ببخشید باز هم دیر شد. من هم دیگه مثل شما مشغول خونهتکونی بودم. این هم چند تا مطلب کوتاه:
****************************
****************************
سیاسی :
عکس استقبالِ هفتهی گذشتهی همشهریهایِ گلِ من از رییس جمهور :)
عکس از خبرگزاری مهر
*************************
*************************
موسیقی:
ایلیا منفرد اقتباسی عجیب زیبا دارد از آهنگ Nepheli's Tango۱ :
گل ارکیدهایلیا منفرد

موسسهی خیریهی حمایت از کودکان سرطانی (محک) یکی از موفقترین موسسات غیر انتفاعی ایران است که خیلی نیاز به معرفی و توضیح ندارد.
کمی کمک مادی یا معنوی به این موسسه، یا حتی سر زدن به بازارچههای خیریهی محک، شاید دل کودکی را این شب عیدی شاد کند. دریغ نکنیم...
موسسهی خیریهی حمایت از کودکان سرطانی (محک)
www.mahak-charity.org
شماره حساب: حساب جاری ۷۲۸۲۶۰۰۰- بانک تجارت- شعبهی نیاوران- کد ۳۸۵
دفتر مرکزی: خیابان اقدسیه، سه راه ازگل، بلوار اوشان، خیابان نجات، مجتمع بیمارستانی رفاهی محک.
تلفن: ۲۲۴۹۰۵۴۵
E-mail: info@mahak-charity.org
*****************************
*****************************
ادبیات:
ابوالنجم احمدبن قوصبن احمد منوچهری دامغانی۲ شاعر قرن چهارم و پنجم هجری (همزمان با سلطان مسعود غزنوی) یکی از شادترین شاعران زبان فارسی است. دیوانش همه شور و نشاط است و زیبایی: چه آنجا که از بهار میگوید، چه از جشن مهرگان، چه در ستایش پادشاهان. اشعارش پر است از نام گلها و پرندگان و دستگاههای موسیقی و تشابیه و تعابیر و استعارات زیبا. چند بیت زیر منتخبی از نخستین صفحهی دیوان اشعار منوچهری است در وصف بهار:
نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا
باغ همچون تَبَت و راغ۳ بسان عدنا۴
آسمان خیمه زد از بیرم۵ و دیبای۶ کبود
میخ آن خیمه سِتاک۷ سمن۸ و نسترنا
بوستان گویی بتخانهی فرخار۹ شدهست
مرغکان چون شمن۱۰ و گلبنکان چون وثنا ۱۱
کبک ناقوسزن و شارَک۱۲ سنتورزن است
فاخته نایزن و بط شده طنبورزنا
از فروغ گل اگر اهرمن آید بر تو
از پری باز ندانی دو رخ اهرمنا
وان گل سوسن مانندهی جامی ز لبن۱۳
ریخته مُعصَفَرِ۱۴ سوده میان لبنا ...
سال نوی همگی مبارک ،
همراه با بهترین آرزوها ،
**********************
**********************
توضیحات:
۱ ΤΟ TANGO ΤΗΣ ΝΕΦΕΛΗΣ یا به زبان انگلیسی Nepheli's Tango ساختهی Loreena McKennit و به خوانندگی Haris Aleksiou محصول سال ۱۹۹۷ یونان است.
عکس گل ارکیده از http://www.modul1.se/
۲. مختصری بر زندگی منوچهری،
دیوان اشعار منوچهری
۳. راغ: دامنهی کوه ۴. عدن: بهشت
۵. بیرم: نوعی پارچهی نازک ۶. دیبا: ابریشم
۷. ستاک: شاخهی نو ۸. سمن: نوعی گل، یاسمن
۹. فرخار: معبد، دیر ۱۰. شمن: بت پرست
۱۱. وثن: بت ۱۲. شارک: مرغی خوش آواز، هزاردستان
۱۳. لبن: شیر (سیماب) ۱۴. مُعَصفَر: رنگ گیاهی
آخر یک هفتهی سخت یا بعد از یک امتحان وحشتناک یکی از بهترین کارهایی که میشه کرد اینه که با دوستانی که در این مصیبت با شما شریک بودند برای شام یه برنامهای بریزید و با داد و هوار راه انداختنِ و به در و دیوار و رییس و مسوولین دانشگاه و صد البته استاد مربوطه بدوبیراه گفتن کمی از خستگی را بهدر کنید.
شما ممکنه پیشنهاد بدید که "بریم یک رستوران ایرانی!". خوب٬ خیلی هم خوبه. دفعهی اول و دوم و حتی سوم هم کار میکنه٬ ولی دیگه کمکم بعدش سروصدای ملت ممکنه بلند بشه که بابا مُردیم از تنوع غذای ایرانی (چلوکباب و چلو مرغ!). نخسوزن۱ اگر ملیتهای غیرآمریکایی دیگری هم دور و برتون باشند احتمالا کمکم اونها هم شاکی بشوند خوب گزینههای دیگر پیشِرو یا رستورانهای چینی هستند(این آمریکاییها میمیرند برای غذای چینی. مبادا فریب بخورید ها!) یا سوشی۲ (sushi) توی رستورانهای ژاپنی یا نودل۳ (noodle) و مشتقاتش توی رستورانهای تایوانی/ویتنامی. رستورانهای هندی و رستورانهای "رژیم اشغالگر قدس" ای! هم که هستند. بالاخره اگر معیارهای جغرافیایی رو هم در نظر بگیرید غذای هندی باید بیشتر به مذاق ما خوش بیاد تا غذاهای این ملل چشمبادامی. بنابراین رای شما رستوران هندیست. نظر به اینکه یکی از افراد گَنگ شما هم هندیه٬ دیگه همه تقریبا قبول میکنند که این هفته برویم یک رستوران هندی..
رستورانهای هندی رستورانهای نسبتا باکلاسی محسوب میشوند که قیمتهاشون هم معقول هست (نسبت به رستورانهای فرانسوی). رستورانهای هندی و بعضیوقتها پاکستانی٬ غذاهای تندشون (spicy) رو با گذاشتن تعدادی تصویر فلفل قرمز رنگ (بین یک تا سه) جلوی اسم غذا مشخص میکنند. معمولا یک فلفل نشوندهندهی کمی تند است و تعداد بیشتر نشوندهندهی تندی بازهم بیشتر. ولی شما ممکنه اون اوایل دید خوبی راجع به این موضوع نداشته باشید...
توی رستوران هندی نشستید و گارسون منوی غذا رو برای شما و دوستانتون میاره. همونطور که در حال خوندن هستید هرکسی در حال اظهار نظر در مورد غذاهایی است که قبلا توی این رستوران خورده. یکی از دوستان آمریکاییتون که خیلی نسبت به culture ایران علاقهمنده رو به شما میکنه و میپرسه که آیا توی ایران هم مردم غذای spicy میخورند و مثل رستورانهای هندی optionهای مختلف spice از یک-فلفل تا سه-فلفل یا چیزی شبیه به اون وجود داره یا نه؟
برای اینکه دوستانتون بفهمند ایران چه کشور پیشرفتهای هست و نه تنها در تولید انرژی هستهای در خانه و ساختن پیشرفتهترین توپ دریایی دنیا (که سرعتش از حداکثر مقدار ممکن فیزیکی هم بیشتر هست!) حرف اول رو میزنه بلکه در امور تغذیه و کیفیت رستورانهاش هم دومی نداره٬ خیلی با احساس میگویید که: بَه! این که چیزی نیست٬ ما توی ایران حتی پنج-فلفل هم داریم. اصلا من همیشه غذاهای پنج-فلفلی رو سفارش میدم! (خالیبندی خوشبختانه مالیات نداره)
یکی از خوشمزهترین غذاهای این هندیها غذایی است به نام chicken tikka massala (دستور پختش رو از وبلاگ سلمان ببینید. سلمان! یادت باشه یه بار برای من بپزی ها!). متاسفانه spicy ترین chicken tikka massala که این رستوران داره فقط دو-فلفلی هست. باناراحتی با صدای بلند میگویید: "این دیگه چه رستورانیه. اصلا پاشید بریم یه جای دیگه. من زیر سه-فلفل اصلا لب نمیزنم."
دیگه دوستانتون از شما خواهش میکنند که چون دیروقته و هوا هم خیلی سرده بیخیال بشید. شما هم با اکراه قبول میکنید. غذا رو سفارش میدید و تا وقتی که غذا آماده میشه باز از کرامات کشورتون برای آمریکاییهایی که با چشمهای از حدقه بیرون زده به شما نگاه میکنند تعریف میکنید.
غذا رو براتون میآورند. رنگ و بوی غذا٬ طبق معمول بیشتر غذاهای خاورمیانهای واقعا اشتهابرانگیز هست. هلمونت دوست هندیتون که اعتقاد داره این spiceهایی که توی رستورانها میزنند بچهبازیه! سریع از توی کیفش فلفلپاش حاوی ادویهی مخصوص رو بیرون میاره و نصفش رو خالی میکنه توی ظرف غذاش. هلمونت میگه فرمول این ادویه رو خانوادهی اونها کشف کردند! و هیچکس دیگری توی دنیا بهش دسترسی نداره. توی دلتون میگید: همون بهتر!
بچهها همه شروع به خوردن میکنند. در حالیکه هنوز بلند بلند در حال صحبت کردن از علاقهتون به فلفل و غذایspicy هستید و بچهها محو حرف زدن شما هستند با چنگالتون یک قسمت کوچک از غذا رو توی دهنتون میگذارید...
چشمتون روز بد نبینه. دنیا جلوی چشمهاتون سیاه میشه... خدایا این غذا بود یا سرب مذاب؟؟ گردنتون قفل میشه. سریع با دستتون محکم جلوی دهنتون رو میگیرید و خیلی سریع غذا رو میبلعید که اتفاق بد دیگهای نیفته! چند لحظه بعد حس میکنید پوست اون قسمتی از دهنتون که غذا باهاش تماس گرفته کنده شده. گلوتون هم بشدت میسوزه. جلوی سرفهتون رو میگیرید و به سرعت تمام لیوان آبی که جلوتون هست رو خالی میکنید توی دهنتون...
نه! کمکی نکرد.
یادتون میاد که یکبار یکی از دوستانتون بهتون گفته بود که این غذاهای spicy اولین لقمهشون سخته. بعد زود عادی میشه. بنابراین به سرعت شروع میکنید به خوردن. به لقمهی دوم سوم که برسید دیگه کل صورتتون کرخ شده. مسیر غذا تا معده رو به خوبی از یک حالت بیحسی و سنگینی که بافت مریتون پیدا کرده میتونید ترسیم کنید.
...
...
چند دقیقه بعد!
کاملا حس اژدها بودن پیدا کردید. فکر میکنید یک شعلهای چیزی با بازدمتون میاد بیرون. دستتون رو میگیرید جلوی دهنتون که ببینید آیا واقعا همونقدر که فکر میکنید بازدمتون داغ هست یا نه...
کل صورتتون خیس عرق شده.قسمتهایی از صورتتون عرق کرده که اصلا فکر هم نمیکردید غدد عروقی داشته باشند: پشت پلک چشمتون٬ زیر گوشهاتون... اشکتون هم که مثل سیل جاریست.
توی معدهتون مثل اینه که چیزی در حال جوشیدن باشه. چند لحظه سمت راست شکمتون این حس رو داره چند لحظه سمت چپش. یک لیوان دیگه آب هم به محتویات معده اضافه میکنید به امید گشایش! ولی وضع بهتر که نمیشه هیچ٬ دامنهی حرکت نوسانی جوشش تشدید هم می شه...
سلولهای خاکستری مغزتون که با همکاری ماهیچهها و غددِ امعاء و احشاءتون تا به حال در مقابل انواع سموم نباتی٬ حیوانی و شیمیایی خورده شده (نظیر عدسپلوی بیستروز مونده۴٬ شیر فاسد شده۵ ، گوشت یک هفته خارج یخچال۶ ، و لایتر(lighter) زغال۷) به خوبی مدیریت بحران کردند در مقابل این زهر هلاهل ظاهرا کاملا قات زدند. معدهتون دیگه هرچی اسید و باز و هورمون داشته ترشح کرده ولی دریغ از ذرهای پیشرفت.
...
چند ساعت بعد...
توی آفیستون نشستید و پشت صندلی رو به زاویهی 45 درجه گذاشتید و مثل یه نعش افتادید روی صندلی. دهنتون باز باز به سمت سقف. اینقدر از دست این هندی ها عصبانی هستید که میخواهید سر به تنشون نباشه. آخه کدوم آدم عاقلی اینهمه فلفل میزنه به غذا. دیگه شما هم مجبور شدید به خاطر حفظ آبروی کشور هم که شده تا آخرش رو بخورید و سیلِ اشک و غیره رو جلوی بچهها به حساب حساسیت به بوی گیاه گلدون بیچارهی کنار میز بگذارید.
...
...
چند روز بعد ...
دهنتون هنوز مزهی ادویه اون رستوران رو میده. وضع جهاز هاضمه بهتر شده ولی هنوز ترجیح میدید با نون و نوشابه یکی دو روز دیگه هم سر کنید تا برگردید به حال نرمال...
نتیجهگیری اخلاقی:اگر توی عمرتون تندترین غذایی که خوردید فقط چهارتا دونه فلفل سیاه توش بوده٬ بدونید که این هندیها فلفل سیاه رو به عنوان بخشی از "شکر" توی شیربرنج میریزند و میخورند!
توصیههای ایمنی رو جداً جدی بگیرید.۸
توضیحات:
۱. در کتب است که به یه بابایی میگویند با "نخ سوزن" جمله بساز. میگه "والا این بازیکنان تیم ملی همشون خوب بازی میکنند نخسوزن علی دایی!!"
۲. نودل (Noodle ) رشتههای نازکی است که از آرد گندم یا آرد برنج درست شده باشه. نسخهی خاورمیانهای نودلآردیست که با تخممرغ مخلوط شده و "رشته" نامیده میشود. نسخهی ایتالیایی آن که باز هم با تخممرغ مخلوط است پاستا (Pasta ) نام دارد که شبیه ماکارونی است. کلمهی noodle و مشتقات آن بیشتر در رستورانهای شرق آسیایی دیده میشود.
۳. Sushi غذاییست ژاپنی و مخلوطی از برنج سرکهاندود! و سبزیجات و ماهی (بیشتر وقتها به صورت ماهی خام) که به شکل یک ساندویچ قطعه-قطعه شده به فروش میرسد. سوشی با سس وحشتناکی به نام wasabi خورده میشود که از ریشهی گیاهی به همین نام درست شده (طرفهای کشور جمهوری اسلامی خوشبختانه از این گیاهها پیدا نمیشه)
۴. آشپزی که میکنید تاریخ پخت غذا رو روی قابلمه بنویسید (ماژیک های مخصوصی برای این کار در بازار موجود است)
۵. اگر روی کابینت یک بطری شیر گذاشته شده٬ هویجوری فرض نکنید که همخونهایتون یادش رفته بگذاره توی یخچال! چون ممکنه یادش رفته باشه بندازه سطل آشغال!!
۶. همون مورد قبلی (شمارهی ۵) فقط اولش اضافه کنید: اگر از یک مسافرت یک هفته ای برگشتید و توی ماهیتابه روی اجاق یک مقدار گوشت سرخ شده باقی مونده ...
۷. اینقدر در اسلام سفارش شده که آب توی لیوان رو توی چند نفس بخورید برای همینه دیگه. حداقل دو سه تا قلپ اول رو که خوردید یک نفسی بگیرید که اگر مزه ی چیزی دیگه می داد فرصتی باشه یک کاری بکنید.
۸. این همآفیسی من ونتینگخانم همین الان اضافه کرد که توی یک رستوران کرهای واقعا غذای پنج فلفلی هم دیده. ظاهرا برای سفارش دادن غذای بالای سه-فلفل باید یک فرم امضا کنید که هم تایید کنید از سلامت لازم برخوردارید (سابقهی بیماری قلبی و یکسری دیگر از بیماریها رو ندارید) و هم مسوولیت هرچه که بر سرتون اومد را به عهده خودتون گرفته باشید.
صدای بوق ماشین و کشیده شدن چرخها روی زمین رو که شنیدی٬ پیش خودت گفتی همین الانه که صدای یک برخورد شدید هم بیاد٬ همراه با صدای خرد شدن شیشهها٬ و بعد هم جمع شدن مردم و صدای آژیر و...
صدای گوشخراش کشیده شدن تایر روی آسفالت و بوق ممتدِ سر چهارراه خیلی عجیب نیست. یکی حتما دوباره چراغقرمز رو ندیده. با این آدمهایی که با ماشینهاشون مثل برق شتاب میگیرند ولی وقت ترمز کردن که میرسه از لاکپشت هم کندترند. وقت ترمز کلهشون از کار میفته٬ وقتی که باید ترمز کنند حواسشون پرت میشه...
روز آفتابی قشنگی بود٬ یادته؟ و تو٬ همونطور که از خط کشی عابر رد میشدی٬ به کار و بار اون روزت فکر میکردی٬ مثل هر روز دیگه، همون وقت بود که اون صدا اومد...
سرت رو دیگه کاملا چرخونده بودی به سمت صدای بوق و ترمز٬ که از دیدن سپر سیاهرنگ و پهن ماشین بزرگی که در یک قدمیت بود خُشکت زد. سرعتش زیاد بود. داشت میومد طرفت. نفهمیدی چطور از لای ماشینهایِ به صف ایستادهیِ پشت چراغقرمز عبور کرد. ولی حالا کنار تو بود. تا حالا نشده بود اینقدر از نزدیک یک ماشین رو با اون سرعت بالا ببینی. صدای بوق و ترمز هنوز هم میومد. همهچیز سریع بود...
