سلام


نوشته‌‌ای که برای امروز نوشته بودم هم متاسفانه یا خوشبختانه تصمیم گرفته شد که به بایگانی برود. حالا چند تا چیز هویجوری:

 

از دید این‌ور آبی‌ها نسبت به ایرانی‌ها پرسیده بودید:

مردم این‌ور آب دو دسته‌هستند: یا قبلا ایرانی دیده‌اند (یکی کافیست) یا هرگز توی عمرشون ایرانی ندیده‌اند. اگر قبلا ایرانی دیده‌ باشند به محض اینکه شما بهشون بگید ایرانی هستید شروع می‌کنند تعریف کردن از اینکه ایرانی‌ها چقدر باشخصیت هستند و چقدر باهوشند و از این جور حرف‌ها و بالاخره که اساسی تحویل گرفته می‌شوید. یادم میاد مرحوم جورج همون هفته‌های اول یک بار رفته بودیم با هم ناهار و بقیه‌ی بچه‌های لب ما هم (هندی و ترکیه‌ای و فرانسوی) با ما بودند. یک دفعه بدون مقدمه نمی‌دونم چی شد که شروع کرد به تعریف کردن از ایرانی‌ها و چقدر ایرانی‌هایی که توی زندگیش دیده آدم‌های خوبی بودند و به شوخی گفت که البته من استثنا هستم. بعد یه دفعه گفت واقعا بین ایرانی‌ها و مردم تمامی کشورهای همسایه‌شون هم از نظر شخصیت و هم سایر وجوه تفاوت قابل چشمگیری وجود داره. این جمله با نگاه متعجبانه و شوکه دوستان ترک و هندی ما همراه بود و جورج که تازه فهمیده بود چه حرف بدی زده شروع کرد توجیه کردن و از این حرف‌ها...
خواستم بگم که دید خیلی از کسانی که قبلا دوست ایرانی داشتند نسبت به ایرانی‌ها اینجوریه (حتی اگه مکزیکی باشند و توی san antonio!!! )

 

دسته‌ی دوم اون‌هایی هستند که تاحالا ایرانی ندیده‌اند. برای این دسته باید از این‌جا شروع کنید که رایج‌ترین وسیله‌ی نقیله‌ در ایران شتر نیست۱. توجه داشته باشید که حتی اگر از شما این سوال را نپرسند این سوال در ذهنشون وجود داره و من توصیه می‌کنم خودتون قبل از اینکه اون‌ها بپرسند به این موضوع بپردازید (برای چک کردن می‌تونید بعدا ازشون بپرسید که آیا این سوال در ذهنشون بوده یا نه و به صحت حرف من پی ببرید). البته سلیقه‌ها متفاوته شما می‌تونید اول بهشون یاد بدید که ایران رو نباید آی‌ران تلفظ کرد بعد به مساله‌ی شتر بپردازید. دیگه این‌که مردم با خودشون شمشیر حمل می‌کنند یا نه هم یک‌بار از من پرسیده شد ولی فقط یک‌بار.

 

اولین باری که توی زمستون برف بیاد هم که قاعدتا اولین سوالی که از شما می‌شه اینه که آیا این دفعه‌ی اولیست که توی زندگیتون برف می‌بینید یا نه. و خوب از تعجب شوکه می‌شوند وقتی بفهمند توی تهران که سهله، توی یزد هم هرسال برف میاد.

 

نکته‌ی دیگه در باب سیاست اینکه این‌جماعت فکر می‌کنند از وقتی که کشورهای غربی ایران رو "محور شرارت" خوانده‌اند، ملت نشستند توی خونه و دارند زار زار گریه می‌کنند. (اتفاقا چندروز پیش با یکی از دوستان آلمانی بحث می‌کردیم و اون پرسید که وقتی اتحادیه‌ی اروپا سخنان رییس جمهور ایران را محکوم کرد و گفت که حرف‌های رییس جمهور ساده‌لوحانه است مردم ایران چه واکنشی نشان دادند. من هم گفتم که این‌رو با تیتر بزرگ توی روزنامه‌ها چاپ کردند و کلی هم حال کردند!!!)

خوب هست که توجه‌ اون‌ها رو به این نکته هم جلب کنید که اوضاع ایران این‌قدر کاتوره‌ای۲ هست که ملت اصلا خبر ندارند وضع سیاست خارجی (اگه اصلا سیاستی باشه)‌ چیه. و در مورد بحران جاری هم مردم چیزی به اسم انرژی هسته‌ای رو کاتوره هم حساب نمی‌کنند.

 

دیگه این‌که تصور بر اینست که حکومت ایران حکومت دیکتاتوی مطلقه است و مردم حق ندارند نفس بکشند. و بسیار تعجب برانگیز اگه در مورد مثلا انتخابات صحبت کنید و اینکه زن‌ها و مردها هر دو حق رای دارند. جالبیش اینه که حتی خیلی از آسیایی‌ها هم در مورد ایران اینطوری فکر می‌کنند. اگر بهشون بگید که ۶۰٪ دانشجویان ورودی به دانشگاه هم دختران هستند که دیگه فکر می‌کنند که سرِکارشون گذاشتید.

 

اینجا بیش از همه چیز به قدرت media توی غرب پی‌می‌برید، که چگونه خوراک فکری مردم را فراهم می‌آورد و بدون حتی یک کلمه به ظاهر مغرضانه چنین تصویری از ایران فراهم می‌کند، و صد البته به قدرت رسانه‌های کشور عزیزمان پی‌می‌برید که با صبح و شام شعارهای بسا نازیبا و دون شان، و وارونه کردن همه چیز بر ضد غرب چگونه مردم را عاشق غرب کرده‌اند. 

 

 

۱- این اصلا شوخی نیست. اگر طنز شبکه‌ی NBC در مورد برنامه‌ی فضایی ایران رو دیده‌ باشید که در اون با یک فضانورد ایرانی (بالطبع با ریش انبوه) که یک بز با خودش به فضا برده مصاحبه می‌شه و ... (اونهایی که دیدند برای اون‌هایی که ندیدند تعریف کنند)

 

۲- کاتوره‌ای: نامنظم و ناهمگون. در تداول:گُتره‌ای. مثال: حرکت کاتوره‌ای مولکول‌ها. کاتوره در معانی مهجور دیگری هم استعمال می‌شود (المپیاد دانشجویی مهندسی مکانیک ۱۳۸۱)

 

*****************************

بعضی وقت‌ها دلم می‌خواد کلی بیشتر وقت داشتم کلی کار دیگه می‌کردم. از جمله وقتی که شماره‌ی جدید Economist می‌رسه در خونه که دلم پرپر می‌زنه بشینم واوْ به واوِش رو از اول تا آخر بخونم. حیف که تمام فیضش برای من یه ورق زدن دو سه دقیقه‌ایست و لبخندی برای کاریکاتورش و باید زود دل ازش بکنم و به کارهای دیگه برسم.

چندتا کتاب روی میزم بهم چشمک می‌زنند و کلی دیگه توی کشوها. فیلم‌های هنری Paul توی کتابخونه‌ی living room و مساله‌ی زیبای دینامیک لای ورقه‌های کلاسور. هوای زیبای بهاری بوستون و چارلزِ آرام و یک روز آفتابی از بیرون پنجره،‌ و شماره تلفن و‌ آدرس email دوستان توی دفترچه تلفن. و هزارتا چیز دیگه اون بیرون، که منتظرند کشف بشوند و من که لَه‌لَه می‌زنم کشفشون کنم...، 
ولی زمان زندگی محدود...

شاید هم قشنگی دنیا به اینه که محدوده. به اینکه باید توی این دو سه روز بهترین‌ها رو انتخاب کنی ... خوشا به حال اون‌هایی که در دام روزمرگی نیفتاده‌اند و زندگی‌شون رو آگاهانه با بهترین‌ها بهینه کرده‌اند (کسی رو می‌شناسید؟)

 

این هم آهنگی از آلبوم Parachutes گروهColdPlay، اگه حوصله کردید گوش بدید:

 

Don't Panic

 

*****************************

بالاخره بهار "نرم نرمک" به بوستون ما هم رسید (عکس‌ها رو دیروز و امروز (شنبه و یکشنبه) گرفتم. برای عکس بزرگتر اینجا و اینجا رو کلیک کنید)

 

 

 

***************************** 

*****************************

 

 

دکتر شهیدی در بستر بیماریست.

 


دکتر شهیدی در بستر بیماری

 

دکترسید جعفر شهیدی را اگر از هرچه نشناسید، یقین دارم از ترجمه‌ی زیبای  نهج‌البلاغه‌اش  به یاد آرید.

 

استاد، آخرین یادگار حلقه‌ی فروزان‌فر و دکتر معین و علامه دهخدا ـ معاصرین تلالو ادب فارسی ـ، و به حق از معدود بزرگان فرهنگ و تاریخ این سده است. در تبحرش همان بس که علامه دهخدا "اگر نه بی نظیر، کم نظیر"اش خوانده. استاد در تاریخ صدر اسلامش هم، نه مولف متدینی متعصب، که مورخ محققی متعهد جلوه می‌کند. "زینب شیرزن کربلا"، و "زندگی حضرت فاطمه" اش گواه این سخن‌اند.

مرا تحشیه‌اش بر خاقانیِ شروانی آرزوست، و هنوز چشم به‌راه که شرح مثنویِ شریفِ بدیع الزمان چگونه به سرانجام رسانده.

 

برف پیری و تعب بیماری صورت نازنین استاد سخت رنجور کرده، و دل دوستدارانش محزون.
استاد انسان بزرگی است، برایش دعا کنیم.

انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست!

سلام
تصمیم گرفتم همین مطالب پراکنده‌ای رو که دارم پست کنم. Quality‌ فدای Timing شد، ببخشید دیگه...

*****************************

گروهی از دانشجویان آمریکایی تعطیلات بهاریشون (Spring Break) را به صورت داوطلبانه به کمک به شهر طوفان‌زده‌ی نیو اورلئان اختصاص دادند. خودشون برای یک هفته غذا برده بودند و خیلی‌هاشون شب‌ها رو توی ماشین‌هاشون خوابیدند. تصورش رو بکنید برای یک هفته هزاران نفر به جمع کمک‌کنندگان بازسازی یک شهر اضافه بشه. گروه دیگری هم قراره که تابستان رو در نیو‌اورلئان بگذرانند. چقدر خوب می‌شه اگه ما هم در تعطیلات نوروز یا تابستان یک‌هفته‌ای رو در بم یا لرستان یا جاهای حادثه دیده‌ی دیگه به صورت داوطلبانه برای بازسازی کمک کنیم...

*****************************

برای اون دسته از دوستانی که از نقش مذهب در زندگی روزمره‌ی ایران گله دارند:
یکی از دوستان عزیز من که از اون آمریکایی‌های دوآتشه هست دبستانش رو در یک مدرسه‌ی مذهبی مسیحی گذرانده. می‌گفت که این عزیزان روحانی دیگه هرچی دوست دارند به خورد این دانش‌آموزان می‌دهند. هیچ نظارتی از سوی دولت یا ایالت بر روی مطالبی که مدارس مذهبی در آمریکا تدریس می‌کنند وجود نداره. و تمامی دروس حتی ریاضی هم بر اساس مذهب نوشته شده... اینها مذهبی‌هاشون دیگه آخرش هستند. دوستم داشت در مورد ریاضی مذهبی! حرف می‌زد که من دیگه برای اینکه از خنده منفجر نشم و آبروریزی نشه صحبت رو عوض کردم. اولین چیزی که به‌خاطرم اومد این بود: "دو خط موازی -اگر خدا بخواهد- در بینهایت یکدیگر را قطع می‌کنند ! ! " مطمئنم این جمله رو می‌شه یه جایی توی کتاب‌هاشون پیدا کرد.

*****************************

این هم عکسی از خبرگزاری مهر.

سوال اینه که چرا ما باید توی یک نوشته‌ی ۷-۸ کلمه‌ای به زبان انگلیسی (و نه زبان عبری یا چینی) که در مورد مهمترین مساله‌ی کشور و دنیا است، و روی پارچه‌ای نوشته شده که قراره عزیزترین هم‌وطنانمون (جانبازان*) دست بگیرند و جلوی سفارت کشور انگلسیی زبانی به نام بریتانیا نشون بدهند باید دوتا غلط املایی داشته باشیم:
energy‌ اشتباها eenrgy نوشته شده و undeniable  هم اشتباها undiniable نوشته شده که دومی برای جوک ساختن هم مناسبه.

* واقعا فکر می‌کنم توی کشور ما خیلی در حق جانبازان ظلم می‌شه. یک جانباز - هر طور که فکر کنه و با هر عقیده‌ای که جنگیده باشه و هر عقیده‌ای که حالا داشته باشه - رنجی رو می‌کشه که من و شما و پدران و مادرانمون باید می‌کشیدیم اگر او پیشقدم نمی‌شد. حداقل احترامشان را نگه داریم. کاری که اینجا آمریکایی ها می‌کنند برای جانبازان جنگ‌هایی که یقین دارند اشتباه بوده، و ما برای جنگی که به تقدسش اعتقاد داریم نمی‌کنیم.
(البته استثنائا اگه اون عنصر اتاق ۲۰۸ رو جایی دیدید، فقتلوهُ حَیثُ وَجدتموهُ!  (یعنی همون‌جا حلالش کنید! ))

*****************************

برای اینکه یادی هم کرده باشیم از زحمات جناب دکتر رحیمی رییس سابق سازمان سنجش آموزش کشور:
نمونه‌ای از سوالات چهار‌گزینه‌ای که احتمالا از این به بعد در آزمون‌های ورودی مشاهده شود (مورد علاقه‌ی امین و امثالهنٌ) 

جای خالی زیر را پر کنید:
............. اوقات فراغت جوانان از واجبات است.
الف: کیک زرد پختن در
ب: غنی‌سازی
ج: سانتریفوژ
د: چرخه‌ی سوخت
ه: هیچکدام
د: هر دو !

************************************
فرهنگی:

روز اول فروردین ماه در دانشگاه هاروارد پای صحبت شهرام ناظری، خواننده‌ی زبردست موسیقی سنتی ایران نشستیم. ناظری سخن از تحجر در موسیقی سنتی گفت- دردی که سال‌هاست بدان می‌اندیشم- و از لَختی اساتید برای نوآوری. از اینکه غلامحسین بنان بدو پرخاش کرده که چرا حماسی می‌خواند، و از اینکه آمالش فراتر از 'خواندن' است، که بر آن بوده و است که زیر و بم‌ های خاک‌گرفته درخت سترگ ادبیات فارسی را جان تازه‌ای بخشد. گفت که از رملِ مسدسِ محذوفِ مولانا جلال‌الدین شروع کرده و تازگی به مکه‌ی حماسه‌ی فارسی، متقاربِ ابوالقاسمِ طوس رسیده. 
جدا از بیان شیوا و فصاحت و- به حق بیش از فصاحت- بلاغت، و سخنرانی فنی و تسلط بر آنچه که از آن سخن راند، چیزی که بیشتر نظر مرا جلب کرد شخصیت فروتن و مهربان خود استاد و پسرش حافظ بود. چه کنم که شخصیت انسان‌ها برایم هزاران‌بار مهم‌تر از هنرشان است...

(عکس از سلمان)

داستان آن آتش شنیده‌اید که شبی نیستانی می‌سوزاند:

... نی به آتش گفت کین آشوب چیست      مرتو را زین سوختن مطلوب چیست
    گـفـت آتـش بـی سـبـب نـفـروخـتــم       دعــوی بـی مـعـنـیـت را سـوخـتــم
    زان کـه مـی‌گـفـتی نی‌ام با صد نمود       هـم‌چنـان در بنـد خود بـودی که بود ...

چرا ما ایرانی‌ها به جایی نمی‌رسیم؟؟!

(با عرض پوزش از ایرانی‌هایی که به جایی رسیده‌اند یا اون‌هایی که فکر می‌کنند یه روزی قراره به جایی برسند!!)

Darren  استاد یکی از درس‌هایی‌ است که من این ترم گرفته‌ام. آدم بسیار active و باهوشی است که از caltech فارغ شده (عزیزان caltech ای لطفا پیغام نگذارید که همه‌ی caltech ای‌ها باهوشند! ) و در حال حاضر استاد ریاضی imperial college لندن هست ولی این ترم اینجا مهمان پیش ماست. یکی از تکنیک‌های بعضی استادها اینه که وقتی ازشون سوال می‌پرسی یا شروع می‌کنند جواب یک سوال دیگه رو می‌دهند یا اینقدر خنگ بازی در میارند که اعصاب آدم رو خرد می‌کنند یا شروع می‌کنند بدیهیات رو تکرار کردن یا بجای جواب سوال دادن شروع می کنند توی سرت زدن که این چه سوالیه و تو اگه یه کمی کار کنی خودت جواب سوالت رو می‌فهمی و از این حرف‌ها  (مطمئنم شما خودتون هزاران موردش رو سراغ دارید) بالاخره که کاری می‌کنند که تو پشت دستت رو داغ کنی دیگه ازشون سوال بپرسی. بندرت استادی پیدا می‌شه که بشه سر کلاس باهاش challenge کرد. منظورم استادی‌است که هم سوال رو خوب بگیره و هم با حوصله بخواد جواب درست بهش بده. می‌خواستم بگم که Darren تقریبا اینجوریه. یعنی می‌شه باهاش بحث کرد و اینه که کلاسش خیلی برای من جذابه (فکر کنم برای همه جذابه).

