانی (حالا هرچی) هفتم ماه می. نه! چطور مگه؟
- (با لحن ناامیدانه و frustrated)  مادرٍ من!! امروز روز تولد منه!
- اِه........، مبارکه! تولدت مبارک.
- خیلی ممنون!
- حالا واسه چی تلفن کردی، کاری داشتی؟
- (دیگه بهم کارد بزنی خونم در نمیاد)  نه!‌ احوال پرسی
...

دیگه بقیه که بماند !!

anyways
امروز قرار نیست خیلی بنویسم. برای این‌که نگید این رو نوشتم که ملت برام تبریک تولد بفرستند، از این لحظه نوشتن هرگونه تبریک (و تسلیت!) تولد به هر شکل اعم از کامنت و ایمیل و غیره اکیدا ممنوع است و کامنت ها delete شده و نویسنده باید توبه‌نامه بنویسه و اعتراف بکند که جاسوس بیگانگان بوده و برای ضربه زدن به منافع ملی این‌ کامنت رو نوشته و در رواج فساد و فحشا در جامعه هم نقش داشته و ... (من استعداد وزارت اطلاعات بالایی دارم؟ نه؟)

بازم anyways

بر آنم که قصه به پایان برم به نثر بسیار زیبا و وزین و حزینِ قائم مقام:

سر کلاس فلوید داینامیک به قلم این حقیر خطی شد.

ترجمه! :
مخدوم مهربان من!
مخلصان را امشب بزمی نهاده، و اسباب عیشی ترتیب داده،
دلم پیاله، مطربم ناله، اشکم شراب، جگرم کباب،
اگر شما را هوس چنین بزمی و به یاد تماشای بیدلان عزمی است،
بی‌تکلفانه به کلبه‌ام گذری و به چشم یاری به شهیدان کویت نظری.
ماییم و نوای بی‌نوایی          بسم‌ا... اگر حریف مایی

اون‌‌هایی که دلشون برای خط خرچنگ قورباغه‌ی (as they used to say) من بر روی در و دیوار و تخته سیاه و وایت بورد و ... تنگ شده می‌تونند کمال استفاده رو ببرند. اگر هم خیلی بیشتر فیض می‌خواهید ببرید جزوه‌ی دینامیک من رو OCW (Open Courseware ( دانشگاهمون گذاشته on-line روی وب! بعنوان کلاس دینامیک سال ۲۰۰۴ (...Huh). با خط خودم scan کردند و گذاشتند اونجا (حال می‌کنید ها!) برید بخونید صفا کنید. ۵۰ دلار هم گیفت کارت آمازون دادند as a token of their appreciation!!!  و اینکه من بهشون این copyright  این کار رو دادم. خوب دیگه بسه! امروز به حد کافی از خودم تعریف کردم.

این متن رو قبلا نوشته بودم. چند تا از دوستانم دیروز و امروز واقعا به من لطف کردند که لازمه از اون‌ها تشکر کنم (دوتا محسن و چند تا علی و امیت و ...) . خواهر کوچیکم هم امسال اولین تبریک رو گفت و بعد جناب سرهنگ! (که روزها از ۴.۵ صبح تا ۱۰.۵ شب قدم رو و بشین پاشو و سینه‌خیز می‌روند و دوهفته‌ای یکبار هم بهشون هندوانه می‌دهند!!‌ ) و دیگران. خیلی ممنون از لطفتون

دایی فاضل

خدمت دایی فاضل و طبیب حاذق و انسان کامل و رهرو واصل  " دایی‌ محمود " دام ظله‌ ا...تعالی سره الشریف 

سلام علیکم شیخنا!
امیدوارم که حال شما خوب باشد و سردماغ و شاد و سلامت بوده باشید. اگر از حال ما جویا شده باشید بحمدا... سلامتی برقرار است و ملالی نیست جز دوری شما و زیارت روی ماهتان.

باری! غرض از این عریضه این بود که وصف حالی گفته باشم تا عهد بجا آورم که عهد بدون وفا همچون زنبور بی‌عسل است.

و چون قدم حقیر به این مملکت خارجه برسید بناگاه خود را فارغ از مجادلات یومیه با اصحاب محترم وظیفه و دیوان محترم گذرنامه یافتم و زندگی بر ما بسی سخت آمد. چنان عادت شده بود هر روز صبح علی الطلوع بر صف ایستادن و دعوا کردن که چون هفته ای بگذشت اینجا زندگی سخت بورینگ۱ گشت که گفته‌اند بنی آدم بنی عادت باشد. پس تصمیم چنان گرفتم که هنری بیاموزم که از شیخ اجل است که هنر آموزید که مُلک دنیا را اعتماد نشاید. و چون هنرآموزی ذوق می‌خواست که خدا به این وجود حتی اپسیلونی مرحمت نکرده تصمیم بر آن شد که ورزشی بیاموزم. پس به کارگاه قایقرانی رفتم که از ابوحلیقه نقل است که "القیاقهُ احسن الریاضه" (قایق سواری بهتر ورزش هاست۲). و چنان بلغورات این فرنگیان فهمیدن سخت بود که از یک هفته‌ی کلاس یک جمله هم فهم نیامد و فقط حرکات را دریافتن ممکن بود. ولی بحمدا... چون بر قایق نشسته آمدم پس از هفته‌ای ممارست توانستم  مر قایق را۳ به سلامت به ساحل رساندن که در آن نشانه هاییست برای خردمندان. و این یارٍ سرزمین هند ما را الحاح کرد که "جوان! بیا و کلاس شوتینگ۳.۵ هم ثبت نام کن و من دوستی پیرو دین شما داشتم که می گفت در احادیثتان است که شوتینگ نیز از احسن الریاضه باشد." ولی من بدو چنین گفتم که این احادیث متواتر نباشد و تو فهم نخواهی کردن دین مارا  . و دیگر دلیل آن بود که چون زبان اینان فهمیدن بس دشوار بود گفتم که بر صلاح نبود که شاید اوستاذ گوید فی‌المثل که آن بشکه‌ی باروت باشد و ما چنین بشنویم که فقط بر آن تیر بزنید....


و یار دیگر ما این ریکاردوالسلطنه از دیار ایطالیا بود و از میان هزاران تفریح سالم و ناسالمٍ دیار فرنگ ریاضتی سخت خطیر انتخاب کرده که در زبان فرنگ بدان "اسکای دایوینگ"۴ گویند و آن این باشد که بر طیاره سوار شوند گروهی جوان بی عقل، و چون طیاره بر فراز آسمان رسد از طیاره بیرون جهند و جان خود در امید این تکه پارچه‌ی چتر نامی نهند. و حال این جاهل، خود که این فتنه براه انداخته هیچ، هر روز بر ما ظاهر شود و الحاح فراوان کند که من برایت دیلی (deal) یافته ام به قیمت 200 دینار رایج در این دیار، و بس مناسب، و اگر جواب رد بر سینه‌ی من نهی کفران نعمت باشد و چنان الحاح کند که بابک سلجوقی نیز جواب آن نتواند دادن. و ما در جواب او گفتیم که این چه تفریحی باشد و اگر این تکه پارچه عمل نکرد چه؟ و او گوید که احتمال آن بسی کمتر از شاخ مویی در موهای سرت باشد. و ما جواب چنین گفتیم که ای جوان! از روز تولد بیاد ندارم که بخت یاریم کرده باشد. و می دانم که چون پای در رکاب طیاره نهم فاتحه‌ی خود باید خوانده باشم. باز گوید که این safe باشد و همه بیمه اند و نمی‌داند که اگر تکه پارچه باز نگردد فایده‌ی بیمه برای این حضرت خرج کفن و دفن باشد و بس.

و علمای این دیار دانند که این اولاد ایطالیا را اعتماد چندان نشاید که اینان چون خودمان پادشاه زاده‌اند و بسی زیرک در فنون و روش.

و دیگر روزها ساعتی از وقت ناهار بگذشته با ایوان السلطنه و پائولا بانو و میرزا دیه‌گو در پنج دری مکتب بنشینیم و بساط مباحثه راه بیندازیم در علوم عقلی و نقلی. که گاه به جفنگیات کشد. و چون میتینگی باشد به شتاب به آنجا رفته و به همراه شیفتگان علم غذایشان بخوریم و اندکی در جیب‌ عباهامان هم بگذاریم و افسوس بخوریم که ما چرا از این علم هیچ فهم نکردی و زود آنجا را ترک کنیم که فضا بر شیفتگان علم تنگ نکنیم.

و بهار گذشته را امورات روزگار بسیار سخت آمد. چه این اوستاذ ما هر روز کار جدیدی آوردی و گفتی که امروز ستاره‌ی این کار در برج عقرب است و کذا . و چنان که روزی ترازوی آشپزخانه بر دست گفت که بر ماست که وزن این ستاره‌ی آلفای قنطورس اندازه بگیریم که در این بسی منافع دنیوی و اخروی باشد. و ما را در دل گفتی که این مزاح می‌کند حال آنکه جدی بود. و روزی صدها که هزاران ایده‌ی "همر سیمپسون"۴ بزد که کار پیش رود و هر کس این روزگار می‌دید می‌گفت که اگر ادامه دهی خسرالدنیا والاخره خواهی بود. پس چنین بود که در عنفوان بهارطبیعت و بهار ریسرچ برغم خواسته‌ی خود جام شوکران نوشیدم و با اوستاد بدرود گفتم به امید روزگار بهتر، که انسان بی امید چون زنبور بی‌عسل است.

و به تازگی بر توصیه ی حضرتعالی آمده ام که ورزش کنم که سالیانی بود که ورزش فراموش شده بود و ماهیچه های شکم جز حرکت دودی شکل۶ نکرده بودند. حال که این عریضه تقریر کنم یک ماهی باشد که به این جیم (Gym) سر می زنم و ساعتی بر تردمیل (treadmill) دویدن و چند وزنه بلند کردن که این قلب فراموش نکند که خون باید فرستادن به دست ها و پاها نه فقط به کله و شکم (که روزگاری است دیگر کله هم تعطیل شده متاسفانه) . و همین یکماه را ورزش چنان اثر کرده که ده پاوندی وزن کم کردم ناخواسته، و چون استعداد وافر در لاغر شدن داشته‌ام غذایم دوبرابر کرده‌ام که آدمٍ با وزن نامتناسب مثل زنبور بی‌عسل است.

و دیگر به چنین و چنان روزگار گذرد. و گلایه ای هم کنم از بی وفایی روزگار و سختی غربت و رنج تحصیل علم و درد دوری از دوستان و غم تنهایی و مشقت زندگی و سنگینی تحمل مصائب و دشواری شرایط و قلب شکسته و پاره پاره که اگر امید بر رحمت حق تعالی نبود هزاران باره جان داده بودم. پس شماراست که ما را دعای فراوان فرمایید در نوافل یومیه و نیایش نیمه شب.

ما را حلال کنید که زیاد نبشتیم که این سخن از دل پرخون برمی‌آید که اگر هزاران صفحه نیز بنویسم مقصد بیان نتوانم کردن.

از قول اینجانب به خانم و بچه‌ها و نوه‌ها و عروس‌ها و دامادها و پدر و مادر عروس‌خانم‌‌ها و خانواده‌ی محترم داماد گرامی و خانواده‌ی محترم والده و ابوی و اخوی و همسر و همشیره و غیره سلام مخصوص برسانده و دیده‌بوسی فرمایید.

این نامه را مهدی در حضور خانم‌دایی و فرزندان با صدای بلند در living room بخواند. در صورتی که به هر دلیل از انجام این کار خودداری کرد، یکی از فرزندان این زحمت تقبل نماید و در صورتی که هیچیک حاضر به این خطیر نگشت یکی از cousin های مذکر این نامه قرائت نمایند. و در این که مذکر باید باشد حکمت‌هایی است ولیکن اکثرکم لا‌یعلمون.

و اجرکم علی ا... و عافیه‌ٌ الیکم جمیعا.

الارادتمند و المخلس محمدالرضا

  توضیحات: 
 ۱- این boring با ماشین boring فرق دارد (هر سیاهی که پپسی کولا نیست)  ولی عزیزان مهندسی مکانیک می‌توانند این کلمه را در معنی دوم هم استفاده کنند !!! (با عرض پوزش اگر جسارت است)
۲- بین علما در صحت این حدیث اختلاف است.
۳- مر قایق را= قایق را   (مر=کشک)
۳.۵- تیراندازی
۴-sky diving
۵- همر سیمپسون و خانواده!
http://gfx.dagbladet.no/kultur/2004/10/26/simpson.jpg
a radiology imaging of homer's head
http://www.elmedico.net/xrays.jpg

 !thanks to Mohsen for introducing homer simpson

۶- زیست‌شناسی پنجم دبستان

روزمرگی

روزمرْگی، روزمرّگی، روزمرّه‌گی، روزبرّه‌گی!

بــــــــــــــع بع .....

*****************************

 یک نکته در مورد تخم مرغ
تجربه نشون داد (هفته‌ی پیش) که اگه تخم‌مرغی یک هفته بیرون یخچال باشه و بعد شما ۵ ماه هم توی یخچال بگذاریدش باز هم شما رو مسموم خواهد کرد به طرز وحشتناکی. تازه من کلی پختمش ولی این میکروب‌ها هنوز توش بودند. ظاهرش هم هیچیش نبود تازه کلی هم خوش‌رنگ بود. ما که از این bio mio  ها سر در نمیاریم. دکتر هم نرفتم. همون‌جا توی خونه با سیب و چایی ۴۸ ساعت زندگی (خواب) کردم تا خوب شدم. ولی هنوز نصفه نیمه توی عالم هپروتم.