صدای برخورد رو شنیدی. تو بودی و ماشین. چیز دیگهای نبود. ندیدی سپر ماشین دقیقا تا کجای پاهات میرسید ولی فرو رفتن جلوی ماشین رو حس کردی. ماشین هنوز خیلی بیش از اینها سرعت داشت که به این زودی متوقف بشه. اصلا شبیه ماشینهای بیآزاری که هرروز سوارشون میشی نبود٬ ماشینهایی که وقتی تصادف میکنند لِه و لورده میشوند. خیلی سفت بود. عین یک دیوار. یه کمی جلوش رفت تو٬ ولی همین. و حالا هنوز با همون سرعت قبلیش داشت حرکت میکرد. اونقدر سفت بود و سریع٬ که خیلی زود پاهات رو از زمین کند...
رفتی تو هوا. فقط فهمیدی که دیگه روی زمینِ سفت نیستی٬ فهمیدی که توی هوا داری میچرخی٬ فهمیدی که هیچ کنترلی نداری. دستهات رو تکون دادی تا یه چیز ساکن رو بگیری. دور و برت فقط هوا بود٬ فقط هوا. و تو میچرخیدی. یک لحظه آسمون رو میدیدی٬ یک لحظه زمین رو٬ یک لحظه ماشین سیاهرنگی که هنوز هم نایستاده بود٬ حتی یادت میاد یک لحظه نگاهت توی صورت آدمهای شکه شدهای افتاد که توی ایستگاه اتوبوس کنار چهارراه ایستاده بودند. و تو هنوز توی هوا میچرخیدی...
زمان پرواز ولی٬ کوتاه بود٬ خیلی کوتاه. و تو زود٬ آسفالت خاکستری رنگ رو دیدی که با سرعت به صورتت نزدیک میشد. دستت رو جلو آوردی٬ بیاختیار...
برخورد٬ ... یادت نیست درست٬ ... برخورد شدید بود یا نه٬ اون لحظه رو یادت نمیاد. ولی خیلی جلوتر از ماشین سیاه روی زمین افتادی. ماشین سیاه رنگ حالا دیگه متوقف شده بود. یادته که از پهلو روی زمین افتادی٬ نصف صورتت روی زمین بود و چشمهات درست به سمت ماشین سیاه. رانندهی ماشین سیاه رو دیدی که با عجله از ماشینش پیاده میشد. دوید به سمتت. توی گوشهات صدای سوت میاومد. همهجا ساکت شده بود. فقط صدای سوت بود. صدای حرف زدن خودت توی دلت رو هم میشنیدی: "تصادف شد؟!" مثل توی فیلمها این جمله توی سرت اکو میشد. حس عجیبی داشتی٬ حسی که هیچوقت قبل از این نداشتی٬ ترس نبود٬ اضطراب هم نبود٬ شاید هم بود٬ یک حس تازه بود٬ یک حس بد. خوب نمیفهمیدی چیشده. تصادف رو فقط توی روزنامهها خونده بودی و از دوستات شنیده بودی٬ تاحالا حتی یکبار هم تصادف ندیده بودی. به ذهنت هم خطور نمیکرد ...
سرت داغ شده. خیلی داغ. دماغت و پیشونیت هم داغ هستند. تکون نمیتونی بخوری. دماغت گرفته. مایع داغ و شوری که توی دهنت جمع شده کمکم سرریز میشه. بقیهی بدنت بیحسه. بیحس بیحس. راننده رسیده بالای سرت. رنگش بدجور پریده. دستهاش رو گذاشته روی رونهاشهاش و خمشده و صورتش رو روبروی صورت تو قرار داده و با صدایی که به وضوح میلرزه بلند بلند میپرسه:
- حالت خوبه؟ حالت خوبه؟ خواهش میکنم... صدای من رو میشنوی؟ یه چیزی بگو٬ خواهش میکنم خواهش میکنم...
صدای مبهم راننده با صدای سوت توی سرت قاطی شدند. توی ذهنت کلماتی رو که باید بگی آماده داری: "من چیزیم نیست٬ مهم نیست٬ من خوبم". ولی... ولی نمی تونی حرف بزنی. دهنت رو نمیتونی تکون بدی. دهنت بیحسه. زود میفهمی که سرت رو هم نمیتونی تکون بدی. حتی چشمهات رو. چشمهات فقط یک جهت رو میبینند. هیچ حس دیگهای نداری. دلت به حال راننده میسوزه. اون همینجوری داره بلند بلند با ترس خواهش میکنه که حرف بزنی٬ و تو هیچ حرکتی نمیتونی بکنی. از توی گوشهات صدای قلقل می شنوی. گوشهات هم داغ هستند.
تصویرها کمکم محو میشوند. احساس سبکی میکنی٬ چقدر خوابت میاد٬ پلکهات سنگین هستند. حس متفاوتی از یک خوابآلودگی معمولی داری. بدنت گنگ شده٬ کرخ شده. صدای سوت کمرنگتر میشه... بتدریج احساس سرما میکنی. ظرف چند لحظه حس میکنی پشتت از سرما یخ میزنه. بدنت شروع میکنه به لرزیدن٬ به شدت. سرت اینقدر شدید داره میلرزه که دیگه هیچچیزی نمیبینی ... صداهای دور و برت بلند شدند. خیلی بلند. انگار مردم دارند داد میزنند. اینقدر بلند که حرفهاشون رو نمیفهمی.
صورتت هم کمکم بیحس میشه. ولی هنوز سردته. سردِ سرد ... دیگه خیلی چیزی یادت نمیاد...
... ... ...
سکوت...
...
بیدار شدی.
ولی چشمهات هنوز بسته هستند. همهجا ساکته٬ خیلی ساکت٬ نه صدای سوتی میاد٬ نه صدای راننده و نه صدای مردم. نمیدونی شبه یا روز. نمیدونی کجا هستی...
یادت میاد وقتی بچه بودی زیاد برات پیش میومد که بیدار بشی بدون اینکه چشمهات رو باز کنی. همیشه وقتی اینطوری میشد٬ نمیتونستی بفهمی که کدوم اتفاقهای زندگیت خواب بوده و کدوم اتفاقها بیداری. بنابراین همیشه توی دلت یه آرزو میکردی. اون بچگیها٬ چندین بار آرزو کردی که چشمهات رو که باز میکنی خونهی داییت باشی٬ تا با بچههای داییت بازی کنی. یک بارش برآورده شد. ولی خیلی بارها هم نه...
ماشین سیاه رو یادته. مرد راننده رو هم. مردم که جمع شده بودند رو هم یادت میاد. روپوشهای سفید رو خیلی مبهم. آمبولانس و پلیس رو هم دیدی. از خودت میپرسی خواب بود همهاش یا واقعا بیداری. نه ... رنگ قرمز دور و برت رو خوب به خاطر داری. شک میکنی اصلا زندهای یا نه...
نگران هستی. جاییت درد نمیکنه. میترسی تلاش کنی پاهات رو حرکت بدی ...
مثل بچگیها توی دلت یه آرزو میکنی. آرزو میکنی که چشمهات رو که باز کردی خونه باشی. چقدر دلت یه کم آرامش میخواد٬ آرزو میکنی همهچیز یه خواب طولانی بوده باشه٬ همّهچیز ...
...
چشمهات رو آروم باز میکنی ...
دوهزار مایل (3200 کیلومتر) رانندگی در جنوبغرب آمریکا
لاس وگاس: شهر چراغهاهنوز قدم از هواپیما بیرون نگذاشتهاید که دستگاههای پر سروصدای قمار را در همهجا (از جمله در خود فرودگاه) خواهید دید. بیشتر این دستگاهها یکنفره هستند: یک مشتری شانس خود را با دستگاه میآزماید. در کازینوهای داخل شهر٬ میزهای قمار هم دیده میشوند و هزاران هزار بازی اعجابانگیز ساختهی ذهن این بنیبشر که بیش از هرچیز انگشت تعجب بر دهان شما میگذارد.
لاس وگاس هرچند شهری است بسیار کوچک٬ پرجمعیتترین شهر ایالت نوادا (Nevada) در جنوبغرب آمریکا و مرکز خرید٬ تفریح و قمار آمریکاست. قمار در ایالات متحده فقط در ایالت نوادا٬ شهری کوچک در ایالت Connecticut و چند محل در new jersey قانونی است. عملا شهر لاس وگاس یک خیابان بزرگ است معروف به strip به طول 4-5 کیلومتر که دوطرف آن با هتل-کازینوهای بزرگ پر شده. هر هتلی معماری خاص خودش را دارد. یکی به شکل شهر پاریس قدیم ساخته شده با برج ایفل و معماری قدیمی پاریس٬ یکی به شکل شهر نیویورک٬ یکی به شکل اهرام مصر...
کافیست یکبار در یکی از همین کازینوها خانمی را (متاسفانه ایرانی) ببینید که عصبی و تندتند سیگار میکشد و اسکناسهای صد دلاری را یکی پس از دیگری میبازد و با التماس از دوستش پول قرض میکند٬ یا برانکاردی را ببینید که مردی را که تمام زندگیش را باخته از کازینو خارج میکند تا هزاران بار خدا را شکر کنید که قمار در سایر جاهای آمریکا و در کشورتان غیرقانونی است٬ و هرگز هوس دوباره دیدن وگاس به سرتان نزند.
شاید تعجبآور باشد ولی در وگاس گوشت و غذای حلال هم به راحتی پیدا میشود (خیابان Fremont را دریابید). سد هوور (Hoover Dam) یا بولدر (Boulder Dam) در مرز ایالت نوادا و اریزونا یکی دیگر از جاذبههای نزدیک وگاس به شمار میآید.
سد هوور
اریزونا: ایالت درههای بزرگ٬کرکس و کاکتوس
شمال اریزونا پر است از کوههای متوسط و درههای عمیق از جمله درهی معروف grand canyon به طول حدود 200-300 مایل (300-500 کیلومتر). جادههای آریزونا با تپهماهورهای کم ارتفاع و پوشش گیاهی خیلی پراکنده جادههای ایران را به خاطر میآورد.
ما که هوس دیدن Grand Canyon غربی به سرمان زده بود٬ در جادهی خاکی منتهی بهآن به یک lodging کوچک که توسط یکیدو خانوادهی کابوی اداره میشد برخوردیم. ظاهر محل و پرت بودن آن (جادهی خاکی٬ وسط صحرا !) ما را کاملا قانع کردهبود که اگر واردش شویم حداقل یکی دوتا دو-لول! (shotgun) منتظر ما هستند. تعداد رایهای سرنشینان مینیون ما هم کاملا مساوی بود (نصف بچهها میگفتند برویم٬ نصف میگفتند نه!). بالاخره با صلاحدید "مجمع تشخیص مصلحت ماشین" کمی دل و جرات به خرج دادیم و وارد شدیم.
خیلی زود اما، از محیط و افراد بسیار مهربان آنجا فهمیدیم که اشتباه کردهایم. ما شاید از اینکه شام مجللمان را با دسر و مخلفات نصفقیمت حساب کردند و چایی را هم به حساب خودشان گذاشتند خیلی متعجب نشدیم٬ ولی دیگر از آهنگی که سر شام فیالبداهه با گیتار و نیلبک برایمان خواندند که "شما دوستانمان هستید که راه درازی را از ایران آمدهاید و ما چقدر از دیدن شما خوشحالیم" واقعا انگشت به دهان مانده بودیم. بعد از شام هم camp fire قشنگی درست کردند و ما مهمان مارشملوی marshmallow داغ در کمپ صحرایی سرخپوستان (reservation) بودیم. شبی بود بس بیادماندنی دور از هیاهوی شهر در دل طبیعت ...
فایل صوتی آهنگ را که بچهها فیلم گرفته بودند من اینجا گذاشتم (حجم فایل تصویری خیلی بالا بود)
کمپ کابویها CentralGrandCanyon
روز بعد Grand Canyon مرکزی را در میان برف و بوران و سرما دیدیم و شب به سمت فینکس مرکز ایالت آریزونا حرکت کردیم. شهر فینکس شهریست بزرگ از نظر ابعاد ولی بسیار پراکنده از نظر جمعیت. زیبا و سرسبز با نخلهای بلند و یک رودخانه پهن و بزرگ که از وسط شهر میگذرد.
نمایی از فینکس
اگر چندسالی باشد که در شمالشرق آمریکا (به اصطلاح نیوانگلند) بهجز هوای مرطوب و جنگل چیز دیگری ندیده باشید٬ حالا که تا فینکس آمدهاید صبر و قرار نخواهید داشت تا یک دشت پر از کاکتوس هم ببینید. شاید بهترین گزینه برای این منظور پارک ملیOrgan Pipe Cactus در یکی از جنوبیترین نقاط آریزونا باشد. این ناحیه گرم و خشکترین نقطهی آمریکا نیز به شمار میرود.
نمایی از پارک کاکتوسی سه برابر قد من!
پارک ملی organ pipe تا خود مرز مکزیک ادامه پیدا میکند. هرچند در نقطهی صفر مرزی پست کنترل گذرنامه وجود دارد٬ ولی به دلیل کثرت عبور غیرقانونی مکزیکیها و قاچاق انسان و مواد مخدر از مرز (که در حال حاضر یکی از مشکلات بزرگ ایالات متحده است) یک پست بازرسی جدی در حدود بیست مایلی مرز قبل از پارک ملی ایجاد شده است. وقتی از سمت آمریکا به سمت پارک ملی رانندگی میکنید عزیزان پست بازرسی برای شما دست تکان میدهند و لبخند میزنند. ولی وقتی این مسیر را برمیگردید احتمالا با شنیدن اینکه "دانشجویان ایرانی" هستید و برای گردش اینقدر به مرز نزدیک شدید دوتا شاخ بزرگ روی سرشان سبز شود! سوال اول مرزبانان اینست که:
-"بابا آخه آمریکا اینهمه جای قشنگ و خوب داره٬ شما اومدید اینجا چهکار؟؟؟!!!" جواب واضح است: -" اومدیم کاکتوس ببینیم!!!". دوتا شاخ دیگر روی کلهی officer پدیدار میشود ...
طبق قانون باید گذرنامه و مدارک اقامت ما کاملا بررسی و تایید شوند. اینهم نتیجهی ماجراجویی بیش از حد! از ما میخواهند که تا مرکز کنترل مرزی (حدود 5 مایلی پست) به دنبال آنها رانندگی کنیم. در مرکز کنترل٬ وارد سالنی میشویم که دور تا دور آن را بازداشتگاههای کوچک تشکیل داده. درب بازداشتگاهها بهجز یکی از آنها که دوسه مکزیکی غیرقانونی در آن نگهداری میشوند باز است. کامپیوترها و دستگاههای کپی در همان سالن وسط هستند. دقایق اول به آنها اختصاص دارد که مشخصات ما را بگیرند و فرمهایی که قرار است به جای دیگری فکس شود را پر کنند. بعد از ربعساعت حالا بازجویی برعکس میشود! شش دانشجوی کنجکاوgraduate و ضمنا ایرانی صندلیها را جلوی میز officer ردیف میکنند و سوالهای خود را شروع میکنند. سوالهای ما از طریقهی عبور غیرقانونی از مرز و مظنه (قیمت) عبور هر کالای قاچاق شروع میشود (اگر خواستید وارد این business شوید ما حالا میتوانیم به شما مشاوره بدهیم) تا تعداد قبایل سرخپوستی در ایالت Missouri ! و نقاطی از آریزونا که character!!! داشته باشد! و ...
Officer بدبخت هم جواب هر سوالی را که نمیداند یا با تلفن یا با google search پیدا میکند و پرینت و تشکیلات. دوستانما هم قدری در باب شکوه و عظمت کشور عظیمالشان جمهوری اسلامی افاضه فرمودند. یک نکتهی جالب این بود که officer ای که نمیدانست ایران کجاست و حتی اسم خلیج فارس (persian gulf) را نشنیده بود، ایران را از persian cat و persian rug میشناخت. (کشوری که گربههایش معروفتر از آدمهایش باشند... چه شَوَد !!! )کمکم وقت شام جماعت ایرانی است! شام ما هم از پیتزای خود officerهاست! قاچاقچیهای مکزیکی از پشت میلهها با حسرت به ما نگاه میکنند. بچهها میخواهند دستهایشان را بشویند. Private kendall صابون مایع میآورد ولی بچهها میگویند دستشوییهای اینجا کثیف است (ایرانیجماعت باید ایراد بگیره دیگه) !! ناچار ما را به سمت دستشویی خود officerها هدایت میکنند... ما حدود سه ساعتِ نسبتا fun در خدمت عزیزان border patrol بودیم. ما به officerهای کلافهشدهی پست بازرسی مرزی آهو (Ajo) در جنوب آریزونا قول دادیم برایشان کلی مشتری ایرانی بفرستیم! اگر احیانا سر و کارتان به این پست افتاد حتما سلام ما را بهofficer های مهربان آنجا به خصوص خانم private Kendall برسانید...