هفته‌ی پیش سه‌شنبه داشت ثابت می‌کرد که اثر self-induced یک singularity (فکر کنم فارسیش تکینگی بود) صفره (این از اون بدیهیاتی است که اثباتش هزار صفحه طول می‌کشه و این ریاضیدان‌های .... (دارم احترامتون رو نگه می‌دارم ها! ) عاشق ور رفتن بهش هستند. من بشدت خواب‌آلود بودم ولی خوشبختانه چون قابل پیش‌بینی هست که کلاسِ ساعت یک تا دو و نیم بعدازظهر نصف بیشترش به قیلوله بگذره، یک لیوان نیم‌لیتری coffee تلخی که کافئینش رو دوبرابر کرده‌اند ( ایرانی‌های LA بهش می‌گویند coffee سگی!!! ) با خودم برده بودم. دیگه وقتی که دیدم نه تنها چیزی نمی‌فهمم بلکه چشمهام هم داره بسته می‌شه نصف coffee رو خوردم. باورتون نمیشه این کافئین چه کارها که نمی‌کنه. چشمهام وا شد!

یکی از اثرات منفی کافئین اینه که آدم رو بهانه‌گیر می‌کنه (من خودم کشف کردم). یعنی هروقت زیاد coffee می‌خورم همش دوست دارم به یه چیزی گیر بدم و خوب سر کلاس چه چیزی بهتر از استاد!

در هر صورت من متوجه شدم که Darren توی معادلاتش یک ترم رو جا انداخته و بهش گفتم که فکر می‌کنم ترم مربوط به فلان خاصیت به نظر میاد که در نظر گرفته نشده . Darren یک کمی فکر کرد و یه جوابی داد که من باز بهش گفتم که درست از آب در نمیاد. بالاخره بعد از چند دقیقه گفت که اگه با دقت معادلات رو بنویسی  ** It turns out **  که همین می‌شه.  (اینقدر از این it turns out بدم میاد که نگو و نپرس. هر وقت استادی گفت it turns out بدونید یا یه جای کار گیر داره یا استاد بلد نیست یا حوصله نداره یک قسمتی رو که اتفاقا مهم هم هست توضیح بده یا یکی از همین چیزها. بالاخره که it turns out معنیش اینه که شما بیچاره خواهید شد تا بفهمید چه‌طوری به این نتیجه می‌شه رسید اگه اصلا بشه رسید. البته اگر استاد شدید و جایی گیر کردید بالطبع بگید it turns out  که blah blah ....  بسیار خوب کار می‌کنه)

در هر صورت من هم گفتم ok, قبوله. (ولی باور کنید موش‌های کنار کلاس شنیدند که من داشتم زیر لب می‌گفتم "ولی یک ترمش کمه، یک ترمش کمه.... کمه ...." کارتون گالیله رو یادتون میاد؟ ) کسی دیگه هم چیزی نگفت. آخر کلاس یکی از بچه‌ها به من گفت که اون نکته‌ای که اشاره کردی فکر کنم واقعا درست بود. من هم گفتم که تقریبا مطمئنم که اون ترم احتیاجه...

جلسه‌ی بعد اون دوستم توی ۲۵ صفحه ثابت کرده بود که یک ترم نه تنها کم هست بلکه ثابت کردن اینکه اثرش صفره احتیاج به یک پنجاه صفحه کار داره! Darren قانع شد و قرار شد نامه‌ای هم به نویسنده‌ی کتاب بنویسند و ازش بخواهند که این رو توی edit جدید کتابش توضیح بده. واقعا پشتکار دوستم رو تحسین کرده بودم چرا که من در فاصله‌ی دوجلسه‌ی کلاس حتی یک ثانیه هم دیگه به این موضوع فکر نکرده بودم و قرار هم نبود در آینده فکر کنم ...

disclaimer:
۱- این آقای Darren واقعا کلاسش خوبه. یکی از بهترین‌هایی که من اینجا گرفتم
۲- سر کلاس همه سوال می‌پرسند. حالا فکر نکنید من خیلی نابغه بودم که یک سوالِ (به قول لیشامِ عزیز) هویجوری پرسیدم. تفاوت بقیه اینه که تمرین‌هاشون رو هم خودشون حل می‌کنند و coffee شون رو هم اول کلاس می‌خورند که نصف اول کلاس رو هم گوش بدهند. گیر الکی هم نمی‌دهند. الان هم به جای وبلاگ نوشتن سر کار و زندگیشون هستند.
۳- جمله‌ی اول و تیتر به دلیل ایجاد سوءتفاهم تصحیح شد (بتاریخ ستین، سنه‌ی تسعه و ثلاثمانیه و عشرین)

**************************************

هوا خیلی خوب شده یکی دوروزه. دیگه ملت ریختن بیرون و سر از پا نمی‌شناسند. امروز memorial drive رو کلا بسته بودند که ملت بدوند و قدم بزنند!! فکر کنم پلیس‌ها هم اینقدر سر‌کیف شدند که نمی‌دونند چکار کنند.

**************************************

فرهنگی‌جات:

این دو هفته فیلم های Crash - Syriana -Munich - the new world  رو دیدم. Crash‌ رو ما ۲ ساعت قبل از اسکار دیدیم و خوب خیلی هیجان‌آمیز بود که اسکار بهترین فیلم رو برد. فیلم بسیار جالبی بود. اتفاقا در راستای مطلب دفعه‌ی قبل در مورد فرهنگ سیاه‌ها و دید سیاه‌ها نسبت به جامعه‌شون، دیدنش رو خیلی توصیه می‌کنم. ضمن اینکه یک خانواده‌ی ایرانی هم توی فیلم هستند که خیلی واضح نیست کارگردان چی می‌خواد از ایرانی بودنشون بگه. (یک نکته‌ی اخلاقی: اینجا اگر رسمی بخواهید صحبت کنید باید بگید African-American نه Black)

فکر کنم John Williams معرف حضور اکثر دوستان علاقه‌مند به سینما باشه (حداقل مجموعه‌ی آهنگ‌ سری Star-wars رو باید به خاطر داشته باشید، یا schindler's list که جزء topten favorites منه) . توی یک کار زیبای vocal  دیگه با صدای قوی Lisbeth Scott  نوحه‌ای غم‌انگیز با متنی مبهم رو برای طرفین کشته‌شدگان ماجرای مونیخ اجرا می کنه. این track رو من دیروز خریدم.

Remembering the munich

***************************

یک خبر سیاسی  هم در مورد سفر رییس جمهور محبوب به استان لرستان از سایت بازتاب:

"رئیس جمهور در ادامه سخنان خود خاطرنشان کرد: آنهایی که خود را آقای دنیا می‌دانند، با سفر به برخی کشورها می‌ خواهند ما را با مشکل مواجه کنند، اما بدانند که ملت ایران تسلیم این کارها نمی‌‌شود و راه خود را تا پایان ادامه خواهد داد. وی در پایان با بیان این‌که می ‌خواهد با زبان شیرین لری با مردم سخن بگوید، دقایقی به لهجه‌ لری اهداف سفر خود را به استان برشمرد. احمدی‌نژاد پس از سخنرانی در جمع مردم خرم ‌آباد، به الیگودرز رفت."

علما دانند...

***************************

علی‌صفی‌‌ عزیز ما پدر شده‌اند. (امیدوارم معنیش این نباشه که علی‌صفی ثانی به جمع انسان‌های روی زمین پیوسته). ببخشید علی‌آقا دیر شد ولی تبریکات صمیمانه‌ی من رو بپذیر. (ببین تحویلت گرفتم اسمت رو با صاد نوشتم ها!). با این سرعت که تو داری پیش می‌ری فکر کنم قرن ۲۱ قرن نوادگان علی‌صفی نام بگیره. باز هم تبریک علی‌جان!

**************************
فکر کنم این آخرین نوشته‌ی سال ۱۳۸۴ باشه. سال نو رو به همه‌تبریک می‌گم.نوروز ۷۷ رو یادتونه، ساعت خوش و شعر فریدون مشیری ...

بهار آمد و شمشاد‌ها جوان شده‌اند
پرندگان مهاجر ترانه خوان شده اند

دوباره پنجره ها بال عشق وا کردند
دوباره آیینه ها با تو مهربان شده اند

شکوفه های بهاری دوباره می خندند 
که میزبان قدمهای ارغوان شده اند...

چقدر دلم می‌خواست ایران بودم...
                                     

ummmm

چه‌می‌کنه این chamillionair

Turn it up!  (6MB be careful)
late 2005

I'ma show you how to get your shine on (shine on)
Turn it up the DJ playing my song (my song)...
I'ma show 'em how to get the club crunk (club crunk)
Give 'em something thats goin' rattle that trunk (that trunk)...

این مصاحبه هم خالی از لطف نیست  (برای اون دسته‌ی عزیزانی که علاقه‌مندند از فرهنگ سیاه‌های آمریکا هم سر در بیارند)
واقعا جالبه که چطور یک فرهنگ کاملا متفاوت با مرزهای خیلی واضح، مختص یک رنگ (سیاه‌پوست‌ها) در بطن این جامعه این‌‌طوری رشد کرده. چیزی نیست که برگرده به دوران برده‌داری، یک و نیم قرن از اون زمان‌ها گذشته و تازه امروز هر روز این فاصله بیشتر می‌شه. مدتی است دنبال تحلیل جامعه‌شناسی و social psychology (که به تازگی مورد علاقه‌ی من شده)  قضیه هستم. اگه می‌خواهید سیاه بشید، راهش ساده است: یک شلوار بسیار گشاد (شماره‌ی معمولی شلوارتون رو ضربدر ۲ کنید منهای ۱) بعلاوه‌ی دو دست تی‌شرت (با همون فرمول سایز) که آستین‌های تی‌شرت زیری بلندتر از رویی باید باشه.یادتون باشه که اگه تی‌شرتتون تا روی زانو نرسه اصلا قبول نیست. یک عالمه گردنبند قد و نیم قد. یک کفش کتونی ساقدار+ کلاه لبه دار که برعکس سرتون گذاشتید. اگه زمستون باشه یک‌سری لوازم دیگه هم بهش اضافه می‌شه که کاپشن کلاه سرخود جزء لاینفکش هست. چند نمونه:

سیاه‌ها آدم‌های خوبی هستند، فقط خدا نکنه .... بگذریم.
عزیزان تگزاس و کانزاس و غیره بهتر می‌دونند جای اون سه تا نقطه چی باید باشه.

**************************

چند روز پیش داشتم با یکی از بچه‌های یکی از دانشگاه‌های مجاور قدم می‌زدیم و من داشتم از آپارتمانم complain می‌کردم که زشته و قدیمیه و ۳۵ ساله که ساختنش که یهویی گفت what???I تو به یه ساختمان ۳۵ ساله می‌گی ساختمان قدیمی؟؟؟ . گفت توی دانشگاه اونها ساختمانی که اسمش هست new house حدود  ۵۰ سال قدمت داره. دیگی خودتون بفهمید بقیه‌شون چه خبرند. اینجا واقعا یه ساختمان رو برای حداقل ۱۰۰-۱۵۰ سال عمر می‌سازند. یادم میاد خونه‌ی ما توی ایران (که باطبع آسمان‌خراش هم نبود) و ۲۵ سال سنش بود رو می‌گفتند فقط خوراک بولدوزره!!!!

**************************
به مناسبت اینکه ..... (آقای دکتر گفتن وقتش که شد خودشون بهتون می‌گن)

تصور کنید که با یکی از اساتیدتون که تا دیروزش خیلی هم باهاشون رودربایستی داشتید و همیشه سعی می‌کردید خیلی محترمانه و باکلاس جلوشون رفتار کنید، برید برای قدم زدن کنار یک دریاچه در یک مملکت اجنبی. بعد استاد عزیز شما که همیشه لباس‌های مختلف با رنگ‌های متفاوت می‌پوشیدند اون روز استثنائا سراپا سفید پوشیده باشند: پیراهن، شلوار، شاید حتی کفش. حالا فقط بگید بدترین اتفاقی که ممکنه بیفته که شما رو ضایع کنه چیه؟ بدترین اتفاق ممکن؟ مثلا سرِ اشتباه شما استاد بیفتند توی دریاچه؟ نه بدتر، ضایع‌تر.

اتفاقی که افتاد این بود که بنده پا گذاشتم روی یکی از قوطی‌های پلاستیکی (دقیقا شبیه قوطی کبریت) که متاسفانه به‌جای کبریت یا عسل یا هزار چیز دیگه‌ای که می‌تونست توش باشه، سس گوجه فرنگی توش بود. و ملت بی‌فرهنگ فرنگی ولش کرده بودند توی چمن‌های کنار جاده. فشار localized  شده وزن من روی قوطی باعث شده که تنش در جداره‌ی قوطی به حد بحرانی برسه، قوطی پاره بشه و سس گوجه فرنگی با زاویه‌ی نزدیک به قائمه (و متاسفانه نه دقیقا قائمه) نسبت به سطح زمین شلیک بشه به سمت بالا. چند لحظه بعد وقتی صورتم رو چرخوندم سمت چپ کلیه‌ی لباس‌های استاد به رنگ قرمز مایل به زرشکی با خال‌های مشکی درآمده بود.

مشکل این بود که تازه، رنگ، کمترین مشکل قضیه بود. بوی تند سس گوجه رو من که از یک متری دکتر حرکت می‌کردم هم به سختی تحمل می‌کردم...
دکتر واقعا آدم بزرگی بود که با شوخی و خنده همه‌چیز رو تموم کرد. ولی من تا یک ‌ماه بعدش یادم هم که میومد حالم گرفته می‌شد.

البته ما دیگه بعدش با آقای دکتر خیلی رفیق شدیم، و چند مسافرت به یاد ماندنی و غیره. ایشالا فرصت پیش بیاد باز هم باهم بریم مسافرت.

(آقای دکتر ما خیلی ارادت داریم ) 

 ******************************

امسال زمستان گرمی بود. چارلز (رودخانه‌ی کنار دانشگاه) یخ نزد (البته چشمش نزنم **هنوز** یخ نزده). اتفاقا از سه روز پیش چنان هوا سرد شده که خون در رگ‌های آدم منجمد می‌شه. پریشب حدود ۶- فارنهایت  (۲۱- سانتیگراد) شده بود به همراه بادی با سرعت ۳۰ مایل بر ساعت (۵۰ کیلومتر بر ساعت). وقتی منتظر اتوبوس وایسادید دقیقا مثل اینه که سوار ماشینی هستید که با سرعت ۵۰ کیلومتر بر ساعت توی قطب شمال داره حرکت می‌کنه و شما کله‌تون رو از ماشین کردید بیرون!

ترم ما از اول فوریه شروع شد. خبر خاصی نیست مگر شلوغ‌بازی‌های سیاسی. خدا آخر عاقبت این مملکت ما رو به خیر گردونه. این خبر هم از تجمع جلوی سفارت دانمارک جالب بود:

**
به گزارش "مهر"، نیروی انتظامی در دفعات مختلف اقدام به پراکنده کردن دانشجویان معترض کرد اما با حمایت خواهران حاضر در محل و شعار آنها مبنی بر حمایت از این رفتار، مجددا دانشجویان به سمت درب سفارت نزدیک شدند و خواستار اخراج سفیر دانمارک در همین ساعت هستند.**

آفرین به این خواهران!

The Handicapped

و یسئلونک عن الهَندیکَپد...
و از تو در مورد (زندگی) معلولین (در آمریکا) می‌پرسند...

خیلی وقت بود که می‌خواستم راجع به وضعیت معلولین در جامعه‌ی آمریکا بنویسم. خوب همانطور که انتظار می‌شه داشت خیلی مورد احترام هستند. تقریبا تمام چهارراه‌ها برای عابر پیاده مجهز به چراغ‌مخصوص به همراه آهنگ (پالس) خاص آن چهار راه است به طوری که نابیناها به راحتی چهارراه‌ها و حتی جهات مختلف سر یک چهارراه رو از هم تشخیص می‌دهند.

تمام اماکنی که یک فرد عادی بهشون دسترسی داره برای دسترسی یک فرد معلول نیز طراحی شده‌اند. اکثر اتوبوس‌ها و وسایط نقلیه‌ی عمومی مجهز به سطح شیبدار اتوماتیک هستند که شاید فقط چند بار در عمر وسیله‌ی نقیله از اون استفاده بشه، ولی باید در وسیله‌ی نقیله موجود باشد. (من خودم تا حالا یک بار هم ندیدم که کسی با ramp سوار اتوبوس بشه).  تمام ساختمان‌ها ورودی شیب‌دار (Ramp) هم دارند وحتی جایی‌که بعلت فقط چندین پله، آسانسور مقرون به صرفه نبوده برای معلولین بالابرهای مخصوص نصب شده است (نمونه: 84 mass. ave.) .  ضمنا، وقتی من می‌گم همه جا یعنی واقعا همه جا! 
 