*****************************

یه نکته رو تا یادم نرفته بگم که در موقع معرفی جنیفرخانوم اونجا من نوشته بودم که "این آمریکایی‌های .... استغفرا... یه ذره هم social skill ندارند. فقط بلدند هیکل بسازند. قد : هرکدوم دو متر و نیم. وزن هرکدون ۲۰۰ کیلو . common sense: zero !!  همشون وایسادند سرشون رو انداختند "
قضیه اینه که من کاملا در اشتباه محض بودم. اون‌ها common sense شون نه تنها Zero  نیست بلکه کلی هم بالاست. نکته‌اش اینه که می‌دونند کجا به کارش ببرند! بعد از دوماه جنی خانوم دیگه اصلا فرصت نمی‌کنه جواب سلام شما رو بده. پریروز با Ben رفته بوده موزه‌ی هنرهای کلاسیک، دیروز با Gabe و  Jason رفته بودند تمرین حرکات موزون (استغفرا... )  امروز هم که اصلا از صبح پیداش نشده. من اصلا نمی‌دونم که چه جوری research می‌کنه. 
این آمریکایی‌ها خوب بلند مخشون رو کجا به کار بندازند، کاری که ما برعکسشو بلدیم. توی research  هم همینطوره. یه آمریکایی صبح ساعت ۸ میاد تا ۴ بعد از ظهر و خوب هم کار می‌کنه (خودش رو نمی‌کشه با این وجود) ۴ بعداز ظهر هم می‌ره دنبال استراحت و تفریح. نتیجه این که توی یک روز ۸ ساعت کار کرده ۵-۶ ساعت هم استراحت و تفریح. ماها (بیشتر ایرانی‌ها و شاید بهتر باشه بگم شرقی‌ها) صبح ساعت ۱۱ پا میشیم میایم آفیس بعد تا ساعت ۱۱ شب هم توی آفیس هستیم. ۶ ساعتش رو به چای خوردن و گپ زدن با سایر ایرانی‌ها (و شرقی‌ها- منظور کشورهای شرقی‌تر از آلمان غربی است) می‌گذرونیم ، دو سه ساعت هم ناهار و شام و  نوافل‌مترتبه‌ی یومیه و روزنامه و از این حرفها ، در بین همه‌ی این کارها هم کتاب دفترمون جلومون بازه مثلا داریم کار می‌کنیم. نتیجه اینکه ۱۰-۱۲ ساعت توی محل کار بودیم ولی سرجمع ۲ ساعت هم کار مفید نکردیم تازه هیچ fun درست حسابی هم نداشتیم. با اون سیستم اولی که من اسمشو می‌گذارم سیستم آمریکایی خوب می‌شه سال‌ها روی یه موضوع کار کرد ولی با سیستم دومی (ایرانی!) سر دوماه حوصله‌تون از زندگی سر می‌ره و یا میفتید دنبال استاد عوض کردن یا نق زدن یا با بچه‌ها لب دعوا کردن یا شیشه شکستن و آلارم آتش یه ساختمون ۲۴ طبقه رو ساعت ۳ بعد از نصف شب به صدا در آوردن و ...

از جنیفر می‌گفتم،  این Tadd ( که واقعا پسر گلیه. من مثل اون توی آمریکا کم دیدم. ساده و مهربون و خوش تیپ و ... مثل یه دسته‌ی گل. کلی هم می‌خواد بیاد ایران رو ببینه) آره این آقای Tadd ما هم به عبارتی متاسفانه یا خوشبختانه fallen in love  جنی شده . دیگه از صبح تا شب توی پارتیشن ماست از دو دو تا چهار تای reseach اش تا اینکه پیتزای دیشب سردیش کرده یا مسموم شده رو میاد از جنی می‌پرسه. دیروز داشتم به خودم می‌گفتم برم بهش بگم بیا جاهامون رو عوض کنیم من هم عوض گوش دادن به این اراجیف به زندگیم می‌رسم (البته خودش باید بره به steve بگه من که اگه سرم بالای دار بره حاضر نیستم برم آفیس steve ) ولی فکر کنم جنی قبول نکنه چون دیگه باید فاتحه‌ی کار کردن رو توی office  بخونه.

*****************************
هوا هم اینجا داره گرم می‌شه و تمرکز حواس بدلایل مستقیم و غیرمستقیم (علما دانند!) گرم‌شدن هوا سخت شده

*****************************

دیگه بعد از امتحان qual زدم به آخر تنبلی. دوتا course گرفتم که هم خیلی جالب هستند و هم به زمینه‌ی کاریم مربوطند و خیلی هم دلم‌ می‌خواد اون‌ها رو یاد بگیرم. ولی اصلا حسش نیست! در حالیکه ترم پیش حتی در مورد تمرین ها هم کلی با احتیاط با بچه‌ها بحث و تبادل نظر می‌کردم در کمال شرمندگی امشب منتظرم ییلدرای امتحان میدترم closed book !! رو تموم کنه تا من کُپ بزنم. اونم کپ کور !! (عزیزان شریفی می‌دونند که بر کُپ (copy)  مراتبی مترتب است: ۱-کپ عادی: شما حل رو می‌خونید و می‌فهمید و خودتون می‌نویسید. ۲- کپ رونویسی: حل رو می‌فهمید ولی عین اصل می‌نویسید. ۳- کپ کور: شما اصلا نمی دونید چیزی که می‌نویسد چی هست. یعنی حتی شاید سوال رو ندیده باشید، نوشته‌ها مستقیما از چشمان شما بدون گذر از مغز به انگشتان دست راست می‌روند ). امیدوارم خیلی طولانی نباشه که حداقل امشب یه خوابی بتونم بکنم.

*****************************

مامان امیت بهش اولتیماتوم داده که تا آخر تابستون وقت داره که یه دختر پیدا کنه و باهاش ازدواج کنه وگرنه ... (حدس بزنید وگرنه چی ؟!! ) . خیلی هم جدی هست. امیت اساسی دستپاچه شده. مامان هم مامان‌های هندی ...

 ****************************

کسی می‌دونه این قالب وبلاگ رو چطوری می‌شه عوض کرد. آقا ما کلی شرمنده می‌شیم وبلاگ دوستان رو که باز می‌کنی سه تا آهنگ همزمان پخش می‌شه و IP address  و شماره‌ی شناسنامه‌ی بابامون رو هم نشون می‌دهند و شما نفر چندم هستید که از این وبلاگ بازدید می کنید و کلی مخلفات دیگه...

 ****************************

ما بریم به زندگیمون برسیم. ببخشید پرچانگی کردم

شجریان

اندر حکایت کنسرو حاج محمدرضا شجریان

قضیه از اونجا شروع شد که شجریان و دار و دسته‌اش قرار شد تشریف بیاورند بوستون برای اجرای موسیقی اصیل ایرانی. من هم برای اولین بار تصمیم گرفتم که برم کنسرت آقای شجریان.

شنبه شب. محل آمفی تئاتر دانشکده‌ی موسیقی مدرن (!) برکلی. یک سالن دراز برای تمرین!!‌ دانشجویان سبک راک و جاز !!!!!  با دوتا در در انتها (بسیار شبیه سالن اجتماعات دبیرستان شهید صدوقی یزد) با یک سن بسیار کوچک که اگه گروه استاد ۵ نفر بود یکیشون باید روی پله‌ها می‌نشست. جلوی سن ۳ تا نورافکن داشت که فقط سن رو روشن نگه می‌داشت.

 خود شجریان و کلهر و علیزاده و همایون شجریان هم مثل همیشه لباس سنتی پوشیده بودند و خیلی باحال اومدند و روی زمین نشستند...

من اول از خوبیها بگم. شجریان مثل همیشه استاد. حتی یک ایراد هم نمی‌تونید توی صداش پیدا کنید. همایون هم که دیگه قشنگ پاشو گذاشته جای  پای باباش. با اینکه سنش کمه صداش عین باباش هست (است؟!). ولی اگه بخواد یه مصرع طولانی رو بخونه می‌شه فهمید که هنوز باید یکی دوسالی بیشتر کارکنه تا شجریان بشه! علیزاده تار می‌زد و  خیلی عالی بود. همایون هم تنبک و تقریبا بیشتر جاها با پدرش باهم دیگه می‌خوندند. کلهر هم که کمانچه (متاسفانه آب و هوای بوستون به آقای کلهر نساخته بود و هر از چندگاهی (وسط اجرا ! ) کمان کمانچه رو روی زمین می‌گذاشت و سرش رو به کنار می‌چرخوند و چند تا سرفه‌ی حاج آقایی ( اهههه.... اووه هو .... آهه ها ....) می‌کرد. قسمت اول قبل از intermission بد نبود ولی قسمت دوم کولاک کردند. شجریان " در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع" را با آواز با پسرش خوند و بعد " تنها مرا رها کن" رو توی یک قطعه‌ی تصنیفی که علیزاده ساخته بود خوندند.

و اما از سالن و ملت که دیگه هرچی بگم کم گفتم. دیگه بی‌کلاس ترین سالنی که توی بوستون وجود داشت. جناب نگهبان (راهنما!) انگلیسی بلد نبودند (اسپانیش تشریف داشتند) و محل صندلی‌ها روهم نمی‌دونستند. مثلا وقتی یکی ازش می‌پرسید این صندلی کجاست با چراغ قوه شروع می‌کرد دنبال شماره گشتن.  مسوول سالن هم که خیلی داشی (با تشدید بخونید) اومد بلندگو رو از روی زمین بر داشت و یه خیر مقدمی گفت و رفت (یه لباس درست و حسابی هم تنش نبود!)

بعد از شروع کنسرت هم که درها رو نبستند. ملت همیجوری میامدند داخل. من دیگه  از عصبانیت رو کردم به بغل دستیم گفتم : آقا اینجا حمامه؟؟؟!!! حالا جناب شجریان داره یه آواز غمگین می‌خونه که یه خانواده تلق و تولوق وارد سالن شدند. بعد از چند دفعه جلو و عقب رفتن بالاخره فهمیدند که بلیطشون برای ردیف جلوی ما بوده. حالا ردیف جلوی ما هم کامل پر هست. جناب راهنما اومدند که مشکل رو حل کنند و از خانواده که نشسته بودند خواست که بلیطشون رو نشون بدند. ناگهان دوزاری حاج خانومی که جلوی ما نشسته بود افتاد که اشتباه نشستند! (حالا همه‌ی اینها وسط آواز شجریان هست) رو کرد به دخترش و گفت : زری جون آخ فک کنم ما اشتباه نشستیم . بعد هم به حاج آقا بلند تر گفت: حاج آقا پاشو باید بریم یه جای دیگه. حاج آقا در حالیکه پیچ سمعکش رو می‌چرخوند گفت (با لهجه‌ی شیرین اصفهانی بخونید) : خانوم چی‌چی شودس باید بریم!!؟؟؟ . من فقط توضیح بدم که برای خارج شدن این خانواده ۵-۶ نفر دیگه باید بلند می‌شدند و ....

من که فقط با دستام جلوی چشمهام رو گرفتم که دیگه نبینیم چه افتضاحی راه افتاده . وقتی چشمهام رو باز کردم دیدم علی هم جلوی چشمهاش رو گرفته...

این تازه یکی از هزار تا. یکی با بچه‌ی شیرش اومده بود (آخه یکی بگه.....) که مجبور شد بره بیرون. یکی وسط اجرا نامزدش بهش تلفن زده بود. از طبقه‌ی بالا هم خبر رسید که یکی از علاقمندان احساساتی شده بوده و زده بوده زیر آواز و با آقای شجریان می‌خونده !! دیگه که توی میدون شوش هم مثل این کنسرت رو پیدا نمی‌کردید. سیستم صوتی هم که کاش اصلا نبود. نصف سالن کر شده بودند نصف دیگه هم هیچی نشنیده بودند.

بهتر نیست آدم توی مملکت خودش با عزت و احترام توی یه جای باکلاس برنامه‌شو اجرا کنه؟

(با تشکر از علی و مهناز به خاطر اخبار طبقه‌ی بالا!)

****************************

این هفته دیگه هفته‌ی فرهنگی بود. دیگه theater ای توی بوستون نبوده که ما نرفته باشیم. از Jordan Hall, New england conservatory  و  Boston Symphony Orchestra و wang theater و ....

****************************

یادتون باشه خیلی جلوی دوستاتون از فرهنگ غنی ایرانی صحبت نکنید. این Jason هفته‌ی پیش گیر داده بود که باید بریم یه رستوران fancy  ایرانی من میخوام ببینیم ایرانی ها که اینقدر ازشون می‌گی چه‌جوریند و رسم و رسومشون و غذاشون چیه و از این حرفها . آخرش هم ما رو مجبور کرد ببریمش لاله رخ. دیگه من نگم که نفری ۳۰ دلار برای یک شام garbage پیاده شدیم. اینم نتیجه‌ی کار فرهنگی !!!

****************************

****************************

سال نوی همگی مبارک، امسال هم با آرزوهای هر سال:
"به امید روزی که هر انسان با انسان دیگر برادریست،
                                                قفل افسانه‌ایست 
                                                     و قلب برای زندگی کافیست..."

و به امید "حوالی شب‌های عید"ی که در آن هیچ همسایه‌ای صدای گریه نخواهد شنید...

و آخر اینکه:

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ‌های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...
....

فارسی شکر است!

سلام

اینجا بچه‌ها کم کم دارند یه کمی فارسی یاد می‌گیرند. دیروز توی اتاق کوچک کناری توی 3-335 (یکی از لب ها) نشسته بودم که امیت وارد شد. متوجه من نشد و مستقیم رفت سر میز رابرت (که بعضی وقت‌ها ما رابی صداش می‌کنیم) و بهش گفت:

Amit: Chetori
Robert: Hooobam

نمی‌دونم تازگی چطور شده کم طاقت شدم (کسی Aviator رو دیده؟ شدم عین آقای هیوز) بی‌اختیار شروع کردم نوچ نوچ کردن و بعد بلند بلند گفتم: "نه نه! این غلطه..." امیت یه دفعه جا خورد. اصلا انتظار من رو نداشت.

Me: No! no! it is wrong. it is not HOOBAM. it is "خوبم". look "خخخ"  you should say "خخخخخخخخخخخــــ" ok? now repeat after me: " خو....... خو....... خوبم"
Robert: هو..... هو...... هوبم

Me: nooooooo, look...., it is not hooooo, it is خووووووو, so simple خخخخخخخوووو.  put more accent, alittle bit more, you are close, repeat after me " خو....... خو....... خوبم"

Robert: کو.... کو......کوبم

Me: Damn it (با عصبانیت)

رابرت یه کمی دلگیر شد و اخمهاش رو کشید تو هم و با اون لهجه‌‌ی نصف و نیمه british اش گفت

--Look, Am chraien' [means I am trying], but I KaAAAAnt [can't]

برای اینکه لهجه‌تون قشنگ بریتیش بشه وقتی دارید can't  رو تلفظ می‌کنید باید دهنتون رو نیم متر باز کنید.

من بهش گفتم خیلی خوب اشکالی نداره و بیخیالش شدم برگشتم سر کارم. کسی می‌دونه چه‌جوری می‌شه به اینها "خ" گفتن رو یاد داد ؟؟؟

 ************************

این مک تازگی‌ها یادگرفته ادای انگلیسی حرف زدن من رو در میاره.

Vaat arrrrre you doinggg maaeeec (what are you doing mac!)

یکی نیست بهش بگه آخه یانکی تو دیگه چی می‌گی....