سندیهگو: شهری با زمستانهای بهاری اگر سر و کارتان به آمریکا بیفتد حتما به سندیهگو هم خواهید رفت٬ پس کوتاهتر در موردش مینویسم. سندیهگو جنوبیترین شهر مهم ایالت کالیفرنیا است که مانند سایر شهرهای این ایالت آب و هوایی بسیار خوب و مطبوع در تمام سال دارد. شهری است بسیار زنده با آفتابی درخشان و صبحهایی بسیار زیبا. مغازههای کنار ساحل آن تا اواخر شب باز هستند و خیابانهای آن حداقل در آخر هفته مملو از جمعیت. از مهمترین دیدنیهای آن SanDiego Zoo, SanDiego WildPark, SeaWorld وLegoland هستند. اگر به سندیهگو سفر کردید غروب زیبای ساحل mission bay ، طلوع زیبای ناحیهی کورونادو در SanDiego Bay ، و ساحل لاهویا La Jollaرا برای درست کردن بلال و سیبزمینی کلوخ از دست ندهید.
باغوحش سندیهگو غروب mission bay
با تشکر از علی٬ سلمان٬ رضا٬ دانوش٬ اونیکی علی و روزبه همسفران عزیز و صادق و آرزو و سیاوش و مینا در ارواین که سفر را به یاد ماندنی کردند. این پست هم تقدیم به دوستانی که با عکسها و ماجراهای ایرانگردیشان قند در دل ما آب کرده و میکنند!
بالاخره٬ هرچند کمی دیرتر از معمول٬ زمستان هم به ایالت ما رسید. هوا - جای همگی بسیار خالی – هماینک هیجده درجه زیر صفره ...
امروز روز اولی هست که اینقدر سرد شده و خیلی از مردم (منجمله خودم) هنوز آمادگیش رو نداشتند. اگه دم در ورودی ساختمان بایستید٬ هرکی وارد میشه داره به زمین و زمان بد و بیراه میگه. البته حق هم دارندها. اینقدر سرده که حس میکنی خون توی رگهات منجمد میشه! دیگه باید با بیرون و قدم زدن اینها یک چند ماهی خداحافظی کرد...
**********************
**********************
سیاسیدر حاشیهی انتخابات اخیر میاندورهای مجلس و سنای آمریکا
ساعت سه بعد از نصف شب٬نور زرد کمرنگ چراغ مطالعه٬ سکوت آپارتمان٬
سیمهای زرد٬ خَرَکِ هفتم٬ سیم سوم٬
صدای جا افتادن آچار...
صدای نالهی دیاپازون٬چند لحظه سکوت...
دینگ... دینگ... دوهووووونگدینگ... دینگ... دوهوونگدینگ... دینگ... دووونگدینگ... دینگ... دونگدینگ... دینگ... دینگدینگ... دینگ... دینگدینگ... دینگ... دینگ
- عالی٬ بیستِ بیست!
...
سیم چهارم٬صدای جا افتادن آچار...
دینگ... دینگ... دینگ... دیهوهوهونگدینگ... دینگ... دینگ... دیهووونگدینگ... دینگ... دینگ... دووونگدینگ... دینگ... دینگ... تَ...تووووووق ....
- اَه٬ ]با عصبانیت[٬ سیم هم سیمهایِ زمانِ خدابیامرز ریگان!!
*************************
*************************
نوار "باغ به باغ" را خیلی خیلی زمان پیش (شاید ده یا پانزده سال) یک روز یکی از cousin هام بهم نشون داد (خوبی کلمهی cousinاینه که دیگه خیلی نباید فکر کنی طرف پسرداییِ دخترعمهیِ باباتون بوده یا دخترعمویِ پسرخالهیِ مامانتون!). بهرحال اولین واکنش من هم – شاید مثل اولین واکنش هرکس دیگهای که برای اولین بار روی یک کاست عبارت "دو نوازی تنبک و پیانو" رو ببینه – بالا رفتن ابروها و درشت شدن چشمها از شدت تعجب بود. با اینوجود چند دقیقه بعد نوار رو ازش گرفته بودم.
متاسفانه (یا خوشبختانه!) یکی از خصایل اخلاقیِ بد من اینه که هرچیزی هرچقدر هم که به ظاهر مضحک بیاد رو باید یکبار امتحان کنم (به قول این فرنگیها to give it a shot!). ولی این خصلت در مورد این نوار استثنائا خوب کار کرد. برای این کاست همون امتحان اول کافی بود که تا آخر شب سه بار کامل نوار رو گوش داده باشم.
چون به احتمال زیاد حال و حوصلهی قطعات آوازیش رو ندارید (باوجودیکه الحق خیلی هم قشنگ هستند)٬ یک قطعهی ضربی از نوار رو میگذارم اینجا
ضربی روحافزا- بیات اصفهان آلبوم باغ به باغ سامان احتشامی٬ سیامک بنایی
حالا من دوتا سوال هم داشتم از اهالی فن: یکی اینکه تاجایی که من میدونم روحافزا گوشهی آوازی توی راستپنجگاه هست نه ضربی توی اصفهان و سوال دوم اینکه من چرا همش فکر میکنم این اولش حال و هوای چهارگاه رو داره؟ و سوال سوم - و مهمتر از همه - هم اینه که اصلا ما چرا "بیاتِ یزد" نداریم که من مجبور بشم از بیاتاصفهان آهنگ بگذارم اینجا ؟؟
***************************** *****************************
اطلاعیه:
اهالی بسیار بسیار محترم وِگاس، گرگ و شغالهایِ ارجمندِ عظیم-دره ( grand canyon )، کرکسها و کاکتوسهای عزیز صحاری آریزونا٬ ساکنین گرامی فینکس و قصباتِ حومه٬ و عزیزان امامزاده دیهگو و قریههای اطراف: اگر هفتهی آخر دسامبر هوس مهمون داشتید کافیه یه سیگنال ارسال کنید!
...
...
چشمان آبی٬ موهای مجعد بلند٬ محاسن سیاه٬ بازوان تنومند٬ صورتی آرام٬ نگاهی نافذ٬ با کوله پشتی و شال کمر و قطار فشنگِ حمایل گردن٬ اهل استادسرای رشت٬ نامش یونس٬ فرزند میرزا بزرگ ...
اگر ایرانی باشی و تاریخ۱ چند سدهی گذشتهی آمریکا را بخوانی٬ بیشتر از هرچیزی شاید حسودیت شود. تاریخشان پر است از روشنی و پیشرفت. اگر مصلح و آزادیخواهی برخواسته٬ درست است که سختیها کشیده و بدیها دیده٬ ولی در نهایت پیروز بوده. در نهایت در قلب مردم بوده٬ در نهایت بزرگش داشتهاند و با سربلندی از دنیا رفته. داستانهای تاریخیشان خیلی سفید است. لذت میبری میخوانی٬ همه پایان خوش دارند.
تاریخ ایران٬ برعکس٬ همه تراژدی است. بزرگمردی و دلاوری اگر هرازچندگاهی از گوشهای سر برآورده٬ شاید کوتاه مدت موفقیتهایی به دست آورده٬ ولی سرانجام یا کشته شده و یا در بدترین شرایط و در فقر و تبعید از دنیا رفته٬
و بدتر از همه اینکه مردم هم رهایش کردهاند و فراموش.
یازدهم آذرماه سالگرد شهادت میرزا کوچکخان جنگلی است. یونس معروف به میرزا کوچک در سال ۱۲۵۷ هجری شمسی در رشت بهدنیا آمد. زبان و ادبیات عرب و فقه و اصول را در رشت آموخت و در سن ۲۸ سالگی به درجهی اجتهاد نائل آمد. میرزا جنبش جنگل را پایهگذاری کرد که ملهم از انقلاب مشروطه٬ و همزمان با آشفتگی اوضاع کشور و ورود قوای بیگانه بود. جنبش جنگل مخالف تزارها بود٬ ولی بعد از انقلاب اکتبر روابطش با روسیه پیچیده شد و چندبار تغییر کرد. کوچکخان پس از مدتها مبارزه با اعتماد به قول عدم دخالت روسیه٬ در شمال ایران اعلام حکومت جمهوری کرد (۱۲۹۹ه. ش.)٬ و تصمیم داشت با ورود به تهران و تشکیل مجلس٬ حکومت را "به دست نمایندگان ملت" بسپارد. از اصول اساسی انقلابیون به سرکردگی میرزا "بطلان تمام قراردادهای به ضرر ایران "، "عدم دخالت روسیه در امور داخلی" و "تساوی همهی اقوام بشر در حقوق" بود. اختلافات داخلی جنگلیها و تبانی روسیه، انگلیس، سردار سپه و کمونیستهای داخلی علیه انقلاب جنگل، سرانجام قیام را کاملا به تحلیل برد. میرزا در یازدهم آذرماه سال 1300 هجری شمسی٬ در حالیکه یارانش یا به خارج پناهنده یا تسلیم قشون دولت شده بودند٬ در کوههای خلخال در اثر بوران شدید به شهادت رسید. مقبرهی میرزا در دهکدهی سلیمان داراب رشت است.
عقاید میرزا کوچکخان هم مانند عقاید خیلی دیگر از آزادیخواهان ایران محل منازعه و شک و تردید است. نمیدانم شاید هم این خصلت متفکرین و مورخین ایرانی است که با اما و شایدهای گاه حتی بیپایه همهی بزرگان را زیر سوال بردهاند. ولی٬ این را میدانم که اگر دلاوری را هشتاد و اندی سال بعد مردم کوچه بازار به خوبی یاد کنند و برایش تصنیف و شعر بخوانند٬ باید در قلب مردم جا وا کرده باشد، و این جز از نیتی راست و طینتی پاک بر نیاید:
تیتراژ سریال کوچک جنگلی۲
ساختهی سید محمدمیرزمانی
آواز ناصر مسعودی
آنچه که برای ما از میرزا - علاوه بر یاد و خاطرهاش - ماند٬ درسهای جنبش جنگل بود که زود فراموش شد، و تجربهی تلخ شکست آزادیخواهی بود٬ که بازهم بارها بهوقوع پیوست.
نمیدانم چرا ما ایرانیها همه چیز را زود فراموش میکنیم؟ میدانیم٬ فقط یادمان میرود٬
ولی کاش یادمان نمیرفت،
کاش یادمان نمیرفت که دکتر حشمت چگونه میرزا را تنها گذاشت و تسلیم وعدههای قشون دولت شد٬ و روز بعد سرش بر دار بود.
یادمان نمیرفت که آخرین همراه و یار وفادار و شریک شهادت میرزا٬ نه یک جنگلی بود و نه حتی یک ایرانی۳...
و کاش یادمان نمیرفت که هرچه سردار سپه و باریگاد قزاق و سایر قشون بر سر جنگلیها و مردم آوردند بماند٬ طبق معمول٬ آخر باز این مردم بودند که در واپسین و دردناکترین پردهی سناریوی زندگی یک بزرگمرد٬ دسته دسته به تماشای سر بریدهی میرزا میرفتند و ...
کدام بزرگمرد تاریخمان را ارج نهادهایم؟ به یاد مصدق افتادهام و آن عکس تنها و شکسته و پیر و خزیده در عبایش. و به هشتاد و اندی سال بعد میاندیشم که خامهی آیندگان شرح عکس سر بریدهی کدامیک از ما را خواهند نوشت.

/>/>/>/>
از راست به چپ: میرزا کوچک٬ دکتر حشمت الاطباء٬ گائوگ (معروف به هوشنگ)٬ سر بریدهی میرزا
۱. مقصود تاریخِ مستقل از چند دههی گذشته است. برای قضاوت در مورد چند دههی گذشته هنوز خیلی زود است.
۲.
چقد جنگلَ خوسی،ملت وَسی، خسته نُبُستی،میجان جانانا ٬ تَرا گَمَه میرزا کوچک خانا
خدا دانه که من، نتانم خفتن، از ترس دشمن، می دل آویزانا٬ ترا گمه میرزا کوچک خانا
چِرِه زوتر نایی، تندتر نایی، تنها بنایی، گیلان ویرانا٬ ترا گمه میرزا کوچک خانا
بیا ای روح روان،تیریشاقربان،بهم نوانان،تی کاس چومانا٬ ترا گمه میرزا کوچک خانا
اَمه رشتی جَغَلان،ایسیم تی فرمان، کُنیم اَمه جان، تی پا جیر قربانا٬ تراگمه میرزا کوچک خانا
چقدر در دل جنگل می خوابی برای خاطر ملت٬خسته نشدی٬ای جان جانان من٬بتو میگویم میرزا کوچک خان٬خدا میداند که من نمی توانم بخوابم٬از ترس دشمن٬دلم پریشان است٬...
چرا زودتر نمی آئی٬تندتر نمی آئی٬تنها گذاشتی٬گیلان ویران را٬...بیا ای روح و روان من٬فدای آن ریش تو٬روی هم نگذار٬آن چشمان زاغت را٬...
ما بچه های رشت٬به فرمان تو هستیم٬جانمان را فدا میکنیم٬زیر پای تو٬...
۳. تنها همراه میرزا در مسیر کوههای خلخال گائوگ آلمانی بود که در اثر بوران شدید به همراه میرزا کشته شد.
منابع:
فخرایی٬ ابراهیم. سردار جنگل٬ تهران 1346
داور پناه٬ پرویز. میرزا کوچک خان٬ پیشتاز مشروطیت و نهضت جنگل (مقاله)کتابخانه بنیاد پژوهشی فرهنگی میرزا کوچک جنگلیhttp://kochakkhan.blogfa.comعکسها از وب
*************************
*************************
*************************
چندتا نکته:
۱- هدف مطالب نوشته شده در این وبلاگ فقط انعکاس یکسری وقایع و تصویرهاست و نه تحلیل آنها. من قرار شده هیچ تحلیلی نکنم. بنابراین اصولا منظور خاصی از یک نوشته به جز همان وجه انعکاس وجود ندارد. (مطالب تحلیلی جاهای دیگری نوشته میشوند!).
۲- همانطور که قبلا هم گفته بودم٬ این وبلاگ قرار نبوده و نیست که دفتر خاطرات باشد٬ و تقریبا همهی داستانهای نوشته شده٬ برای دوستان من در دانشگاههای مختلف اتفاق افتادهاند که من نوشتن آنها را جالب یا مفید دانستم.(اگر لازم شد میتونمreference بدم J) برخی نوشتهها حتی با عقاید شخصی من صددرصد در تضاد است. امیدوام همگی از جملهی کسانی باشیم که "سخن دیگران را میشنوند و آن با تفکر و تعقل میسنجند و از بخش درست آن پیروی میکنند."
امیدوارم با این توضیح برخی سوءتفاهمها هم برطرف شده باشد. اینقدر هم همهچیز را جدی نگیرید.
۳- از تمام کسانی که لطف میکنند و comment میگذارند واقعا سپاسگزارم. من تمام comment ها را با دقت٬ شاید هرکدام را حداقل سه چهار بار٬ میخوانم. در مورد وضعیت زندگی در آمریکا که نوشته بودید بیشتر بنویسم٬ وبلاگ عالی دوستم سلمان را هم حتما توصیه میکنم.
به شما خبر داده میشه که براتون بستهای رسیده و برای دریافتش باید به میز ورودی آپارتمان مراجعه کنید. شما به بهاصطلاح front-desk مراجعه میکنید. بستهی رسیده بستهایست به اندازهی تقریبا یک کوله پشتی معمولی و طبق معمولِ بستههای رسیده از ایران پر است از نقش و نگارهایِ هنرنماییهایِ عزیزانِ ادارهی پست ایران: کلکسیونی از جملات درهم و برهم که با ماژیکهایی به رنگهای مشکی و آبی و قرمز و سبز به بینطمترین طریق ممکن روی جعبه نوشته شدهاند٬ اضافه کنید به اینها خط خطیهای با خودکار٬ و انواع و اقسام مُهرهای رنگ و وارنگ ...
حالا این جعبه٬ وسط یکسری جعبهی بسیار تر و تمیز و مرتب هست که به جز آدرس تایپ شده در یک گوشهی خیلی کوچکشون٬ هیچ چیز دیگهای روشون دیده نمیشه. مسوول front-desk اول یک نگاه عجیب غریب به بسته میکنه و بعد به شما. دفترچهی رسید رو امضا میکنید و بسته رو تحویل میگیرید...
در تمام مدتی که توی آسانسور ایستادهاید یک طرف جعبه رو چسبوندید به دیوار آسانسور و با دستتون یکطرفش رو گرفتید که خیلی جلب توجه نکنه. در آپارتمان رو که باز کنید٬ همخونهایتون طبق معمول در حالیکه قابلمهی غذاش کنارش گذاشته روی مبل نشسته و دوتا laptop جلوش روشنه که به صفحهی یکیش نگاه میکنه و روی یکی دیگهاش تایپ میکنه٬ تلویزیون در حال پخش مسابقهی فوتبال آمرکایی هست و در همین حال صدای رادیو هم بلنده ...
O’leg، همخونهای شما٬ که خیلی (یه کمی بیش از حد) نسبت به همه چیز خوشبین هست (از جمله اینکه فکر میکنه که بعضی رییس جمهورها cool ترین آدم دنیا هستند!)٬ کُلی از دیدن بستهی رسیده به دست شما احساساتی میشه و شروع میکنه شلوغ بازی درآوردن و سر و صدا کردن که چه بستهی cool ای برات فرستادن و چقدر وقت صرف کردند اینجوری رمانتیک درستش کردند و از این حرفها. خیلی جدی نمیگیریدش و فقط بهش میگید که بسته رو از خونه فرستادن و شما خیلی هم از ظاهر بسته هیجان زده نشدید. O’leg با همون صدای دورگه و هیجانزدهاش خیلی جدی میپرسه
- That’s just awesome*, The sender should be an architect.