 بیشتر  (شاید ۹۰٪) دستشویی‌ها  در اماکن دولتی، آموزشی و تفریحی نیز برای معلولین محلی جداگانه طراحی کرده‌اند و با آرم معلول روی درب مشخص می‌شوند. (ببخشید دیگه من باید جامع و مانع توضیح بدم) 

جاهای عمومی مثل مراکز ورزشی (Gym) هم حتما محل تعویض لباس و دوش مخصوص معلولین را دارند. ولی چیزی که بیشتر از همه‌چیز توجه ملت رو جلب می‌کنه محل‌های پارکینگ مخصوص معلولین هست. یکی از بزرگترین معضلات در ایالات متحده یافتن جای پارکینگ قانونی است. هرچند جای پارکینگ غیرقانونی زیاد پیدا می‌شه ولی نتایج پارک غیر‌قانونی که همانا tow شدن ماشین توسط کمپانی‌ مربوطه و پرداخت حداقل ۱۰۰ دلار خشکه (در ایالت عزیز ما) و بازای هر روز ۲۰ دلار هزینه‌ی نگهداری! است بعلاوه جریمه و بالا رفتن بیمه (insurance)، باعث می‌شه که حتی خیال پارک کردن در جای غیر قانونی به ذهن آمریکایی که سهله، ایرانیش هم خطور نکنه. جالبیش اینه که عزیزان کمپانی tow کننده هیچ ربطی به پلیس ندارند و پلیس برای tow کردن هر ماشین یه مقدار پول بهشون می‌ده. اینه که این‌ها هم منتظرند یه بیچاره‌ای یه ثانیه موتور ماشینش رو یه جای غیرقانونی خاموش کنه تا این ماشینش رو ببرند. حالا توی این قحطی پارکینگ یه دفعه می‌بینی سه-چهار جای پارکینگ برای عزیزان Handicapped خالیست! این محل‌های مخصوص با آرم

مشخص می‌شوند و ماشینی که در این مکان پارک می‌کنه یا باید پلاک ماشینش این رو نوشته باشه یا کارت مخصوص شخص معلول را به همراه داشته باشد:

البته توجه دارید که این چیزها توی ایران خیلی کار نمی‌کنه، چون از فرداش بازار سیاه کارت معلولین راه می‌افته و ملت همه دوتا ماشین می‌خرند که یکیش پلاک معلول داره و یکیش نداره و امثالهم

در هر صورت اینجا تاکید همیشه بر اینه که برای فرد معلول هیچ تمایزی نباید قائل شد. شاید بد نباشه اون‌هایی که علاقه‌مند هستند نگاهی به قانون معلولین آمریکا که با هدف "منع صریح و جامع تبعیض به خاطر معلولیت" نوشته شده نگاهی بیندازند.

در مراسم رسمی که فرد ناشنوایی حضور داشته باشد، حتما مترجم مخصوص حضور داره و  کل سخنرانی و حتی سرود‌ها و ... رو به زبان اشاره بیان می‌کنه. من یادمه که در دو مراسم بزرگ سال گذشته یعنی مراسم فارغ‌التحصیلی و معارفه‌ی رییس جدید دانشگاه در دو گوشه‌ی سالن دونفر با اشاره حرف‌ها رو ترجمه می‌کردند.

اکثر برنامه‌های تلویزیونی زیرنویس (Caption)  دارند. یادم اومد وقتی ما موزه‌ی جانسون رو می‌دیدیم بین ۵-۶ نفری که در اون زمان اونجا بودیم یک ناشنوا هم بود. و خوب مسوولین موزه زیرنویس فیلم‌هایی که نشون می‌دادند رو روشن کرده بودند.

گفتم موزه‌ی جانسون و یاد این ایالت تگزاسِِ  ........ (چند صفت لایق)  افتادم! حالا من بعدها سر فرصت جواب این نو-کابوی‌های پرادعا را می‌دم. فقط من ازشون می‌خوام یک بار هم که شده  (و فقط یک بار) به ممالک متمدنه‌ی شمال سفر کنند تا با چشم خودشون ببینند که زندگیِ مردمِ بافرهنگ ‌چه‌طور هست و مردم چطور به جای هفت‌تیر کشی و گاوبازی وقتشون رو به کار و تفریحات سالم مثل مطالعه و ورزش می‌گذرونند و به‌جای جنگ‌افروزی، فعالیت‌های صلح‌آمیز و گفتگو و مسامحه و مهرورزی (!) رو سرلوحه‌ی تفکراتشون قرار دادند...

حالا فعلا بگذریم

برای معلول بودن حتما لازم نیست روی ویلچر نشسته باشید یا نابینا یا ناشنوا باشید. یکی از دانشجویانی که من ترم گذشته TA شون بودم "دستش کُند بود "!!!! یعنی می‌گفت که من مساله‌ها رو می‌تونم حل کنم ولی زمان بیشتری لازم دارم. بعد رفته بود دکتر و گواهی آورده بود که باید بهش ۲ برابر سر هر امتحان وقت بدیم. خوب گواهی دکتر هم خیلی مهمه ( چون اگه بهش اهمیت ندی خیلی راحت می‌ره از دانشگاه شکایت می‌کنه، و تقاضای غرامت که این کارِ ما روحیه‌اش رو خراب کرده و حالا خر بیار و باقالی بار کن!). جالبیش اینه که من بالای سرش که می‌رفتم از خیلی‌ها تند‌تر هم می‌نوشت. داشتم فکر می‌کردم توی کشور ما کسی که کُند باشه محکوم به عقب ماندن از بقیه است. ولی اینجا این بشر، از اول دبستان تا حالا تمام امتحاناتی که داده با دو برابر وقت بوده بدون اینکه- حداقل ظاهرا- هیچ تمایز خاص مهمی با بقیه داشته باشه.

***************************
و اما از سیاست:
اول از همه که دهـــــــ

(مشترک گرامی: دسترسی به این بخش نوشته امکان‌پذیر نمی‌باشد)
Access is Denied

 

***************************
خوب، فکر کنم به حد کافی زیاد نوشتم.
فعلا خدانگهدار

سفر به سرزمین تپانچه، کلاه و گاو!

سفرنامه‌ی مصور تگزاس

ما شب سال نوی میلادی رو در SanAntonio بودیم که بسیار قشنگ شده بود (حالا یا همیشه قشنگه یا به خاطر تزیینات سال نو اینقدر قشنگ بود) در هر صورت که جای همگی خالی خیلی خوش گذشت. اگر روی لینک جلوی عکس‌ها کلیک کنید می‌تونید عکس رو بزرگتر ببینید (من دیگه کلی وقت گذاشتم دو تا version درست کردم که با خط اینترنت کم سرعت حداقل thumbnail ها دیده بشوند)

یکی از تزیینات درخت چهار متری کریسمس جلوی قلعه‌ی Alamo. اگه دقت کنید همه‌ی ما و خود قلعه‌ رو می‌بینید:

SanAntonio

  RiverWalk, SanAntonio

یک پارک طبیعی هم درنزدیکی شهر درست کردند که یک‌سری حیوانات توش ولو هستند و می‌تونید با ماشین برید نزدیکشون و بهشون غذا بدهید:

  Natural WildLife Park

Natural WildLife Park


در طول اقامت پربرکت ما تیم فوتبال آمریکایی دانشگاه آستین تیم دانشگاه USC رو برد. دیگه ساعت ۱۲ نصف شب مردم بیکار ریختند توی خیابون‌ها (از جمله ما!) و دیگه چه کار که نکردند... (از جمله ما ؟؟)

After RoseBowl Final Game  

تصویر داخل متروی هیوستون. تصویر "موسیقی با صدای بلند ممنوع" من رو به خنده انداخت. جاهایی که سیاه‌ها زیاد هستند این آرم هم دیده می‌شه:

 Houston Metro

اینهم دلیل اون آرم داخل مترو!

Houston!!I

جمله‌ای از پرزیدنت جانسون سی‌و هفتمین رییس جمهور آمریکا. موزه‌ی جانسون (خوب بود رییس جمهور‌های ایران هم موزه‌ای از دسته‌گل‌هاشون درست می‌کردند.)

 Johnson Museum, Austin

هدیه‌ی محمدرضا شاه پهلوی به پرزیدنت جانسون: (خوشبختانه محمدرضا پهلوی به اجدادش پیوسته!! علما دانند)

Mohammad-Reza Shah Gift

دانشگاه رایس. هیوستون. بچه‌های هیوستون همون‌طور که به طور نمونه در عکس دیده می‌شه خیلی دل به کار نمی‌دهند!

Rice University

این‌هم کابوی‌های ایرانی! اون آقای سمت چپ با تی‌شرت آبی همونطور که از قیافه‌اش معلومه خیلی ادعاش می‌شه...

همسفران عزیز من از بوستون رضا و سلمان و همسفران میزبانمان هم محسن و ایمان و امین بودند که فقط یک کلمه: دستتون درد نکنه که خیلی خوش گذشت. کیارش هم که در هیوستون سنگ تمام گذاشت. بقیه‌ی دوستان هم جناب محمد که ما رو خیلی شرمنده کردند، و مهدی و بورقان و فائزه و پرویز و علی و امیر و عباس و کامیار و سایرین که خیلی از مصاحبتشون لذت بردیم. من همین الان متوجه شدم که سلمان و امین هم گزارش سفر رو خیلی باحال‌تر نوشته اند. پس من دیگه مختصرش می‌کنم (برید خدا رو شکر کنید که مختصرش کردم). فکر کنم دیگه ما هم باید کم‌کم کار رو بدیم دست جوون‌ترها و در اینجا رو تخته کنیم.

و تمٌت شرح‌الاحوالنا


                                

یک سلام کوچک

خوب من طبق قولی که دادم فقط سریع چند تا عکس بگذارم اینجا و برم ساک و چمدون‌ها رو ببندم. ما انشاءا... فردا ۳:۳۰ دقیقه پرواز می‌کنیم و اگر C-130 نشویم هشتم ژانویه هم برمی‌گردیم. من نمی‌دونم چرا تمام حوادث هوایی دنیا بین زمانی که من بلیط می‌خرم تا زمانی که سوار هواپیما می‌شوم اتفاق می‌افتند. یکی پریروز توی آذربایجان افتاده یکی هم همین دوسه روز پیش توی آمریکا افتاد!

اهالی مهمان‌نواز تگزاس هم که ایالت را به آتش کشیدند! تیتر خبر چهارشنبه این بود که "کل ایالت تگزاس در آتش می‌سوزد !!!! ". وضعیت اضطراری در همه جای تگزاس اعلام شده.

 

بوستون. شب کریسمس

بوستون، a homeless  on christmas eve

یک نکته‌ی دیگه:

اگر استاد عزیزتان کلاس درسش از جانش هم برایش مهمتر است:

-- اول ترم به شما خواهد گفت که در طول ۲۵ سالی که این درس را ارائه کرده، به یاد ندارد اشتباهی در برنامه (schedule) کلاس رخ داده باشد.

-- استاد شما این جمله را یک بار دیگر هم تکرار خواهد کرد: وقتی‌که امتحان میان‌ترم اول، در تقویم کلاس به اشتباه (بخوانید ابتکار)  شما در یک روز تعطیل مهم افتاده! و نیمی از دانشجویان کلاس دم در اتاق آقای استاد جمع شده‌اند و به قول استاد عزیز آبروی استاد را توی دانشکده برده‌اند. استاد عزیز با رگ‌های گردن بیرون زده و چشم‌های خون گرفته، خونسردی شما رو تحسین می‌کند.

من زود برمی‌گردم

اهالی محترم تگزاس و حومه!

سلام

این weekend تقریبا اولین weekend ای بود که اندکی سرم خلوت‌تر بود. من هم فقط خوابیدم. یه کمی هم به خونه رسیدم. جای شما خالی یک سیستم صوتی برای اتاقم درست کردم که تا سه طبقه‌ی Tang Hall رو به آسونی می‌فرسته روی هوا. هرچند سیم‌کشی و از این جور کارها ممنوعه ولی ?who cares  دوتا amplifier رو سری کردم که اساسی دیگه سیستم رو Rock کنند! همینه که اینها نمی‌گذارند دانشجو یه شب راحت داشته باشه دیگه. حالا تصور کنید هر کسی بخواهد همچین چیزی رو توی آپارتمانش به راه بندازه. توی یک ساختمان ۲۴ طبقه که ۴۰۰ نفر آدم زندگی می‌کنند. چه شود!!!

*******************************

اولین برف زمستونی هم بارید. واقعا منتظر بودم. خیلی خوبه که محل زندگی آدم چهار فصل سال رو داشته باشه. واقعا یه وقتهایی آدم دلش می‌خواد دستکش دست کنه و کلاه سرش بگذاره. یا کنار پنجره‌ای بلندی که رو به طرف رودخانه است - وقتی دمای بیرون کلی زیر صفره و مردم مثل اسکیمو لباس پوشیدند - یه فنجون قهوه داغ داغ بخوره. برف خیلی قشنگه. وقتی همه جا سفید می‌شه، حس می‌کنی یک لحظه از های و هوی این دنیا راحت می‌شی. صبح که پا می‌شی هیچ رنگی باقی نمونده. همه جا سفیده. سفیدِ سفید. دینا تک‌رنگ شده، یک‌رنگ شده، رنگ بی‌رنگی: سفید. وقتی که می‌ری بیرون و کلاهت رو می‌کشی تا روی گوش‌هات و شال گردنت رو دور گردنت می‌اندازی تنها صدایی که می‌شنوی صدای آروم خش خش فشرده شدن برفه زیر پاهات. انگار همه‌ی دنیا ساکت شده، دنیا تک‌صداست، فقط یک صدا شنیده می‌شه: سکوت.

*******************************

خرچنگی‌جات 
فیلم The keeper: Legend of Omar Khayyam به کارگردانی کیوان مشایخ رو برای special screening دعوت شدیم (اوهوم!) و دیدیم. فیلم برای اکران عمومی از ۹ دسامبر در شرق ایالات متحده به روی پرده می‌رود. برای نسل دومی‌ها فیلم خوبی است. بازی بسیار قوی تعدادی از هنرپیشه‌های غیر اصلی، بازی بسیار ضعیف قهرمانان داستان رو متعادل می‌کنه. کلا فیلم boring ای نیست. اشکالات تاریخی زیادی بهش وارد هست که من چندتاییش رو خدمت کیوان‌خان عرض کردم و ایشون فرمودند که بهش واقف بودند ولی چه می‌شود کرد !! خود حضرت کیوان ۲۷ ساله که ایران رو ندیدند و مثلا برای نشون دادن نیشابور سال ۲۰۰۵ از یک مینی‌بوس عهد حجر استفاده کردند (مثل همون اتوبوس گل‌منگلی فیلم روز واقعه!) و یه مشت مرغ و خروس و گاو و گوسفند که وسط (مثلا) تنها خیابون خاکی شهر می‌لولند. واقعا حتی ایرانی‌ها هم فکر می‌کنند ایران این‌طوریه! ولی در جمع بعنوان اولین فیلم بلند یک ایرانی نسل دومی فیلم خوبی بود. دیگه فیلم‌های "دنیا" و "خیلی دور خیلی نزدیک" (Museum of fine arts --Persian movie festival ) رو دیدم که دومی فیلم واقعا جالبی بود، هم از نظر بازی و داستان و هم از نظر تکنیک‌های فیلم‌برداری و مسایل فنی. توی یک ماراتون دیگه با سایر ایرانی‌ها داریم دایی‌جان ناپلئون رو می‌بینیم. 

نمایش  The Mikado or the town of Titipu که یک تئاتر musical و طنز است رو هم به دعوت یکی از kid هام که توش ایفای نقش می‌کرد دیدم.

فیلم مستند March of the Penguins هم که عالیست. حتما ببینید. این پنگوئن‌ها چه‌کار که نمی‌کنند. فیلم از صحنه‌هایی که سالن رو از خنده می‌فرستاد روی هوا داشت تا صحنه‌هایی که اشک ملت رو درمی‌آورد. شنیدم که به احتمال خوبی جایزه‌ی اسکار فیلم مستند رو بتونه بگیره.