************************

هفته‌ی پیش نمی‌دونم دوشنبه یا سه شنبه صبح بود که song اومد و از کنار پارتیشن من رد شد. بعد وایساد یه چند قدمی برگشت و دوباره ایستاد. من که یه کمی کنجکاو شده بودم یه کمی سرم رو چرخوندم ببینم چه خبره که دیدم اومد جلو و گفت: " اگه وقت داری من ... راستش می‌خواستم یه سوال بپرسم... در مورد ایران...".
ـــ ایران؟؟!!! بپرس اشکالی نداره
ـــ من می‌خواستم بدونم نقش این آقای خاتمه‌ای!  (تازه بخونید کاتمه‌ای)  توی کشورتون چیه؟ یعنی من می‌دونم ولی می‌خواستم بدونم یعنی همه‌‌ی چیزها رو اون کنترل می‌کنه.... منظورم اینه که من نمی‌خوام بگم که... یعنی .... ولی فقط می‌‌خوام بدونم چقدر از امورات کشور .... 
ــــ ببین عزیزم ما آقای خاتمه‌ای نداریم. یک رهبر داریم بنام خامنه‌ای و یک رییس جمهور بنام خاتمی. حالا کدومشون رو می‌گی؟
ـــ همون رهبر رو می‌گم
ـــ عرضم به حضورت که رهبر در کشور ایران سیاست‌های کلی نظام رو تعیین می‌کنه (general policy of the country)
ـــ منظورت از سیاست‌های کلی نظام چیه؟ یعنی همه چیز و خواب و خوراک مردم و ...
ـــ نه عزیزم. منظور از سیاست‌های کلی نظام اینه که اون به سیاست‌های جزیی کاری نداره و فقط در مورد سیاست‌هایی نظر و تصمیم می‌ده که خیلی کلی هستند
ـــ می‌شه بیشتر بازش کنی؟
ـــ بابا سیاست های کلی یعنی هر سیاستی که خیلی کلی هست و جزیی نیست

اینا واقعا رشد سیاسی‌شون صفر هست. خوب سیاست کلی سیاست کلی هست دیگه. داشتم فکر می‌کردم it actually makes sanes. هرکس که تعلیمات مدنی پروفسور حداد عادل را توی راهنمایی نخونده باشه باید هم رشد سیاسیش صفر باشه.
 
اون دوباره پرسید:
ــ می‌شه یه مثال بزنی تا من کاملا متوجه بشم...
ــ  مثال از کجا بیارم ؟؟؟؟!!!!.... مثال .... مثلا ببیــــن، .........، (خیلی بلند و شمرده و عصبانی) اگه مثلا مردم یه رییس جمهور <beep> رو انتخاب کردند و اون جناب رییس جمهور <beep> به خاطر شرکت‌های <beep>اش خواست بره توی دنیا <beep> راه بندازه، رهبر نمی‌گذاره. فهمیدی حالا ؟؟ (با عصبانیت)

سکوت مطلق ....

song بیچاره یه لحظه جا خورده بود. در حالیکه چشم‌هاش گرد شده بود و به من خیره نگاه می‌کرد آب دهنش رو قورت داد و نفسش رو آروم داد بیرون و سرش رو یواش به سمت بالا پایین تکان داد و زیر لب گفت: nice... nice....

بعد همون جور آروم گفت   ..... thank you . من بلند جواب دادم YOU ARE WELCOME. خیلی آروم روش رو چرخوند و رفت سمت میز خودش. 

یک ربع بعدش داشتم میرفتم بیرون از لب دیدم روی صندلیش نشسته و در حالیکه خیلی متفکرانه نگاهش به سقفه داره با خودکارش بازی می‌کنه...

**************

یادتون باشه اگه اینجا یه روزی جمهوری اسلامی شد، جرقه‌اش رو من زدم. بعدش هم توقعم هم خیلی پایینه، من نه می‌خوام رییس جمهور بشم نه رییس مجلس نه هیچ سمت دیگه. ما رو بگذارید یا "رییس بنیاد مستضعفان و جانبازان" یا "برادر رییس بنیاد مستضعفان و جانبازان".  ما قصدمون خدمت هست همه می‌دونند دیگه....

 

عاشورا

ولعن ا… امه سمعت بذلک فرضیت به  (تکان دهنده است! به خصوص برای جمله‌ی اول. نه؟)

فکر کنم اگه یه نفرین بخواد گردن ما رو بگیره این یکی باشه

 

نمی دونم ماها جزء اون ملتی حساب می شیم که شنیدند و رضایت دادند یا نه. نمی دونم اگه اون زمان بودیم اون قتل عام  رو چه طوری توجیه می کردیم، یا اگه این قتل عام امروز اتفاق می افتاد چه طوری توجیه می شد: برای ترویج دموکراسی، کشتن insurgent ها و سرکوب اراذل و اوباش،  سزای اهانت به مقام والای خلافت،  برای حقوق بشر،  یا مصالح و منافع ملت،  یا به خاطر تشویش اذهان عمومی. ولی حتما یه چیزی پیدا می شد که سر مردم (اعم از من و شما ) رو باهاش شیره مالید. و مردم  هم همیشه اینقدر گل هستند که سرشون شیره مالیده بشه.

 

امام و عاشورا یک واقعیت و حقیقت بود 1400 سال پیش، و یک سمبل برای تمام دوران ها و مکان ها و زمان ها.

چند حقیقت را ما هر روز به مسلخ می بریم؟ جلوی چند تا حرف حق می ایستیم؟ فکر نکنم لازم باشه حتما شمشیر برداشت و سرآدم ها رو زد. همین که بدونی حرف یکی حق هست و بکوبیش زمین کافیه و مشت نمونه‌ی خروار. پس اگه حرف حق رو قبول نمی کنیم یا اگه ناحق رو می بینیم و ساکت مینشینیم و "رضیت به" بدونیم که جزء یکی از اون گروه هایی هستیم که ذکر خیرشون هست: هر خبری که توی روزنامه می خونیم و منفعل نمی شیم. هر ظلم و زندان و شکنجه ای که می بینیم وساکت می شینیم. هر "هل من ناصر"ی که می شنویم و کمکی نمی کنیم. اعم از دوست و غیر دوست ... ما همه‌مون توی " یا لیتنی کنا معکم " گفتن خیلی واردیم، ولی پای عمل که - توی لحظه لحظه‌های زندگیمون - میاد وسط ...

 

 شاید به این دلیل هست که گفتند: کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا

 

 

من که خدا قسمت نکرده و مدت هاست زیارت اینا نخوندم. ولی شما اگه خواستید بخونید حواستون به اون یک جمله باشه یه وقت ما و (شاید) خودتون رو نفرین نکنید ...

 

                                                                   العبد العاصی شیخ المحمدالرضا

درس‌های زندگی (۳)

اگه قرار شد یا دلتون خواست یا به هردلیلی خواستید استادتون رو عوض کنید، یادتون باشه یا کاری کنید که استادتون رسما fire تون کنه یا روز آخر باهاش یه دعوای اساسی بکنید یا اینقدر خنگ بازی در بیارید که اعصابش رو خورد کنید یا .... هرکاری می‌تونید بکنید که دیگه بعد از اینکه ازش جدا شدید دست از سرتون برداره. الان من ۶ ماهه که دارم با یک استاد دیگه کار می‌کنم. این جناب استاد قبلی انگار نه انگار که شرایط عوض شده به همون شدت و حدت از من بیچاره کار می‌خواد. منم هی می‌گم که nice  باشم این مساله رو هم براش حل کنم و این شبیه‌سازی هم رو انجام بدم ولی انگار نه انگار. اصلا نمی‌پرسه که وقت داری یا نه. اصلا به روی خودش هم نمی‌‌آره. دیروز دوباره mail زده که تا ترم جدی نشده و گرفتار درس‌ها نشدی (یعنی من هیچ کار دیگه‌ای جز دو تا درس پشمی ندارم!) بیا این کار و اون کار رو هم انجام بده. بابا من دارم با یکی دیگه کار می‌کنم و اون کارمون هم روی هواست و منو بیچاره کرده. اگه به گوش استاد جدیدم هم برسه که استاد قبلیه از من کار می‌خواد با توپ و تانک می‌ره سراغ حاج‌آقا و تکه بزرگه‌اش گوشش می‌شه. چه عرض کنم...

حالا هفته‌ی پیش جناب استاد قبلی رفته یه نرم‌افزار ۴۰۰۰ دلاری دیگه خریده. رفتم توی lab از بچه‌ها می‌پرسم کی قراره با این نرم‌افزار کار کنه. همه می‌گن به درد کار ما که نمی‌خوره. روبرت گفت جرج بهش گفته که می‌خواد من چند تا شبیه‌سازی دیگه با این نرم‌افزار انجام بدم!! (این معنیش اینه که من باید حداقل ۴۰۰۰$ پول برای این آقا از توی این نرم‌افزار در بیارم ) دیگه من exhausted شدم! نه اینه که آدم بهش بگه آقا دست از سر من وردار می‌گی استادت بوده احترامش واجبه، اون هم که انگار نه انگار.

اگه خواستید استادتون رو عوض کنید حتما با استاد قبلیتون (روز آخر) یا دعوا کنید، یا خرابکاری بکنید یا چه ‌می‌دونم برید تایر ماشینشو پنچر کنید، آینه‌ بغل ماشینشو بکنید، تلفن کنید خونه‌اش تهدیدش کنید، شیشه‌ی اتاقش رو بشکنید دیگه هر کاری از دستتون میاد بکنید که ...

*********************

 پریروز آب کمبریج و اطراف و اکناف به مدت ۱۰ ساعت قطع بود! دیگه نمی‌گم چه افتضاحی راه افتاده بود. هیچی لوله‌ی اصلی آب ترکیده بود. برق رفتن هم که اینجا دیگه عادیه. آقا قدر اون ایران رو بدونید.

*********************

یک درس خوب برای عزیزانی که رفاه زده شدند. نظر به اینکه شستن ظروف کار بسیار دردناک و boring ای هست ما یک ایده‌ی جدید زدیم و اون استفاده از ظروف یکبار مصرف هست. خیلی راحت می‌شه مثلا ۵۰ تا بشقاب یکبار مصرف رو مثلا با یک دلار خرید و تا پنچاه شب از شستن بشقاب شام راحت شد. تازه اگه از sale بخرید ارزون تر هم در میاد. حتی از نظر اقتصادی هم به صرفه‌تر هست. اگه قیمت مایع ظرفشویی و اسکاچ و استهلاک پوست بدن و از همه مهمتر وقت عزیزی که قراره به فیلم دیدن و دور شهر چرخیدن بگذره .... را حساب کنید می‌فهمید که چقدر به صرفه هست. خوشبختانه اینجا همه چیز و همه نوعی هم هست. لیوان، بشقاب، قاشق چنگال فنجان ... یه پنج دلار می‌دید دو سه ماه حالشو می‌برید! فقط تا حالا قابلمه‌ی یکبار مصرف ما پیدا نکردیم. اگه کسی ایده‌ای داره ما را هم خبر کنید که استفاده کنیم.

 ***********************

ما این هفته‌ی گذشته رو بشدت به بطالت گذروندیم. دیگه رستوران هندی (بعد از رستوران‌های فرانسوی رستوران‌های هندی اینجا خیلی گرون هستند. رستوران های هندی خیلی هم popular هستند) و steakhouse ای این دور و بر نبوده که نرفته باشیم. (steakhouse برای redneck هاست که مثلا نصف یک گاو رو سفارش می‌دهند که براشون کباب کنند و می‌خورند. حداقل این چندجایی که ما رفتیم که اینطوری بود (باورتون نمی‌شه اگه بگم چقدر فقط پول غذا دادم! برای یک هفته)  دیگه هر شب یه گروهی جمع شدند رفتیم دیگه. بدیش اینه که حالا بدعادت شدم. ولی خوش گذشت جای شما خالی.

 

Diva Restaurant, Davis Square
shiva, me, Heejin, Chris, Devin, Melanie, qi, Dan, Amit, Maria

Bombay Club, Harvard Square
Me, Amit, Heymon, Robert, Chewing-wa, Mirza

سلام

سلام

اولا آقا مگه اینجا مجله‌ی فکاهی باز کردند!! اِه اِه، من اینهمه خون دل می‌خورم خاطراتم رو می‌نویسم بعد شما می‌خونید که بخندید! عجب روزگاری شده ها.

***********************

qual پاس شد، ولی چطوری!

***********************

قضیه‌ی التماس دعاها از اینجا شروع شد که من شب امتحان written qual تصمیم گرفتم یه کمی relax کنم. بنابراین گفتم که همینجوری توی یکی از اتاق‌ها که پنجره‌های بلندی هم داره بشینم و با بچه‌ها گپ بزنم. یه ساعتی گپ زدیم تا اینکه یکی از بچه‌ها گفت که پاشید بریم با ماشین یه گشتی دور شهر بزنیم. نظر به اینکه برف شدیدی اومده بود و هوا هم خیلی سرد بود قرار شد که اصلا از ماشین پیاده نشیم. بعد گفتیم که حالا که داریم می‌ریم بگردیم یه سر بریم یه خورده بالاتر طرف جنگل‌های Medford که حدود 20-30 mile از بوستون فاصله داره. من و دو تا دیگه از بچه‌ها (یکی ترک و اون یکی دانمارکی) بالاخره راه افتادیم. رفتیم تا Medford Lake و اونجا بچه‌ها گفتند که حالا که تا اینجا اومدیم بریم یه کمی پیاده روی مثلا ۵ دقیقه. من هم گفتم باشه. هیچی دیگه ۵ دقیقه هم قدم زدیم (چون ما قرار نبود از ماشین پیاده شیم من لباس  گرم هم تقریبا چیزی بر نداشته بودم) بالاخره سوار ماشین شدیم و بسوی بوستون. حالا چه اتفاقی خوبه بیفته؟‌ حدس بزنید.

جای شما خالی هنوز چند متری از جنگل دور نشده بودیم که تسمه‌ پروانه‌ی ماشین پاره شد! به همین سادگی. خدا نیامرزه این رییس شرکت فورد رو. بعدا آقای tower به ما گفت که ماها که ماشین ها رو tow می‌کنیم  می‌گیم  Ford= Found On Road Dead.  ولی آخه چرا امشب؟؟ حالا دما منهای ۳۰ فارنهایت! برف شدید روی زمین، ساعت ۵ بعدازظهر همه جا تاریک، توی یک ده، همه‌ی مغازه‌ها تعطیل، من هم فردا امتحان جامع دارم!

هیچی دیگه موتور ماشین که خاموش شد کمتر از ۲-۳ دقیقه ماشین شد مثل فریزر. بیرون هم که اصلا نمی‌شد وایساد چنان باد شدیدی میومد که نگو و نپرس! خوش شانسی هیچ‌کس هم موبایل همراهش نیست جناب راننده‌ی ترک! هم شماره‌ی بیمه رو فراموش کرده!