بهش میگید که توی ایران ماشاا... ماشاا... بزنم به تخته چشم نخورند** همه آرشیتکت هستند... وارد اتاقتون میشید و در رو میبندید.
…
قبل از باز کردن بسته سعی میکنید نوشتههای روی بسته رو بخونید:
بستهی پستی به "تایید" یکسری آدم بیربط به امور پستی رسیده که ««از طرف»» یکسری آدم بیربط دیگه (هم بیربط به پست و هم بیربط به آدم اولی!) بسته رو امضا کردهاند:
ماژیک سرخ جگری٬ فونت کلاس اول!
"تایید شد.امضا٬
عباسآقا! آبدارچی بازار میوه و ترهبار شهرستان رشت. از طرفِ تیمسار سرتیپ سرلشگر غضنفرِ دوشصاف فرماندهی توپخانهی نیروی دریایی ارتش"!
ماژیک آبی٬ فونت مهدکودک! عمود بر نوشتهی قبلی٬
"تایید شدامضا ... "
یک مهر شرکت بیربط به امور پستی هم به عنوان شرکت مشاور پست در یک طرف دیگه دیده میشه:
"پفک نمکی چیتوز!مشاور در امور گمرکی!!انرژی هستهای حق مسلم ماست!"
دوطرف دیگر بسته پر است از تمبرهای چسبانده شده٬ درهم برهم و بعضی جاها روی هم. آخه یکی بگه کجای دنیا هزینهی پست یک بستهی دو سه کیلویی رو با تمبر میدهند؟؟ اونهم نه با تمبر هزار تومنی یا پانصد تومنی یا صد تومنی ها! فقط حدس بزنید مبلغ بیست و دو هزار و ششصد و هفتاد و پنج تومان رو با تمبرهای چند تومنی زدند روی بسته. احتمالا آقای پست نصف کارمندان ادارهی پست رو یک صبح تا ظهر به صف کرده و ازشون خواسته که زبونشون رو دربیارند که اون بتونه اینهمه تمبر رو بچسبونه روی بستهی شما.
باز کردن بسته هم که خود داستانی جداست. اینقدر این بسته رو چسبپیچی کردند که حالا مگه قیچی و تیغ موکتبری و انبردستی و اینها جواب میده؟کمکم به این فکر میکنید که تلفن کنید steve اون ارهبرقیش رو برداره بیاره ...
......
وقتی بسته باز بشه اما٬ همهچیز عوض میشه. توی بسته فقط چندتا چیز ساده هست٬ که با تمام سادگیشون رنگ و بوی اتاق رو از اینرو به اونرو میکنند: کمی سبزی خشکشده٬ محصول باغچهی خونه٬ که هم بوی خونه رو میده و هم بوی یک دست مهربون رو، کمی خشکبار٬ یک جعبهی کوچک شیرینی و ...سه روزه که تمام اینها ردیف شدند روی میز و دلت نمیاد به هیچکدوم دست بزنی. پیش خودت فکر میکنی٬ مگه قشنگترین چیزهای دنیا همین سادهترین چیزهای دنیا نیستند؟
* یک استاد عزیزی در شریف به همین نام داشتیم که واقعا هم این اسم برازندهشون بود. اگر زیارتشون کردید سلام مخصوص برسانید.
** اصطلاح بزنم به تخته رو این فرنگیها هم دارند (اون آهنگِ توی کازابلانکا رو یادتونه؟)٬ دقیقا در همون معنی که ما استفاده میکنیم. مثالا اگر حال و احوالتون بعد از مدتی مریضی بهتر باشه ممکنه بگویید (یا واقعا با دستتون بزنید روی یک چیز چوبی و بگویید) Knock on wood, I feel much better today
*********************************
تا ته خط خرابتم ...
این آهنگِ "تلفن" نمیدونم از گُلِ روی یغماست که اینقدر باحال میزنه یا از لطف ریزهکاریها و افکتهای مونتاژ شده٬ یا شاید هم بهخاطر اون نفسگرفتنهایِ جالبِ وسط آهنگ. بالاخره که جالب بود٬ ضمنا ببخشید که ما اینقدر outdated هستیم.
تلفن آلبوم: جواب فوری٬ گروه آراکس شعر: یغما گلرویی
به تقاضای آقای پدر عزیز (اینهم هدیهی «زیزیگولو آسیپاسی دراکوتا تابهتا» به ادبیات خانهی ما!) تصمیم گرفتم که از خاطرات آخرین روزهایی که توی ایران بودم و ورود به آمریکا بنویسم، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید...
از چند روز قبل از حرکت تنها چیزی که بیادم مونده سرگیجه بین خروارها کار نیمهتمام و کاغذبازیها و دقیقهی نود شدنیهاست. از اینکه مهرکامپارس آخرش حقوق ماه آخر من رو نداد (و من عوضش کت کارشون رو بهشون بر نگردوندم! دویست تومن هم دویست تومنه!) و دانشگاه معظم صنعتی شریف که نصف پرداختهای اون ۹ تا TAای که من ترم آخر جونم رو روشون گذاشته بودم ناگهان به ماه آبان موکول کردند (که دیگه من خبر ندارم اصلا پرداخت شد یا نه... به قول بچهها: دانشگاه لعنتی کثیف!). امورات باشگاه (این باشگاهِ بدنسازی نیست٬ یه باشگاه دیگه است. ضمنا کسی خبر داره این پروژهی ترمز آخرش به کجا رسید؟) و کارهای نیمهتمام پژوهشکده و غرغرهای علیابراهیمی رو هم اضافه کنید به نامهی نظام خیلی محترم وظیفه که هفتهی قبل از پرواز تویِ خودِ ادارهی نظام خیلی محترم وظیفه گم شده بود و ویزای ترانزیت که ۶ ساعت قبل از پرواز رسید ...
ولی اینها همش خوبه، خوبیش اینه که توی روز خستهات میکنه، اعصابت رو خرد میکنه، بیچارهات میکنه، ولی شب نیمساعت که با بچهها بشینی گپ بزنی همش رفته. شب که میخوابی خوابش رو نمیبینی. شبها فکرت رو نمیگیرند... ولی چیزهایی هستند که توی روز خیلی خستهات نمیکنند، ولی شبها نمیگذارند بخوابی... توی خواب هم ولت نمیکنند...
آدم به همه چیز خو میگیره، عادت میکنه، و وقتی به اون عادت کرد، دوستش داره. حتی اگر اون در و دیواریک خونه باشه. حتی اگه خونهاش قشنگ هم نباشه.وقتی قراره بری مسافرت، یک مسافرت طولانی، وقتی میدونی روز آخریه که توی این خونه هستی، وقتی میدونی که دفعهی بعدی که این در و دیوار رو ببینی شاید خیلی وقت دیگه باشه، اگه بدونی که شاید هرگز دیگه نبینیشون، اونوقت شروع میکنی دقیقتر نگاه کردن. و جالبه که این اتفاق فقط روز آخر میفته....
به دیوارها دست میکشی، دیوارهایی که محکم محکم ایستادهاند، دیوارهایی که تو رو دیدند از اون اولین روزها. روی پلهای دست میکشی که یک بار صورتت و پای چشمت رو شکافته (نتیجهی شیطونی بیش از حد!)، روی زمینی دست میکشی که سالیان سال روش راه رفتی، دستگیرهی دری رو میگیری که روش تاریخچهی اثر انگشت خودت و عزیزترینهات هست. کاش اینقدر توی یک خونه نمونده بودیم. از در و دیوارش خاطره داری. از صبحش خاطره داری، از ظهرش، از بعدازظهرش از شبهاش. از صبحانههای دور هم، از شیفت صبح و شیفت بعدازظهر دبستان، از ساعت دیواری که سالهاست ثانیه به ثانیهی زندگیت رو شمرده. از آشپزخونه، از اتاقها، از حیاط، از پشت بوم... از شبهایی که میرفتی روی پشت بوم میخوابیدی، وقتی کوچیک بودی و ستارهها رو میشمردی، از صدای جیرجیرک شبهای تابستون، و اینکه آخرش هم نفهمیدی چرا جیرجیرکها شبهای تابستون نمیخوابند. از حوض کوچک آب، آسمون آبی صاف، شبهای تاریک، شبهای مهتاب. از قصهها وشعرها، مهمانیها و مسافرتها،خوشیها و غمها... در و دیوارهایی که توی همهی این لحظهها کنار تو بودند. همهچیز رو با دقت نگاه میکنی. بیاختیار ...
نمیدونم، شاید میخواهی همه چیز رو به خاطر بسپاری. حس میکنی در و دیوار رو دوست داری. جلوی پنجرهی بلند حیاط که میایستی٬ یاد اون بیست، بیست و خوردهای سالی میافتی که نوروزها، شب عید، برای خونه تکونی چهارپایه میگذاشتی و چارچوب و شیشهها رو تمیز میکردی. دلت بازهم میخواد خونه تکونی کنی، با بقیه. کنار باغچه که بایستی، حالا، درختهایی رو میبینی که با تو بزرگ شدهاند مثل یک برادر، از بچگی. اونها هم حالا بزرگ هستند مثل خودت...
نمیدونم تا حالا این حس رو داشتید که این بار آخره که به چیزی نگاه میکنید... فقط میخوای هرچه بیشتر نگاه کنی، دلت میخواد تمام جزئیات رو به خاطر بسپاری...
حرفهات رو با در و دیوار میزنی، شاید بلند بلند، بدون رودربایستی. ولی وقتی نوبت به آدمها میرسه وضع خیلی فرق میکنه.شاید بلند بلند به همه بگی که: "من زود برمیگردم، شاید یکی دوماه دیگه ... حداکثر تابستون بعدی." ولی خودت میدونی که شاید هم دیرتر، شاید هم خیلی دیرتر. شاید هم وقتی که دیگه خیلی دیر باشه. حتما بقیه هم این رو خوب میدونند، برای همین اینقدر متفاوت هستند.
تا قبل از لحظههای آخر که میخواهی خداحافظی کنی، باز هم بلند بلند صحبت میکنی، از مسافرت میگی و از اینکه این وسیله رو تصمیم میگیری ببری یا اون یکی توی چمدونت جا نمیشه. از چیزهای عجیب غریبی که لازم هم نیست ازشون صحبت کنی. فقط نمیخواهی سکوت باشه، می خواهی خودت و بقیه به چیزهای دیگه فکر نکنند ...
ولی قسمت آخر باید با سکوت بگذره. آخرین نگاهها رو نمیتونی ازشون بگذری. نمیتونی چشمت رو ببندی، نمیتونی بلند بلند حرفهای دیگه بزنی. باید یک لحظه بایستی، ساکت. باید یک لحظه، خیلی نزدیک، خیلیخیلی نزدیک، توی یک چشم خیره بشی. چشمی که شاید تا حالا به تعداد انگشتهای دستت هم اونقدر از نزدیک ندیده بودیش. چشمی که حس میکنی تاحالا انگار اصلا ندیده بودیش... و حالا دوست داری زمان بایسته. دوست داری فقط نگاه کنی، دوست داری اون چشمهای نازنین رو٬ خیلی بهتر از چیزهای دیگه٬ به خاطر بسپاری. چشمهایی که چین و چروکهای کنارشون اونها رو مهربونتر هم میکنند، چین و چروکهایی که حالا بار غم دلواپسی هم بر دوش دارند، و دنیا دنیا حرف که میدونی هرگز گفته نخواهد شد...
سکوت، سکوت، سکوت...، یک لحظهی خیلی کوتاه، کوتاهترین لحظهای که به خاطر داری٬ شاید به فاصلهی یک پلک زدن، و سنگین، سنگینترین لحظهای که توی عمرت تجربه کردی ...
صاحب چشمها رو در آغوش میگیری. کوتاه، مثل همیشه. سریع صورتت رو برمیگردونی تا دوباره نگاهت توی اون چشمها نیفته. نفست توی سینه حبس شده. لحظهایست که با تمام وجود حس میکنی، شاید برای اولین بار، که تمامِ مهمترین چیزهای دنیا رو در کنارت داری... که هیچ چیز دنیا رو حاضر نیستی با شاخ مویی از اونها عوض کنی...
چقدر دلت میخواست میموندی...
**************************
**************************
رمضان است و ماهِ همهی چیزهایی که توی کتابها نوشتهاند و بزرگتر ها میگویند:خودسازی٬ عبادت٬ کمک به فقرا٬ تفکر٬ ... ...و شِکوِه و شکایت:
...اَللّهُمَّ اِنّا نَشْکوُ اِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنا صَلَواتُکَ عَلَیْهِوَالِهِوَغَیْبَةَ وَلِیِّناوَکَثْرَةَ عَدُوِّناوَقِلَّةَ عَدَدِناوَشِدّةَالْفِتَنِ بِنا وَتَظاهُرَالزَّمانِ عَلَیْنا ...و خیلی چیزهای دیگه ...
اگر٬ مثل من٬ مدتهاست سحرتان با صدای دعای افتتاح صبح نشده٬ بشنوید این صدای نازنین را
************************************************
از اواخر تابستان٬ به خاطر یک حادثهی کوچک عملا هرنوع ورزشی برای چندماهی تعطیل شد. در عوض یک قدم زدنِ آخر شب در کنار رودخانهی شهر به برنامهی روزانهی من اضافه شده است. اگر از بیخانمانهایی که کنار رودخانه میخوابند بپرسید٬ دیگر حتما همهشان مرا با آن لیوانِ چایِ بلندِ کذایی میشناسند. بیخانمانهایی که با رسیدن هر رهگذری٬ موسیقی جرینگجرینگ سکهها توی لیوانهای تشنهشان٬ سکوت شب را پاره میکند. قسمت هر کدام چند سکهایست٬ و جواب آنها٬ تشکری است سیاهپوست مآبانه٬ حتی سفیدپوستهاشان٬ که بیش از هر چیز، لبخندی بر لبانت مینشاند.
رودخانهی شهر ما بزرگ است و بسیار آرام٬ آنقدر آرام که بعضی وقتها فکر میکنی ایستاده است. کنار رودخانه هم آرام است٬ خیلی. هرازچندگاهی رهگذری٬ دوچرخهسواری٬ صدای برگ خشکیدهای زیر پا٬ صدای ملایم حرکت آب روی سنگها٬ همین ...
وقتی کنار رودخانه قدم میزنی٬ بعضی وقتها، این آرامش تو را به فکر فرو میبرد٬ فکری عمیق. انعکاس کورسوی چراغهای آسمانخراشهای شهر از آنطرف رودخانه٬ نسیم مطبوع پاییزی که گهگاه معطر به دانههای ریز باران است، و موسیقی ملایم باد لای شاخههای درخت٬ همه با هم به تدریج تو را از خود بیخود میکند... ذهنت تُهی میشود٬ پاکِ پاک. حس میکنی تمام ذرات وجودت از هم گسیخته میشوند. زمین دیگر زیر پاهایت سفت نیست. کمکم با دنیا یکی میشوی، حل میشوی در آسمان٬ زمین٬ درختان ... حس میکنی مانند قطعهای هستی در یک سمفونی بزرگ٬ سمفونی بزرگ حیات٬ سمفونی بزرگ وجود. حس میکنی بالا و پایین رفتنت را٬ هماهنگ با نُتها، هماهنگ با دیگران، تموجت را در کنار دریا و زمین و آسمان: همه مثل هم٬ همه در کنار هم٬ درست مثل یک برادر٬ چقدر زیباست...
دوچرخهسواری به آرامی از کنارت عبور میکند٬ و تو به دنیا بازمیگردی. نگاهی به عقب میاندازی. خیلی دور شدهای. از چایات جرعهای مینوشی و راه برگشت پیش میگیری. چند کار نیمهتمام دیگر قبل از خواب باید انجام شود. فردا روز سختی است ...
*************************
توضیحات:
- نوشتهی روی عکس قسمتی از وصیتنامهی حضرت علی است پس از ضربت خوردن در شب شهادت:...دشمن ستمگر و یاور ستمدیده باشید .سفارش میکنم شما را و همه فرزندان و خاندانم و هر کس را که این نوشته به او مى رسد،
به پرهیزگاری از خدا
و نظم در کارها
و آشتى با یکدیگر.خدای را خدای رادرباره یتیمان…خدای را خدای را دربارهی همسایگان…خدای را خدای را درباره قرآن …خدای را خدای را درباره نماز…خدای را خدای رادربارهخانه پروردگارتان …خدای را خدای را درباره مبارزه با اموال و جان و زبانتان درراه خدا ...
- تصویر، تابلوی یتیمنوازی حضرت علی اثر استاد محمود فرشچیان است.
ترجمهی قسمت پایانی دعای افتتاح:خدایا ما به تو شکایت کنیم از نبودن پیامبرمان که درودهاى توبر او و آلش باد
و از غیبت مولایمان
و از بسیارى دشمنان
و کمى افرادمان
و از سختى آشوبها
واز کمک دادن اوضاع زمانه به زیان ما...
...
صبح اول صبح با صدای آژیر smoke detector همسایهتون از خواب بیدار میشوید. وااااای دوباره این دختر چینیهای همسایه خورشت هشتپاشون رو سوزوندند! آخه یکی بگه کی تو دنیا ساعت ۶ صبح برای صبحانه غذای پختنی درست میکنه؟ اون هم هفت روز هفته. فقط خدا خدا میکنید که درِ خونهشون رو باز نکنند که آژیر کل ساختمون به صدا در میاد و اول مصیبت ...