*******************************

طرف‌های ما جمعه‌ها هم عملا تعطیله.  جمعه‌ی قبل من خودم حدود ساعت ۱۲ رسیدم دانشگاه. وارد office شدم که gabe داشت از عصبانیت به در و دیوار بد‌و بیراه می‌گفت. از ۱۲ تا office‌ توی راهرو ۸ تاش هنوز بسته بود! (این‌ها اگر تا ظهر نیایند دیگه نمی‌آیند- مثلا توی خونه کار می‌کنند! ولی حالا کی به کیه!) gabe (نام gabe مخفف gabriel است که همون جبرییل خودمونه)، عرض می‌کردم، جناب جبرییل که کار اداری مهمی رو باید تا آخر وقت اداری انجام می‌داد داشت می‌گفت آخه کجای آمریکا ملت جمعه رو تعطیل می‌کنند که اینجا اینجوریه؟ من هم حرفش رو تایید کردم و یه جوری قیافه‌ی حق به جانب گرفتم که فکر کنه من از صبح علی‌الطلوع توی دانشگاه بودم...

*******************************

از کلاس هم که ما کماکان از دست این بروبچ می‌خندیم. عزیزان من in honor of me مدتی‌است که بجای Recitation می‌گویند Reza-tation (که اتفاقا تلفظش هم شبیه هست). دیگه از پاچه‌خواری هم که کم نمی‌گذارند. یکی‌شون روی جلد گزارش آزمایشگاهش عکس من‌رو که کنار Setup آزمایشگاه ایستادم زده! یکی نیست بگه آخه...
آزمایشگاه خیلی باحالی از آب دراومد. محل کار towtank lab بود که دخمه‌ایست تاریک و مرطوب و قدیمی با یک عالم وسایل و خرت و پرت (از آچار و پیچ‌گوشتی و تکه چوب و ترانزیستور گرفته تا مته‌ایستاده و لپ‌تاپ و جرثقیل سقفی) که سرتاسر آزمایشگاه افتاده‌اند. حالا جالبیش اینه که ۵ نفر هم دارند تز دکتریشون رو اونجا انجام می‌دهند. رفتم به حضرت advisor گفتم بابا این چه وضعیه؟ حرف جالبی زد. گفت ""من سال پیش چین بودم. اگه سر بزنی به چین می‌بینی این‌ها آزمایشگاه‌های میلیاردی دارند و چقدر تمیز و مرتب و یک لکه هم روی وسایلشون پیدا نمی‌کنی. سال‌های سال هم هست که کار می‌کنند و هیچ کشف مهمی هم از توش بیرون نیامده. بعد پا می‌شی می‌ری انگلستان، توی یک دخمه‌ای صد برابر بدتر از چیزی که ما داریم آزمایشگاه کوچک و بهم ریخته‌ایست بنام cavendish lab بدون وسایل فوق پیشرفته. مهمترین نتایج علوم هم همیشه از توی اون میاد بیرون..."".

*******************************

فردا باید برای بچه‌ها سوال final طرح کنم. میان‌ترم دوم وحشتناک سخت شد. یعنی همه‌چیز عجله‌ای شد و دقیقه‌ی آخر. من و جناب استاد هم هر کدوم یکسری نظر کارشناسی دادیم که در نتیجه تمام سوال‌ها و بخش‌‌های آسون تقریبا بدون این‌که بفهمیم حذف شده بود و یک امتحان سخت تحویل عزیزان شد و اشک بچه‌ها رو درآورد. با اینکه وقت امتحان از یک و نیم ساعت به تدریج تا سه ساعت تمدید شد، میانگین نمره‌ی کلاس از ۵۰ بالا نرفت.  دیگه نگم من چقدر ضرایب رو دستکاری کردم و دست بالا برگه ها را تصحیح کردم که میانگین رو کشوندم تا ۶۵! حالا برای پایان‌ترم امیدوارم بیشتر وقت بگذارم که دیگه از این اتفاق‌ها نیفته.

******************************

اهالی محترم تگزاس و حومه*: ما داریم میاییم! (به سبک حاج‌آقا آهنگران بخونید)
به احتمال خوبی هفته‌ی اول ژانویه را با چندی از دوستان در ایالت رییس جمهور پرور تگزاس سپری خواهیم کرد. بالاخره که اگر اون‌طرف‌ها هستید و حوصله‌تون سر رفت و خواستید ما رو entertain کنید (یا ما شما رو !)  به ما خبر بدید.

* آستین، دالاس، امامزاده آنتونیو، هیوستون، نیو اورلئان و شهرهای بین راه (بعیده به ال‌پاسو اینا برسیم)

الاوضاع کانه القمر فی‌البرج العقرب.

سلام

دیدید برگشتم!

 

*******************

اگه توی آمریکا هستید و بعد ازظهر thanksgiving بوقلمون! خوردید من thanksgiving رو بهتون تبریک می‌گم.

 

*******************
دیگه سرم داره می‌ترکه. این هفته دوتا Recitation  باید بدم و Lab  رو هم خودم باید تصحیح کنم چون گریدر عزیز ما هفته‌ی پیش ** بابا **  شدند!! (شانس رو می‌بینید ایشون ۹ ساله که ازدواج کردند و ۶ سال هست که اینجا هستند حالا دقیقا باید حالا وسط ترمی که گریدر من هستند بابا بشوند) بعلاوه‌ی دوسری homwork باید طراحی کنم و سوالات فاینال و یک پروژه که due چهارشنبه هست ... آقا بی‌خیال بگذارید امشب بهشون فکر نکنم برم زودتر بخوابم که حداقل کلاس صبح زودِ فردا رو بعد از ۳ جلسه که پشت سر هم نرفتم فردا برم.

فعلا این رو داشته باشید، من باز برمی‌گردم...

 

**************************

 

استادی دانشجویی به ره دید و گریبانش گرفت<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دانشجو گفت ای استاد، این پیراهن است لپ‌تاپ نیست

 

گفت تنبل گشته‌ای کز من گریزی روز و شب
گفت جرمِ کار کردن نیست، این مساله هموار نیست

 

گفت می باید تو را تا دفتر لزلی برم۱

گفت لزلی از کجا در پارتی استیو نیست۲

 

گفت زین پس fund تو را cut کنم

گفت استادی دگر یابم، خیالی نیست نیست

 

گفت آگه نیستی کز دانشکده بیرون شوی

گفت در صنعت بیابم شغل، آبِ خوردنیست۲.۵

 

گفت باید زیرک و باهوش گردی چون profs

گفت رو باهوشی بیار، اینجا کسی باهوش نیست

 

گفت تا تاپیک۲.۶ نو من یابمت تی اِی۳ بباش

گفت تی اِی کارِ دانشجویِ خنگِ تنبلِ بی کار نیست

 

گفت طلابم همی گمره کنی هر روز و شب

گفت آنان گمرهند خود، این گناه بنده نیست

 

گفت ریپورتی بده پنهان و خود را وارهان

گفت کار علم کارpaper و ریپورت نیست

 

شاعر: گمنام

 

*********************************

۱ لزلی ( Leslie) سمت Graduate Administrator رو داره. 
۲ استیو (steve) از وقتی که دانشکده‌ی ocean Engineering با Mech. E قاطی شده و شغلشو از دست داده هر هفته پارتی می‌ده
۲.۵  مثل آب خوردن است
۲.۶ topic: موضوع research
۳ Teaching Assistant

عید همگی مبارک!

ببخشید دیر شد. همینطور بلا از این درس که من TAاش هستم می‌باره. حالا از این به بعد اگه دیر شد حداقل چند تا عکس upload می‌کنم. فعلا این رو داشته باشید:

یک شب بسیار آرام بوستون. تصویر Harvard Bridge  و ساختمان‌ها توی Charles برام جالب بود. زمان نوردهی رو از چراغ ماشین‌ها می‌تونید حدس بزنید.

 

پاییز بوستون

هفته‌ی پیش با یک‌سری از دوستان رفتیم مسابقات اتوموبیلرانی F1 بوستون. بچه‌ها برای ماشین‌های سایز کوچک ثبت نام کرده بودند که تقریبا نصف ماشین full size هست و دنده اینها هم نداره. ولی اینقدر سرعت و شتابش بالا هست که هیچوقت جرات نکنید گاز رو تا آخر فشار بدید. ما یک تیم شش نفره بودیم که هر نفر حدود بیست دقیقه رانندگی باید می‌کرد. در نهایت بین ده تیم شرکت کننده پنجم شدیم! و من فهمیدم که چقدر از رقابت بدم میاد. یادم میاد سر یه پیچ یه کمی سرم رو از توی هلمت و یک مشت اسباب safety دیگه چرخوندم تا راننده‌ی پشت سریم رو ببینم. چشم‌هاشو خون گرفته بود و دندون‌هاشو به هم فشار می‌داد و هی با سپر ماشینش می‌زند به ماشینم. دلم به حالش سوخت. کشیدم کنار که بزنه جلو و خوشحال بشه. اگه این خوشحالش می‌کنه! (هرچند دور بعد پنالتی گرفت و مجبور شد بیست ثانیه بکشه کنار و در نهایت هم فکر کنم تیمش یکی مونده به آخر شد!)

از kid هام هم که دیگه هرچی بگم کم گفتم. کلی موجبات خنده‌ی ما را فراهم می‌کنند. آدم‌ها برای نمره گرفتن چه کارهایی که نمی‌کنند. یکی دوتاشون که اینقدر هر دفعه از ایران و ایرانی‌ها تعریف می‌کنند که یکی ندونه فکر می‌کنه ایران بهشت روی زمینه! دیوید هم دیروز اومده که توی دالاس که بوده با یک دختر ایرانی که اسمش رکسانا چی‌چی زاده بوده (حالا با یک تلفظ درب و داغون آمریکایی) رفته کلاس رقص!! (توی دلم گفتم شانس آوردی که رگ غیرت من جوش نیاورد وگرنه کاری می‌کردم که ترم بعد هم در خدمتتون باشیم! تازه انتظار داشت که من بیشتر تحویلش بگیرم). اشلی هم مدام تعریف می‌کنه که تو تنها شخصی هستی که توی تمام کلاس‌‌هایی که من گرفتم communication بلده و از این حرف‌ها. (که البته خیلی احساس خوبی به من دست می‌ده وقتی این حرف رو می‌زنه. یادتون باشه اگه خواستید نمره بگیرید و احتیاج بود سر استاد یا TA‌ رو شیره بمالید حتما بهش همین رو بگید). چهارشنبه‌ها که کلاس دارم ویکرانت رو می‌فرستم برام ناهار بگیره!!!‌ (حال می‌کنید ایرانی‌بازی رو ها- ظاهرا توی کانادا این کار مساوی اخراج از دانشگاهه (به جرم استثمار دانشجو) ولی اینجا سخت نمی‌گیرند. تازه من باهاشون رفیقم دیگه)  از این هفته هم قرار شده دیوید و رابرت و ماریا تلفظ‌های من رو اصلاح کنند.  دیروز هم بحث مفصلی در باب سیاست و اخلاق با اشلی داشتم که بعدا مشروحش رو می‌نویسم .

اختراع جدید من برای صبحانه هم cream cheese  و bagel هست که پنج شش دقیقا توی snackmaker حرارت داده بشه (اگه احیانا ایده‌ای ندارید که این ترکیب شبیه چی می‌شه دارم تلاش می‌کنم یه چیزی شبیه بربری با پنیر تبریزی در بیارم).

اینجا اصولا what وقتی با حالت تعجب پرسیده بشه (مخصوصا اگه اخم‌هاتون رو هم توی هم کرده باشید) معمولا مخفف عبارات تندی نظیر what the hell  (یا عبارات تندتر!) هست که اعتراض شدید شما را نسبت به حرف بیجا و بی‌معنی(nonsense) طرف مقابل نشون می‌ده. بنابراین اگه احیانا کسی چیزی گفت و به هر دلیلی متوجه نشدید که چی گفت (که برای دانش‌جویان زیاد هم پیش میاد ) هیچ وقت برنگردید به طرف بگید ????!!!!!?? what  
هفته‌ی گذشته پلیس یکی از دوستان ترکیه‌ای ما رو که در حال رانندگی بوده نگه داشته و بهش تذکر داده که حق تقدم رو باید بهتر رعایت بکنه. دوست عزیز ما که تازه اومده چون دقیقا متوجه حرف آقای پلیس نشده برگشته و به جناب پلیس  گفته ????!!!!!?? what .....
من دیگه تعریف نمی‌کنم بعدش چه اتفاقی افتاده. ولی الان دوستم برگشته خونه و همه چیز ظاهرا به خیر گذشته ... 

سر سیاست هم فقط مونده بود این لورا خانوم با اون لهجه‌ی ایتالیاییش (= ایتالیانو دورتی! "ر"   و   "ت" با تشدید)  به ما متلک بندازه که اون هم دیروز انداخت. ظاهرا هفته‌ی پیش برای اولین بار در بیست سال گذشته  یک نفر تونسته ده هزار ایتالیایی رو کنار هم توی یک تظاهرات جمع بکنه !! دیگه فکر کنم خودتون خبر دارید راجع به چی صحبت می‌کنم. من برای اولین بار واقعا چیزی نداشتم جوابش بدم. فقط یک لبخند ملیح زدم و مثل دیوونه‌ها زل زدم بهش . اونهم یه ذره وایساد و بعد برگشت رفت پی کارش....


ما که سر از سیاست در نمیاریم. فقط متحیریم!
تیتر خبر خبرگزاری مهر:
مذاکره‌ی علی آبادی با احمدی نژاد برای حضور سه وزیر در هیات مدیره‌ی پرسپولیس: اعضای جدید هیات مدیره باشگاه پرسپولیس پس از مذاکره مهندس علی آبادی با دکترمحمود احمدی نژاد معرفی خواهد شد ....

معلومه‌ توی این مملکت چه خبره؟! آخه هیات دولت و رییس جمهور رو چه به باشگاه پرسپولیس؟!؟!

 

نمره‌های میان‌ترم دوم رو امروز بهشون دادم. برای فردا ساعت یازده باید دستور کار آزمایشگاه رو آماده می‌کردم که هنوز شروع نکردم و بالطبع قرار هم نیست که شب رو نخوابم. فرداست که Areti دوباره کلی هیجان کاذب ایجاد کنه! جالبیش اینه که خودش هیجان درست می‌کنه و بعد هی به من می‌گه don't panic !! بالاخره که اعصاب ما رو می‌ریزه به هم. آقا ما بریم بخوابیم که حداقل صبح زودتر بیدار بشم.

 

من بر‌می‌گردم ...

مسجد کوفه هنوزش مدهوش...

حیفم اومد چند بیتی از شعر زیبای استاد شهریار رو در سال‌گرد شهادت حضرت علی ننویسم:

...
قلعه بانی که به قصر افلاک                سردهد ناله‌ی زندانی خاک
اشکباری که چو شمع بیزار                می‌فشاند زر و می‌گرید زار
دردمندی که چو لب بگشاید               درو دیوار به زنهار آید
کلماتی  چو دُر آویزه‌ی  گوش             مسجد کوفه هنوزش مدهوش...

...آن دم صبح قیامت تاثیر                   حلقه درشد از او دامن گیر
دست در دامن مولا زد در                    که علی بگذر و از ما مگذر
شال شه واشد و دامن به گرو            زینبش دست به دامن که مرو
شال می‌بست وندایی مبهم:             که کمربندشهادت محکم...


*****************************

ماه مبارک هرشب جمعیت مسلمانان دانشگاه (MSA) در مسجد دانشگاه افطار می‌دهند. با تقریب خوبی تنها وقتی که ایرانی‌ها خودشون رو با بقیه‌ی مسلمان‌ها قاطی می‌کنند افطار ماه رمضان هست. جالبیش اینه که یکسری ایرانی‌هایی که به شدت تاکید دارند که اصلا مسلمان نیستند هم تشریف میارند. بعد هموطنان ما هم طبق معمول دور هم جمع می‌شوند و فقط با ایرانی‌های دیگه حرف می‌زنند (تا جایی که صدای این MSA در اومده که بابا بالاخره یه‌کمی که بین بقیه پخش بشید). بالاخره که get together بزرگیست هر شب اینجا! هفته‌ی گذشته مراسم سالیانه‌ی افطار با حضور اساتید دانشگاه بود که حداقل تا جایی که من دیدم ۳۰-۴۰ نفر از اساتید آمده بودند (جالبیش اینه که بیشترشون هم مسیحی هستند. از استادهای مسلمان هم اصولا کسی نمیاد! همه‌کار این دنیا وارونه‌است) . سخنرانی و از این حرف‌ها هم داشتند.

*****************************

من کماکان! full time درگیر TA هستم. هفته‌ی گذشته اولین میان‌ترم رو گرفتم. فقط طراحی سوال‌هاش (اعم از تایپ و شکل کشیدن و ...) حدود سی ساعت از من وقت گرفت!! ولی واقعا امتحان خوبی شد. Research هم که کاملا تعطیله.