دیگه دردسرتون ندم که با چه مصیبتی ماشین رو tow کردیم تا یه گوشه‌ای و با یک تاکسی خودمون رو حدود ۹ رسوندیم شهر!! تمام سرم یخ زده بود. اصلا تفکرش هم سخته. اینقدر هم حرص خوردم که رگ‌هام داشت منفجر می‌شد. بقول جناب راننده‌ی ترک! این دفعه‌ی اول بود که این اتفاق میفتاد. یه خانوم مغازه‌دار کلی به ما کمک کرد که راه چاره پیدا کنیم. اینجا هم روستایی‌هاشون آدم‌های صاف و ساده و خوبی هستند. همه‌شون هم ساعت ۵-۶ میرن خونه‌شون بخوابند. ما هم هرکدوم یه عروسک دست ساز ازش خریدیم (تنها چیز یه ذره بدرد بخوری که توی مغازه‌اش پیدا می‌شد!) این دوست دانمارکی گفتش اینها cute هستند می‌تونیم بدیمش به دوست‌دخترهامون. من هم گفتم حاج آقا التماس دعا! خانومه بعد اومد بیرون با اون آقای tow کننده هم صحبت کرد (با همون زبون شیرین روستاییش!) که ما دانشجو هستیم و direction اینها رو بهمون بگه و بهش گفت که : جوون خیر ببینی اینها رو سوار ماشین کن، مطمئن بشو که اتوبوس می‌برتشون شهر بعد برو . 
اون آقای tow کننده هم خیلی گوش به حرف کرد. به همون نشونی که ما ۱ ساعت بعد آخرش در حالیکه صورت‌هامون از شدت سرما دیگه سیاه شده بود با چه مصیبتی یه تاکسی گرفتیم برگشتیم شهر! دیگه نمی‌گم چقدر پیاده شدیم.

صبح که بیدار شدم هنوز حالم سرجاش نیومده بود. آخه یکی نیست بگه .... استغفرا...
دیگه خودتون بدونید من با چه حالی امتحان کتبی رو دادم! فقط شانس آوردم که حداقل تا فرداش سرماخوردگی اثر نکرده بود. حالا بقیه‌ی ماجرا رو بخونید

********************

امتحان oral  قرار بود صبح دوشنبه باشه. و چون فامیل گرامی من با A شروع می‌شه باید از صبح کله‌ی سحر مثل مسلسل امتحان می‌دادم. حالا بین جمعه و دوشنبه دیگه گفتم فقط میرم دانشگاه و میام و هیچ کار دیگه‌ای نمی‌کنم که این امتحان به خیر بگذره. حالا حدس بزنید چه اتفاقی ممکنه بیفته؟ هیچی کولاک قرن!! من شنبه بعداز ظهر رفتم خونه که یه کم استراحت کنم. وقتی از خواب بیدار شدم چشمتون روز بد نبینه باد داشت ساختمون رو از جا می‌کند. برف شدید و باد وحشتناک (گفتند بدترین کولاک قرن گذشته!!! شانس رو می‌بینید) حالا تموم اون garbage هایی که قرار بود شب امتحان بخونم هم توی دانشگاه هستند. 
خلاصه، من با چه مصیبتی خودم رو فرداش رسوندم دانشگاه و تا آخر شب خودم رو آماده کردم بماند، ساعت ۱۱ این آدم‌های فلان میل زدند که امتحان یک روز عقب افتاده. دیگه کارد بهم می‌زدی خونم در نمی‌اومد. برای اولین بار در تاریخ MIT امتحان qual عقب افتاده بود.

اون یک روز عقب افتادن کافی بود که سرماهای ذخیره شده در بدنم تبدیل به سرماخوردگی و تب و لرز و سردرد و دیگه هر مرضی که بتونید تصورش رو بکنید بشه. حالا دیگه من کاملا برای امتحان oral آماده بودم!

خوشبختانه قرص‌هایی که از ایران آورده بودم به دادم رسیدند. صبح روز بعد (سه شنبه) دیگه با زور چایی و قرص و تشکیلات خودم رو سر جلسه رسوندم.

دیگه حوصله ندارم بنویسم که سه شنبه هم یکی از امتحان‌های من دوباره postpone شد!! (فقط من! آخه خدایا!) برگشتم توی آفیسم مثل دیوانه‌ها دستم رو گذاشتم توی گوشم و شروع کردم داد زدن

*************************

صبح روز چهارشنبه طبق معمول صبح اول صبح به همون دلیل اسمی! presentation من اولین بود. من یکی دو دقیقه زودتر خودم رو رسوندم به اتاق تحقیق . Thorson و Anette داشتند در حالیکه خمیازه می‌کشیدند به Projector ور می‌رفتند که راهش بندازند. Anette خانم هویت طلب ماست (من دیگه بیشتر توضیح نمی‌دم!) دوتا دیگه پروفسور هم باید می‌آمدند تا من بتونم شروع کنم. هیچی دیگه projector رو راه انداختند ولی متاسفانه فقط سه چهارم مونیتور کامپیوتر روی screen نشون داده می‌شد. دیگه ما خودمون رو یک ربع کشتیم هر کاری تونستیم کردیم از عوض کردن mode سیستم گرفته تا resolution  کامپیوتر. ولی دریغ از نیم جو شانس! هیچ کدوم کار نکرد. حالا دیگه Hart و Patera هم اومده بودند و بعد از من ۶ نفر دیگه هم باید present می‌کردند. این شد که گفتند بی‌خیال slide show mode شو و همینجوری توی edit mode کارت رو present‌کن!! من گفتم: چی ! ! ! ! ! !  آخه بابا من کلی خودم رو کشتم عکس گل و بلبل گذاشتم که نمی‌دونم fly in کنند و movie  دارم و از این حرفها اینها رو که نمی‌شه توی edit mode نشون داد. دردسرتون ندم دیگه گفتند که چاره‌ای نیست و ببخشید و از این حرفا ولی دیگه کاریش نمی‌شه کرد. حالا مشکل من اون garbage  ها و movie اینا نبود. مشکل من این بود که توی power point برای هر اسلایدی زیرش، که توی slide show mode نشون داده نمی‌شه، کلی توضیح نوشته بودم بعد همه هم به انگلیسی و توضیح خرابکاری‌ها و ماست‌مالی‌ها! مثلا : یادت باشه این simulation غلطه ، یا اینجا رو باید سریع رد کنی کسی چیزی نفهمه، یا اگه کسی به این گیر داد برو یه چیز دیگه رو توضیح بده یا اینکه این عکس رو از مقاله‌ی یکی دیگه کپی کردی حواست باشه.  من دیگه خودم رو کاملا زدم به کوچه‌ی علی چپ و شروع کردم تند تند توضیح دادن. نمی‌دونم اونا اون زیر تصویر رو می‌خوندند یا به من گوش می‌دادند. اینقدر افتضاح شد که خودم هم حالم داشت بهم می‌خورد. خوبیش این بود که اساتید عظام هم به حد کافی IQ شون پایین بود که فقط چندتا سوال کشکی بپرسند... برای نفر بعد از من همه چیز درست شده بود.  چهارشنبه واقعا حالم گرفته شد. یکی از بدترین حس‌هایی که یکی ممکنه داشته باشه. اینهمه زحمت و تحقیق آخرش اینجوری همش هدر رفت

*******************

ولی در نهایت به خیر گذشت. فکر کنم پست قبلی رو به موقع فرستادم. آقا واقعا لطف کردید که stop کردید

******************

بگذریم

 

 امروز هوا هم آفتابیه و هم نسبتا خیلی گرمه (منهای ۲۳ درجه‌ی سانتیگراد!! منهای ۹ درجه‌ی فارنهایت) همه امروز دارند در مورد beach و شنا کردن و آفتاب گرفتن صحبت می‌کنند. Ed لیست beach های نزدیک بوستون رو برای من forward کرده که وقتی هوا یکمی بهتر شد(!) اگر خواستم برم... بوستونه دیگه

دعا

آقا بسه..... بسه...، دیگه دعا نکنید. به جون هرکی دوست دارید دیگه دعا نکنید...

دیگه این هفته بلایی نبوده که سر من نیاد! اگه زنده موندم برمی‌گردم تعریف می‌کنم.

آموزش زبان انگلیسی (۲)

جای شما خالی برای thanks giving این دوست من Devin من رو دعوت کرده بود خونه‌شون. این مامان Devin علاقه‌ی خاصی به من داره (یعنی حداقل خودش که اینجوری می‌گه. البته خدمت اونهایی که منتظرند پشت سر من صفحه بگذارند عرض کنم که دختر هم نداره). هیچی دیگه برادرهاش اینا هم اومده بودند از فلوریدا. Devin  قبلا به من گفته بود که برادر بزرگترش توی کارهای ساختمانی هست من هم انتظار داشتن یه قد و قواره‌ی متناسب شغلش رو داشتم (که انتظارم هم بدجوری درست بود!).

بوی بوقلمون سرخ شده! و پاستای ایتالیایی توی راهرو پیچیده بود. Devin در رو باز کرد و مامانش اومد و سلام و حال و احوال و از این حرفها. بعد هم برادرش اومد. با این که این‌ها اصالتا اهل بوستون هستند ۳۰-۴۰ سال زندگی کردن توی فلوریدا قشنگ فلوریداییش کرده بود.

Devin's brother: "Hi man, How are you doing" (read: ha yoo doin)
"Hi, I am fine,"
He stepped forward extending his hand to shake hand with me and repeated
"Ha yoo doin maaeean! I am Dog! " ! !

من که یه دفعه جا خورده بودم اخم هام بی اختیار رفت توی هم و خیلی سریع با یه حالت خیلی بدی پرسیدم

"youuuuu are what?????????!!!l"

همون لحظه داشتم پیش خودم فکر می‌کردم که این دیگه خدا می‌دونه چه بیماری روانی داره و یا ممکنه اصلا یکی از همین موجودات عجیب غریبی باشه که فقط اینجا پیدا می‌شه. یه لحظه هم بیاد گاو مشد حسن افتادم. همه‌ی اینها توی یه لحظه توی ذهنم گذشت که اون سریع ادامه داد (به یه حالت به قول علی تریپ بابایی- خوش‌بختانه فکر کرده بود من نفهمیدم )

Devin's brother: "I am Dog. Nice to meet you, what's your name?"

توی دلم گفتم I am not a dog, at least by now بعد خیلی شمرده گفتم: my name is Reza. nice to see you too هیچی دیگه. تعارف کردند داخل و بالاخره من همش نگاهم زیر چشمی به این برادر Devin بود که ببینم وجه تسمیه‌اش چیه. مثلا چه‌جوری غذا می‌خوره یا حرف می‌زنه یا حتی یه جوری از کنارش رد شدم که ببینم چه مجله‌ای دستش هست. ولی چیز غیر طبیعی‌ای ندیدم. Devin می‌گفت چرا رفتی توی فکر. ولی گفتم بهش نگم آخه ممکنه برای اونا عادی باشه بعد ضایع بشه. هیچی دیگه خوب بود. من تا حوالی ۵-۶ اونجا بودم و بعد با Devin برگشتم طرف campus.

هفته‌ی بعد یه روز سر صحبت رو با Devin باز کردم که وجه تسمیه‌ی اسم من مثلا اینه که blah  و  blah و بعد ازش پرسیدم وجه تسمیه‌ی تو چیه. اون هم یکم فکر کرد و گفت که این اسم یه قهرمان رومی بوده که نمی‌دونم سال چند یه جایی رو فتح کرده. بعد من بدون اینکه اسم برادرش رو ببرم گفتم که وجه تسمیه‌ی اسم برادرت چیه. اون دوباره به فکر فرو رفت در حالیکه زیر لب می‌گفت:

ummmmm, I really don't know , ummm.....Douglas... what could it be

دوزاری من افتاده بود....

این‌ها almost همه‌ی اسم ها رو abbreviate می‌کنند. یه سری‌شون رو خوب سریع می‌شه فهمید ولی یه سری‌شون رو نمی‌شه. مثلا اگه گفتید Don مخفف چیه (من اول فکر می‌کردم مخفف donkey هست، ولی بعد فهمیدم مخفف Donald  هست!)

*******

همون اوایل یه بار مک ازم پرسید که روی چی کار می‌کنی؟ من هم یه کمی از تعریف پروژه گفتم و همینطور داشتم براش توضیح می‌دادم که

"to impoe a separation at an intended location we plan to use two counter-acting wall jets installed......"
"wait wait...., two what ???" Mac asked
"two oppositely configured wall jets and will be ...." I replied.
"two oppositely what ??!!" Mac again interupted me.
"wall jets, what is wrong? " I replied.
"what is a wall jet ?"
"a jet initiates on a wall, like , I don't know, wall jet is a wall jet !"
"and what is wall??" Mac again asked.
"wall??? wall is wall"
"what is it???"
I angrily replied : "you <Beep> don't know what a <beep> a wall is ?????"
"I swear to god I don't"

دیگه تقریبا به نزدیکی student Center رسیده بودیم توی دلم گفتم بگیرم اون کله‌شو بکوبم به دیوار که بفهمه wall چیه. ولی کظم غیظ (درست نوشتم؟) کردم و با دستم به دیوار اشاره کردم  و گفتم :

"wall, wall, this is a wall, you really don't know?, are you ok???!"

مک در حالیکه لب‌هاشو غنچه کرده بود گفت WALL؟؟ و ادامه داد  you mean WALL. من گفتم آره مگه من چی گفتم. گفت تو گفتی wall . گفتم خوب ؟؟؟!!!   گفت خوب من نمی‌دونستم wall چیه. من گفتم چی داری می‌گی من گیج شدم...

بگذریم

ما ایرانی‌ها چون تلفظ W رو نداریم خیلی وقت‌ها اون رو هم مثل V  تلفظ ‌می‌کنیم. Nevin می‌گه ایرانی‌ها رو با تلفظ W شون می‌شناسه (اون می‌گه که تنها ملتی که این رو اشتباه تلفظ می‌کنند ایرانی‌ها هستند. )! عوضش این عرب‌ها چنان W  و th رو تلفظ می‌کنند که خود اینها هم تو کف موندند....


***********************

یک شعر

دوش این جوان با چراغ۱ همی گشت گرد Tang ۲
کز Bost3  و  Cam ۴  ملولم و طهرانم آرزوست

۱ چراغ قوه
۲ Tang Residence Hall, my apartment
۳ مخفف  Boston
۴ مخفف Cambridge ایراد نگیرید، مقتضای شعری هست.