دفعهی بعد با صدای بلند اسپیکر همخونهای جدید یونانیتون از خواب بیدار میشوید. ساعت حوالی ۹ صبح هست. خدای من! این دوباره یه آهنگ جدید پیدا کرده. وقتی این همخونهایتون یه آهنگ جدید پیدا میکنه تا حداقل شونصد بار گوشش نده (اونهم با صدای بلند) دست بردار نیست. پسر بسیار خوبیه، اگه بهش بگید صداش رو کم میکنه ولی آخه نمیشه که روزی ۶۰ بار سر چیزهای مختلف بهش گیر داد. سال اولیه دیگه.
پتو رو میکشید روی سرتون، چند دقیقه بعد بالش رو هم میپیچید دور سرتون و پتو هم روش. تقریبا کلمه به کلمهی آهنگ رو حفظ شدید. نه! پتو و بالش کارساز نیست. با عصبانیت زیر لب میگویید "خدا بگم چکارت کنه..." و به سرعت بلند میشوید که بروید حالش رو بگیرید.
وارد راهرو که بشید، حاجآقا رو میبینید که طبق معمول در اتاق رو باز گذاشته و کلهاش رو تا گردنش کرده توی مونیتور کامپیوتر و چنان با دقتی داره به آهنگ گوش میکنه (اونهم دفعهی هزارم) که یکی ندونه فکر میکنه اینجا هیوستونه و ایشون هم مدیر پرواز هستند در مرکز کنترل شاتل. چند لحظه همینجوری نگاش میکنید تا آهنگ تموم میشه و دوباره از اول شروع میکنه به خوندن. دوستتون متوجه حضور شما میشه و به سرعت سرش رو میچرخونه به سمت شما و با چشمهای درشتش زل میزنه توی چشمهای شما. بیاختیار خندهتون میگیره ولی خودتون رو کنترل میکنید. دستتون رو به علامت سلام براش تکون میدید و میگویید:
- سلام کنستانتین دیونیسیوس مارگیتوسِ سوم!
همونجور که زل زده به چشمهاتون با صدای کلفت و لهجهی غلیط یونانیش جواب میده
- های رضا. کنستانتین دیونیسیوس ""مارگیتیسیوسِ"" سوم!
و ادامه میده
but don't problem!!!, good morning
همونطور که سعی میکنید جلوی خندهتون رو بگیرید ترجیح میدید که چیزی بهش نگید، آروم زیر لب میگید good morning و برمیگردید توی اتاقتون.
آب آپارتمان دوباره قطع شده. یکی نیست به این مایکل بگه آخه بابا میخواهی تعمیرات کنی بگذار ساعت ۱۱ صبح که ملت دست صورتشون رو شستند و دوششون رو گرفتند آب رو قطع کن. این چه صیغهای هست که همهی تعمیرات (که به ندرت بیشتر از سه ساعت طول میکشند) باید از ساعت هشت صبح شروع بشه؟
از دست این آمریکاییها
بدو بدو لباسهاتون رو میپوشید و به سمت علم و دانش...
کلاس اولتون ساعت ده و نیم شروع میشه. وارد کلاس که میشید بهجای خانم Lucy Jen که قرار بود استاد درس Advanced Soil Mechanics باشه یه آقای کچل قد بلندی داره درس میده. ظاهرا که چند دقیقه هم هست که شروع کرده. یادتون نمیاد که لوسی خانم گفته باشد جلسهی بعد یکی دیگه میاد سر کلاس، ولی بالاخره ممکنه یه مشکلی پیش اومده باشد. آدم که اینقدر سوال نمیکنه...
جناب استاد با یک Hello یِ بلند و کشیده و معنی دار شما را تا وقتی که روی صندلی میشینید بدرقه میکنه. چه استادهای عجیب غریبی پیدا میشوندها! سرتون رو برای جواب سلام تکون میدید. اینقدر Hello یِ استاد عجیب و بلند هست که نصف بچههای کلاس سرشون رو برمیگردونند که ببینند کی تازه وارد شده. شما که تازه روی صندلی ته کلاس نشستید با عصبانیت زل میزنید توی چشم یکی از بچهها و بهش میفهمونید که "چیه؟ جن دیدی؟"
استاد در حال درس دادن هست و شما جزوه مینویسید. یک بار هم سر یک مفهوم که خیلی خوب براتون جا نیفتاده از استاد سوال میپرسید. نیم ساعت بعد استاد میگه که:
خوب، برای امروز کافیه، جلسهی بعد بقیهی مطالب رو پی میگیریم...
جل الخالق، کلاس رو نیمساعته تموم کرد؟ چرا هیچکدوم از دوستاتون سر کلاس نیستند؟ چرا همهچیز اینقدر عجیب غریبه امروز ...
دردسرتون ندم. چند دقیقه بعد میفهمید که امروز به جای دوشنبهای که شما فکر میکردید، سه شنبه است و شما بهجای کلاس Advanced Soil Mechanics سر کلاس آناتومی مقدماتی نشسته بودید که یک ساعت قبل از اینکه شما وارد کلاس بشید شروع شده بوده، جالبه که سر کلاس جزوه هم نوشته بودید و سوال هم کرده بودید ...
بدو بدو برمیگردید که حالا که امروز سه شنبه هست حداقل کلاس بعدی رو برسید. سرکلاس، دکتر حاجی-کنستانتینو (اون حاجیش هیچ ربطی به حاجیهای ایرانی نداره) داره میگه که تمرینها اینجا روی میز من هست بیاید بردارید.
بچهها دور میز جمع میشوند. پیش خودتون میگید: شروع شد، هنوز دو هفته نگذشته تمرین و homework... به سمت میز آقای دکتر حرکت میکنید تا تمرین رو بردارید. ولی ظاهرا به جای تمرین یکسری ورقهی تصحیح شده روی میزه. از یکی از بچهها میپرسید اینها چیه؟
your friend: graded homework number one
you: what?!!! what are you talking about, what homework?
lowel که TA این درس هست و صدای شما رو شنیده دستش رو به علامت آروم باش روی دماغش میگذاره و به شما میفهمونه که نگذار استاد بفهمه. lowel بعدا برای شما توضیح میده که خود استاد که چندبار سر کلاس این رو اعلام کرده بود هیچ، توی وبسایت کلاس هم که دو هفتهاست تمرینها گذاشته شده هیچ، خود lowel هم سه دفعه email زده... ولی شما که هنوز وقت نکردید emailهای هفتهی پیشتون رو باز کنید.
چقدر حس بدی دارید امروز.
بعد از کلاس میروید برای غذا. وقتی این undergrad ها توی دانشگاه هستند برای یک تکه نون خالی هم سهربع باید توی صف وایساد. کاش باز تابستون میشد اینها بر میگشتند خونهشون. بعد از نیمساعت که توی صف غذا میایستید وقتی که میخواهید پول غذا رو حساب کنید میبینید که یکسنت هم ته کیفتون نیست. با ناراحتی از cashier میپرسید که credit card قبول میکنه یا نه؟ جواب واضحه: نه!
نزدیکترین (ATM (cash machine حداقل نیمساعت تا اینجا فاصله داره...
از خیر غذا هم میگذرید و ترجیح میدید تا اتفاق دیگهای نیفتاده سریعتر خودتون رو به خونه برسونید ...
من دیگه نمیگم که اتوبوستون رو هم از دست میدید (چون آقای رانندهی مکزیکی محترم ۵ دقیقه زودتر حرکت کردند) و مجبور میشید پیاده برید خونه و بعد یک دفعه بارون هم میگیره (اینم از شاهکارهای بوستونه که بارونهاش وقت نمیشناسند)
وارد خونه که میشید، کنستانتین دیونیسیوس مارگیتسیسیتوس سوم یا هرچی هنوز کلهاش تا گردن توی مونیتور هست و همون آهنگ رو داره گوش میده...
پاسپورت!
فرض کنید که تصمیم گرفتید که تابستون برگردید ایران. داستان از تصمیم شما شروع میشه و از اونجایی ادامه پیدا میکنه که برای بعضی امور گذرنامهای کارتون به " دفتر حفظ منافع جمهوری اسلامی ایران در آمریکا" واقع در سفارت پاکستان میافته. خوب اولین کاری که باید کرد باید به webpage اونها سر زد و آدرس و شماره تلفن اینها رو پیدا کرد.
سوال: حدس بزنید آدرس webpage دفتر حفظ منافع ایران در آمریکا چیست؟
الف: حروف اول " دفتر حفظ منافع جمهوری اسلامی ایران در آمریکا" به زبان انگلیسی یا فارسی؟
ب: یک عبارت مختصر نظیر iranembassy.us یا iran-section یا IR-section یا ...
ج: هر چیزی که اسم ایران یا علامت IR تویش باشد
د: هر چیز معقول دیگر!
آدرس webpage دفتر حفظ مفافع ایران در آمریکا، www.daftar.org است !!!!!!! این ایرانیها رو اگر ببرند بهشت هم آخرش ایرانید. قدم بعدی اینه که تلفن کنید تا مطمئن بشید مدارکی که توی webpage نوشته همونی هست که اونها واقعا میخواهند (بنا به توصیه دوستان حتما این کار رو باید بکنید. ایرانی جماعت تا صدتا قسم حضرت عباس نخوره نمیشه بهش اعتماد کرد). هر بار که تلفن میزنید باید حداقل بیست دقیقه پشت خط منتظر باشید تا یکی بالاخره به شما جواب بده (دوستان تجربهی ۵۰ دقیقه و یکساعت هم داشتند). در طول این مدت میتونید از موسیقی اصیل ایرانی و تواشیح و مداحی لذت ببرید. بعد از اون آقایی گوشی رو بر میدارند و شما همهی مدارک رو باهاشون چک میکنید دو سه بار. فردای اون روز برای اینکه باز هم مطمئن بشید دوباره تلفن میزنید و همهی سوالها رو دوباره هم میپرسید که هیچ شک و شبههای باقی نمونه. ظهر روز بعد مدارک رو برای دوستتون که نزدیک شهر واشنگتن زندگی میکنه پست میکنید...
بعد از یک هفته...
مدارک که قرار بوده ۳ روزه به دست دوستتون برسه هنوز به دست اون نرسیده. به ادارهی پست تلفن میزنید. اونها هم میگویند همونقدر که شما میدونید اونها هم میدونند. از شما میخواهند که چند روز دیگه صبر کنید.
بعد از دو هفته ...
on-line tracking نشون میده که آخرین بار بستهی شما در ادارهی پست بوده. ولی بعد از اون به هیچ جایی نرفته... دیگه صبرتون داره تموم میشه. پا میشید میرید ادارهی پست
بهشما گفته میشه که احتمالا بستهی شما گم شده! آقای پست میگه که احتمالش واقعا کم هست ولی گاهی اوقات پیش میاد دیگه!!!
توی ادارهی پست دعوا راه انداختید. به مسوول بداخلاقش میگویید که من به شما صد بار گفتم این پاسپورته! مهمه! گفتم با مطمئنترین پستی که دارید بفرستیدش. حالا به همین سادگی گم شده؟؟؟!!! آقای پست با خونسردی به شما میگه که : حالا شوده!!! (به لهجهی شیرین آذری بخونید).
دوستان عزیزتون به شما دلداری میدهند:
- "من یکی رو میشناختم توی آمریکا پاسپورتش رو گم کرده بود مجبور شده دوسال کمپ جنگزدهها زندگی کنه"
- "شنیدم اگه پاسپورتت رو بهمراه کارت پایانخدمت گم کنی، دیگه هرگز نمیتونی از کشور خارج بشی."
- "من شنیدم یکی از کسانی که کارت پایان خدمتش رو گم کرده بود اعدامش کردند!"
...
به داشتن دوستان خوبتون افتخار میکنید.
از ادارهی پست شکایت کردید. ولی چهفایده. شکایت که برای شما پاسپورت و کارت معافیت نمیشه. اعصابتون خرد و خمیره. همینجوری پشت کامپیوتر نشستهاید و روزی ۱۰۰۰۰۰۰ بار دکمهی on-line tracking را میزنید...
فرمهای گذرنامهی المثنی رو download کردید و درحال پرکردن هستید. باید از ادارهی پلیس و افبیآی و سیآیای و کاگب و گشتاپو و هزار تا سازمان و وزارتخونهی دیگه شهادتنامه و رضایتنامه و گواهینامه بگیرید. شونصد هزار نفر هم باید فرم استشهادیه پر کنند ...
بعد از چهاردهروز...
دوستتون به شما تلفن میزنه که پاسپورت شما توی یک بستهی خاکی و روغنی! با کلی چسب دور و برش به دستش رسیده...
اینقدر اعصابتون خمیر شده که نمیدونید باید خوشحال باشید یا داد بزنید یا ...
دوستتون فرداش مدارک شما رو میبره دفتر حفظ منافع. اونجا بهش گفتهمیشه که این کارهایی که شما میخواستید رو اینجا نمیکنیم!! و وقتی دوستتون براشون توضیح میده که اولا توی وبسایت این نوشته شده و ثانیا چند بار پشت تلفن هم چک شده باز همون جواب رو میگیره. همونجا به شما تلفن میزنه و یکساعت بحث و بگو مگو با عزیزان دفتر ... دردسرتون ندم، آخرش کار رو انجام نمیدهند.
تمام وقتهای ویزا و بلیط و همهچیز رو از دست دادید... به جان این شرکت usps و همهی ایرانیها در اقصی نقاط جهان دعا میکنید و برای پدر و مادرشون فاتحه میخونید...
(اگه فکر میکنید این کرامات از ادارهی پست ایالات متحده بعیده، این هم tracking number، خودتون بروید چک کنید که این بسته از ۶ جولای تا ۱۹ جولای کجا بوده! 70050390000028966351 )
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیاست:
مصاحبهی رییس جمهور محبوب با خبرنگار شبکهی سیبیاس بالطبع یکی از تکاندهندهترین اتفاقات هفتهی گذشته بود. من یک سوال از نهاد رییسجمهوری دارم و اون اینه که چرا اجازه میدهید چنین خبرنگارهای عجیبی، طوری با رییس جمهور یک کشور مصاحبه کنند که دوستان آمریکایی من هم از رفتارشان اظهار شرمندگی کنند. هنوز بعضی وقتها عبارت "میفهمی" ( do you understand) کریستین امانپور در مصاحبهی قبلیش با همین جناب رییسجمهور در سرم اکو میشود، که این جناب خبرنگار باسابقهی شبکهی سیبیاس به "رییس جمهور یک کشور" (حالا خوب یا بدش را من کار ندارم) میگوید:
answer the question, it is a yes/no question !!!!
و یک پیشنهاد هم به نهاد محترم ریاست جمهوری که به نظر خیلی جالب نیست که یک رییس جمهور در یک مصاحبهی اختصاصی که حتما وقت مشخصی دارد به خبرنگار بگوید:"من کلی کار دارم و مثل شما که بیکار نیستم!" ... و هزار مورد دیگر. باز خدا بیامرزد پدر و مادر مترجم رییس جمهور را که همهی اینها را ملایمتر ترجمه کرد و قدری هم سانسور کرد.
دیگه از شاهکارهای ایرانزمین این هست که خبرنگار خبرگزاریفارس در زیرنویس (caption) عکسهای بزرگداشت امامموسیصدر! در حالیکه آرم همایش کلمهی "امل" هست و در تمام عکسها دیده میشه نمایندهی این جنبش را نمایندهی "جنبش عمل!" مینویسه. نه در یکی دو مورد، در ۱۶ مورد!!
چقدر این روزها دنیا یک امامموسیصدر میخواد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به یاد دوران گذشته و ...
آهنگ مریم سپید عطا (Atta) زیباست. من سالها قبل کاست آنرا گم کردم و بالاخره چند روز پیش جایی روی اینترنت پیدایش کردم . مریم سپید را هومن بختیاری هم با شعری در همریخته با همین نام خوانده است. ولی کار عطا چیز دیگریست.
مریم سپید- عطا (8.1 MB)
اندوه لبنان - این بار به راستی - کُشت ما را ...
کشتار قانا را خواندم، و عکسهایش را در کمال ناباوری دیدم ...
هنوز هم نمیتوانم باور کنم
به یاد دیر یاسین افتادهام، و صبرا و شتیلا،
به یاد قانای سال نود و شش،
به یاد رنجهای مردم لبنان
به یاد لبنان
به یاد تاریخ، که شرح حال ماست
و حسینابنعلیهایی که به مسلخ میروند
هر از چندگاهی، در گوشهای از این دنیا
و ما و دنیا که خاموش نظارهگریم
دستم به نوشتم نمیرود، چند خطی که قبلها نوشته بودم را میگذارم:
******************************
اختراعات خوب:
چند تا چیز جالب که حداقل تا زمانی که من توی ایران بودم خیلی معمول نشده بود رو اینجا مینویسم.
۱- ear plug (گوشبند یا گوشگیر یا ...)