*****************************

بیسکویت‌های فرانسویِ le petit ecolier رو اگرچه خیلی‌ها نمی‌شناسند، ولی واقعا خوشمزه هستند. این بیسکویت‌ها ترکیبی از بیسکویت معمولی و یک لایه chocolate هستند.  اولین بار Olivier دانشجوی قبلی جورج (که فرانسوی هم هست) یکی به من هدیه داد. هفته‌ی پیش برای quiz review قرار بود کمی snack و خرت و پرت برای kid هام بخرم. من هم ایده زدم و یک سری کامل از این بیسکویت ها خریدم. نکته‌ی جالبشون اینه که در ۴ سری با درصد chocolate متفاوت وجود دارند. بنابراین هرکسی با توجه به ذائقه‌اش می‌تونه بیسکویت متفاوتی رو انتخاب بکنه

   

خوب بچه‌ها هم خیلی پسندیدند. یکی از kid هام (richard) که دست خوبی توی chocolate  و coffee داره گفت که یک نمونه‌ی آلمانی این بیسکویت‌ها هم هست به اسم  bahlsen choco leibniz که اون هم خیلی عالیه. من ازش پرسیدم که کجا می‌تونم گیرش بیارم. Richard جواب داد که توی فروشگاه پایگاه نظامی‌شون می‌فروشند ولی شاید بیرون توی بازار راحت گیر نیاد. Richard می‌گه که انواع و اقسام شکلات‌ها و cookieهای آلمانی و ژاپنی و هر کشوری که آمریکا توش پایگاه نظامی داره رو توی پایگاهشون می‌فروشند. ظاهرا اینجوریه که سربازان که می‌روند اون کشورها با خودشون وسایل و cookie و غیره رو میارند و به فروشگاه می‌دهند تا براشون بفروشه.

توی دلم دعا کردم هیچوقت شیرینی‌های ایرانی رو توی پایگاهشون نفروشند.

دیروز ریچارد برام دو تا جعبه‌ از بیسکویت‌های آلمانی رو خریده و آورده. هرچی هم اصرار می‌کنم که پولش رو بگیره قبول نمی‌کنه. ریچارد پسر خوبیه!

*******************************

خبر دیگه این که یکی دیگه از kid هام (کالین) داشته فوتبال آمریکایی بازی می‌کرده که هُلش دادند و زمین خورده و پاش بیست سانتی‌متر شکافته! ( از قوزک پا تا زیر زانو! پنجاه تا بخیه!! ) ‌سر امتحان اومده پاچه‌شو بالا زده و همچین با آب و تاب تعریف می‌کنه که یکی ندونه فکر می‌کنه... استغفرا...
بهش گفتم باید بیشتر مواظب خودت باشی. فرداش اومده که چون دکتر گفته دویدن براش ضرر داره رفته kickboxing ثبت نام کرده!  چی بگه آدم به این آمریکایی ها ...

دانشجویان عزیز من!!

همونطور که دفعه‌ی پیش گفتم این ترم TA‌ هستم و تعدادی از دانشجویان عزیز من دریادلان نیروی دریایی هستند (تقریبا یک سوم کلاس). عکس یه‌سریشون رو توی فرم گذاشتم اینجا: 

ردیف بالا ایستاده از راست: ستوان مایکل، ستوان دوم رابرت،فرمانده (!) ستوان داگلاس (بهش هم خیلی میاد) و ستوان سوم ویلیام  
ردیف پایین ایستاده از راست: ستوان سوم پگی، ناوبان دوم ماریا! ناوبان دوم کیت و ستوان سوم رنه

خداییش آدم‌های بدی نیستند. مثلا این ویلیام اصلا حرف هم نمی‌تونه بزنه. ناوبان دوم ماریا هم که هروقت office hour میاد cookie هم میاره (هم برای من و هم برای gabe که هم آفیسی من هست).  خوشبختانه چون محیط دانشگاهی هست لازم نیست القابِ ستوان و این‌ها رو به کار برد. پریروز که لیست کلاس به دستم رسید یه دو ساعتی وقت صرف کردم تلفظ اسم‌هاشون رو یاد بگیرم (فکر نکنید کار ساده‌ای است، مثلا d'Alrieboldouir رو اگه مرد هستید درست تلفظ کنید).

این TA تمام زندگی من رو گرفته ۲۴ ساعت توی روز ۷ روز هفته. غیر از Recitation که من باید قسمتی از course‌ رو cover کنم بعلت استعداد فوق‌العاده‌ی دانشجویان عزیز هفته‌ی دوم مجبور شدم دو تا کلاس ۲ ساعتی اضافی هم بگذارم که math review بکنم براشون. دیگه پاشنه‌ی در office رو هم که کندند. سرشون رو می‌گیری پاشون توی office منه. email هم که مثل بارون می‌باره. تا دیروز هم داشتم دنبال grader  می‌گشتم (منظور ماشین گریدر نیست، آقا یا خانوم گریدر هست که تمرین‌ها رو تصحیح می‌کنه). گریدر ما هم به جای اینکه کمک حال ما باشه شده بلای جان ما. دیروز تاحالا شونصد بار تلفن زده که نمی‌دونم قسمت خ سوال چهار بارمش رو ۲.۲۵ بگذارم یا ۲.۵  هرچی هم بهش می‌گی بابا برو هرکاری دلت می‌خواد بکن باز دو دقیقه بعد دوباره سر و کله‌اش پیدا می‌شه. (دیگه وظیفه شناسی بیش از حد اینها هم من رو کشته).  آی کیوی دانشجویان عزیز همه در فاصله‌ی خوبی از اولین عدد سه رقمی قرار داره. اینه که من مجبورم گلوی مبارک رو پاره کنم که یک دو دوتا چهار تا بره توی کله‌ی اینها. دیگه هیچی دیگه، صبحونه نهار شام ما شده TA.

 التماس دعا هم نفرستید (!) که وقتی TA هستی اگه به دانشجوهات نگاه چپ بکنی از دانشگاه اخراجی (اصلا یک ذره هم شوخی ندارند). سال پیش "اِکْسْ استادْبزرگ" من رو (استادْبزرگ رو بر وزن پدرْبزرگ بخونید. یعنی استادِ استادِ من. اِکْسْ هم یعنی قبلی. بنابراین  اِکْسْ استادبزرگِ من یعنی استادِ جورج که جناب استیون ویگینز باشند که کلی کتاب و مقالات علمی نوشته‌اند و برای خودشون مراتب و درجاتی دارند و مریدانی شبانه روز گردشان می‌چرخند ...) بله سال پیش جناب استیون را از CalTech به خاطر Harassment  اخراج کردند. (بهش بارها تذکر هم داده بودند که اخراجت می‌کنیم ولی همش می‌گفته که اگه به من "لولو نشون بدید من رو به قبله نمی‌شم!" ولی ظاهرا آخرش شده. فکر کنم سرنوشتش مثل سرنوشت پرونده‌ای باشه که لاریجانیِ وسطی دستش گرفته) . اینجا سیستم هم اینطوری هست که اگه به خاطر Harassment اخراج بشی هیچ جای دیگه‌ای تو رو استخدام نمی‌کنه. برای دانشگاه ما Recommended هست که وقتی دانشجویی برای سوال پرسیدن میاد، در اتاق رو باز بگذاریم. در حالیکه من شنیدم مثلا جایی مثل university of delaware "باید" این کار رو کرد. بالاخره که سیستمشون حساب کتاب داره.

ولی من شخصا از تدریس خیلی لذت می‌برم، دانشجوها رو نمی‌دونم (اگه دانشجوی شریف هستید و بین ورودی ۷۷ تا ۸۰ ای، به احتمال خوبی ترم آخری که من ایران بودم توی یکی از اون نُه تا کلاسی (معادلات، مشتقات، ارتعاشات، ...) که من TA اش بودم بودید و خبر دارید). اصلا واقعا می‌رم توی حس (!!) باورتون نمی‌شه ولی از کلاس‌هام فقط لحظه‌ی اول رو یادم میاد و لحظه‌ی آخر رو، اصلا شاید وسط‌هاش فارسی هم حرف زده باشم. چیزی نیست که حالا بگم خیلی حس خوبیه، ولی کلاً باصفاست . فکر کنم دانشجوهای این ترم هم خیلی ناراضی نباشد. آخرِِ کلاس این هفته، بعد از حدود یک‌ساعت و نیم در حالیکه دهنم کف کرده بود کلی براشون کلاس گذاشتم و گفتم: "خوب بچه‌های عزیز، وقت کلاس تمام شده. می‌تونیم بریم خونه‌هامون می‌تونیم هم یه مقدار ادامه بدیم" (حالا مثلا من هم دیگه رگ ایرانیم گل کرده بود). کسی چیزی نگفت. من دوباره پرسیدم: "بریم یا ادامه بدیم"  که یکی از بچه‌ها از ته کلاس با نشون دادن علامتی (که توی ایران بد هست ولی اینجا خیلی هم خوبه!) به من فهموند که علاقمنده که کلاس ادامه پیدا کنه. بقیه هم با تکان دادن سرشون تایید کردند. بالاخره که من بیچاره توی رو در بایستی مجبور شدم نیم ساعت دیگه هم داد بزنم...

خبر خاص دیگه‌ای هم نیست. فرهنگ مرهنگ هم almost تعطیله. فیلم sin city رو دیدم که kill bill است به توان دو. فیلم‌های ایرانی هم فیلم گاو و فیلم باران رو دیدم. شاید هفته‌ی دیگه یکی دوتا کنسرت‌های اطراف رو بریم. فعلا خبرهای فرهنگی توی ایران هست. اجرای ارکستر ملی ایران به رهبری فرهاد فخرالدینی و کنسرت مجید انتظامی (که من عکس‌هاش رو پرینت گرفتم زدم توی آفیسم). شنیده‌ام که  ارکستر سمفونیک تهران، ارکستر ملل تخت جمشید و ارکستر لاپره از فرانسه هم به مناسبت روز موسیقی این هفته اجرا خواهند داشت.  بالاخره که خوش به حالتون.

ماه مبارک هم در پیش است و دیگه التماس دعا. دیشب داشتم به یکی از بچه‌ها می‌گفتم این ماه بسیار مبارک اینقدر خوبه که به اندازه‌ی یازده ماه طول می‌کشه، بعد، یازده ماه بعدی رو چشم بهم می‌زنی تموم می‌شه. بالاخره که این چند روز باقی‌مانده رو استفاده‌ی تمام و کمال ببرید (سوء تفاهم نشه، منظورم اینه که با عبادت خودتون رو برای ماه مبارک آماده کنید)

عنوان پیدا کردن چه کار سختیه ...

یکی از بچه‌ها می‌گفت بهترین سن برای مرد، بین چهل تا پنجاه سالگی است. یعنی این سنی است که یک مرد بهترین احساس زندگیش رو توی اون دوره داره. من هیچ حرفی نزدم، ولی حرفش من رو به فکر واداشت. بهترین سن برای زن‌ها چه سنی است؟ 

*****************
چند روز پیش یکی از بچه‌های مسلمان من رو دید و شروع کرد به تعریف از کشور ایران و از این حرف‌ها که خوش به حالتون و عجب کشور خوبی دارید و ...
بعد هم یک دفعه شروع کرد گفتن که: خوشم میاد که تنها کشوری که مقابل این غرب ایستاده ایرانه. می‌گفت من می‌میرم برای سیاست‌مدارهای کشورتون. این وزیر خارجه‌تون آقای کرٌازی (خرازی) چقدر مرد بزرگیه. یک تنه وایساده جلوی همه‌ی کشورها. چقدر این چهره‌اش نورانیه. من یه عکسش رو رنگی پرینت گرفتم گذاشتم توی اتاقم. باورت نمی‌شه ولی به خدا قسم لذت می‌برم به قیافه‌اش نگاه می‌کنم. خوشا به حالتون خوشا به حالتون که چه آدم‌های بزرگی دارید. خدا انشاءا... این آقای کرُازی رو حفظ کنه...
من که ناگهان متوجه شدم دهنم بی‌اختیار نصفه باز مونده و دارم با یه حالت تعجب شوک مانندی به قیافه‌ طرف نگاه می‌کنم، سریع خودم رو جمع و جور کردم و آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: بله بله، انشاءا... انشاءا...

*******************
اینجا کباب ترکی (که به اسم shawarma یا gyro معروفه) خیلی طرفدار داره. بیشتر هم مغازه‌های عربی درستش می‌کنند و خوب هم درست می‌کنند. ما هم هرازچندگاهی با بچه‌ها می‌ریم. چندهفته پیش توی یکی از مغازه‌ها بودیم و داشتیم فارسی حرف می‌زدیم که مغازه‌داره (یک جوان مصری که توی آمریکا بزرگ شده بود) خیلی محتاطانه و دوستانه پرسید اهل کجا هستیم. ماهم گفتیم ایران. او گفت که اول فکر کرده اسراییلی هستیم و عبری حرف می‌زنیم. بعد گفت من آمریکایی هستم. اینجا به دنیا اومدم و اینجا بزرگ شدم و تفریحات و تفکراتم هم آمریکایی است ولی مسلمانم. مدتیه به این موضوع فکر می‌کردم که ایده‌آل ترین کشور دنیا برای من کجاست. من بعد از مدت‌ها تحقیق به این نتیجه رسیدم که ایران مدینه‌ی فاضله توی این دنیاست! کشوری که قوانین واقعی اسلام رو توش رعایت می‌کنند یا حداقل تلاش می‌کنند رعایت کنند. 
یکی از بچه‌ها (که اون هم همین‌جا بزرگ شده) برگشت و بهش گفت: تو چی از ایران می‌دونی، دوست داشتی برای قدم زدن با یک زن نامحرم شش ماه توی زندون باشی. و اون جواب داد: خیلی سخته، ولی زندگی ایده‌الی که من تفکرش رو دارم همونیه که تو گفتی. وقتی قانون سخت باشه انسان هم با دقت بیشتری زندگی می‌کنه ولی می‌دونه که داره بر اساس یک قاعده‌ای زندگی می‌کنه. زندگی اینجا و مصر و بقیه‌ی کشورها خیلی پا در هواست ...
من جوابی ندادم، فقط بهش گفتم که اینقدرها هم که دوستم گفت توی ایران سختگیری نمی‌شه. 

جالبه که یک خارجی آرزوش این باشه که توی کشور شما زندگی کنه، جالب نیست؟ 

******************
همیشه فکر می‌کردم بهایی‌ها چون رهبرشون ایرانی بوده برای ایران اهمیت و احترام قائلند. توی نمایشگاه activities midway که گروه‌های دانشجویی دانشگاه برگزار می‌کنند کتاب "تعالیم بهاء" رو از غرفه‌ی بهایی‌ها باز کردم. یک تکه از مقدمه‌اش در مورد عبدالبهاء این بود:

He spent most of His life exiled, tortured and imprisoned by the most
backward country of His age!

*****************

توی این نمایشگاه ما خودمون هم برای Persian Student Association یک غرفه‌ی خیلی قشنگ داشتیم، یکی از معدود کشورهایی که غرفه داشتند (شاید کلاً ۱۰ تا کشور غرفه داشتند)

*****************
کلاس‌ها هم شروع شده. یکی از مشکلات استادهای اینجا اعتماد به نفس بالاشونه. یک کلاس گرفتم که استادش (که استاد خوبی هم هست) سال ۱۹۷۵ یک زبان برنامه‌نویسی اختراع کرده که خوب، نگرفته و هیچ کس ازش استفاده نمی‌کنه. حالا همه رو مجبور کرده که به عنوان قسمتی از course  این زبان رو یاد بگیرند و تمام تمرین‌ها رو با این زبان بنویسند! درسش خیلی خوبه ولی این کارش داره تحمل منو به سر میاره. طبق معمول اینجا هم هیچکس اعتراض نمی‌کنه...
امروز صبح رفتم باهاش صحبت کردم که بابا اینهمه زبان user-friendly و همه کاره وجود داره. آخه این زبانی که تو در آوردی هیچ کاری می‌کنه که بقیه‌ی زبان ها نتونند بکنند.  می‌گه نه، ولی از خر شیطون هم پایین نمیاد...

*****************

 اولین office hour هم به شکلی کاملا ایرانی به پایان رسید. قرار بود امروز اولین office hour  من از ساعت ۵ تا ۷ باشه. یک ربع به پنج یک سر رفتم common room یه چایی بخورم. خیلی خسته بودم. چایی رو گذاشتم روی میز و سرم رو گذاشتم روی دسته‌ی مبل. یک لحظه و فقط یک لحظه چشمم رو بستم ...

چشمم رو که باز کردم ساعت ۷:۴۵ دقیقه بود. صدای ناخودآگاه "ای واااااااااااای" و چندین تا نچ-نچ. با اینجال چون اتفاقی بود که افتاده بود، سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم. چایی رو که سرد شده بود ریختم دور و یه چایی دیگه برای خودم ریختم و حرکت کردم سمت office. در اتاق رو که باز کردم Gabe با چشم‌هایی که خون گرفته بود داد زد: کجا بودی تا حالا؟؟؟؟؟؟؟؟. من هم خودم رو زدم به اون راه و گفتم مگه چی شده؟!! کسی با من کار داشت؟؟! Gabe  که همیشه آدم آرومیه این‌دفعه بلند‌تر داد زد: این دانشجوهات پاشنه‌ی در رو در آوردند...