*********************

بابا شما هم برای پست قبلی همچین پیغام نوشتید که یکی ندونه فکر می‌کنه حالا اینجا ما هرشب مراسم  عزاداری و نوحه خوانی داریم. من گفتم یه شب رفته بودم توی فکر یه کمی هم به گذشته فکر کردم. پیغام‌ها رو که خوندم پیش خودم گفتمdo I have to commit suicide now???l

با این‌همه از همه‌ی اون‌هایی که آرزوهای خوب خوب کردند ممنون و از همه‌ی اونهایی که پیشنهاد practical دادند خیلی بیشتر ممنون!

 از دوستانی که مستجاب الدعوه هستند التماس دعا دارم. چند هفته‌ی آینده مقداری tough‌ هست.

باز من و هق هق دل‌گیر شب

...

باز من و هق هق دل‌گیر شب
دفـتری از مثنوی و تاب و تـــب

باز مـن و غصه‌ی تنهایــیــــــم
بغض گـلوگــــــیر شبانگـاهیم

باز من و ثـانــیه‌ها در عبــــــور
باز شکست مــن و مرگ غرور

...

امشب تنهای تنهای تنهای تنهام. شاید تا ۲-۳ دقیقه‌ی دیگه که امیت هم از راهرو بره بیرون هیچ‌کس توی این ساختمون نباشه. این یعنی، تو شعاع یک کیلومتری من هیچ کس نیست. حتی دریغ از یه صدای ماشین توی خیابون.

یه کمی شعر نوشتم. یه خورده فکر کردم. یه فنجان چایی... تنهایی خیلی هم بد نیست.

یه کمی هم به گذشته فکر کردم، گذشته‌ی دور دور

به یاد تنهایی بعدازظهرهای پاییز
تاریکی آسمون، ابرهای دلگیر، صدای باد لای پنجره، درخت‌های خشک
به یاد شمردن دقیقه‌ها تا 'مامان برگرده خونه...'
انتظار و انتظار
ایستادن پشت پنجره و خیره خیره نگاه کردن به در خونه
و صدای جیغ "مامان آمد..."

به یاد آدم‌هایی که حالا دیگه پاییزی هستند، باورش سخته،
به یاد بی‌رنگی برگ‌های درخت‌هایی که روزگاری - نه خیلی دور - غوغا می‌کردند

به یاد صدای خش خش برگ‌ها زیر پای مردم
     سوز بیرحم باد
به یاد راه خونه تا مدرسه
به یاد مشق شب، امتحان ثلث اول
به یاد زنگ تفریح، آقای مدیر، تاریخ، تعلیمات دینی، علوم تجربی، فارسی ...

به یاد آدامس بادکنکی، لواشک، بستنی زمستونی، آدامس فوتبالی
به یاد مداد شمشیرنشان، جوهر پاک کن، مدادتراش، لیوان تاشو، "بچه با مداد اتود مشق ننویس ! "، به یاد کتاب خوب، انار، هرچه که بیند دیده... ژاله و گل، کوکب خانم، دهقان فداکار، پترس، روباه و زاغ، یکی از کاج‌ها بخود لرزید ...، باز باران با ترانه، حسنک کجایی، می‌رفتم از شهر به روستایی...

به یاد آبگوشت ): ، ماکارونی (: ، قرمه سبزی، |: 
به یاد مهدی که صبحانه ماست و شکر می‌خورد، ناهار ماست و آبگوشت! و شام ماست و تخم مرغ...

به یاد تی‌شرت پرسپولیس، راکت بدمینتون، کلاس شنا، مسابقه‌ی دو، مجله‌ی اطلاعات ورزشی، زنگ ورزش، بارفیکس، دراز و نشست ، ... 

روزنامه دیواری، گروه سرود، مسابقه‌ی کتابخوانی، نیمکت‌های مدرسه...

به یاد همه‌ی شیطونی‌ها، خرابکاری‌ها، شیشه‌ شکستن‌ها، گوش به حرف نکردن‌ها، جیغ زدن‌ها

به یاد سرماخوردگی توی زمستان، مطب آقای دکتر، آمپول، قرص جوشان، شربت سرفه، ‌

به یاد مراسم صبحگاه، آقای ناظم، به یاد پنج‌شنبه "روز کمک به جبهه". به یاد قلک‌های شکل تانک و نارنجک،

به یاد پسر همسایه که توی جبهه شیمیایی شد،
و من آنقدر کوچک بودم که نمی‌دونستم شیمیایی شدن یعنی چه،
و به یاد همه‌ی آدم‌هایی که پسر همسایه رو فراموش کردند، خیلی زود
و به یاد زن تنهای همسایه که یقین دارم هنوزم که هنوزه هر هفته می‌ره سر خاک پسرش، ساعت‌ها زار زار گریه می‌کنه و  "دفتری از مثنوی و تاب و تب" ...

به یاد موشک باران، خاموشی، صدای ضد هوایی، مارش نظامی...

و به یاد آدم ها

به یاد دوست‌هایی که بهاری رفتند... ابوذر، امیر، ...چقدر دلم واستون تنگ شده، و چقدر جاتون خالیه...
به یاد اون‌هایی که پاییزی رفتند، باز هم سخت بود،
و من و شما و آدم‌های دور و برمون که صد سال بعد این موقع، هیچکدوممون دیگه نیستیم.
به یاد گریستن‌. کاش می‌شد بازهم گریه کنم، کسی یادشه من آخرین بار کی گریه کردم؟ ده سال پیش؟ بیست سال پیش؟

بهرحال

به یاد همه‌ی خوبی‌ها، سختی‌ها خوشی‌ها غم‌ها شادی‌ها

به یاد همه‌ی دوست‌های مهربونی که قلبشون زمستون سرد رو هم گرم می‌کرد

     و به یاد زمانی که گذشت...

 

 

ببخشید، قرار نبود اینطوری بنویسم، ولی شد دیگه...

پلیس

ما که تا حالا از پلیس اینجا بدی ندیدیم ...

ساعت ۵:۳۰ صبح، مکان logan international ariport-boston, MA
شما در حالیکه یک بلیط به مقصد colorado به دست دارید توی صف بازرسی ایستاده‌اید. قیافه: ژولی پولی! به خاطر صرفه جویی و اینکه ۳۵ دلار پول تاکسی ندید با آخرین سرویس مترو ۳ ساعت زودتر اومدید به فرودگاه و در طول این سه ساعت ۵۰ دلار آت و آشغال خریدید و خوردید (شکلات، شام، صبحانه، قهوه، چایی، دونات، مجله ورزشی (این یکی رو هنوز نخوردید)).  نیم‌ساعتی هم روی صندلی‌های راحتی فرودگاه خوابیدید. اینه که موهاتون به هم ریخته هست و چون همه‌ی کارهاتون هم مثل همیشه عجله‌ای شده فرصت نکردید محاسن (!) رو هم کوتاه کنید. چشم‌ها باد کرده و سرخ شده یه کیف laptop و یه کیف دستی دیگه پر از خرت و پرت هم دستتونه که امیدوارید مجبور نشید بازش کنید (کمد آقای ووفی رو یادتون میاد).

جلوی شما یه پیرمرد ۷۰-۸۰ ساله ایستاده. با اینکه سنش معلومه بالاست سرحال به نظر می‌رسه. تریپ آمریکای مرکزی از اون republican های دو آتشه است. با اون لهجه‌ی غلیظ جنوبیش می‌پرسه که شما دانشجو هستید(احتمالا می‌دونه آدم دیگه‌ای با این سر و وضع مسافرت نمی‌ره) و کجا درس می‌خونید و از این حرفا. کلی هم تحویلتون میگیره. نفر پشت سری شما یه دختر خانم آمریکایی خیلی خوش‌تیپ و باکلاس هست که یه ساک کوچیک چرخ‌دار دستشه (شبیه مهماندارهای هواپیما). (پیش خودتون می‌گید جاش بود من هم حداقل یک کت و شلوار پوشیده بودم!).

 جناب حاج آقا کفش‌‌هاش رو در میاره و با بقیه‌ی وسایلش می‌گذاره توی سبدهایی که از زیر دستگاه مخصوص رد می‌شه و خودش از درب مغناطیسی رد می‌شه. شما دارید جیبتون رو از یک مشت یک سنتی خالی می‌کنید (واقعا توی دنیا چیزی بدرد نخورتر از یک سنتی وجود نداره. من واقعا نمی‌فهمهم چرا اینجا هنوز قیمت‌ها رو گرد نمی‌کنند. رفتم دوربین بخرم می‌گه ۴۵۶.۲۳ خوب آدم عاقل بگو ۴۶۰ خیال خودت و همه راحت.) ته این یکی جیبتون دوسه تا یه سنتی دیگه در میاد. متاسفانه تعدادی هم از طریق هواکش جیب کاپشنتون (!) رفتند توی کاپشن که دیگه اون‌ها رو نمی‌شه کاری کرد. (دارید فکر می‌کنید که این رو چطوری به آقای پلیس توضیح بدید!). خانم مسوول سبد ها میگه که laptop رو باز کن و توی یه سبد جداگانه بگذار. ازش می‌پرسید لازمه کفشهاتون رو بیرون بیارید و اون میگه که نه!

 اونطرف درب مغناطیسی شش هفت تا پلیس توی زاویه‌های مختلف ایستاده‌اند و چهارچشمی مسافران رو که از درب رد می‌شوند نگاه می‌کنند. حاج آقا از درب رد می‌شه. یکی از پلیس‌ها با اشاره بهش می‌گه که بره به سمت اتاق بازرسی بدنی. امروز ظاهرا اوضاع خفنه (یعنی اوضاع بده) شما منتظرید که پلیس روبرویی به شما بگه که رد بشید. با علامت دست جناب سروان شما رد می‌شید در حالیکه شروع کردید به توضیح دادن قضیه‌ی یک سنتی .... ، ولی درب بوق نزد! جناب سرهنگ می‌گه چیزی گفتی؟ شما می‌گید نه هیچی!. بلیط و کارت شناسایی (متاسفانه کارت شناسایی‌اصلی تون آماده نبود یه کارت موقت (یه ورق کاغذ سیاه سفید!) بهتون دادند) رو بهش می‌دید پیش خودتون می‌گید که به این هم  حتما گیر می‌ده. اسمتون هم که محمد هست. قیافه هم middle eastern و بهم ریخته. یه ساک که توش از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا می‌شه. الانه که بفرسته بازرسی بدنی که سهله x-ray و ray های دیگه!! خیلی جدی بلیط رو می‌خونه و مشخصات رو با  کاغذ چک می‌کنه و می‌گه you are all set sir! شما که منتظر شنیدن یه جمله‌ی دیگه بودید یه لحظه جا می‌خورید!  از اون sir‌ آخرش یه ذره احساس باکلاسی می‌کنید. گردنتون رو کمی صاف می‌کنید و یه thank you خیلی مردونه بهش می‌گید و می‌رید که وسایلتون رو از توی سبد که حالا اونطرف هست جمع کنید. کلی حال کردید! عجب پلیس‌های خوبی.

دختر خانم پشت سری شما حالا داره از درب رد می‌شه. درب بوق نمی‌زنه. دختره میاد که بلیطش رو بده به پلیس که یکی از پلیس‌های کناری جلو میاد و بهش اشاره می‌کنه که باید بره بازرسی بدنی. خیلی خشن بهش می‌گه وسایلت رو از توی سبد وردار و برو توی اون اتاق کناری یه پلیس زن میاد برای بازرسی بدنی. حالا جالبیش اینه که کل مساحت لباس‌های این دختر خانم (به علاوه‌ی کفش و جوراب) به یک متر مربع هم نمی‌رسه دختره تا بناگوش سرخ شده. خوب البته به نظر من خجالت نداره ولی بهر حال. وقتی داره میاد به طرف سبد وسایلش، شما یک نگاه عاقل اندر تروریست! بهش می‌کنید و یک لبخند معنی داری هم بهش می‌زنید. اون سرش رو می‌اندازه پایین ...

خوب دیگه اینجا بوستون هست. همه‌چیزش همیجوره. یادم روز اولی (یعنی لحظه‌ی اولی) که پامو گذاشته بودم توی آمریکا با مامور INS بحثم شد. قضیه این بود که من فکر می‌کردم پرونده‌ام رو بردند توی یه اتاق دیگه و رفتم بهش گفتم من حدود ۲۰ دقیقه هست که اینجا منتظرم . اون هم می‌گفت که نه پرونده‌ات همینجاست باید بیشتر منتظر بمونی. بالاخره اینقدر بهش گفتم که رفت کارتن پرونده ها رو برداشت آورد و پرونده‌ی من رو بهم نشون داد و گفت برو بشین صدات می‌کنند. من هم کلی کنف شدم. (بعدا بچه‌ها بهم گفتند این ماموره پیغمبر بوده که همون جا تو رو arrest نکرده یا ...). من آخه چه می‌دونستم INS چیه فکر می‌کردم اینا هم همون سرباز وظیفه‌های اداره‌ی گذرنامه‌ی آمریکا هستند. ولی خوب من هم مودب باهاش برخورد کردم نه صدامو بلند کردم و نه هیچی. فقط هی گفتم که من مطمئنم که پرونده‌ام عوضی شده.

والا تا حالا که ما بدی از این‌ها ندیدیم .

گربه‌ی جنی خانوم

این steve نمیدونم چرا از اون روز اول با من لج بود. steve اصطلاحا graduate administrator این پروگرام هست. واقعا که سال قبل قدر leslie رو ندونستم. یه پیرمرد قد بلند و چاق با موهای سفید. حافظه almsot‌ هیچی، پر حرف، کند، اعصاب خوردکن.

این آزمایشگاه ما جای سوزن انداختن هم نیست. این دانشکده‌ی درب و داغون هم هزارتا سوراخ سنبه‌ی دیگه داره که می‌شه دانشجوها رو فرستاد. ولی استیو عزیز این دانشجوی جدید رو ورداشته آورده اینجا.

استیو حالا وسط لب ما ایستاده و داره دانشجوی جدید رو معرفی می‌کنه: ایشون جنیفر خانوم هستند و تازه به دانشکده‌ی ما ملحق شدند و قراره که desk شون توی این لب باشه!

این آمریکایی‌های .... استغفرا... یه ذره هم social skill ندارند. فقط بلدند هیکل بسازند. قد : هرکدوم دو متر و نیم. وزن هرکدون ۲۰۰ کیلو . common sense: zero !!  همشون وایسادند سرشون رو انداختند پایین!  آخرش من رفتم جلو و به جنیفر خانوم سلام کردم: به به! جنیفر خانوم. سلام علیکم (حاج آقایی) خیلی خوش آمدید!‌ ماشاءا... هزار ماشاءا... اصلاً تبارک ا... (حالا بعضی‌هاشو توی دلم گفتم) 
جنیفر خانوم: (با هزارتا قر و افاده) سلام (ل با تشدید)
شما: الســـــــــــــــــلام!  حال شما چطوره؟
جنیفر خانوم: لطفا بمن بگو (گاف با تشدید) جنی  (نون با تشدید)
شما: .... 