حتما برای شما هم اتفاق افتاده که یا خودتون از سر و صدای اطرافیان کلافه بشید یا اطرافیان از سر و صدای شما کلافه بشوند.نویز محیط، اعم از سر و صدای انسانها، صدای ماشینها ( و صد البته بوق که خیلی توی ایران معمول هم هست - من توی این سه سال کلا ۳ بار صدای بوق شنیدم که دو بارش رو خودم داشتم بوق میزدم برای رانندهی جلویی، دفعهی سوم هم یه آخر شب خلوت بود و من داشتم توی یک خیابون یکطرفه خلاف جهت میرفتم که یکی فکر کرد اشتباه کردهام و نمیدونم خیابون یکطرفه هست (!) و شروع کرد با بوق و چراغ و دست تکان دادن به من فهموندن )
همینطور سر و صدای هواپیما و قطار و عبور خودروها بخصوص اگر نزدیک جاده،فرودگاه یا ریل قطار زندگی کنید و از همه معمولتر نویز وسایل الکتریکی و الکترونیکی نظیر فن کامپیوتر، کولر، یخچال و غیره. نویز صوتی محیط که امروزه آلودگی صوتی نیز نامیده میشود آثار فیزیکی و روحی مخربی بر روی انسان دارد. برای نمونه یک شب یک منبع نویز فرکانس بالا و ممتد (که باعث آشفتگی نمیشود) را بالای سر خود بگذارید و بخوابید و ببینید فردا صبح چقدر روی اعصابتان تاثیر گذاشته است. (اگر منبع نویز ارزون پیدا نشد، من یکی سراغ دارم، فقط بهش یه چیزی شام بدید، بعد تا صبح براتون صحبت میکنه. آقای منبع نویز ما ارادت داریم!)
ایرانیان از دیرباز با این مساله درگیر بودهاند که چگونه نویز محیط را کم کنند. عباراتی نظیر: بچه ساکت شو،صدای تلویزیون رو کم کن، اون غارغارک (!) رو خاموش کن میخوام بخوابم، ... برای همهمان آشنایند.
حتی در ادبیات ایران هم نمونههای فراوانی یافت میشوند:
"ناهید لال شو !" استاد شهریار
"..... بچهی .... ..... ، ..... .... تو .... ..... و ..... " استاد ایرج میرزا* (معنی: بچهجان ساکت شو)
خوب، اختراع خوبی که حداقل تمام کسانیکه امتحان تافل رو دادند با اون آشنا هستند چیزی است به نام ear plug که عوض ساکت کردن محیط (که بیشتر اوقات غیر ممکنه) مجاری ورود صدا به بدن رو مسدود میکنه، به همین سادگی. این اختراع فکر کنم بیشتر از ایالات متحده برای ایران لازم باشه که درجهی آلودگی صوتی بسیار بالایی داره. شاید شما هم بتوانید برای نزدیکانتون که توی مشاغلی هستند که در معرض آلودگی صوتی بالایی هستند ear plug هدیه بدهید.
۲- paper towel یا حولهی کاغذی
بیشتر در کارهای آشپزخونه استفاده میشه و یه چیزی شبیه دستمال کاغذی است با این تفاوت که شبیه حوله عمل میکنه. یعنی قابلیت جذب آب بالایی داره و به سادگی هم تکه نمیشه. بالطبع مثل دستمال کاغذی فقط برای یکبار استفاده است. حولهی کاغذی در رولهای بزرگ و ارزان در تقریبا تمام فروشگاههای سوپر مارکت عرضه میشه. همینکه یکبار از حولهی کاغذی استفاده کنید به اون معتاد میشوید. حولهی کاغذی مخصوصا برای خشک کردن ظروف و دست، و در هنگام آشپزی برای تمیز کردن هر چیزی به خوبی عمل میکنه، به خصوص اگه یه کمی در تمیز بودن حساس باشید. من خودم برای هر آشپزی مفصل یکسوم یک رول رو مصرف میکنم (برای من، آشپزی ساده:نیمرو، آشپزی مفصل: املت )
3- تجهیزات خودرو: دندهی اتوماتیک، کنترل سرعت، ترمز ABS، کنترلر شتاب
دندهی اتوماتیک رانندگی را برای آقایان boring و برای خانمها امکانپذیر کرده است! با وجود دندهی اتوماتیک ( Automatic GearBox ) مفاهیمی نظیر نیمکلاچ و خاموشکردن ماشین و عقبعقب رفتن در سربالایی هم معنی خود را از دست دادهاند. شما ماشین را روشن میکنید، در وضعیت حرکت قرار میدهید و فقط گاز میدهید و ترمز میگیرید. بالطبع نخواهید توانست take off (حرکت ناگهانی خودرو همراه با لغزیدن تایرها) هم بکنید. اینست که هنوز در بین جوانان ماشینهای دندهای علاقهمندان زیادی دارد، هرچند دیگر واقعا به ندرت یافت میشوند.
کنترل سرعت cruise control بهخصوص در مسافرتهای جادهای بسیار استفاده میشود. با قرار دادن خودرو در وضعیت کنترل سرعت، نه تنها شما کاری به پدال گاز ندارید، بلکه لازم نیست به عقربهی سرعت هم نگاه کنید: مستقل از سربالایی/سرپایینی، شما با سرعتی ثابت حرکت خواهید نمود.
ترمز ABS باعث میشود که هرگز صدای کشیدهشدن تایر خوردو بر روی جاده شنیده نشود و ماشینها بسیار سریعتر بایستند. در نتیجه جلوی بسیاری از تصادفات گرفته میشود.
****************************************
ایرج میرزا بیشک از نوابغ معاصر ادبیات فارسی است. دو شعری از ایرج میرزا را که هر ایرانی به خاطر دارد یکی شعر مادر اوست (در نبوغ ایرج میرزا شک نکنید،شعر مادر ترجمهی منظوم یک داستان آلمانی است) و دیگری شعری با مطلع "عاشقی محنت بسیار کشید" که اولین بار قمرالملوک وزیری و سپس هنگامه (عشرت) اخوان با آهنگ زیبای استاد محمدرضا لطفی در دستگاه همایون اجرا کردهاند. محنت عاشق نیز ترجمهی منظوم یک افسانهی اروپایی است. هنگامه اخوان همکنون رییس کانون آواز است (خبرگزاری فارس) . این روزها سالگرد درگذشت قمرالملوک نیز هست. قمرالملوک وزیری پانزدهم مرداد سال 1338 در فقر و تنهایی در گذشت.
چند بیتی از محنت عاشقِ ایرج میرزا
...
باری آن عاشق بیچاره چو بط دل به دریا زد و افتاد به شط
دید آبی است فراوان و درست به نشاط آمد و دست از جان شست
دست و پایی زد و گل را بربود سوی دلدارش پرتاب نمود
گفت کای آفت جان سنبل تو ما که رفتیم بگیر این گل تو
بکنش زیب سر ای دلبر من یاد آبی که گذشت از سر من
جز برای دل من بوش مکن عاشق خویش فراموش مکن ...
یکی از دوستان نقل میکرد که حضرت ایرج میرزا کارمند گمرک بودهاند و به تازگی یکی دیگر از دوستان، مدارک حضرت شاعر را در بایگانی ادارهی گمرک یافتهاند. در میان پروندهها، مرخصی استعلاجی شش ماههی جناب ایرج میرزا توجه آن جناب را جلب میکند و به دنبال علت مریضی ایرجمیرزا برمیآید. در نسخهی طبیبِ ایرج میرزا، که پیوست پروندهی مرخصی اوست، علت نیاز به شش ماه استراحت " اتساع ثقبه ! " ذکر شده است. معنی ثقبه را دیگر خود بیابید.
حد تحمل
یکی از آمارهایی که در مورد مردم آمریکا وجود دارد حد تحمل آنهاست. یکی از نمونههای حد تحمل میزان صبر رانندگان پشت چراغ قرمز است. بدین معنی که اگر چراغ قرمز سبز شد و رانندهی جلویی شما حواسش نبود چقدر طول میکشد تا شما عکسالعمل نشان دهید: حالا یا با چراغ دادن یا بوق یا ...
حد تحمل در ایالت ماساچوست به طور متوسط حدود پانزده ثانیه است (کسری از یک بار عوض شدن رنگ چراغ) و با این حساب مردم این ایالت انسانهایی عجول و با استرس محسوب میشوند. حد تحمل در ایالات مرکزی بسیار بالاتر است و حتی در جاهایی به سه بار عوض شدن رنگ چراغ میرسد! بدین معنی که اگر رانندهی جلویی به سبز شدن چراغقرمز توجه نکرد رانندهی پشت سری هیچ عکس العملی نشان نمیدهد تا چراغ دوباره قرمز میشود و دوباره سبز میشود و به طور متوسط سه بار این اتفاق میافتد تا اولین عکس العمل را نشان دهد.
حد تحمل بالا نشاندهندهی آرامش روحی و روانی انسانها و برخورداری از زندگی آرام و حتی از نظر فردی اعتماد به نفس بالای افراد است.
حد تحمل در ایران چقدر است و مردم ایران چقدر آرامش دارند؟ خود شما چقدر تحمل میکنید؟
تا جاییکه من یادم میاد به محض اینکه چراغ راهنمای طرف مقابل زرد میشد (یعنی حتی قبل از سبز شدن چراغ سبز مربوط به مسیر راننده)، بوق زدن به همراه چراغ دادن رانندگان عزیز ایرانی شروع میشد و به طور همزمان ابراز ارادت کلامی به اعضای فامیل رانندهی جلویی (اعم از زنده و مرده) و قبور درگذشتگان و غیره از طریق پنجره. در صورت عدم حرکت ماشین جلویی پس از کسری از ثانیه جناب راننده با باز کردن در ماشین به همراه یک عدد جک یا قفل فرمان (!) جهت عرض ارادت حضوری خدمت رانندهی جلویی میرفت. من خودم بارها شاهد این ماجرا بودهام... امیدوارم که وضعیت بهتر شده باشد.
****************************
مسابقه:
عکسهای زیر مربوط به کدام نقطهی دیدنی جهان هستند؟ توجه داشته باشید که من در مورد هرگونه شایعهی مسافرت به این نقطه به همراه سلمان و علی و امین و حسن و اونیکی علی، هیچگونه اظهار نظری نمیکنم، ضمنا شدیدا تکذیب هم میکنم. (من باید سخنگوی وزارت امور خارجه بشوم یا ... ! )
the fall, at night+ canadian bordere
The waterFall. compare the height with people
The horseshoe waterfall. Buildings are in canada
**************************
الکیات ( بر وزن ادبیات بخوانید!)
اسم سعدی اصولا معادل با پند و حکمت و رفتار "تریپ بابایی!" هست. یا اینکه انسان را یاد معلمهای پیر ادبیات میاندازه که خیلی از سعدی خوششون میاومد و دوست داشتند تمام امتحانات و کوییزها و غیره از این جناب باشه. کلا حضرت شیخ اجل برای امروزیها old fashion به شمار میرود. اما شاید دلیلش این باشه که بخشی از سعدی که کمتر به ما شناسانده شده و به نوعی مهمترین بخش کارهای این شاعر هم هست غزلیات بسیار زیبایش هستند که به سختی در کتب درسی یافت میشوند. تصنیف "هرکه دلارام دید" با صدای زیبای جمالالدین منبری را اگر مانند من مدتهاست نشنیدهاید، بشنوید که بسی مشعوفتان کند:
با این وجود سادگی سخن سعدی همراه با وزن و قافیهی بیعیب و نقصش، همواره باعث شده که نصایحش هم بسیار تاثیر گذار باشند. چند بیتی که در اینجا مینویسم از قصیدهایست که سعدی برای امیر انکیانو* (شبیه اسمهای ایتالیایی نیست؟! ) سروده و مدتی است ورد زبان من شده:
بس بگردید و بگردد روزگار دل به دنیا در نبندد هوشیار
ایکه دستت میرسد کاری بکن پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار ...
ایکه وقتی نطفه بودی بیخبر وقت دیگر طفل بودی شیرخوار
مدتی بالاگرفتی تا بلوغ سرو بالایی شدی سیمین عذار
همچنین تا مرد نامآور شدی فارس** میدان و صید و کارزار
آنچه دیدی برقرار خود نماند وینچه بینی هم نماند برقرار
دیر و زود این شکل و شخص نازنین خاک خواهد بودن و خاکش غبار
گل بخواهد چید بیشک باغبان ور نچیند خود فرو ریزد ز بار ...
اینکه در شهنامهها آوردهاند رستم و رویینهتن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان ملک کز بسی خلقست دنیا یادگار
اینهمه رفتند و مای شوخ چشم هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار...
واقعا که مای شوخچشم، هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار.
* امیر انکیانو حاکم فارس بین سالهای ۶۷۷ تا ۶۷۰ هجری قمری بود.
** فارس بر وزن فاعل به معنی اسبسوار و نظامی سواره = trooper. جالب اینجاست که لغت نامهی دهخدا این کلمه را به صورت مجزا ندارد، هرچند عبارت "فارسِ میدان" را تیرهای از قشقایی که در پادنا سکنی گزیدهاند آورده است که با معنای این شعر همگون نیست.
سلام
خوب این هفتهای که گذشت یک مسافرت شیکاگو جور شد (جور که چه عرض کنم!! علما دانند) و در مسیر برگشت هم قسمت این بود که توی pittsburgh توقفی داشته باشم:
شیکاگو: شهر آسمانخراشهای فرسوده
اگر از فرودگاهِ سرراهی شیکاگو! (Chicago Midway Airport) وارد شهر بشوید و دوستانتون هنوز از Iowa city نرسیده باشند اولین کاری که به نظرتون میرسه اینه که با ترن برید سمت مرکز شهر و کمی day life شیکاگو رو ببینید. تنها ترنی که از این فرودگاه سرراهی تا مرکز شهر میره هم، فقط از بین یک عالمه ساختمانهای بلند بسیار قدیمی و فرسوده رد میشه. اولین impression شما از شهر احتمالا همین شهری پر از برجهای فرسوده خواهد بود که من رو به یاد نمایشنامهی America نوشتهی فرانتس کافکا میانداخت (هرچند اون نیویورک بود) یا خود نمایش معروف chicago که شنیدم قراره در دبی روی صحنه برود. با این وجود خیلی زود شیکاگو رو شهری بسیار زنده (live) و زیبا خواهید یافت
وقتی به مرکز شهر رسیدید یکسری trolly مجانی داره که میتونید باهاش برید دور شهر رو بگردید. ولی اگر یک چمدون خیلی بزرگ همراهتون باشه برای اینکه وارد trolly بشوید باید به روشهای ایرانی متوسل بشید. (دیگه detail اش رو میگذارم به عهدهی خودتون! ). بعضی جاها روشهای ایرانی چنان کار میکنند که راننده چمدونتون رو میگذاره پشت شیشهی جلو و شما رو مینشونه روی صندلی کمک راننده!
این هم چندتا عکس از downtown شیکاگو:
بلندترین برج آمریکا ( sears tower ) که تا سال ۲۰۰۱ بلندترین برج دنیا بوده هم در شهر شیکاگو است.
این هم منظرهای از بالای sears tower از downtown شیکاگو
downtown chicago, as seen from sears tower 
صبح یکشنبه هوای دمدمی شیکاگو بارونی شد:
Chicago downtown, A rainy morning 
یکی از معروفترین جاهای دیدنی شیکاگو، پارک هزاره است که برای جشنهای سال ۲۰۰۰ ساخته شده است.
شب هم drive کردیم رفتیم Urbana-Champaign پیش دوستان در uiuc= university of Illinois at Urbana-Champaign
*******************
پیتزبرگ: شهر پلهای معلق
اولین چیزی که در سفر از فرودگاه تا مرکز شهر جلب توجه میکنه طبیعت بسیار زیبا و متفاوت غرب ایالت Pennsylvania است. بر خلاف شیکاگو و شرق آمریکا، طبیعت غرب pennsylvania ترکیبی از تپههای کوتاه و جنگلهای تنک است. تعدد پلهای معلق زردرنگ در ابعاد و شکلهای متفاوت دومین چیزی است که در بدو ورود به شهر به چشم میاد.
Pittsburgh, where people and rivers meet 
downtown pittsburgh, another view 
اطراف دانشگاه carnegie-mellon طبیعتی خیلی زیباتر از خود pittsburgh داره:
Carnegie-Mellon University, Pittsburgh 
***********************
مهمانی با اعمال شاقه:
در campus دانشگاه cmu با دعوت رسمی دوست عزیزم م.ت. (از من خواسته اسمش رو نیارم، ولی علما دانند) در منزل ایشون بودیم و طی دو روز ۲ کیلو وزن کم کردم! از کرامات دوست عزیزم اینکه ایشون نه تلفن همراه دارند و نه منزلشون تلفن داره. و زنگ در خونهشون که واحدی در طبقهی دوی یک آپارتمان سه طبقه است کار نمیکنه. حالا ایده بدهید چطوری ساعت ۱۲:۳۰ بعد از نصف شب وارد خونهی دوستتون خواهید شد. از سایر کراماتشون اینه که نمک و شکر اصلا نمیخورند که فشار خون نگیرند، و علاقهی وافری دارند که مهمان بیچارهشون هم فشارخون نگیرد!
***********************
برای اینکه قیمت بلیط کمتر در بیاد مجبور شدم در مجموع شش بار هواپیما عوض کنم و عرض و طول کشور ایالات متحده را شونصد بار دور شمسی قمری بزنم. تمام رباطهای روی قوزک پام بشدت دردناک شدهاند (قضیهی نویز فرکانس بالا را مستحضر هستید که خستگی آنی نمیاره ولی صداش بعدا در میاد)
بالطبع یکی از کارهای مورد علاقهی من عکس گرفتن هنگام پرواز هست.