دردسرتون ندم، من علاوه بر این ، آدرس وب کلاس و شماره‌ی اتاقم  رو هم اشتباه داده بودم. در نتیجه ۱۰-۱۲ نفری که اومده بودند شروع کرده بودند یکی یکی از در اتاق graduate administrator تا اتاق آبدارچی رو زدند و احوال من رو گرفتن. بعد هم که اتاق رو پیدا کرده بودند که من تشریف نداشتم. بالاخره که دانشکده رو ریخته بودند بهم. gabe  می‌گه:

I've been here for 7 years and I had never seen such a mess in our center before !!

الان کلی حالم گرفته است. خدا فردا رو به خیر گردونه که جواب حداقل ۷-۸ تا آدم رو باید بدم (اگه TA رو قطع نکنند که اینجا خیلی جدی این کار رو می‌کنند- اونوقت من باید برم کنار خیابون newberry  مثل این سیاه‌ها با قاشق روی درٍ حلبی جاز بزنم و پول جمع کنم. زبون سیاهی هم باید یاد بگیرم

do you have a penny sir...
help a poor homeless student ...
hey dude, extra change?!
) .

آخه یکی بگه هفته‌ی اول کلاس‌ها کی می‌ره office hour ؟؟؟ منم هر ۴-۵ ماه، یکبار توی این common room خوابم می‌بره. این هم باید دقیقا امروز باشه...

اه‌ه‌ه‌ه اینجا می‌شه عنوان نوشت. من تاحالا ندیده بودم....

تابستان هم تمام شد! 
به یاد اولین موضوع انشای هر سال تحصیلی : تابستان خود را چگونه گذراندید...

خیلی از چیزهایی که توی ایران باعث عصبانیت مردم می‌شه (و باعث می‌شه که اون‌ها بعضی وقت‌ها خدای‌ ناکرده به مقامات دولتی و کشوری و لشگری و به‌خصوص خانواده‌هاشون حرف‌های ناشایست بزنند!) اینجا گاهی انسان رو "انگشتِ حیرت به دهان" می‌گذاره.

هفته‌ی پیش (شاید هم ماه پیش) laptop نو و گران قیمت جورج که پیش امیت بود رو از توی کشوی میزش که قفل بوده توی آفیسش که اون هم درش قفل بوده دزدیده بودند. امیت هم بلند شد رفت دفتر پلیس. اون ها هم بهش ده دوازده‌تا فرم دادند که پر کنه. بالاخره آخرش به امیت گفته بودند که خیلی خوب you are all set برو خونه‌تون!! امیت هم پرسیده بوده که خوب حالا laptop من چی می‌شه و من باید چه‌کار کنم. آقای پلیس هم خندیده و گفته سالی ۶۰ تا laptop تو این دانشگاه دزدیده می‌شه، همون کاری رو بکن که بقیه می‌کنن !!!!! حتی یک سر نیومدند office امیت رو ببینند!

دوماهه که خیابان اصلی بوستون برای تعویض روکش اسفالت، نصفه کار می‌کنه (یعنی عوض ۴ تا line، دو تا داره) و دیگه نگم چه بلبشویی این‌جا بپا شده. این شرکت پیمانکار هم انگار نه انگار که بابا این خیابون شاهرگ بوستونه. کارگرهاش ساعت ۹-۱۰ در حالیکه دارند خمیازه می‌کشند و یک لیوان چاییِ au bon pain دستشونه میاند و هنوز عقربه ساعت ۵ بعد از ظهر رو نزده، یا علی همگی خونه و لالا! خدا نکنه که جمعه هم باشه که دیگه حدود ساعت سه بعدازظهر همه چیز تعطیل! آخر هفته که دیگه بماند. این راننده‌ی شاتل ما (شاتل فضایی نه، همین مینی‌بوس دانشگاه) میگه که این‌ها حقوقشون رو ساعتی می‌گیرند برای همین هم هرچی می‌تونند طولش می‌دهند. حالا این هیچی،‌ چیزی که اعصاب آدم رو خرد می‌کنه اینه که یک نفر هم صداش در نمیاد. من هم کلی مسیرم دور شده، آخرش فکر کنم خودم باید آستین‌هام رو بالا بزنم برم شهرداری فرم اعتراض پر کنم. آخه آدم روش هم نمی‌شه، یکی بیاد بگه تو سر پیازی ته پیازی، این بوستون یک میلیون جمعیت داره صدای یکیشون در نیومده حالا توی دانشجوی international فرم پر کردی به کار شهرداری اعتراض کنی! چی بگه آدم. تو ایران اگه کارگرها سه شیفت هم کار می‌کردند باز هزار تا بهونه بود که کار رو طولش می‌دهند و blah blah ...

این استاد عزیز ما ترم بعد من رو کرده  TA (Teaching Assistance)I. خدا بگم چی‌کارش نکنه. حالا اگه می‌گفت پول ندارم می‌‌گفتی خوب چاره‌ای نیست، آدم از این حرصش می‌گیره که می‌گه من دارم هر ترم این‌همه پول برمی‌گردونم company ولی چون تو رو خیلی دوست دارم (!) می‌خوام تجربه کسب کنی! (کلی هم تازه می‌خواد منت هم سر من بگذاره که این TA رو انداخته گردن من. مدام می‌گه سه نفر دیگه هم می‌خواستند بگیرند ولی من گفتم برای فلانی رزروش کردم- شانس رو می‌بینید به خدا ! ) شدم TA‌ یک first year graduate course. هفته‌ای ۳ تا تک ساعت teaching و ۴ تا ۶ ساعت office hour. بعلاوه‌ی lab. دانشجویان عزیز هم ۳۰ تاشون از navy تشریف میارند (دریادلان نیروی دریایی ارتش: قد سه متر،‌ وزن ۲۰۰ کیلو ،‌ آی‌کیو صفر) همه هم دیگه خوب نظامی. بالاخره که اگه دایی‌تون رو آخر ترم دست و پا بسته توی خلیج گوانتانامو پیدا کردید بدونید که با دانشجوهاش نساخته. این Areti خانوم که ترم پیش TA این درس بوده می‌گه این‌ها بعضی وقت‌ها استاد رو "فرمانده" صدا می‌زنند! داشتم فکر می‌کردم کلمه‌ی "فرمان‌ده" برای استادهای دانشگاه برازنده‌تر از "استاد"ه.  (برای استاد‌های بد!)

...

دیگه اینکه چند هفته‌ی گذشته در خدمت دوست خوبم علی‌رضا بودم که از ایران برای یک دوره کوتاه آمده بود. کلی باهاش یزدی حرف زدم، داشت لهجه‌ی شیرینمون یادم می‌رفت‌ها. (علیرضا یه تا سلام!)

دانشجوهای جدید هم کم‌کم دارند می‌رسند. یادم میاد سال اول دانشگاه شریف، هرکس من رو می‌دید اولین چیزی که می‌پرسید این بود که 'سال اولی هستی؟' من بالاخره از یکی‌شون پرسیدم بابا آخه مگه من چه فرقی با این همه آدم دیگه دارم که همه می‌فهمند من سال اولی هستم؟ اون جواب داد: سال اولی‌ها رو از راه رفتنشون هم می‌شه شناخت! اون وقت که نفهمیدم یعنی چه، ولی حالا می‌فهمم که واقعا سال اولی‌ها رو از روی راه رفتنشون هم می‌شه شناخت.
امسال من Mentor (راهنمای) یک آقا پسرِ گل مالزیایی هستم و یک آقاپسرِ گل تگزاسی (همشهری رییس جمهور!) (این mentorship فقط برای رضای خداست!)

فرهنگ مَرهنگ هم خبری نبود این یکی دو هفته. خانه‌ای روی آب (بهمن فرمان‌آرا) و فرش باد رو دیدم. خودمونیم چقدر بازی‌کردن ایرانی‌ها بده. ما ایرانی‌ها حرف برای گفتن زیاد داریم ولی بلد نیستیم حرف بزنیم. این غربیون حرف برای گفتن ندارند ولی مثل بلبل می‌تونند حرف بزنند (مثلا بازی بازیگران فیلمِ بدون فیلم‌نامه‌ای مثل war of the worlds رو ببینید و با گریه‌های مصنوعی فیلم بوتیک مقایسه کنید (که من‌رو مجبور کرد از شدت خجالت جلوی چشم‌هام رو بگیرم). آخه مگه گریه کردن چقدر سخته؟ من یادمه خواهر کوچیکم حتی وقتی می‌خواست ما رو فیلم کنه چنان گریه‌ای می‌کرد و اشکی می‌ریخت که آدم دلش کباب می‌شد)

روز بسیار بسیار مهم پدر هم به همه‌ی پدرهای حال و آینده مبارک‌
(خیلی جالبه همیشه روز مادر به مادرهای آینده هم تبریک گفته می‌شه ولی هیچ‌وقت روز پدر به پدرهای آینده تبریک گفته نمی‌شه. واقعا که در حق مردها همه جور discrimination روا می‌کنند ... )

من امشب داری خیلی حرص می‌خورم. بهتر دیگه ننویسم...

سلام

خوب من چندتایی عکس از مجموع حدود 2GB !! عکسی که داشتیم انتخاب کردم. عکس‌ها رو می‌تونید از اینجاببینید.

(من تازه با خبر شدم که Flickr توی ایران جزء سایت‌های فیلتر شده است. در این صورت می‌تونید عکس‌ها رو ازاینجا ببینید)

یه توضیح مختصر اینکه دوتا عکس اول (از سمت چپ) که بوستون زیبای خودمونه، پنج عکس بعدی دانشگاه Stanford. عکس بعدی SUV نازنینی است که من و محمد مجموعا 1200 miles (تقریبا ۲۰۰۰ کیلومتر!) در مدت ۷۲ ساعت باهاش رانندگی کردیم!! عکس بعدی از Pacific Coast Highway هست که معروفه که یکی از زیباترین جاده‌های دنیاست. دو عکس بعدی سانفرانسیسکو رو نشون می‌ده. بعدیش عکسی است از Rodeo Drive یکی از معروفترین، زیباترین و گران‌ترین خیابان‌های LA . سه‌تا عکس بعدی Caltech Campus، سه تای بعدیش Berkeley Campus، و دو عکس آخر WestWood Ave. محله‌ی ایرانی‌های LosAngeles رو نشون می‌ده. یه توضیح مختصر هم توی Flickr برای عکس‌ها نوشتم. عکس‌ها رو مجبور شدم کلی کوچک کنم که همه بتونند ببینند. دیگه کیفیت رو ببخشید.

 

گفتم یه تشکری هم کرده‌ باشم از دوستان بسیار خوبی که با لطفشون مسافرت ما رو یک مسافرت wonderful کردند. یاسر که ما stanford پیشش بودیم و Sanfransisco هم باهمدیگه رفتیم. رضا، مهدی و  محمد همراهان LA، علی‌مانی، امیر، مسعود آریان‌پور، امیر‌علی، رستم، امیر‌امیرخانی و خانم نظام‌فر که به ما لطف فراوان کردند، دکتر مفرد، جواد و فرشاد به خاطر UC Berkeley Tour و لحظات بسیار خوبی که باهاشون بودیم، صادق و آرزو برای یک شب به یاد ماندنی در UC Irvine، آیدین و شفیق برای حیدربابا و Pasadena و  Caltech، مظهر،‌ فرداد، فرشید، محمد‌علی، پدرِ مظهر و محمد تقی که به ما در طول مسافرت و قبل و بعدش خیلی کمک کردند. چندتا از دوستان رو هم که متاسفانه نشد که ببینیم (مهدی و علی و...). یک تشکر دوباره هم برای مهدی و رضا و محمد به خاطر عالی همراهانی که بودند.

 
خرچنگی‌جات:
توی دانشگاه استنفورد فیلم زن زیادی ساخته‌ی تهمینه‌ی میلانی رو با حضور خود خانم میلانی دیدیم. بعدهم جلسه‌ی پرسش و پاسخ بود. فیلم بسیار قوی‌تر از کارهای قبلی خانم میلانی تهیه شده ولی خود جناب کارگردان هنوز از اون فمینیست‌های دو آتشه‌ است که صحبت کردن باهاش اعصاب آدم رو بهم می‌ریزه (از اون‌هایی که اعتقاد دارند مردهای ایرانی از صبح که از خواب پا می‌شند هیچ کار دیگری ندارندو تا شب فقط زن‌هاشون رو کتک می‌زنند و تنها مشکل مملکت همینه و از این جور حرف‌ها).
 دیگه این‌که انجمن دانشجویان ایرانی برنامه‌ی هفتگی فیلم گذاشته که می‌تونیم فیلم‌های ایرانی رو ببینم. بوتیک، ارتفاع پست و پارتی سه فیلم اول بود (حالا نگید قدیمی‌ هستند). سینما هم فیلم‌های War of the Worlds (بسیار بد!) و Wedding Crashers (کمدی، خوب) رو با یک‌سری از دوستان دیدیم. یه کتاب هم از toni morrison  خریدم (Beloved) که طی برنامه‌ی پنج‌ساله‌ی دوم قراره بخونمش. خانم Morrison استاد دانشگاه پرینستون و برنده‌ی جایزه‌ی ادبی نوبل هست.

چند روز پیش هم فرصتی پیش آمد که در محضر یکی از دوستان، غبار از دیوان حافظ بزداییم و شبی با شعر حافظ -آن‌هم از دیوانی به خط استاد فرزانه‌ام استاد مهدی فروزنده- به صبح آوریم که "چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی". اگر از جمله‌ی دوستان کسی را بر استاد دیداری است درود و ارادت بی پایان من بدیشان رساند که استاد حق فراوان بر گردن ما دارد.

و این مختصر به پایان برم به بندی از ترکیب بند زیبای وحشی:

...
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر     که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر       بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود       من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

من بر این هستم و البته چنین خواهد بود...


قشنگ بود، نه؟

یک نمایش در ۴ پرده و بیشتر

پرده‌ی اول:
زمان:یک روز زیبای بهاری، از اون روزهایی که می‌تونید یکی دوساعت با تی‌شرت توی خیابون قدم بزنید.
مکان: یک پارکینگ روباز بزرگ با درختان متوسط‌ القامه‌ای در اطراف آن. شما قراره که اینجا با آقای پلیسی که قراره از شما امتحان road test‌ رو بگیره ملاقات کنید. نتیجه‌ی این امتحان issue شدن گواهی‌نامه‌ی  رانندگی است. دوستانتون به شما شدیدا‌ توصیه کرده‌اند که با اعتماد به نفس خیلی بالا با این پلیس رفتار کنید، وگرنه که اذیتتون خواهد کرد. شما به همراه دوستتون Chris که ماشین مامانش رو قرض گرفته، رفتید که امتحان بدید. آقای پلیس به ماشینش تکیه داده و داره روی یه ورقه یه چیزایی می‌نویسه. آدم چاقیه ولی این چاقی به طور مناسبی توی تمام بدنش پخش شده، به طوری‌که بدریخت به نظر نمی‌رسه. مثل بقیه‌ی پلیس‌های اینجا هم کلکسیونی از بی‌سیم و کلت و آر پی جی و باتوم به کمربندش بسته. مدام با خودتون کلمه‌ی اعتماد به نفس را تکرار می‌کنید و سعی می‌کنید ضربان نبضتون رو پایین نگه دارید. تقریبا به ۱۰ قدمی آقای پلیس که می‌رسید :
شما (خیلی داشٌی):‌ سام علیک جناب سرکار،
( Haa yooo doin (how are you doing
آقای پلیس خیلی با هیبت سرش رو بالا می‌آره و نگاه عاقل اندر ایرانی‌ای به شما می‌کنه و سرش رو دوباره پایین به روی ورقه می‌اندازه و خیلی آروم زیر لب می‌گه: Hi
چند لحظه‌ای همینجوری می‌‌گذره تا آقای پلیس خیلی محکم و خشک می‌پرسه:
آقای پلیس:  your name  ؟؟
شما: جناب سرکار، کوچیک شما آقا رضا
آقای پلیس: چی؟ چی گفتی؟
شما: عرض کردم مخلص شما آقا رضا
....