هیچی دیگه، میزش و combination‌ در ورودی و اینها رو بهش گفتم و رفتم نشستم سر کارم...

سه روز بعد:

صبح ساعت حوالی یازده. شما طبق معمول با موهای آشفته و تلو تلو خوران به آفیستون وارد می‌شوید و با یک نصفه شیرجه بی‌حالانه روی صندلی می‌افتید. سرتون رو در حالی که صورتتون به طرف سقفه یکم تکان می‌دید شاید این خواب لعنتی از سرتون بپره. ولی نه . با یه مشت روی کلید چراغ روی میز کارتون می‌زنید. چراغ ۴-۵ سانتی متری پرت می‌شه عقب و شروع می‌کنه تلپ تلپ روشن شدن. یه خمیازه‌ی بلند و یه مشت کاغذ رو می ‌کشید طرف خودتون. بعد به صندلی لم می‌دید و کاغذها رو می‌گیرید جلوی چشماتون (که تا حالا داشتند سقف رو می‌دیدند) که حالا دیگه فرمول‌ها رو ببینند. روز کاری شروع شده است!

هنوز چندلحظه‌ای نگذشته که احساس می‌کنید یه چیز بزرگی روی کفشاتون داره وول می‌خوره. اول فکر می‌کنید ادامه‌ی خواب دیشبه. در حالی که روی صورتتون هنوز به سمت سقفه کاغذها رو می‌گیرید کنار و یه کمی گردنتون محکم می‌کنید تا ببینید درست حس کردید یا نه! ..... چیزی هســـــــــــــــــــــــــت یا ..... ناگهان wow!! با یک حرکت ناگهانی بر می‌گردید طرف میز و به شدت لبه‌ی میز رو فشار می‌دید. صندلی با یک شتاب شدید به عقب می‌ره در حالی که پاهاش شما هنوز روی زمینه و اون موجود گنده‌ی پشمالو هنوز روی کفشهای شما داره دور قوزک پاتون می‌چرخه. در همون حالیکه صندلی داره به عقب می‌ره سرتون به همون سرعت پایین میاد در حالیکه ترس و تعجب به هم آمیخته‌ای در نگاهتون دیده می‌شه. کمتر از یک چشم بهم زدن همه چیز عوض می‌شه....

صندلی رو نگه می‌دارید. اخمهاتون به حالت یه چیزی بین چندش و عصبانیت توی هم فرو می‌ره و بی اختیار داد می‌زنید: (بلند) اَه اَه .... بعد با یه حالت تعجب آمیخته با تنفر ادامه می‌دید: گربه؟؟؟؟!!!!!! کی اینو اینجا راه داده؟؟؟ گم شو بیرون گربه‌ی کثیف. جناب گربه با چشمان گردش که حالا زیر میز براتون داره برق هم می‌زنه زل زده تو چشم شما و ابراز محبت شما را با یک میوی گرم جواب می‌ده. 

دیگه این یکی رو واقعا صبح اول صبح انتظار نداشتید. اعصابتون رو ریخت بهم. دیگه اینجا گفتیم خوبیش اینه که این موجود کثیف وجود نداره. کی می‌تونه تصورش رو هم بکنه توی لب زیر میز روی کفش شما. اصلا خاطره‌اش هم مو بر تن آدم سیخ می‌کنه.  پاتون رو سریع می‌کشید بیرون. ولی جناب گربه قصد تکان خوردن از سر جاشون رو ندارند. صندلی رو می‌کشید عقب و یه کمی خم می‌شید و پاتون رو خم می‌کنید و در حالی که دارید به پدر و مادر جناب گربه بد وبیراه می‌گید با کنار پا هلش میدید وسط پارتیشن محل کارتون (پارتیشن ها ۲متر در ۲ متر هستند)  : گربه‌ی عوضی!‌ برو بیرون ببینم. اینجا که جنگل نیست اینجا اتاق کاره. اه اه .  
ناخن‌های جناب گربه روی زمین کشیده می‌شه. حرکت بعدی اینه که از شرش خلاص شید. بنابراین با یه کات داخل پای محکم حضرت گربه رو شوتش می‌کنید بیرون پارتیشن. جالبیش اینه که اصلا انگار نه انگار به خودش تکان هم نمی‌ده. اینقدر به این گربه‌ی لعنتی شیرخشک و گوشت سرخ کرده دادند که شده یه تیکه چربی. وقتی  دارید شوتش می‌کنید قشنگ مثل یه تکه چربی تلپی صدا می‌کنه اصلا حالتون بد می‌شه. جناب گربه یه ۴-۵ سانتی‌متری از زمین بلند می‌شه و نیم متری اونطرف ورودی پارتیشن شما میفته روی زمین. از شوت خودتون خیلی راضی هستید. حداقل صدای کشیده شدن ناخن‌هاشو روی زمین دیگه نشنیدید...
یه نگاهی به کفشتون می‌کنید. امشب باید کفش و شلوارتون رو بشورید. یادتون میاد که هیچ وقت توی زندگیتون از گربه خوشتون نیومده (تا جایی که پدرتون یه بار یه گربه رو که با بچه‌هاش اومده بودند (تشریف آورده بودند!) خونه‌ی شما، به خاطر خدا برده بوده وسط بیابون ول کرده بوده- از بسکه شما تحویلشون گرفته بودید!‌ کسی یادشه؟) . anyway صندلی رو بر می‌گردونید و دوباره می‌شینید. اینبار یه کمی صاف‌تر: شب هم باید به این زنه بگم زیر این میز رو قشنگ بشوره

هنوز دهنتون به حالت چندش آوری کج و کوله هست که صدای نفس نفس زدن یکی رو کنار خودتون احساس می‌کنید. سرتون رو بسمت چپ بسمت ورودی پارتیشن می‌چرخونید: وا مصیبتا !  جنی هست . صورتش مثل لبو سرخ شده. گوش‌هاش سه برابر صورتش. چشم‌هاش پر از خون و داره تند تند نفس می‌کشه. گربه‌ی ننر هم توی بغلش هست و داره به شما نگاه می‌کنه. دوزاریتون سریع میفته. ولی قبل از اینکه نگاهتون کامل به جنی بیفته جنی خانوم صورتش رو میاره جلو و چنان دادی می‌زنه....:  این چه طرز برخورد با حیوونـــــــــــه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ که شما یه لحظه تعادلتون رو روی صندلی از دست می‌دید.... جنی بدون وقفه داد می‌زنه و شما هاج و واج اصلا فرصت پروسس کردن حرفهاش رو هم ندارید: تو مگه احساس نداری؟؟ این حیوون زبون بسته رو چرا اذیت کردی؟؟ دوست داشتی یکی با خودت اینجوری برخورد کنه؟ (سرشو میبره عقب و گربه رو توی بغلش فشار می‌ده و دوباره سرشو میاره جلو و ادامه‌ی داد و بیداد) تو مگه انسان نیستی تو مگه احساس نداری؟؟ هنوز شما حتی فرصت نکردید دهنتون رو باز کنید. خودتون رو یکمی متعجب می‌گیرید و می‌گید: مگه چی شده؟ جنی دیگه هرچیه که بزنه زیر گریه: چی شده؟؟؟ هان؟؟؟ بگو چی نشده؟؟!!!! ...... song از اون طرف سرشو آورده بالا ببینه چه خبره. بن هم صندلیشو کشیده عقب و داره نگاه می‌کنه. مِی داره به سمت پارتیشن میاد خدا کنه زودتر بیاد و اینو ببره....

هیچی بیشتر از اون گربه‌ی ننر توی بغل جنی اعصابتون رو خرد نمی‌کنه.

این جنی رفته steve‌ رو آورده بالا... دیگه همین کم بود. تنها چیزی که دیگه امروز حوصله اش رو نداشتید. حالا steve  نیمساعته که داره در مقام احترام به حیوانات نصیحتتون می‌کنه. می‌خواهید موهای سفیدشو بگیرید و از طبقه‌ی سوم پرتش کنید پایین! هزار تا حدیث از انجیل مقدس و چهل هزارتا جمله از ژآن پاپ پل هشتم خونده و اینکه حیوانات مثل family ما هستند و از این دری وری‌ها. حالا هم می‌گه برو از جنی معذرت خواهی کن و گربه‌شم رو نوازش کن!!!‌ گفتم همین کارم دیگه مونده. بهش گفتم جناب steve خان اینجا که باغ وحش نیست. آزمایشگاه است. آخه گربه و سگ و خرس و کرگدن که نباید وردارن بیارن اینجا. دوباره داره حرف خودشو می‌زنه که این حیوانات اهلی هستند و blah blah.

 بخشکی این شانس ! دیگه امروز مگه می‌شه درس خوند. کاغذ ها رو جمع می‌کنید و پرت می‌کنید یه گوشه‌ی میز و کاپشنتونو ور می‌دارید و می‌زنید بیرون... گربه‌ی لعنتی ایندفعه دستم بهت برسه! تکه بزرگت گوشته!....

جنی خانوم بعدا توضیح می‌دهند که گربه شون diet  بوده. خوشبختانه Steve  بهش تذکر داده و حالا دیگه می‌گذارتش توی یه سبد و توی یه فایل. روش هم نوشته live animal بازهم بهتره.

گربه هم گربه‌های قدیم. بابا گربه باید بره توی دشت و دره موش بگیره بخوره. آخه گربه‌ای که هفته‌ای ۲۰ دلار شیرخشک و این garbage ها بخوره که گربه نمی‌شه! میشه این تیکه چربی. بابا یه شاخ موی گربه‌های ایران (حتی شریفی‌هاش) میرزه به هزارتا گربه‌های اینجا. یادم رفت بگم گربه‌ی جنی خانونم دستمال گردن هم داره!

حالا دیگه یاد گرفتید که گربه‌ی جنی خانوم که میاد در ورودی پارتیشنتون شروع می‌کنید چشم غره رفتن و با حرکت دست تهدیدش کردن. و بلند بلند یه جوری که جنی بشنوه می‌گید: به به!‌ گربه‌ی عمو!‌ الهی عمو قربون اون چشمهای ماهت بره. میای بریم قاقالیلی بخوریم؟....

عید مبارک

اللــــــهم  أهل الکبریاء و العظمة ،
                           و أهل الجود و الجبروت ،
                                      و أهل العفو و الرحمة ،
                                                       و أهل التقوى و المغفرة ،

أسألک بحقّ هذا الیوم، 
الّذى جعلته للمسلمین عیدا
و لمحمّد صلّى الله علیه و آله
ذخرا و شرفا و کرامة و مزیدا,
                            أن تصلّى على محمّد و آل محمّد
                            و ان تدخلنى فى کلّ خیر ادخلت فیه محمّداً و آل محمّد
                            و ان تخرجنى من کلّ سوء أخرجت منه محمّدا و آل محمّد,
                                                                                 صلواتک علیه و علیهم

اللّـــــــــــــهمّ !
            انّى أسألک خیر ما سألک به عبادک الصّالحون
            و اعوذبک ممّا استعاذ منه عبادک المخلصون 

پرودگارا !‌ تو اهل بزرگی و عظمتی،
                 و اهل لطف و مهربانی
                    و اهل گذشت و بخشایش
                       و اهل تقوا و آمرزش...

خدایا ...

ذکر الاستاذنا الجورج


 ۴۱- ذکر الاستاذنا الجورج قدس ا... روح العزیز
آن معتکف کتابخانه ، آن آفتاب دانش ، آن در ظلمت نورعلم ، آن شاه علوم ، قطب وقت :الجورج بن المایکل رحمةا... علیه ؛ از جمله مشایخ بود ، و به انواع علوم ظاهر و باطن ، و زبانی داشت در بیان معارف و اسرار ، و پیر کمبریج بود ، و بسیار مشایخ و شیوخ را دیده بود ، و با ویگینز صحبت داشته و از رفیقان گوکنهایمر بود ، و مرید پوانکاره ی  فرانسوی بود ، و عمری دراز یافته بود و پیوسته در کار جدی تمام کرده است .و او خود ریاضیدانی بود و ریاضاتی و کراماتی داشت ... 

و گفته‌اند که چون از مادر بزادی ستون‌‌های MIT  و  Harvard‌ و Princeton بلرزیدی و ۱۰ دانشمند برجسته در دم خاموش گشتی و هرگز دوباره حرف نزدی.

و کرامات فراوان از او نقل کنند. پس مریدی مقاله‌ای پیش او آورد سراپا nonsense که هرکه آنرا دیدی گفتی که این garbage به برنامه‌ی کودک فرستادی تا در بخش نقاشی نمایش دادندی و حضرت جورج گفتی که نه من از این مقاله take care کردندی. و وردی بر مقاله خواندی و آن را submit  کردی و در دم پذیرش گرفتی و عالم و آدم حیران گشتی.

و دیگر، کتابی نوشتی بس طویل در باب طرق۱ آسمان‌ها و تعداد ابواب بهشت و جهنم ، و چنان عظیم و ثقیل که هیچیک از ابناء بشر آنرا فهم نکردی. پس کتاب فروش نرفتی و بر دست اوستاذ باد کردی که این ابناء بشر جملگی در جهلند.

و چون بر سر کلاس طلبه‌ای سوال پرسیدی، مولانا سوال دیگر جواب دادی! و علما دانستی که مولانا از سوال ظاهری به سوال باطنی پی بردی و تلامیذ نادان این نفهمیدی.

و آورده‌اند که شب امتحان ملائکه بر او نازل گشتی و سوالات امتحان برایش آوردی. و همه  تلامیذ بر این مساله اجماع داشتی چه حل آن سوالات به عقل جن هم نرسیدی.

و در عنفوان پیری دل در گروی دختری بستی و به عقد او در آمدی و از او صاحب فرزندی شدی. و چنان دخترک بر سر اوستاذ آوردی که چون موبایلش بزنگیدی چه بر سر کلاس درس و چه بر سر مجالس بحث و موعظه دوان دوان به خانه برفتی.