من دوشنبه حوالی ساعت ۱۰:۳۰ شب از شیکاگو به سمت urbana-champaign (که دو و نیم ساعت تا شیکاگو فاصله داره) حرکت کردم. کمبود شدید خواب (ساعات خواب من در روزهای قبل: جمعه: صفر، شنبه: چهار، یکشنبه: چهار!) و خستگی مفرط مسافرت باعث شده بود که واقعا گیج باشم. من تابلوهای خیابانهای فرعی رو که اصلا نمیدیدم و برای دیدن تابلوهای بزرگراهها مجبور بودم چندین بار نور-بالا پایین کنم تا چشمهام focus کنند (اعصاب رانندههای جلوییم خورد شده بود). برای بزرگ راه هم دیگه برای چشمهام باید متوسل به چوب کبریت میشدم! برای اینکه بیدار بمونم، با اینکه هوا سرد بود، کولر ماشین رو روشن کردم گذاشتم درجهی آخر که از شدت سرما دندونهام به هم بخوره، نوار آرش ۸۴ رو هم گذاشتم صداش رو تا آخر بلند کردم و ماشین رو گذاشتم رو cruise control، دَه تا بالای speed limit ( حدود 75mi/hr=120 km/hr که اصولا جریمه نمیکنند). دیگه خدا رحم کرد که بزرگراه I-57 south تا urbana یکدونه پیچ هم نداشت. وگرنه که امشب شب سوم منو باید میگرفتید. حدود ۲:۰۰ نیمه شب توی urbana خوابیدم و ۴ ساعت بعدش دوباره توی ماشین بودم چهار نعل بسمت midway airport !!
تشکرات بسیار فراوان از میثم و حمید که از Iowa city زحمت کشیدند اومدند و باعث شدند شیکاگو خیلی خوش بگذره، محسن عزیز که هم یکشنبه شیکاگو با ما بود و هم دو شب در urbana میزبان ما بود. حمیدرضا و محمد و سایرین هم که خیلی لطف کردند. مهدی و سعید هم در میشیگان که لطف فراوان داشتند ولی متاسفانه هرچقدر تلاش کردیم جور نشد که ببینیمشون.
...
در و دیوار بهت فشار میآرند،
بدنت روی پاهات سنگینی میکنه، سرت روی بدنت، چشمهات روی سرت،
طاقت دیدن نگاههای آدمها رو نداری،
میخواهی تنها باشی، سکوت، تنهایی، نمیدونم...
غروب رو دوست داری،
وقتی تنهایی،
وقتی آفتاب دیگه توی آسمون نیست،
وقتی آسمون هنوز تاریکِ تاریک نیست،
وقتی که همهجا آرومِ آروم تاریک میشه ،
و تو همونجور آرومِ آروم گوشهی اتاقت روی زمین مینشینی،
همون وقتی که زانوهات رو بغل میگیری و به دیوار روبرویی خیره نگاه میکنی، یک ساعت، دو ساعت، شاید هم بیشتر،
همون وقتی که هیچ صدایی نمیاد... وقتی که فقط خودتی، وقتی که هیچکس نمیدونه کجایی و به چی فکر می کنی. وقتی که حتی توی خیال هیچکس هم نیستی ،
زمانیکه فکر میکنی شاید، خدا هم، بودنت رو فراموش کرده باشه...
آسمون همینطور تاریک و تاریکتر میشه،
و تو کمتر و کمتر میبینی.
کمکم توی تاریکی اتاق محو میشی. حس میکنی که دیگه نیستی، نمیدونی چشمهات بسته است یا همه جا تاریکه، یا ...
یا دیگه واقعا نیستی ...
چشمهات خیره شدهاند،
نمی تونی پلک بزنی.
از غروب میترسی. همون ترس همیشگی. با خودت میگی کاش زودتر شب میشد...
همه چیز برات زنده است، انگار دیروز بود ...
صدای گهگاه باد لای پنجره
سکوت غمگین اتاق ...
هوای غبارآلود غروب،
صدای خشخش برگهای پاییزی که بیهدف اینطرف و اونطرف می رفتند...
لرزش بیروح شاخههایی که دیگه حتی یک برگ خشکیده هم رویشون نمونده بود ...
و یک حس تلخ،
یک حس تلخ غریب ...
...
و تو که از خودت میپرسیدی پاییز غم ها رو میاره، یا غم ها پاییز رو ...
خودت هم نمی دونی چرا، ولی دوست داری پردهها رو نصفه بکشی،
دوست داری روی زمین بشینی و غروب خاکستری رو ببینی،
دوست داری زانوهات رو بغل بگیری،
دوست داری چشمهات رو ببندی و تو خیالت رها بشی و با آسمون مسافرت کنی،
توی تاریکیش محو بشی، ذره ذره...
شاید چشمهات رو که بازکنی، دیگه محو محو شده باشی...
دوست داری وقتی رو که شقیقههات درد میگیرند.
دوست داری وقتی رو که سرت سنگین میشه، اونقدر که گردنت تاب تحملش رو از دست می ده.
دوست داری وقتی که صورتت رو روی زانوهات میگذاری، سرت رو بین دستهات میگیری، انگشتهات رو لای موهات فرو میکنی و خیره به زمین زل میزنی.
یه چیزی از پشت، چشمهات رو به بیرون فشار میده.گردنت راه گلوت رو بسته، سختسخت نفس میکشی...
...
سرت رو بلند میکنی،
دلت میخواد با خدات حرف بزنی، میخواهی پیشش درد دل کنی، دلت میخواد داد بزنی ...
می خواهی بهش بگی که ...
خیلی چیزهایی رو که به هیچکس نگفتی میخواهی بهش بگی، ولی...
ولی نمیگی، مثل همیشه...
خدات رو هم دوست داری، خیلی، حتی اگه نتونی حرفهات رو بهش بزنی ...
...
شبهای بارونی رو دوست داری،
وقتی بارون نمنم میباره،
آهنگ زیبای قطرهها رو روی چترت دوست داری،
تصویر چراغهای زرد کوچه رو توی زمین خیس ،
و از همه بیشتر،
خلوت کوچه رو،
سکوت کوچه رو.
بارون رو دوست داری که مردم رو ازت دور میکنه.
و تو رو با آسمون تنها میگذاره.
فکر میکنی آسمون هم تنهاست، برای همین ساعتها اینطور آروم گریه میکنه،
دلت برای آسمون میسوزه.
چترت رو میبندی که اشکهای آسمون رو ببینی،
که آسمون فکر نکنه تو هم ازش فرار میکنی.
اینقدر میایستی که خیسخیس بشی.
خستهای، خیلی، خستهتر از همیشه.
سفتی زمین رو زیر پاهات حس میکنی،
آرزو میکنی کاش سبکتر بودی، خیلی سبکتر،
اون قدر که میتونستی پرواز کنی، بری اون بالاها، پیش آسمون ...
سرت رو بلند میکنی،
چشمهات رو می بندی و میگذاری قطرههای بارون بخورند توی صورتت.
نفس می کشی. یه نفس عمیق،
عمیقترین نفسی که تا حالا کشیدی.
چقدر دلت میخواست این چشمها، هرگز دیگه باز نمی شدند ...
...
شاید سوالی که خیلی زود به ذهن هر تازهوارد به این مملکت غربی برسه این باشه که چرا کسانی که توی آمریکا بزرگ شدهاند اینقدر از نظر جسمانی/ظاهری متفاوت از بقیه هستند. قدشون بلندتره٬ هیکل بزرگ و ساختهای دارند٬ دندانهای سالم و خیلی چیزهای دیگه. خوب برای خود انگلوساکسونها شاید جواب بدید چون نژادشون متفاوته٬ ولی جالب اینجاست که هندیها و چینیها هم همینطور هستند. شما با دیدن یک چشمبادامی به طرفهالعین میتونید بگید نسل دومی هست یا نه (یعنی از چین اومده یا اینجا بزرگ شده). در مورد هندیها هم همینطور.
واضحه که یک دلیل خیلی مهم تغذیه است. اطلاعرسانی صحیح و آموزش بعلاوهی وضعیت خوب اقتصادی و بالا بودن حداقل حقوق باعث شده که مردم بیشتر به سلامت و بهداشت اهمیت بدهند. تغذیهی مناسب در سنین رشد به همراه اختصاص بخش ثابتی از ساعات روزانه به ورزش مهمترین عامل داشتن بدنی سالم است که بالطبع ظاهر سالم اولین نشانهاش است. اولین بار این بحث را با دوستم امیت داشتم و اون یک خانوادهی هندی رو به من نشون داد که پدر و مادری بسیار لاغر٬ کوتاه قد و نزار داشتند و بچههایی که هریک به تنهایی چندتا آرنولد رو براحتی قورت میدادند. در مورد چینیها* علاوه بر هیکل٬ دندانهای کج و معوج و پوست ناسالم هم به چشم میاد. در مورد دندان مراجعهی منظم به پزشک البته موثر است. اگه بچههای دبیرستانی اینجا رو ببینید درصد خوبیشون دندونهاشون رو سیمپیچی کردهاند. داشتن دندانهای سالم و مرتب سرمایهگذاری برای یک عمر است٬ نیست؟ توی آمریکا هزینهی دندانپزشکی خیلی بالاست (خیلی یعنی خیلیخیلی) و بیمه هم کمتر براش وجود داره. یا باید خودت رو بدی دست این اینترنها که ارزون در بیاد (پدر این gabe بیچاره رو در آوردند. دیگه هرجاست بزنه زیر گریه. ماهی دو بار٬ هر بار 6 ساعت.بعد از سهماه تازه یکی از دندونهاش رو پر کردند) یا این که باید کلی پیاده شی. بالاخره که قدر ایران رو بدونید و مرتب دندونهاتون رو check up کنید.
یکی از دلایل هیکل نزار و مرگ زودرس در میان هندیها اینه که بیشترشون vegetarian هستند**. هرچند با نخوردن گوشت کسی نخواهد مرد٬ برای داشتن میزان کافی پروتئین و بسیاری از ویتامینها که در گوشت زیاده٬ برنامهی غذایی بسیار حسابشدهای لازم است. خیلی واضحه که عزیزان هندی برای خوردن غذا هیچ برنامهای ندارند (مثل خودمون) یا همین امیت عزیز که اگر هفت روز هفته صبحانه نهار شام این توفوی چینی رو بخوره صداش در نمیاد. (توفو یه چیزیه شبیه پفک. حجم=خدا٬ خاصیت= zero)
یکی از مواد غذایی که اینجا خیلی بهش اهمیت داده میشه سبزیجات هستند. یادم میاد همخونهای سال اولم جاستین هر شب نیمپوند مخلوط سبزیجات مختلف رو با مخلوط کن پودر میکرد و میخورد. توی ایران من که تنها وقتی که سبزی میخوردم وقتی بود که آشرشته داشتیم (دلم واقعا تنگ شده برای آشرشته.... مامان! من آشرشته میخوام). حالا این رو هم بگم٬ پریروز starmarket بودم فرداد تلفن زده که اگه میتونم براشparsley بخرم. میگم: نمنه؟ parsley چیه؟ میگه جعفری. میگم جعفری چیه؟ حالا پشت تلفن شروع کرده توضیح دادن که یه نوع سبزی که نمیدونم برگش شبیه پای قورباغه است و اینجوریه و اونجوریه و از این حرفها.
باورش سخته ولی من واقعا سبزیها رو نمیشناسم. رفتم از این مسولش پرسیدم جعفری کدومه. یه نگاه عاقل اندر ... کرد و بهم نشون داد.
فکر میکردم که اگه من هم قد و قوارهام توی order هست به خاطر اون لیوان شیرهاییاست که مادرم هر روز صبح – در سنین رشدم - با یخ و ترشی توی حلقم خالی میکرد (این جملهی آخر استعاره است از اینکه با جبر و زور من رو مجبور میکرد شیر رو بخورم. فکر کنم مخترعش بابک بود. من نمیدونم چرا توی این سنین رشد هیچ کاری دردناکتر از صبحانهخوردن نیست). دیوید که قدش به راحتی دو برابر من و وزنش سه برابر منه روزی چهار لیتر شیر میخورده. بنابراین قابل توجه مامانهای آینده که شیر رو مطمئن باشید که توی برنامهی غذایی کودکانتون جا بدید (یکی از دوستان اشاره میکنه که با توجه به اینکه روند دنیا عوض شده این توصیه رو باید به پدران آینده بکنم نه مادران آینده! )
نقش خوی آمریکایی رو هم نمیشه نادیده گرفت. برای آمریکایی "اندازه" خیلی مهمتر از هر چیز دیگهایست. از ماشینهاشون بگیرید تا هیکلهاشون. با بنزین گالنی 3 دلار٬ حاجآقا صبح با یک ماشین غولپیکر پنج تنی و هشت سیلندر با ده متر طول و دومتر ارتفاع میره نون میگیره بر میگرده خونه. تازه ماشینش رو هم دم نانوایی خاموش نمیکنه. حال میکنند ها! فقط ماشین بزرگ باشه. دیگه خوب و بدش کسی کاری نداره.
من که متاسفانه در زمینهی تغذیه و بهداشت متخصص نیستم و این چهارتا کلمه رو هم هویجوری نوشتم. اگه لینک مفیدی سراغ دارید که علمی به قضیه نگاه کرده باشه لطف کنید بگذارید که بقیه هم استفاده کنند.
پانوشتها
*من هروقت میگم چین منظورم شرقآسیایی هاست- هرچند اگر به یه ژاپنی بگویید چینی نخواهید دید چه عکس العملی نشان خواهد داد چون قبل از هرچیزی سرتان از تنتان جدا شده. البته حالا ژاپونیها اینقدر هم غیرت ندارند ولی خوب order بگیرید. غیرت می خواهید فقط ایرانی. به یک ایرانی بگید عرب و اون دنیا رو براتون به آتیش میکشه. واقعا که این Racism ایرانی چه کرده. داشتم فکر می کردم ما توی خود ایران فسقلی همدیگه رو تحمل نمیکنیم : یکی رشتیه و هزارتا جوک و صفحه و غیره٬ یکی ترکه٬ یکی قزوینیه یکی لره... دیگه چه برسه به ممالک دیگه. اون شعر جناب شهریار (الا تهرانیا ... ) رو حتما بخونید٬ خیلی make senseمیکنه. الاایٌ حال این رو هم بگم٬ آقا دست از سر این مانای بدبخت بردارید. همیشه مظلومترین آدمها قربانیمیشوند.
** کسی می دونه معادل فارسی برای vegetarian پیدا شدهیا نه؟ سبزی خور؟؟ زمان ما که میگفتند "علف خور"!!
نداشتن vegetarian هم ایکی دیگه از عجایب ایران زمین. داشتم به یکی دیگه از این هندیها (مانی – همخونهای دانیال) میگفتم که شما وجیها اگه بیاید ایران دوروزه تلف میشید. دریغ از یک غذای vegi توی رستورانهای ایرانی الا برنج خالی و ماست. (حتی مهدی هم که لب به گوشت نمیزد بجاش آبگوشت و ماست میخورد) تازه خبر ندارید که اینها یه دسته دیگه هم دارند که Vegan نام دارند و نه تنها گوشت بلکه هیچنوع فراوردههای حیوانی (نظیر شیر٬ تخممرغ٬ و بالطبع ماست و پنیر) هم مصرف نمیکنند.
*************************
*************************
*************************
شعر
نیما یوشیج از وقتی که پدر شعر نو شد٬ سایر شعرهایش هم فراموش شد.نیما هرچند پدر شعر نوی فارسی است و هر کس شعر نو میخواند شعر نویی از او هم میداند٬ ولی شعرهای کلاسیکش هم در تنوع استفاده از تعابیر و لغات کمنظیر هستند. شعر زیر منتخبی از ابیات "چشمهی کوچک" از مجموعهی "ماخاولا" ی نیماست که در اواخر عمرش چاپ شده. من هربار که این شعر را میخوانم از شدت هیجان چند دقیقهای باید قدم بزنم. جدا زیباست...
چشمهی کوچک در بحر مورد علاقهی نیما٬ بحر سریع مسدس مطوی (مفتعلن مفتعلن فاعلن) سروده شده است. نیما بحر سریع را "تند و رقص آور" و "نامتناسب با معانی پند و حکمت" میداند. ولی مخزن الاسرار جناب نظامی بالکل در این بحر است!
چشمهی کوچک- نیما یوشیج
گشت یکی چشمه ز سنگی جدا غلغله زن ، چهره نما ، تیز پا
گه به دهان بر زده کف چون صدف گاه چو تیری که رود بر هدف
گفت : درین معرکه یکتا منم تاج سر گلبن و صحرا منم
چون بدوم ، سبزه در آغوش من بوسه زند بر سر و بر دوش من
چون بگشایم ز سر مو ، شکن ماه ببیند رخ خود را به من ...
گل ، به همه رنگ و برازندگی می کند از پرتو من زندگی
در بن این پرده ی نیلوفری کیست کند با چو منی همسری ؟
زین نمط آن مست شده از غرور رفت و ز مبدا چو کمی گشت دور
دید یکی بحر خروشنده ای سهمگنی ، نادره جوشنده ای
نعره بر آورده ، فلک کرده کر دیده سیه کرده ،شده زهره در
راست به مانند یکی زلزله داده تنش بر تن ساحل یله ...
...
این هم پست دومی!
*******************************
من تقریبا هر ماه مقدار خوبی از پولم برای دیرپرداخت کردنها صرف میشه. از credit cardگرفته تا rent آپارتمانم و غیره. فکر نکنید یکسال دوسال دیر میدم ها! نه! یکی دو روز، بعضی وقتها هم یکی دو ساعت. ولی همیشه باید یکساعت هم که شده دیر یادم بیاد. تقویم مقویم هم کارگر نیست. اصلا خیلی حسابکتاب پولمولم رو ندارم. باز خدا بیامرزه پدر مادر این شرکت موبایل رو که خودش سر ماه پول رو کم میکنه. وگرنه برای اون هم باید جریمه میدادم.