بعد از گرفتن بقیه‌ی اطلاعات و چک کردن مدارکِ chris، آقای پلیس به شما اشاره می‌کنه که سوار ماشین بشید. خودش هم هیکل بزرگش رو با یکی‌ دوبار try بالاخره توی ماشین جا می‌ده. چند لحظه بعد...
آقای پلیس: خوب حرکت کن...
شما آینه رو تنظیم می‌کنید و اطراف رو هم نگاه می‌کنید و میایید که راه بیفتید
آقای پلیس (متعجبانه): آسمون رو چرا نگاه می‌کنی؟؟!!!
شما: جناب سرکار، شما که توی تهرون رانندگی نکردید. تو تهرون از آسمون هم ماشین میاد می‌زنه بهت. دیگه ما عادت کردیم که آسمون رو هم چک کنیم. حالا کار که از محکم کاری عیب نمی‌کنه،‌ عیب می‌کنه؟
آقای پلیس: تو اهل آی‌ران۱ هستی؟؟
شما: بعله جناب سرکار. تابستونی خانم بچه‌ها رو وردارید بیاید اون‌طرف‌ها. ما خوشحال می‌شیم. تعارف نکنید ها!
آقای پلیس چیزی نمی‌گه. شما برای اینکه دست‌فرمونتون رو نشون آقای پلیس بدید (همون که توی ایران افسرها خیلی خوششون میاد) پنجره رو می‌دید پایین و دست چپتون رو تا کتف از پنجره می‌کنید بیرون و با کف دست راستتون فرمون رو یه دستی به سرعت می‌پیچونید و بسرعت از پارکینگ میایید بیرون...
آقای پلیس: بزن کنار!
شما:‌بروی چِشَم جناب سرکار
آقای پلیس(خیلی خونسرد) : شما رد شدی! نباید دست چپت رو از روی فرمون برداری. این برای رانندگی safe ضروریه.
شما (با قیافه‌ای که چشماتون از توش زده بیرون): چی؟؟!!!‌ جناب سرکار بابا من ۶-۷ سال توی تهرون رانندگی کردم. حالا اتفاقی که نیفتاده،‌ من فقط خواستم شما ببینید من چقدر مسلطم....
آقای پلیس (همونطور خونسرد) : نه!‌ تسلط مهم نیست. safety first. پیاده شو!
شما: جناب سرکار حالا ببخشید.
آقای پلیس: نه نمی‌شه. بخشیدنی که نیست!
شما (خواهش): جناب سرکار به جون بچه‌هاتون. جناب سرکار سه تا طفل یتیم دارم. نوه‌ی عمه‌ی بابام دیشب آپاندیس عمل کرده بوده. دختر دایی زنِ عموم هفته‌ی پیش رفته زیر ماشین. ایشالا داغ بچه‌هاتون رو نبینید. زنم شب رام نمی‌ده خونه ....
آقای پلیس (با تعجب) : این حرف‌ها چیه می‌زنی؟ گفتم باید بیشتر دقت کنی. برو هفته‌ی بعد دوباره بیا...

پرده‌ دوم: 
تا لحظه‌ی خروج از پارکینگ مثل پرده‌ی اول.
همون آقای پلیس بداخلاقِ بدهیکل: مستقیم برو .... بپیچ به راست . ..... مستقیم..... بپیچ به راست ........ مستقیم ..... چراغ راهنمایی رو مستقیم برو .... (ناگهان) هِی‌هِی (داد) چیکار داری می‌کنی؟ وایسا وایسا .... اِه اِه چراغ قرمز رو چرا رد کردی؟
شما (با دستپاچگی): شرمنده جناب سرکار. اومدم کلاچ بگیرم دنده معکوس برم، فکر کردم کلاچ خالی کرده دستپاچه شدم، نگو ماشینه دنده اتوماتیکه. ما تو تهرون فقط دنده‌ای کار کردیم.
آقای پلیس: بزن کنار و برو پایین
شما: جناب سرکار، بابا حالا که طوری نشده. آدم که نکشتم، تازه کسی هم که توی خیابون نبود. حالا یه چراغ قرمز که طوری نمی‌شه.
آقای پلیس: بله!!!!!!!!!! برو هفته‌ی بعد بیا. بیشتر هم تمرین کن
شما: جناب سرکار به جون بچه‌هاتون. داغ بچه‌هاتون رو نبینید. جناب سرکار به حضرت عباس قسم نوه‌ی عمه‌ی بابام هفته‌ی پیش ازپشت بوم افتاده پایین. سه تا طفل یتیم دارم ....
Chris میاد دست شما رو می‌گیره ....
شما (بعد از پیاده شدن از ماشین و زیر لب): الهی جوون مرگ شی! الهی خیر نبینی.
Chris  میگه که با پلیس یکی به دو نباید کرد....

پرده‌ی سوم:
تا چراغ قرمز مثل پرده‌ی دوم.
آقای پلیسِ بدریخت بداخلاق عقده‌ایِ چاقِ کچل: مستقیم....... بپیچ به راست.. ........ مستقیم برو........ خوب بین اون دوتا ماشین parallel parking (پارک دوبله) بکن. ۵ دقیقه فرصت داری که ماشین رو بین اون دوتا ماشین جا بدی.....
شما: جناب سرکار، این دوتا ماشین که بهم چسبیده‌اند. من چه‌جوری ماشین رو بینشون بگذرام
آقای پلیس: همون که گفتم. ۵ دقیقه فرصت داری. اگه پارک کردی که قبولی وگرنه باید هفته‌ی بعد دوباره بیایی
....
دو دقیقه بعد....
آقای پلیس (با تعجب) : چیکار داری می‌کنی؟ چرا ماشین تکون نمی‌خوره؟
شما: جناب سرکار، سپر به سپر کردم و دارم با احتیاط ماشین پشتی رو یه کم هل می‌دم عقب. خیالتون راحت باشه خیلی دارم احتیاط می‌کنم. شما استراحت بفرمایید هر وقت پارک شد بهتون خبر می‌دم.
آقای پلیس (تعجبِ وحشتناک): تو چی‌کار داری می‌کنی؟؟؟!!!!!!!

آقای پلیس با دست راستش ترمز دستی رو تا آخر بالا می‌کشه و دست چپش رو محکم به سمتی که شما نشستید پرتاب می‌کنه درحالیکه با انگشت اشاره‌اش بیرون رو نشون می‌ده و داد می‌زنه: بیرون!!! . انگشت اشاره‌ی آقای پلیس درست روبروی صورت شما متوقف می‌شه بطوری‌که مجبور می‌شید سرتون رو یه کمی عقب ببرید تا به دست آقای پلیس نخورید.

آقای پلیس (داد): تا دوماه دیگه حق نداری امتحان بدی.!!!! 
شما: جناب سرکار بابا اتفاقی که نیفتاده. آدم که نکشتم.
آقای پلیس (داد با عصبانیت): برو بیرون تا arrest ات نکردم
شما: جناب سرکار، چهار تا طفل یتیم دارم. داغ بچه‌هاتون رو نبینید. جناب سرکار پریشب زنِ دختر داییِ مادرم از پشت بوم افتاده بوده پایین. به حضرت عباس قسم مادرزنم دیروز رفته زیر تریلی عمرش رو داده به شما ......

پرده‌ی چهارم:
دوماه بعد. قبل از اینکه سوار ماشین بشید
آقای پلیسِ زشت کریه‌المنظرِ چاقِ کچلِ بی‌سوادِ بی‌فرهنگ : مستر رضا، این پرمیت رانندگیت که expired شده.برا چی ‌اومدی اینجا. باید بری دوباره امتحان آیین نامه بدی....

و این ماجرا ادامه دارد...



۱: اینا یه‌سری‌شون ایران رو آی‌ران تلفظ می‌کنند. اومدید اینجا حواستون باشه نگید شما اهل یه کشور دیگه‌ هستید. بعد ممکنه به جرم گذرنامه‌ی جعلی یکی دوساعت معطلتون کنند (برای من که پیش نیومده! ولی حالا گفتم بدونید).

*********************************

من - جای همگی خالی - یه سر رفتم west coast. مسافرت فشرده‌ای بود ولی کلی از دوستان قدیمی رو دیدم. توی ایران خیلی‌ حرف از ایران‌گردی می‌زدیم. آخرش هم نشد که نشد و آرزوی کرمانشاه و لرستان و همدان و کهکیلویه و خیلی جاهای دیگه به دلمون موند .بدی اینجا اینه که همه‌ی شهرهاش مثل همه، دقیقا! حتی موزه‌هاش. اینه که یه شهر رو که دیدی دیگه هیچی برات تازگی نداره. شهرهای کشورهای قدیمی مثل ایران اولا هر کدوم از زمین تا آسمون متفاوته ( از زبان و لهجه و معماری و دین و آداب و رسوم و غذا و .... ) ثانیا ایران خیلی بزرگ نیست. اینه که میشه با ماشین کلی جاهاش رو رفت. اگر توی ایران هستید یه یاعلی بگید و تا دیر نشده! دور ایران رو بگردید. خواستید هم وایسید من که برگشتم با هم می‌ریم. کرمانشاه و همدان که ردیفه ولی من کسی توی لرستان نمی‌شناسم. یزد هم رفتید که مهدی (برادر عزیزم) ازتون take care می‌کنه ( البته اگه جناب سرلشگر بهش مرخصی بدهند!) . سفرنامه‌ی مصور west coast هم to come !! 

امروز مسابقات World Cup  دانشگاه بود. تیم جمهوری اسلامی ایران هم (که دایی‌تون برایش در دفاع چپ بازی می‌کرد) بدون اینکه تمرینی داشته باشه با اتکا به عنایات الهی و با یک روحیه‌ی بسیجی به میدان رفت و با ۴ شکست پی‌درپی (از جمله مقابل فرانسه و ترکیه) از دور رقابت‌ها خارج شد. تک گل تیم در ۴ بازی رو هم یک بازیکن خارجی برامون زد! ما تقریبا شده بودیم مالدیو جام جهانی دانشگاه.

وقتی مردم توی کشورهای دیگه می‌میرند

یه سلام کوچیک

 

وقتی مردم توی کشورهای دیگه می‌میرند:
هفته‌ی پیش همسر Joan منشی Leslie از دنیا رفت. من email ای که به دانشجوها فرستاده شد رو paste کردم اینجا.

*******************
As Leslie informed you, Joan Kravit's husband, Harold, passed away on June 
21st.  We are taking up a collection to donate to a scholarship fund in 
Harold's name.

For those who would like to contribute toward a memorial donation in Harold's name please note:
You can either send your contribution directly to me or make a check 
payable to:
Melrose High School Scholarship Fund
(in remembrance of Melissa Gillis)
Melissa was Joan's niece who used to work in the Graduate Office but passed 
away at a very young age.  A scholarship was set up in her name and the 
memorial donations will be made to that scholarship in Harold's name.
Sharon
*******************

بهتر نیست ما هم به‌جای شب سوم و هفت و هشت و چهلم و سال و سال‌گرد و ... از این کارها بکنیم؟

 

*************************


این امیت ما چون نتونست در موعد مقرر ازدواج بکنه، طبق بلیط از پیش تعیین شده، اواسط ماه جولای رفت بسوی سرنوشت.
توی هند ظاهرا دخترها می‌روند خواستگاری پسرها (!). تمام برنامه‌ی اقامت امیت در هند هم از قبل مشخصه. روز ۱۵ جولای ساعت ۶ بعداز ظهر خانواده‌ی سوریا می‌آیند خواستگاری، روز ۱۷ جولای ساعت ۱۱ صبح ... (امیت یه پرینت از این برنامه‌ی دوماهه داره). اگه که خانواده‌ی دختر‌خانم پولدار باشند امیت روز ازدواج باید سوار فیل هم بشه (چون ظاهرا قیمت اجاره‌ی فیل خیلی بالاست همه استطاعت اجاره‌شو ندارند ! البته پدر امیت پزشک هستش ولی بالاخره). قرار شده که امیت یه دختر خوب هندی هم برای من پیدا کنه! ولی من بهش گفتم که من سوار فیل بشو نیستم.

************************

من الان که این‌ها رو می‌نویسم توی palo alto  (دانشگاه stanford) هستم. ایشالا وقتی برگشتم بوستون خاطرات سفر رو هم می‌نویسم.

فعلا خدانگهدار

دکتر سانین

.................

دکتر سانین ( Sonin) سرش رو به آرامی به روی ورقه خم کرد. مک یه کمی عصبی بود و هنوز به چشم‌های دکتر نگاه می‌کرد. موهای روشن و کم‌پشت و چروک‌های صورت کشیده‌ دکتر به همراه بلوز یقه‌اسکی قهوه‌ای سوخته‌ای که لاغریش رو دوچندان نشون می‌داد همه باهم ترکیب خوبی از یک آدم مهربون و با شخصیت ساخته بود. دستش رو در حالیکه قلم رو بین انگشتانش نگه داشته بود بالا آورد و با انگشت شست و اشاره‌ عینکش رو گرفت و یه کمی بردش بالا. در حالیکه انگشتاش هنوز قاب عینکش رو گرفته بود یه لحظه مکث کرد و عینک رو برگردوند پایین. فکر کنم فهمید محل قبلی عینک خوب بوده. نفسش رو از دماغش داد بیرون و سرش رو آورد بالا. نگاهی به مک انداخت و سرش رو تکان داد و آروم گفت :  ...... No way

تقریبا هرکسی بیاد این دانشگاه درس مکانیک سیالات معروف به شماره‌ی درس ۲.۲۵ را با دکتر سانین خواهد گرفت. درس بسیار خوبیه و حدود ۴۰ ساله که به همین روش تدریس می‌شه. بنابراین کاملا آموزنده است با گنجینه‌‌ای از سوالاتی که هر کدوم یک پروژه‌ی جدی علمی بودند... ولی بالاخره course یعنی دردسر...

پروفسور سانین دیگه خیلی پیر شده. هنوز آدم علمی و به‌روزی محسوب می‌شه ولی از دوسال پیش به یک بیماری مبتلا شده که تمرکزش رو از دست می‌ده. یکدفعه ناگهان همه چیز رو فراموش می‌کنه. برای همین هم داره کم کم از تمامی پست‌هاش استعفا می‌ده. فکر کنم از امسال دیگه دانشجو هم نگیره

اون روز، آخرین روز اعتراض به نمره‌ها بود. سوالی که دکتر سانین تصحیح می‌کرد رو به مک داده بود ۱ از ۱۰.

Dr Sonin: Look, no way, your understanding of problem is wrong, your governing equation is wrong, your approach is wrong, ....

mac: no no no, wait professor sonin, look , I've written full Navier stokes equation in the expanded form, then I multiplied both sides by "u" and then divided both sides of the full nonlinear navier stokes equation by "v". then I took the root square of both sides of the nonlinear navier stokes ....

Dr sonin: ok, ok, I understand, but you shouldn't use full navier stokes equation, everybody knows that this equation cannot be solved analytically...

mac: professor sonin, I've written two pages, you should give me at least 3 points. 

Dr sonin: no, I told you that your answer  is totally ....

چشمهای دکتر سانین یک‌لحظه یه جایی روی دیوار قفل شد و یک لحظه سکوت کرد. بعد با من‌من کردن در حالیکه دور و بر رو نگاه می‌کرد  گفت

Dr Sonin: you answer is ......completely ...... totally .... totally .... completely ................ ummmmmm .... is completely ......... ummmmmm, ummm, .........

پروفسور سانین همه چیز رو فراموش کرده بود... این یعنی یک فرصت!‌ از اون فرصت‌های استثنایی که توی زندگی آدم‌ها یکی دوبار بیشتر پیش نمیاد. پروفسور سانین هنوز داشت با خودش کلنجار می‌رفت که :

Dr. Sonin: .... is completely ..... ummmmm ..... totally .... it is .... completely

mac (very slowly و با زیرکی خاصی) : incomplete ...

Dr. Sonin: huh??? yes! (loudly) yes! it is incomplete, it is incomplete.

دکتر یه‌لحظه خیلی کوتاه تامل کرد و بعد ادامه داد:

Dr. Sonin: but if it is incomplete, why it is 1 out of 10, I can give you more, how about 4 or 5 out of 10, yes, yes, 5 out of ten...

mac: Dr Sonin, how about 8 out of ten, because it is just incomplete, that doesn't mean that it is wrong...

Dr sonon: look, only 7.0, I wont give you more, grade is not that important,


مک درحالی‌که در پوستش نمی‌گنجید سرش رو مثل کسی که داره از حق مسلمش که پایمال شده می‌گذره تکان داد و گفت : خیلی خوب، اشکالی نداره، ممنون.... ورقه رو گرفت و بدو زد بیرون... بعدش نوبت من بود!

اون شب مک به بچه‌های لب شام داد (البته fast food! ). من نمی‌گم که بچه‌ها رو چی مهمون کردم. اصلا من از همون اول نمره‌ام کامل بود...

 

سوال اخلاقی: چه اتفاقی برای مک رخ داده که همون پسری که سال پیش رفت به استاد یکی از کلاس‌هاش گفت که یک نمره‌ی اضافی گرفته و اصرار کرده بود که اون یک نمره رو ازش کم کنه، امسال از این کارها می‌کنه و اصلا هم احساس عذاب وجدان نمی‌کنه؟ (به بهترین جواب یک پف‌فیل لی‌لی پوت اهدا می‌شود (این garbage ها هنوز توی ایران هست؟؟))

 

************************

اخبار خرچنگی‌!
تئاتر Amerika  (با k) اثر فرانتس کافکا رو دیدم. ( کتابش هم به اسم Amerika  و هم به اسم  the Disappearance چاپ شده). مثل بقیه‌ی کارهای کافکا (شاید بهترینش مسخ metamorphosis) به نوعی بیگانگی ناخواسته و گنگِ فرد در تقابل با اجتماع رو تصویر می‌کنه. یک مقاله‌ی کوتاه ولی خیلی جالب رو از این لینک می‌تونید ببینید:
http://www.amrep.org/articles/3_3c/kafka.html
صحنه‌پردازی و نور بد نبود، خیلی هم عالی نبود. بازیگرهای خوب داشت ولی همه هم آنچنان عالی نبودند. بعد هم با چندتا دوستان فرانسوی نشستیم سر کارهای آلبرکامو بحث کردن. من فقط یادگرفتم چطوری کامو رو مثل فرانسوی‌ها کامیییییو تلفظ کنم! 