و آورده‌اند که روزی با یاران و دوستان در مجلسی نشسته بودی غرق در خوشی و در حجره‌ی مجاور یکی کتاب سیالات تلاوت کردی به صوت نیکو. تا به اینجا رسیدی که "پس گریزی نبودی از حل نومریک ..."  گفته‌اند که این بشنیدی و صیحه کشیدی و جامه دریدی و از حال برفتی. و چون به هوش آمدی جمله مقالات و کتب جمع کردی و آتش زدی و گفتی که تاکنون در جهل بودمی. پس جمله طلاب جمع کردی و گفتی که من توبه کردم از این علم و بر همه است که هرچه اندوخته‌اید از کتب و مقالات بدور ریزید و طریق نوین در پیش گیریم که سعادت دنیا و آخرت در این بودی. و طلاب جاهل از این ناراحت شدی و گفتی که نتوان دوباره همه چیز عوض کردن بعد از دو سه سال و وقت آن بودی که ما فارغ شدی. ولی نور همین بودی که بر قلب استاذ تابیدی. و گفتندی که هر از چندی نور جدیدی بر قلب این استاد تابیدی!

و در تمام فنون روزگار حریف بودی. از سفینه بین کرات design کردی تا وسایل علوم طب و نانو و مانو و دست مصنوعی برای مورچه و ماشین جارو برقی. و چون مساله‌ی جدیدی بدیدی بیتاب شدی و شب به خواب نرفتی و ایده‌هایی بزدی که سایر ابناء بشر شاخ درآوردی (و هیچ یک کار نکردی چون این ابناء بشر این ایده‌ها فهم نکردی و درهم و دینار به این اوستاذ ندادی).

و در ذکر این اوستاد کتاب‌ها باید نوشت که مجال آن اینجا نبودی...

و اما بعد ...

واما بعد...

امروز قصد دارم که یه کمی از زندگی روزمره بنویسم که شماها هم بدونید ما اینجا چه می‌کشیم.

عرض کنم که خوب اینجا یه شهر قدیمی هست با ساختمان‌های قدیمی و خوب دانشگاه ما هم کنار رودخانه هست و اونطرف هم که اقیانوس هستش و اینطرف هم که جنگل! دیگه همه چیز آماده هست که انواع و اقسام جانورها دور و برتون دیده بشوند. یکی از این موجودات نازنین جناب موش هستند. من طبقه‌ی ۲۲ یه آپارتمان زندگی می‌کنم و اولین بار نیم ساعتی فکر کردم که چطور این جناب موش ۲۲ طبقه رو آمده بالا. ولی خوب دیگه الان فکر نمی‌کنم چون به نظر میاد که تمام خانواده‌ی آقای موش سالیان دور به اینجا move کردند و همینجا به دنیا می‌آیند و همین جا هم می‌میرند. بالاخره که دردسرتون ندم manager و facility و آتش نشانی هم هنوز که هنوزه نتوانستند حریف موش‌‌های این ساختمان بشوند. خوب همینطور که گفتم فقط این ساختمان نیست تقریبا اکثر خانه‌های این دور و بر موش دارند. مثلا اگه بروید boston common یا کنار campus قدم بزنید یا حتی توی ایستگاه مترو (بین ریل‌ها!) هر چند دقیقه‌ای یکی دوتا رو می‌بینید. دیگه سمی نبوده که این مایکل (manager)  نزده باشه. حالا تازگی‌ها یه تله هایی آورده که به صورت یه صفحه‌ی بسیار چسبناک هست. بعد آقای موش که داره می‌دود اگه اشتباه کنه (که اصولا نمی‌کنه!) می‌ره روش و می‌چسبه و بعد خوب دیگه. ولی این آقای مایکل این "بعد خوب دیگه" رو تفسیر نکرد ...

قضیه از اونجا شروع شد که بعد از چند ماهی بالاخره یکی از موشها توی تله‌ی آقای مایکل گیر افتاد. حالا شما یه موش زنده دارید که به یه ورق گنده چسبیده. سوال اینه که حالا چه جوری از شرش خلاص بشید. اولین ایده این بود که از طبقه‌ی ۲۲ پرتش کنیم پایین، ولی اشکال کار این بود ما مطمئن نبودیم موش بعد از سقوط از طبقه‌ی ۲۲ بمیره. بنابراین هم اون زجر کش می‌شد و شاید هم دوباره راه میفتاد می‌رفت دوباره خانواده تشکیل می‌داد و مصیبت...

امیت می‌گه که ما هندیها این ها رو نمی‌کشیم. می‌بریم یه جایی دور مثلا وسط بیابون ولشون می‌کنیم. ولی حالا اینجا بیابونش کجا بود. بهروز موش‌هاشون رو شیمیایی می‌کنه. یعنی می‌اندازه توی یه شیشه و بعد چند تا چوب کبریت رو بالای شیشه روشن می‌کنه که توی شیشه دود جمع بشه و موشه بمیره. اون میگه که این بی دردترین راهه. یکی دیگه از بچه‌ها موش خونشون رو انداخته بود توی disposer آشپزخانه!. چندنفری هم انداخته بودند توی رودخانه. یکی هم گذاشته بود توی یهmicrowave که ازش استفاده نمی‌کردند. توی شوتینگ زباله هم چند نفر دیگه انداخته بودند. هیچی دیگه ما داشتیم از این و اون می‌پرسیدیم که این هم خانه‌ای من ظاهرا برش داشته بود، من هم دیگه ازش نپرسیدم چطوری اونو سربه نیست کرده. اینجوری وجدان آدم راحت تره.

دیروز روی میز کارم یه هزارپا دیدم. داشتم فکر می‌کردم عجب موجود inefficient هست. این جثه ماکزیموم ۳ یا ۴ تا پا می‌خواست. فکر کنم جزء اولین موجوداتی بوده که خدا آفریده و توی design اش دیده که ۴ تا پا براش کافیه بعد یه ضریب اطمینان ۲۵۰ هم گذاشته روش که خیالش راحت باشه این اولین موجود خوب کار می‌کنه. قاعدتا هم آدم هم آخریش بوده که خیلی delicate آفریده شده.

آقا ما گفتیم که روی میز کار که نمی‌شه، حالا تکان هم نمی‌خوره از سر جاش، تا حالا داشت مثل جت می‌دوید، حالا هرچی پفش می‌کنی با دست می‌زنی روی میز انگار که نه انگار. بالاخره گفتم با دستمال می‌زنم توی سرش که بی‌هوش بشه بعد می‌اندازمش بیرون. متاسفانه ضربه خیلی مستقیم به سرش نخورد و در اثرش ۶ تا از پاهاش کنده شدند. حالا جالبیش اینه که خود جناب هزارپا با ۹۹۴ تا پاش داره سکندری خوران یه طرف می‌ره، اون ۶ تا با سه برابر سرعت خودش در جهت مخالف (پس این کله ‌اش چه کاره س؟؟)  منو یاد اصل پایستگی تکانه انداخت...

استاد ما می‌خواد میان‌ترم take home بگیره ولی امتحانش closed book هست. از بچه‌ها خواسته که به هیچ وجه به هیچ کتابی مراجعه نکنند. امتحان ۳ روزه. خیلی خیلی هم تاکید کرده که هیچ نوع منبعی نمی‌توانید استفاده کنید. به نظر من اینهمه تاکید نمی‌خواد یه بار که بگه کافیه. من بعد از کلاس سریع رفتم کتابخانه اون ۳-۴ تا کتابی که مرتبط با کلاسه و هنوز نبرده بودند رو امانت گرفتم و بعد از در طبقه‌ی بالایی کتابها رو بردم توی آفیسم. آخه من می‌ترسم خدای نکرده شیطون بچه‌ها رو گول بزنه و بخوان بروند از کتاب ها استفاده کنند. حالا کتاب‌ها توی آفیس من باشه بازم بهتره دیگه مگه نه؟

ماه بسیار بسیار مبارک رمضان هم که در راه هست. من واقعا خیلی خوشحالم که ماه رمضان دوباره داره میاد . اصلا دارم لحظه شماری می‌کنم. هفته‌ی پیش از محسن پرسیدم که چقدر مونده و اون گفت ۱۵ روز من ناخداگاه جیغ زدم (فکر کنم از شادی بود، خیلی مطمئن نیستم)  و هرچی مونده بود سکته کنم. آخه بابا ما که روزی ۲-۳ وعده غذا بیشتر نمی‌خوردیم. نمی‌دونم این حضرت آدم باز یه کاری کرده بوده ... استغفرا...
من خیلی خوشحالم ، اصلا دلم می‌خواست تموم سال ماه رمضان بود. اصلا من قراره که سحری و افطاری هم چیزی نخورم

 

فاندینگ

خوب حالا دیگه وقتشه که به فکر خرج تحصیل سال بعدتون باشید. اگه بخواهید دست روی دست بگذارید خیلی راحت برای ترم بعدتون funding پیدا نمی‌کنید و اونوقت باید یه کمی دست توی جیب بکنید. از اونجایی هم که خوب ولخرجی کردید و پولی ته حساب نمونده تنها راه حل می‌شه رفتن زیر قرض و interest دادن به این بانک‌های بی انصاف. (اگه citizen باشید یه راهش هم اینه که برید ظرف بشورید. ولی خوب اینجا چون به خارجی‌ها خیلی اهمیت می‌دهند شما نمیتونید برید (at least officially) ظرف بشورید. در هر صورت بهترین کار اینه که هرچه زودتر ببینید می‌تونید RA  گیر بیارید یا نه. اگه research assistant باشید اولا کارتون time table  نداره. بنابراین صبح‌ها می‌تونید ساعت ۱۱-۱۲ بیدار می‌شید. بعد اگر هم حوصله نداشتید کار کنید آخر ماه به استادتون میگید مساله خیلی سخته. این پروگرام جواب نمی‌ده نمی ده  نمی‌ده .... (این کارها رو نمی‌شه توی رستوران انجام داد!!)

فرض کنید شما بالاخره تصمیم گرفتید که یک ریسرچ برای خودتون پیدا کنید . خوب اولین کاری که باید بکنید اینه که بروید و با استادها حرف بزنید. اصولا برای ریسرچ RA شما باید یک backgroud خوبی از کاری که می خواهید بکنید داشته باشید. مثلا 5-6 تا course  روی اون موضوع پاس کرده باشید (حالا تو مجموع undergrad و  grad) و یا مثلا پروژه ی دانشگاهی یا صنعتی روش انجام داده باشید. یعنی در حقیقت لازم نیست ولی خیلی از استادها به این موضوع خیلی اهمیت می دهند و اگه تحقیقات قبلیتون به اندازه ی کافی نباشه قبول نمی کنند که شما پروژه تون رو باهاشون بگیرید. ولی اگه واقعا تصمیم گرفتید که روی یه موضوعی کار کنید همیشه یه راهی هست...
 
یک بعد از ظهر آفتابی و خیلی قشنگ که تنها چیزی که می تونه خرابش کنه دیدن روی یک استاد هست (استادهای بد !). شما بعد از جستجوی فراوان یک استاد پیدا کردید که ظاهرا آدم باسوادی به نظر میاد. دکتر Bathe: چند تا کتاب نوشته، 200 تا مقاله ی درست حسابی داره و مدیر یک شرکت هم هست. روی فاینایت المنت کار می کنه. خوب حتما باید یه چیزهایی بدونه دیگه. 


چندتا ضربه به در اتاق آقای دکتر می زنید. یه صدای خشن درحالی که سعی می کنه بلند صحبت کنه می گه Come in. در را با احتیاط باز می کنید. در حالی که دارید در رو آرام باز می کنید اول سرتون و به تدریج بقیه ی بدنتون وارد اتاق می شه. دکتر پشت میزش نشسته و داره با تلفن به آلمانی یه چیزایی می گه : هِرمایخِن نوکِشتایزن .... قبل از اینکه نگاه شما بهش بیفته با دست راستش داره به شما می فهمونه که چند لحظه باید منتظر باشید


دکتر یه آلمانی قد بلند و چهارشونه است (با این حال یه کمی لاغر) که سنش باید حدود 50-60 باشه. مثل همه ی آلمانی ها چشم هاش آبیه و موهای سرش تقریبا کامل سفید شدند. 2-3 تا دکمه ی پیراهنش رو هم باز انداخته. بالای سرش عکس بابای خدابیامرزش رو توی یونیفرم نظامی زده که زمان جنگ جهانی دوم ژنرال ارتش آلمان بوده. توی مدتی که منتظرید یه فاتحه هم برای باباش می خونید.  
تلفن آقای دکتر تموم میشه و دکتر از شما می پرسه که چه کاری دارید (خیلی خشک!) شما خیلی مودبانه شروع می کنید توضیح دادن که: من دانشجو هستم  و می خواستم  برای گرفتن پروژه ... دکتر می دود وسط حرفتون و با صدای بلندی که شما حتی با آمپلی فایر هم نمی تونید به اون بلندی حرف بزنید می گه که: درس فاینایت المنت رو با خودم A  گرفتی؟ شما انتظار سوال های مشابهی رو داشتید سعی می کنید با خونسردی جواب بدید که متاسفانه این درس رو هنوز نگرفتید... دکتر با تعجب می پرسه : چی؟؟؟!!!! تا حالا کلا چند تا درس روی فاینایت المنت پاس کردی؟؟ دکتر با عصبانیت و تعجب می پرسه.(باز شانستون خوبه که نمی‌پرسه می‌دونه فاینایت المنت چی چیه؟؟ ) باز سعی می کنید به آرومی جواب بدید که تا حالا متاسفانه ... دکتر داد می زنه: نه نمی‌شه،  نمی‌تونی با من کار کنی!!(خشن!!!)   شما سعی می کنید که ادامه بدید : ولی آقای دکتر ... دکتر از پای میزش بلند می شه و به سمت در حرکت می کنه. قد دکتر به راحتی 2.10 هست. پیش خودتون فکر می کنید هیتلر هم اینجوری بود؟؟. به نظر میاد که باید سریع رفت بیرون و اینجوری که دکتر داره میاد فقط فرار کرد. ولی این آخرین راه حله. (یادم میاد یکی از دوستام تعریف می کرد که یه بار در حال پرسیدن سوال از دکتر نثیر دکتر از روی صندلیش پا می شه و میاد طرفش. دوستم می گفت من فکر کردم دکتر می خواد یا سرم داد بزنه یا از اتاق منو بندازه بیرون. دکتر مستقیم به سمت در می ره و چنان در اتاقش رو می بنده که دوست می می چسبه به دیوار اتاق روبرویی اتاق دکتر (این معنیش اینه که دکتر حتی وجود مادی دوست من رو هم درنظر نگرفته بود! دوستم می گفت دکتر حتی نیومد "من" رو بندازه بیرون، فقط آمد تا در اتاقش رو ببنده ) دوستم تا 2 هفته دیپرس بود بیچاره)


دکتر با عصبانیت داره به سمت شما میاد. حالا شما باید مدیریت بحران بکنید! خیلی سریع افکارتون رو متمرکز می‌کنید و یک جمله‌ی مناسب حال و مقام آماده می‌کنیم و قبل از اینکه به وسط اتاق برسه می‌گید: آقای دکتر راستش درسته که من هیچ تجربه‌ای روی زمینه‌ی کاری شما ندارم ولی چیزی که منو به شدت علاقمند کرده (!)اینه که من به نظرم زمینه ی کاری شما فلسفه ی زیبایی پشتش نهفته است. دکتر در حالی که به وسط اتاق رسیده یه لحظه می ایسته. اخماشو تو هم می‌کنه و می‌گه : چی ؟ چی گفتی؟؟ شما ادامه می دید: به نظر من فاینایت المنت فقط یه شاخه ی علم مثل بقیه ی شاخه ها نیست. بلکه ناشی از یه دید جدید فلسفی نسبت به دنیا است. دکتر حالا یه کمی متفکرانه داره به سمت شما میاد و به نظر میاد که وضعیت از قرمز به حالت زرد رسیده. شما سعی می کنید بدون توقف ادامه بدید: دکتر من همیشه فکر می کنم که دنیایی که ما توش هستیم از یک سری فرمولیشن پیچیده و تاف درست نشده و خدا هم وقتی دنیا را آفریده نیومده معادلات غیرخطی حاکم بر اقیانوس و کوه و دشت رو حل کنه. در حقیقت دنیا بر اساس فاینایت المنت کار می کنه. در دنیا بینهایت المان ساده وجود داره که بر هم برهمکنش ساده دارند و رفتارهای پیچیده تولید می کنند. بنابراین ما توی فاینایت المنت داریم یه خط فکری جدید دنبال می کنیم ... دکتر حالا کنار در ایستاده و با تعجب داره به شما نگاه  میکنه. خودتون هم نمی دونید این کلمات قلنبه سلمنبه رو از کجا آوردید. شاید از برنامه ی علمی BBC سه روز پیش. بهرحال ظاهرا کار کرد...