******************************
این Darren یه کتاب خیلی خوب معرفی کرده که بخونیمش. کتاب خیلی قشنگیه ولی من هرچه با خودم کلنجار رفتم دیدم که حاضر نیستم سی دلار برای یک کتاب ۱۲۰ صفحهای که حالا شاید خوشم بیاد شاید خوشم نیاد بدم. کتاب رو Darren گذاشته توی course reserved material. معنیش اینه که به مدت دو ساعت میشه از کتابخانه امانت گرفت. هفتهی پیش جمعه بالاخره تصمیمم رو گرفتم و رفتم کتاب رو از کتابخانه گرفتم. پیش خودم گفتم من از کتاب کپی میگیرم بعد اگه خوشم اومد میرم یکیش رو میخرم که حق copyright رو هم رعایت کرده باشم پولم رو هم هدر نداده باشم. هیچی دیگه کتاب رو کپی گرفتم (از اتاق کپی شریف هم یاد کردم. کلی هم ایده زدم که چطوری میشه یه دستگاه کتابکپیکن ساخت- یکی دو ماه پیش هم که دانوش اینجا بود با اون هم اندکی در همین بابbrainstorming کردیم. به این میگویند ذهن خلاق و مثبت ایرانی: ساخت کتابکپیکن!) بالاخره کپی که تموم شد یکی از بچهها تلفن زد و اصرار اصرار که بریم بیرون یه کافیشاپی چیزی یه چایی بخوریم. امان از برخی از این دوستان.... هرچی بهش میگم بابا من پروژه دارم، کار دارم برای کلاسِ پسفردا presentation باید آماده کنم، هِی میگه کلاس مِلاس رو بیخیال (... !!! ) و نمیدونم من حالم بده و درجهی تبم هزار و چنده و از این خزعبلات.
دردسرتون ندم. کتاب روی میز من جا موند....
کتاب بیچاره، به جای دوساعت، جمعه که هیچ، شنبه و یکشنبه هم همونجا آبخنک خورده بود. صبح دوشنبه با دیدن کتاب سرم گیج رفت ...
وجه دیرکرد کتاب سه رقمی است و من فقط این رو بگم که رقم صدگانش هم "یک" نیست! چک و چونه هم نمیشه زد، قسم حضرت عباس هم کارگر نیست. نرمافزار دیرکرد رو اتوماتیک حساب میکنه و وارد حساب بانکیت میکنه ...
همون جمعه شب خرج بیرون رفتم من - به تنهایی - یه چیزایی حدود یک و نیم برابر قیمت کتاب شده بود ...
***********************************
فریبرز لاچینی را اگر از پاییز طلایی یک و دو نشناسید حتما از effect های زیبای موسیقی سریال "آرایشگاه زیبا" به خاطر میآورید.آلبوم "پرواز"، مجموعهای از ملودیهای فریبرزلاچینی برای ترامپت است که توسط منوچهر بیگلری نواخته شده. آلبوم "پرواز" اگرچه قدیمی است ولی بعد از پاییزطلاییها ساخته شده است. ملودیهایش کمی آشنا هم به نظر میرسند!
آهنگ "در باران" آخرین track این مجموعه است:
چند سطری در باب هنر، بهخاطر بیژن عزیز
هنر طبعا مفهومی فراتر از زیبایی و زیبا آفرینی است : هنر تموج خلاقیت بر زیبایی است۱.زیبا آفرینی خود مستلزم خلاقیت است، با این وجود خلاقیتی زیبایی را هنر می کند که با روح آفریده عجین باشد. زیبایی رابطه ی تنگاتنگی با تناسبِ در تعامل با روحیات انسانی دارد. بررسی عامل دوم البته بسی بغرنج تر از خود تناسب است، هر چند برای تناسب هم تعریف ساده و جامعی نمی توان یافت. دشواری مفهوم زیبایی چندین برابر است وقتی به تابعیت زمان و شرایط محیطیِ روحیات انسانی نیز توجه شود...
اگر به مصادیق هنر بنگریم سوالی جدید مطرح می شود: اصالت هنر. آیا هنر – با مصادیق بارزش – به تنهایی مفهوم مییابد یا در تعامل با سایر مفاهیم انضمامی/انتزاعی است که موجودیت پیدا میکند. صحبت در باب موسیقیِ با کلام ساده است و صحبت در باب رسالتش سادهتر. اما اگر موسیقی – به تنهایی - را مصداق هنر ببینیم، چه جایگاه فلسفی برایش در نظر میتوان گرفت ۲. بگذارید سوال را اینگونه بپرسیم: آیا هنر صرفِ وسیله است؟...
هدف هنر را "تاثیرگذاری عینی بر روابط اجتماعی برای ارتقاء جامعه۳" نیز عنوان کردهاند، از این منظر هنر البته یک ابزار است و وابسته به مفهوم انتقال معنا. هرچند دراین وادی وسیله بودن هم چیزی از ارزش هنر کم نمی کند چرا که "معنا" خود مفهومی مجرد و وسیع است و حتی میتوان به آن اصالت داد. شوپنهاور از منظری متفاوت نگاه میکند و هنر را نوع یگانهای از شناخت می داند. شناختی که از اراده ناشی نمیشود (شهودی است) و لذا از نظام علت و معلولی پیروی نمیکند. تعریفی در خور تفکر و البته تحسین ...
شاید کمتر موضوعی نظیر هنر و فلسفهی هنر تاکنون حداقلِ توجه شرقیون را به خود معطوف کرده باشد. غزالی همواره از زیبایی و جمال میگوید ولی به هنر نمی پردازد۴.محمد تقی جعفری در "موسیقی از دیدگاه فلسفی و روانی" بحث کوتاه عقلی بااینوجود عمیقی را در باب انواع موسیقی و اثر آن بر روان باز می کند۵. استاد جعفری دو نوع موسیقی را متمایز میکند: موسیقی که لعاب روح انسان را پریشان میکند، و موسیقی که سخن می گوید۶. او موسیقی کلاسیک را اغلب از گروه دوم می داند ولی بیشتر اصوات رایج دیگر را از زمره ی گروه اول و نه چندان توصیه شده از منظر دین. استاد جعفری در کتاب دیگرش "زیبایی و هنر از دیدگاه اسلام" کمتر بحث عقلی و عمیق در باب ماهیت هنر را پیش می کشد۷...
...
۱- تعریفی است بسیار صریح، و حائل کننده بین خیلی از بزرگان. آنقدر که مثلا محمد غفاری و محمود فرشچیان را در دوسوی مرز قرار می دهد.
۲- این بحث در مورد سایر هنرها، نظیر هنر خطاطی، حتی جدی تراست، که هنرخطاطی بالطبع بدون مفعلوش (کلمه و جمله) چیزی برای عرضه ندارد.
۳-رضایی، عبدالعلی، "اقتصاد فرهنگ"
۴- ریچارد اتینگهاوزن، «زیبایی از نظر غزالی»، فصلنامهى هنر، معاونت هنرى وزارت ارشاد، ش ۲۷، ۱۳۷۳.
این جمله از غزالی گواه این مدعاست:"حسن و جمال هر چیزی در آن است که کمالی که او را ممکن است و بدو لایق، او را حاصل بود، و اگر همهی کمالات ممکن حاضر باشد در غایت جمال بود، و اگر بعضی از آن حاضر باشد، حسن و جمال بر اندازهی آن بود." احیاءعلوم الدین
۵-جعفری، محمدتقی، "موسیقی از دیدگاه فلسفی و روانی" . موسسه ی تدوین و نشر آثار علامه جعفری۶- نخستین جمله ی که در دفتر موسیقیم نقش بست این بود :" آنجا که سخن در میماند، موسیقی آغاز می شود" (استاد ملکوتیان). دید خود من به موسیقی همواره چنین بوده.
۷-جعفری، محمدتقی، "زیبایی و هنر از دیدگاه اسلام" . موسسه ی تدوین و نشر آثار علامه جعفری
کتابشناسی
هنر و جنون، دکتر نصرا... معمایی
هنر در انتظار موعود دکتر علی شریعتی
هنر چیست؟ لئون تولستوی
هنر در گذر زمان هلن گاردنر
...
من خیلی زود برمیگردم...
*****************************
محضر همشیرهی گرامی حاجیهخانم بیبی نسرینالسادات بانو
سلامٌ و عَلیکُنّ ایَتُها الاختنا و رحمه الله و نعماته و رحماته و برکاتُهُ جمیعاً علیکُنّ.
مرسولهی برقیهی۱ شما زیارت، و چشم ما منور به رویت خط مزور و نثر مسجع و طبع ملون شما گردید. اگر از حال اینجانب پرسیده باشید (که نپرسیده بودید عجالتا) الحمد و لله نفسی می آید و می رود و ملالی نیست جز دوری شما و غم غربت و حُزن فِراق و عَدَم فراغ و بُعد اصْدقاء و قلت وقت و کثرت امورات و ضِیق ایام
بیت: هر دم از عمر می رود نفسی چون نگه می کنم نمانده بسی
باری، گِله کرده بودید از مکدّرات زمانه و ملال خاطر از سیاسیون و اجتماعیون که ارض و سماء سیاه بینید این ایام در ارض پارس. دریغم آمد که چند خطی ننبشتم در این مجال.
در باب حکام که عقل ناقص و ذهن جاهل ما هرچه غوص میکند همیدرنیابد که این سیاسیون شب با چه فکرتی کله بر بالش می نهند و صبح که قصد دیوان می کنند چه در مخیلهشان میگذرد. مدتی است لیلاً و نهارا این اخبار مملکت بخوانم از چپ و راست و هنوز در کف باشم که این مملکت چگونه همیدَوامد۲. عنقریب است که جسما و روحا و قلبا یقین کنم که این مملکت امام زمان بایستی باشد وگرنه که نتوانست پاییدی به آنی
مصرع: تو آنی که آنی توانی جهانی ته استکانی تپانی۳
ولکن در هر حال و الْمِنِّه، شماراست خاطر این دیار عزیز شمُرید که گذشتگان چنین کرده اند و ماراست که این امانت به اَحسن الوجْه به عهد رسانیم که مملکت اگر چونان سِجْن سکندر به نظر رسد همچنان عزیز است.
بیت: دلم از دهشت زندان سکندر بگرفت رخت بگذارم و تا ملک سلیمان بدوم۴
و من شاید۴.۵ که این صحبت در باب حکام کوتاه کنم، وَ اِلٌا ناگزیر شوم که سالیانی در سجن گذرانم که چندان باب طبع و مرادف مذاق این حضرت نباشد.
باری فرموده بودید که کی قصد رجعت دارم. حضور انورتان عرض شود که چنان بوده که از روز نخست که پا بر این ارض نهادهام مجموع فکرت و ذکرت حقیر این بوده که روزنی یافته و آهنگ رجعت کنم. ولی یَد روزگار اجازت نداده و ما را در این مکتب زمینگیر کرده. پس چنین ادامه دهم و با اوستاذ و اطرافیان بساط مباحثه و مذاکره براه انداختهام که اگر حضرت حق توفیقی داد چند صباحی در وطن گذرانم که در خبر است که "الوطن کالموطن".
دیگر فرموده بودید که عالم و آدم ید به ید همدیگر دادهاند و به مبارکی سَر اخوی اینجانب زیر آب می کنند. این اخوی ما را اکرام و مشایدت و مشایعت بر همگی بس لازم باشد که ایشان را حق بزرگیست بر گردن ما. پس چون ایشان بر این امرخیر الحاح همیکنند، هرچند جن و انس مخالف همیباشند، شما راست که خاطرشان آزرده نساخته و یدشان بگیرید تا انشاء الله و المنه بسر منزلت مقصود برسند والله علیم. و دیگر آنکه اگر از دست حقیر کاری برآید من راضی نباشم که بشری سر بر زمین گذارد برای نوم الا آنکه مرا خبر کند به اسب و چاپار و مراسلات برقیه و کذالک.
و بر ما خبر آورده اند که آن برقیجاتی که شما اندر آن شغل داشتید شما را صاحبالامر کردهاند در دیوانی. که خبری بود بس نیکو که سزاوار قامت رعنا و فکرت اعلا و منزلت والا و سخن شیوای شما بسی بیش از این باشد، و لکن اکثر الناس لا یعلمون. پس شماراست که با زیردستان به مراعات رفتار کنید و بر آنان خشم نگیرید و اگر جوانان خام عملی به اشتباه کردند آنان را به بزرگواری خود ببخشایید، بخصوص رجال متاهل که من همیدانم در منزل چه میکشند و سزاوار باشد که مغضوب حضرت عالی دیگر نشوند در سرِ کار: اینگونه بوده و هست زندگی ما در این دیار که چند رفیق شفیق اختیار کردهایم از ملل مختلفه که از آن جمله چندتایی در تَاهّل باشند. و چنان است که این مسکینان از صبح علی الطلوع که پا بر مکتب گذارند دهان به شکوه گشایند و گریستن همی آغاز کنند و صیحه زنند و جامه درند و هزاران بار آرزوی مرگ کنند بیوقفه. پس دل ما را سخت بر ایشان به رحم آید و ساعتی بنشینم و سخنشان شنوم و دلداریشان دهم که در روایت است "اَلْدِلْداریُ الْمومنُ احسن من خمسینِ الفٍ "۵. و این کارِ هر یوم ما بیده۶. پس شماراست همانگونه که نسوان را نیکو می دارید رجال را نیز نکو دارید و تبعیض و تشخیص و تمییز و تفصیل قائل نشوید بینشان والله اعلم بالصواب.
و من این مختصر، موجز کنم بدینجا و عذر خواهم از حضور حضرت اجل که سرتان بدرد آوردم بدین سخنان، که تنها غرضْ عرضِ ادب بود به ساحَت گرامی و لاغیر.
پس ما را دعای فراوان فرمایید در نوافل مرتبهی یومیه و ذکر نیمه شب و اعمال متواتر لیالی مکرمه که ما را چندان توفیق بدینان نباشد در غربت، هرچند قبلا هم نبوده در قربت. از قول من به ابوی واخوی و دیگر اُختُنا و و سایر دوستان و خویشان سلام مخصوص برسانده دیده بوسی فرمایید.
الارادتمند، محمدرضا،
بتاریخ دُیّم شهر جمادی الاخری، سنهی تسع و ثلاثمانیه و عشر و ستین.
بوسطون، قریهی کمبریج
پانوشتها:
۱ Email
۲ دوام آورد
۳ این مصرع در اصل برای حضرت حق سروده شده. ولی به تازگی مصادیق دیگری هم پیدا کرده.
۴ در اینکه "بدوم" بجای "بروم" آمده حکمتی است ولیکن بیشتر مردم از آن غافلند. ضمنا بعضی وقت ها فرصت "رخت بربستن" نیست پس باید "رخت بگذارید".
۴.۵ شایسته است
۵ "دلداری دادن به مومن ثوابش از سی هزار برتر است." به یاد معلمین دانشمند، فداکار و همیشه در صحنهی آمادگی دفاعی و کلمات قصارشان : " قدرت انفجار آبگرمکن گازی چهل برابر است!" (چهل برابر چی؟؟!!!)
۶ بیده= بوده. واو قلب به یاع (عین از ته حلق) شده که نمونه ای از نثرخیلی معاصر است.
*****************************
اینجا آخر ترم هم داره نزدیک میشه و بشدت کارها زیاد شده. برای انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه (PSA) هفتهی گذشته شب شعر مشترکی با دانشجویان یونانی و فرانسوی داشتیم که وقت خیلی زیادی گرفت و در نهایت هم به خاطر مشکلات لجستیکی آنطور که باید و شاید از آب در نیامد. مشکل بیشتر از همه این بود که عزیزان یونانی هم تو مایههای خودمون همه چیز را سمبَل میکنند. فرانسویها هم که بوق بودند! ولی در مجموع از اینکه قدری شعر فارسی خوانده شد خاطر ما بسی مسرور گشت. فردای اون روز Internatioal Fair بود که هر کشوری برای معرفی فرهنگ (basically فقط غذا) یک میز داره و از این حرفها. چلوکباب ایرانی PSA هم با 50% ضرر به فروش رفت (چون خداییش خیلی خوب استقبال کردند بچههای ما هم جوگیر شدند ارزون فروختند این شد که کلی ضرر کردیم). هفتهی بعد هم انتخابات انجمن دانشجویان ایرانیست که ما یک نسخهی انتخابات on-line رو روش داریم کار میکنیم ... بالاخره که 7-24 زندگیمون شده از این کارها. دوتا course خفن! بعلاوهی research هم بعنوان side-order بهش اضافه کنید... فعلا تا حداقل دوهفتهای اوضاع اینگونه بوده و "البته چنین خواهد بود"!
*****************************
این جناب کویتیپور اگر هر از چندگاهی هوس نمیکرد یکهویی یه نوار بده بیرون میتونست خوانندهی خیلی خوبی از آب در بیاد. این هم آهنگ "غریبانه" از آلبوم غریبانهی یک به مناسبت release شدن آلبوم غریبانهی دو!
*****************************
هوا اینجا چنان خوب شده که آدم یک دقیقه هم توی office بند نمیشه. داشتم پیش خودم فکر میکردم چقدر خوبه که هوای بوستون نصف بیشتر سال اونقدر سرد یا گرمه که نمیتونی پات رو از office بگذاری بیرون. وگرنه که تحقیق محقیق رو هوا بود در کل سال، مثل این روزها!
من طبق سنت سالانه برم به مادرم تلفن کنم یادآوری کنم که امروز چه روز مهمّیه!
فعلا