دیگه فیلم مستند Ahmad Mahmoud; A Noble Novelist ساخته‌ی بهمن مقصودلو را دیدم. خود آقای مقصودلو هم بود و هم اول فیلم و هم بعدش صحبت کرد و به سوال‌ها جواب داد. فیلم بشدت حرفه‌ای درست شده. من رو یاد دوران گذشته و عشق ساختن فیلم مستند انداخت. هنوز هم خیلی دوست دارم فیلم مستند بسازم، اگه وقتی بشه. توی نوجوانی که خیلی نشد... یک تحلیل کوتاه فارسی از فیلم احمد محمود رو از این لینک ببینید. (disclaimer : احمد محمود هیچ ربطی به دکتر محمود احمدی نژاد ندارد)

http://www.ifvc.com/reviews-bbc-ahmad-mahmoud.htm

 ***********************

آخر اینکه ما (من و رضا کریمی) از ۸ جولای تا ۱۶ جولای قراره که california باشیم. احتمالا بیشتر حوالی استنفورد و LA اینا. اگه کسی از خوانندگان عزیز اون طرف‌هاست و علاقه‌منده  که ما رو entertain کنه (یا بخواد ما entertain اش کنیم! ) به من خبر بدید

سلام

خوب دیگه بحث انتخابات داغه و ملت سرگرم. به نظر من چون در این دوره از انتخابات کاندیدای یزدی وجود نداره شرکت در انتخابات بای نحوا کان حرام است (حالا می‌کنمش احتیاط مستحب اینست که شرکت نکنید).... آهان این دوستم حرف خوبی می‌زنه. اگه این آقای ابراهیم یزدی واقعا یزدی باشه می‌تونید به معین رای بدید ولی حتما تحقیق کنید که اصیل باشه، فقط اسم "یزدی" را نچسبونده باشه به خودش. من تقریبا برای همه ‌هم آفیسی‌هام توضیح دادم که در حال حاضر دوتا رییس جمهور توی دنیا از شهر پر خیر و برکت یزد هستند: رییس جمهور خودمون و رییس جمهور رژیم اشغالگر قدس!! (موسی قصاب = موشه کاتساو) من دیگه امشب رگ ناسیونالیستیم دوباره گل کرده

این انتخابات واقعا آدم را حیران می‌کنه. من هنوز در عجبم که توی ایران هزارو یازده نفر ادعاشون می‌شه که می‌تونند مملکت رو اداره کنند. این خیلی حرفه‌ها، هزار نفر توی این مملکت فکر می‌کنند که چرخوندن یک مملکت از عهده‌شون بر میاد. ما یا توی مملکت پر از نابغه زندگی می‌کنیم (که با توجه به حال و روز مردم خیلی بعیده) یا توی مملکت پر از مدعی! حالا هم که هزار و سه نفرش رد صلاحیت شدند اون ۸ تای باقیمانده هم به هیچ وجهی حاضرنیستند برای هم بروند کنار. حزب مزب هم که خبری نیست. همه ماشاا... کاندیدای مستقل. خدا آخر عاقبت این مملکت رو بخیر کنه. یکی هم از یکی دیگر مظلوم تر. اصلا دل من کباب می‌شه این سخنرانی‌هاشون رو می‌خونم که چه‌جوری پول توجیبی‌هاشون رو جمع کردند که تبلیغات کنند و همه توی یک خونه‌ی ۵۰ متری زندگی می‌کنند. همه هم که ماشاا... آقای دکتر. دیگر این دوره زمونه هر ....
استغفرا...

**********************

بگذریم

عرض کنم که دیگه خبر خاصی نیست اینجا. من یک masters دیگه هم گرفتم توی همین machanical engineering از جناب شیخ اجل جورج رحمه‌ا... تعالی. اگه connection تون خوبه و فیلم commencement رو می‌خواهید ببینید من دقیقه‌ی سیزده هستم .
http://web.mit.edu/amps/spotlight/commencement-webcast.html

بنا به توصیه‌ی دوستان قرار شده یک کوزه بخرم و مدرک عزیز رو بگذارم در کوزه و آبشو بخورم که از مدرک جدید هم کمال استفاده رو کرده باشم.

اخبار فرهنگی:
نمایش blue man رو دیدم که بسیار عالی بود. یک‌نوعی contemporary show است با action زیاد و interaction با audience (خیلی دارم پارسی را فاس می‌دارم نه؟ ) واقعا نمی‌شد حتی حدس بزنی این‌ها توی کله‌شون چیه. ایده‌های قشنگی داشت. اگه دور و بر آمریکا هستید حتما یک‌بار رو برید ببینیدش. http://www.blueman.com/
فیلم هم turtles can fly از بهمن قبادی دیدم (سینمای Kendall Square) که بد نبود و دیگه Mr. and Ms. Smith با بازی Brad Pitt  و  Angelina Jolie که همان‌طور که از نام بازیگران واضح است دیگه در بافتن اراجیف کم نگذاشته بودند. دیدن این فیلم را گذاشتم به حساب کارهای غیرفرهنگی.  یک کتاب هم پریروز خریدم از J. M. Coetzee به اسم Dusklands همینطوری random خریدمش دیگه. اولین کار coetzee  هست. (برنده‌ی جایزه‌ی ادبی نوبل سال ۲۰۰۳)

متاسفانه این چند هفته بشدت disorganized شده‌ام. یکسری email ها و comment ها هم متاسفانه بی‌جواب موندن که انشاا... جبران می‌کنم. خیلی ببخشید به هر حال.

 

********************************

********************************

نیایش شب امتحان

خدایا ما را ببخش و بیامرز و توبه‌ی ما را بپذیر
خدایا، همان‌طور که احتمالا بهتر از من می‌دانی، من فردا امتحان فاینال fluid mechanics دارم. و باز هم می‌دانی که زندگی در غربت و مشکلات و سختی‌ها مانع از آن شده که درس‌هایم را بخوانم.
خدایا، در این شب امتحان ،هم‌چون شب‌های دیگر امتحانات به تو متوسل می‌شوم و از تو می‌خواهم مرا یاری کنی که این درس را پاس کنم. من قسم می‌خورم که از این به بعد تمام کلاس‌ها را بروم حتی اگر ساعت ۹ صبح باشد. قسم می‌خورم به هیچ بهانه‌ای کلاسم را تعطیل نکنم حتی اگر مسابقه‌ی فوتبال یوونتوس و چلسی باشد.

خدایا من قسم می‌خورم که دیگر از امیت تمرین نگیرم (یا حداقل کپ نزنم) . اصلا من قلم‌های پام بشکنه اگر دیگه با امیت در مورد کلاس و درس حرف بزنم. من عهد می‌کنم که دیگر هرگز کنار Mac هم ننشینم که با هم حرف نزنیم. همیشه مثل شاگرد درس‌خون‌ها برم صندلی جلوی جلو بنشینم که انّ الاخر الکلاسٌ للاراذلِ والاوباشُ (ته کلاس برای بچه‌های بد است!).

خدایا می‌دونم که داری پیش خودت می‌گی این بنده‌ی من ۲۰ ساله هر شبِ امتحان همین حرف‌ها را می‌زنه. ولی باور کن این دفعه من خیلی جدی هستم.

 خدایا دیگه هر چی تو کردی. اگر این درس پاس شد که هیچ، ما کلی هم مخلص شما هستیم، ولی اگر خودت نکرده - خودت نکرده - زبونم لال گوشم کر .... اصلا نمی‌تونم بگم. ولی اگه اون اتفاق افتاد دیگه ...، بگذار این آخر عمری رفیق بمونیم

خیلی خوب، ما امشب قراره بریم یک رستوران محقر فرانسوی، یک لقمه‌ نانی بخوریم که زنده بمانیم. خدایا شکرت که امشب هم گرسنه نباید بخوابیم. الحمد لله (خیلی حاج آقایی با ح از ته حلق) الحححححححمد لله

خوب،‌این بهروز توی ماشین نشسته و دستش رو گذاشته روی بوق، الانه که همسایه‌ها بریزند بیرون (البته اینا دیگه به همسایه‌ی ایرانیشون عادت کردند، ولی به هر حال) این بهروز هم که تازه ماشین خریده و ماشینش رو از روی بوقش انتخاب کرده. (یعنی رفته بوق ۲۰۰ وات سرچ کرده و این فورد چون این بوق رو داشته، اونم خریدتش) حالا دیگه خودت این‌ها رو بهتر می‌دونی.

دیگه هرچی تو کردی . من به مهدی می‌گم که چند تا نماز مستحبی هم بخونه. (اگه نخوند دیگه تقصیر من نیست). فعلا بای، سی یو لی‌تر ... آخ ببخشید الی‌اللقاع (عین از ته حلق).

permit

و من permit رانندگی گرفتم ...

قضیه اینه که اینجا (توی این ایالت) گواهی‌نامه‌ی رانندگی ایران رو قبول ندارند (در حالی‌که مثلا توی calif من شنیده‌ام که قبول دارند) پس بر هر انسان عاقل و بالغی است که چون خواست رانندگی کند برود و گواهی‌نامه بگیرد. permit گرفتن معادل امتحان آیین‌نامه‌ی ماست. ۲۰ تا سوال هست که باید ۱۴ تاش رو درست جواب بدهید. از هرکه هم بپرسی می‌گه آسون‌ترین امتحانی که توی عمرش داده...

وارد اتاق که شدید، شماره‌ی صندلیتون رو پیدا می‌کنید و جلوی مونیتور مربوطه می‌نشینید. کنار شما پیرمردی در حال امتحان دادنه. به نظر میاد چشمش خیلی ضعیف باشه و هر از چندگاهی در حالی که زیر لب داره سوال‌ها رو می‌خونه (جوری که شما متوجه سوال می‌شید) سرش رو به صفحه‌ی مونیتور کامپیوتر نزدیک می‌کنه تا سوال را بهتر ببینه.

شما می‌نشینید و پس از خوندن directions امتحان رو شروع می‌کنید:
سوال اول: اگر کسی برای بار اول به جرم مصرف مشروبات الکی در حین رانندگی دستگیر شود، گواهی‌نامه‌ی او برای چه مدت باطل می‌شود؟
الف: یک ماه     ب: یک سال    ج: دو سال    د: برای همیشه   ه:‌ باطل نمی‌شود

استغفرا...، چه سوال‌هایی می‌پرسندها. اولا که بار اول یا دوم نداره. ثانیا این‌ها نمی‌دونند که علاوه بر گواهی‌نامه، شناسنامه‌ی طرف هم باطل می‌شه. کسی که الکل بخوره اول ۸۰ ضربه شلاق،‌ بعد سه بار تیرباران در ملا عام و بعد سنگسار و بعد باید جسدش رو بسوزونند خاکسترش رو بریزند توی باتلاق گاوخونی. حالا باید نزدیک‌ترین گزینه رو انتخاب کنید که همانا گزینه‌ی د می‌باشد...

کلیک کردن بر دال همان و روشن شدن چراغ خوشرنگ قرمز به نشانه‌ی غلط بودن جواب هم همان. گواهی‌نامه‌ی طرف برای یک ماه باطل می‌شود!! توی دلتون می‌گید ای کافرین بی‌ایمان...

سوال دو: مقدار الکل کدام‌یک از مشروبات الکلی زیر در حجم مساوی بیشتر است:
الف: Beer      ب: wine‌     ج: Liquor      د: هیچکدام

اومممممممم............................................ چه سوال سختی. کاریش نمی‌شه کرد. باید به روش‌های متافیزیکی متوسل شد، چاره‌ای نیست. خیلی آروم شروع می‌کنید به شمردن : ده، بیست، سی، ...،... هشتاد، نود، صد. چون توی عمرتون یاد ندارید که صد جواب درست بوده باشه دو تا دیگه هم می‌شمارید : صد و ده، صد و بیست. صدای کلیک....
صدای شما: اَه‌ه‌ه‌.... damn it

کاش یکم فکر کرده بودید، آخه معلم کنکورتون گفته بود اگه شک داشتی هیچوقت گزینه‌ی "هیچکدام" رو نزن. حالا بی‌خیال بریم سوال بعدی

سوال ۳. کدام یک از داروهای زیر غیرقانونی نیست:
الف: تریاک     ب: هرویین           ج: کوکایین            د: LSD

خوب، یادتون میاد که معلم دینی‌ شما یه بار گفته بود که تریاک کشیدن ضرر داره ولی حرام نیست (البته اون که می‌گفت ضرر هم خیلی نداره!) . گزینه‌ی هیچکدام هم که قرار شد نزنید. پس خودشه .... الف ...، صدای کلیک ...، قیافه‌ی شما    =    :(  

 سوال ۴:‌ در صورت مصرف الکل و داروی غیر مجاز با هم، چه اتفاقی می‌افتد:
الف: هیچ اتفاقی    ب: اثر همدیگر را خنثی می‌کنند   ج: اثر همدیگر را تقویت می‌کنند     د: اصل superposition  برقرار است!    ه: هیچوقت نباید با هم مصرف شوند.

دیگه اعصابتون ریخته به هم. اصلا قرار نبود اینجوری باشه. بابا این امتحان رانندگی هست یا کلینیک الکل درمانی؟ شایدم قیافه‌ی من به الکلی‌ها می‌خوره که این سوال ها رو گذاشتند جلوم
....

پیرمرد خرف کنار شما امتحانش رو تمام کرده و از قیافه‌اش هم معلومه که پاس کرده.  چنان هیجانی هم بهش دست داده که یکی ندونه فکر می‌کنه جایزه‌ی نوبل رو بهش دادند. اعصابتون بیشتر خرد می‌شه. به این فکر می‌کنید که چطوری به اون دخترخانم مسوول امتحان که کلی براش کلاس گذاشتید و بهش گفتید من دانشجوی فلان دانشگاهم و blah blah  و دارم روی very strongly nonliear highly complex partial differential equation with unsteady fully nonlinear boundary conditions کار می‌کنم (خالی بندی که مالیات نداره!). (دختر خانم در حالیکه چشم‌هاش از حدقه زده بود بیرون بعد از اینکه شما توضیحاتتون تمام شد به‌سختی آب دهنش رو قورت داد.) حالا چطوری می‌خواهید بهش بگید که امتحان رو fail کردید. امتحانی که بقال سرکوچه‌تون هم پاسش کرده
....
ولی بالاخره پاس شد، و من ۶ تا غلط داشتم. فقط یکی دیگه مونده بود...
...
نتیجه‌گیری اخلاقی: اگه شما خارج فقه و اصول پاس کرده باشید، می‌تونید شهردار پایتخت ایران بشید، ولی اینجا بهتون گواهی‌نامه نمی‌دهند.

 *****************************************************

اینجا هم هوا گرم شده و زندگی کماکان! در جریان است...

در مورد مطلب هفته‌ی قبل، من فقط می‌خواستم یک حس رو بیان کنم. نمی‌دونم برای چند نفر محسوس بود. ولی خوشحال می‌شوم اگه انتقادهاتون رو بشنوم.
آدم‌ها بعضی وقت‌ها (شاید هم همیشه) خیلی.... یه جوریند... نمی‌دونم چی باید بگم. تصویر روی جلد کتاب "‌آنسوی چهره‌ها" ی دکتر صاحب‌الزمانی رو کسی یادشه ؟

خوب من قرار شد از کارهای فرهنگی هم بنویسم

این مدت chicago-the musical را با discount گروه grads for arts رفتیم. نمایش بدی نیست به یکبار دیدنش می‌ارزه. تلاش می‌کنه فساد اداری و قضایی دهه‌ی ۱۹۲۰-۱۹۳۰ آمریکا رو به نمایش بگذاره.با اینکه طولانیه (حدود ۲.۵ ساعت) با تکه‌های طنز که هنرمندانه توش پخش شده‌اند، نمایش خسته کننده‌ای هم نیست. به خصوص که musical هم هست. دیگه نمایش Solace رو از گروه Prometheus دیدم (یکی از دوستان من رو مهمون کرد وگرنه من ۳۰ دلار نمی‌دادم براش) توی آمفی تئاتر Boston Conservatory.  اون هم واقعا من رو تحت تاثیر قرار داد. من اجراهای دیگه‌ی این گروه رو حتما خواهم رفت. هفته‌ی آینده هم برای نمایش blue man بلیط مجانی گیر آوردم !! خبرش رو " بعدا "  می‌گم !! ولی فیلم چیزی ندیدم این هفته.

یه خبر داغ دیگه. من سال آینده webmaster‌ PSA هستم (Persian Student Association).  کاری بود ما در خدمتیم!