.....


نیم ساعت بعد:

 شما روی مبل توی اتاق دکتر نشستید. دکتر روی صندلی که برای قدش کوتاه به نظر می رسه جلوی شما نشسته. کف پاهاش کاملا روی زمینه واستخوان های ساق پاش با با پایه های صندلیش موازیند ولی پاهاش هم زاویه ی حدود قائمه باهم می سازند (همینجور معمولی که همه هم ممکنه بشینند). آرنجهاش رو گذاشته روی زانوهاش و دستهاش رو مشت کرده توی صورتش فرو کرده و خیره داره توی صورت شما نگاه می کنه و شما هنوز دارید این اراجیف رو بلغور می کنید... 

نیم ساعت بعد: روی دست شما سه چهار تا کتاب هرکدوم به قطر 6-7 سانتیمتره و اینکه شما خم شدید که اون ها رو نگه دارید نشون می ده که واقعا سنگین هستند. دکتر از شما خواسته که به این کتاب ها یه نگاهی بندازید. دکتر عقیده داره که ما باید بعدا هم با هم صحبت کنیم... شما دیگه به بهونه ی اینکه یه میتینگ دارید از اتاقش میاید بیرون در حالی که دهنتون کف کرده .... 

دکتر چند تا پروژه به شما پیشنهاد کرده ولی متاسفانه پول نداره. به نظر دکتر چون شما خیلی عاشق و کشته مرده‌ی این کار هستید بهتره که تحقیقتون رو شروع کنید و دکتر هر وقت پروپوزالش گرفت هزینه‌ی دانشگاه رو می‌ده. تا اون وقت هم شما باید جور عاشقیتون رو بکشید!

واکنش شما بدیهی هست دیگه!‌ شما یه بعد از ظهر قشنگ دیگه رو باید .... باید بروید با یه استاد دیگه صحبت کنید...

تتمه

ببخشید من یک تتمه به مطلب چند روز پیش بزنم. اون هایی که اون مطلب را نخوندند  توصیه می‌شه که اصلا سراغش نروند

الان دارم از مدیکال سنتر میام . متاسفانه نخود پلو تا روز هیجدهم خیلی خوب جواب داد. ولی روز نوزدهم بلایی سر من آورد که ...

هیچی دیگه توی مدیکال سنتر وقتی دیگه حالم سرجا اومده بود (بعد از ۲۴ ساعت) خدمت خانم دکتر مهربون عرض کردم که دو سه هفته هست پایین قفسه‌ی سینه‌ام یه حالتی بین درد و سوزش داره گفتم نظری داره یا نه. با دو سه تا سوال دیگه خانم دکتر یکمی دستپاچه شد و سریع دست به قلم شد و ۲-۳ تا آزمایش نوشت و گفت باید همش رو همین الان انجام بدی ...

میگه که خیلی به خیر گذشته. بهر حال تا ۲-۳ ماه هیچ نوع juice  صنعتی نباید بخورم. نوشابه‌ی گازدار هم تا ۲-۳ سال دیگه  :(

امیت همین الان از اتاق استادم برگشته. میگه که پروژه‌ی جدید که به استادمون ندادند که هیچ، پروژه‌ی قبلیش رو هم تمدید نکردند. میگه خیلی عصبانیه کارد بهش بزنی خونش در نمیاد. حالا تمام دانشجوهای جدید باید برند TA بگیرند. البته ما که کار خودمون رو خوب انجام داده بودیم نمی‌دونم چرا پروژه تمدید نشده. احتمالا وضع اقتصادی خیلی خرابه دیگه...

حالا یه سوال هم داشتم. ما دیشب رفتیم یه رستوران ایرانی بعد این غذاش خیلی زیاد بود. من بهش گفتم یه مقداریش رو توی box  بذاره و آوردم خونه . ولی یادم رفت بگذارمش توی یخچال. (خوراک ماهیچه با باقالی پلو)  این حدود یه روز خارج از یخچال بود. من برای جبرانش الان دو روزه که گذاشتمش توی فریزر . کسی می‌دونه اصل superposition برای فساد مواد غذایی کار می‌کنه یا نه ؟ (دمای فریزر ما خیلی زیر صفره)

درس‌های زندگی (۲)

اولا از همه‌ی دوستان بخصوص ایرانیان مقیم خارج از کشور صمیمانه دعوت می‌کنم که برای share‌ کردن تجربیاتشون با دیگران نظرات و پیشنهاداتشون را کتبا یا شفاها به اینجانب منتقل کنند (قبلا و قلبا سپاسگذاری می‌شود)<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

۱- اصولا اولین چیزی که آدم اینجا می‌ره دنبالش که بخره قابلمه و بشقاب و چنگال و از این جور چیزاست. و اولین سوالی هم که برای آدم پیش میاد اینه که قابلمه‌ی چند نفره بخره. اگه بی‌تجربه باشید خوب قابلمه‌ی یک نفره (یا دو نفره ؟!) می‌خرید. ولی اگه قبلا این وبلاگ رو خونده باشید تصمیم عاقلانه تری می‌گیرید.
خوب اگه قبلا اهل آشپزی کردن نبوده باشید، اولش خیلی از آشپزی کردن لذت می برید و صبح و ظهر و شب غذاهای مختلف درست می‌کنید
. بعد خیلی زود می فهمید که این دخترهاهم خیلی شلوغش می کنند که آشپزی من فلان فلان خوبه و از این حرفا، اصلا هم کاری نداره. به نظر من اتفاقا آقایون اگه یه کمی تمرین کنند خیلی هم بهتر آشپزی می کنند.   بالاخره اینقدر هیجان زده شدید که اگه با همین سرعت پیش برید ظرف یکماه کتاب رزا منتظمیرو تموم می‌کنید. ولی متاسفانه خیلی زود این کار براتون boring می‌شه. بنابراین به alternative های دیگه فکر می‌کنید. مثلا اینکه یه قسمتی از آشپزی که هر بار باید repeat کنید رو یه جورایی فاکتور بگیرید. مثلا برنج خوب جزء ثابت غذای ایرانی هست. 
یکی از ایده‌هایی که می‌تونید استفاده کنید ایده‌ی به اصطلاح یک 
تیر و چند نشون هست. خوب خیلی واضحه شما یک شب مقدار زیادی برنج می‌پزید و تا چند شب دیگه فقط چیزی که همراهش قراره بخورید رو درست می‌کنید. (البته بعد از چند شب دیگه از قسمت دوم هم حوصله‌تون سر می‌ره و .... الان دیگه حدود ۱۰ ماهه که صبح و ظهر و شب بیرون غذا می‌خورید مگه اینکه دیگه بی‌پولی مجبورتون کنه دوباره آشپزی کنید). anyway بنابراین در مورد عناصر critical  آشپزخانه مثل قابلمه خیلی باید دقت بخرج بدید. من توصیه می‌کنم یه قابلمه‌ی حدود ۲۰ نفره بگیرید. غذای توی قابلمه‌ی ۲۰ نفره را ۲۰ نفر توی یک شب می‌خورند و یا اینک یک نفر می‌تونه توی ۲۰ شب بخوره. برنج هم از اون غذاهایی هست که توی یخچال خراب نمی‌شه (این بارها تست شده) و حتی عدس پلو و نخود پلو (یکی از اختراعات جدید شما) هم تا ۱۶ رو به خوبی جواب دادند (من ایشالا جواب نهایی را تا ۴ روز دیگه برای شما می‌نویسم) بالاخره که بخورید و از زندگی لذت ببرید   .

۲- مامان ها خیلی اصرار دارند که خوردن نوشابه‌ی گاز دار کلا خیلی بده و دیگه اگه شما بخواهید صبح مثلا همراه صبحانه بخورید که دیگه گناه کبیره شده.  من خدمتتون می‌خوام عرض کنم که علیرغم احترام خاصی که من برای مامان‌ها قائل هستم تجربه نشون داده که هیچ صبحانه‌ای بهتر از نوشابه‌ی گاز دار (مثلا کوکا یا پپسی) با یک نوع کیک (حتی در بدترین وضعیت دانکین دونات ) نیست. تجربه باز نشون داده که در طول ۶ ماه هیچ اتفاق بدی که نمی‌افته هیچ شما کلی هم احساس شادابی و نشاط بیشتر می‌کنید. بنابراین این صبحانه‌ی با روح و هیجان انگیز و خوشمزه را حتما به برنامه‌ی غذایی خودتون اضافه کنید.  اگه میخواهید نوشابه خیلی گرون هم در نیاد برید star market  یا walmart   یه جعبه ی 50 تاییش رو بخرید که یک ماه  داشته باشید. تقریبا نصف قیمت درمیاد

۳-خوب اصولا روی هر پروژه‌ای که کار بکنید یه روزی استادتون باید به اون شرکت یا موسسه‌ای که ازش پروژه‌ را گرفته جواب پس بده و به شما می‌گه که مثلا تا دو روز قبلش نتایج زحمات شبانه روزیتون را براش ببرید. فرض کنید شما روی سیستم فرود اتوماتیک هواپیما کار می‌کنید و یک کنترلر قرار بوده طراحی کنید که هواپیمای مسافربری رو بر روی زمین بنشونه. متاسفانه شما هنوز نمی دونید چرا با اینکه همه چیز درسته یعنی فرمولیشن مسالتون که محشره یک بار هم چک کردید، کنترلر هم همونه که از توی کتاب درسی کپی کردید باز شبیه سازی های شما اون جوابی که انتظار دارید رو نمی دهند. در حقیقت هواپیما در لحظه ی فرود یک زاویه ی  Pitch حدود 30 درجه داره و زاویه ی Yaw ش هم حدود 10 درجه است (که البته قابل صرفنظر کردن هست) حالا اینها خیلی مهم نیست. مشکل بزرگتر اینه که سرعت عمودی هواپیما وقتی ارتفاعش صفر می شه به صفر نمی رسه. خوب این فرود خوبی نیست (البته علما می دونند که این اسمش فرود نیست ) ولی خوب حالا بالاخره باید یه کاری کرد دیگه. بعد از 7-8 ماه زحمت شبانه روزی و بی خوابی دیگه دو سه روز دیگه استادتون می خواد نتایج کار شما را ببره  و برای سال بعد هم چند تا پروژه ی جدید بگیره.

خوب من اصلا به جوب زدن اینا اعتقاد ندارم ولی اگر مطمئنید که معادلاتتون درستند، کنترلر هم که حتما درسته چون توی کتاب بوده فقط می مونه خود برنامه ی کامپیوتری که خوب ممکنه یه جاییش یه ایرداتی داشته باشه. بالاخره ده ها خط برنامه است دیگه ممکنه هر جاییش یه اشتباهی رخ داده باشه. شما هم دیگه خیلی وقت ندارید باید تا آخر هفته این نتایج رو خدمت استادتون عرضه کنید.

یکی از روش های مدیریت بحران استفاده از امکاناتی است که شرکت های نرم افزاری در اختیار شما گذاشتند. من فقط برای نمونه دو سه مورد رو می گم. اگه از نرم افزار matlab استفاده می کنید، یه دستوری هست به نام spline. می تونید چند تا نقطه را مطابق رفتاری که از هواپیماتون انتظار دارید روی نمودار بگذارید و با کمک این دستور یهcurve خیلی smooth بکشید. اینجوی می‌تونید کاری کنید که سرعت هواپیما روی باند فرودگاه دقیقا صفر بشه (این روش رو دانیل به من یاد داد) . دیگه انشاءا... بعدا روی برنامه بیشتر کار می کنید که بفهمید اشکالش کجا بوده. روش دیگه یه کمی غیر علمی هست.  و اون اینه که از نرم افزارهایی نظیر 3D-Studio  یا corel draw استفاده کنید. بهرحال انجام این کار در حالت عادی از نظر شرعی هم اشکال داره ولی همانطور که می دونید خیلی از کارها در مواقع ضرورت اشکالشون برطرف می شه. دو سه ساعت بعد شما یه گزارش کامل دارید با شبیه سازی سه بعدی رنگی که استادتون اگه ببینه از شدت شعف تا سه شب خوابش نمی بره... 

خوب عذاب وجدان هم لازم نیست بگیرید. حالا این نرم افزارشما رو که مستقیم نمی برند فردا صبح روی هواپیمای مسافربری تست کنند. هزار دفعه چک  می کنند و اصلا شاید خودشون اشکالش رو پیدا کردند. و اصلا شاید برنامه درسته فقط خروجی هاش یه جاهایی ایراد داره.  اصلا شاید خروجی هم ایراد نداره کامپیوترتون خرابه. کسی چه می دونه؟

پایان

 

پی اس: این تابستونی یه کمی کار و بارم درهم شده بود. این بود که متاسفانه (یا خوشبختانه) نتونستم زودتر update کنم. خیلی ممنون از همه‌ی comment ها و  email ها...