من توی ناف بحرانم (تهران). تلویزیون نسبتا پوشش معقولی داره. من خیلی تلویزیون نگاه نمیکنم ولی همون به صورت تصادفی هم که از جلوش رد بشم یا روشن بکنم تقریبا همش داره در مورد کرونا و اینکه چهکارهایی باید کرد صحبت میکنه. کلی پزشک و متخصص به عنوان مهمان میان و صحبت میکنند و توصیههای پزشکی میکنند و غیره (این رو از دوستانی که ایرانند بپرسید). توصیههای ارائه شده خوب و علمی هستند و من با چندتا پزشک هم چک کردم و همین بود. نکته اینه که الان کاری که مردم باید بکنند خیلی چیز پیچیدهای نیست، فقط یکسری توصیهی ساده رو باید به کار ببندند. وزیر بهداشت هر روز چندبار مصاحبه میکنه. خیلی از مردم هم خوب رعایت میکنند، خیابونهای تهران فوقالعاده خلوته، مردم در برخورد با همدیگه احتیاط میکنند، مسافرتها فوقالعاده کم شده (قیمت بلیط هواپیما یکسوم شده)، ولی یه عده هم متاسفانه جدی نمیگیرند قضیه رو. نکته اینه که فقط یک نفر هم رعایت نکنه همهی زحمات به باد رفته. پریروز وزیر بهداشت در مورد مسافرت داشت التماس میکرد که آقا نروید مسافرت. وقتی گفتند مدرسهها تا عید تعطیله مردم هجوم آوردند شمال. مرکز گسترش بیماری کلا رفت شمال. چندروزی رشت و چندتا شهر دیگه رو بستند (پلاک غیربومی راه نمیدادند)، بعد یکسری زده بودند از جادههای فرعی و غیره. الان طرف ویدیو پست کرده با غرور و افتخار که با چه روشهای سوررئالی کلی بازرسی پلیس رو دور زده و وارد رشت شده. تام کروز باید بیاد از روش «ماموریت غیرممکن ۴» رو بسازه. کلا مسائل مدیریتی مسائل سادهای نیستند و ابعاد پیچیدهای دارند.
با اینکه نباید چنین مسالهی خیلی مهمی رو سرسری گرفت ولی یک اصل کلی وجود داره که شلوغ کردن و ترسوندن و استرس وارد کردن در هر مسالهی اورژانسی کار نادرستی است و میتونه منجر به نتایج معکوس بشه. مثلا یک نمونه نتیجهی ترسیدن ملت اینکه یه عده از شدت استرس به خرافات و موهومات رو میارند. یک نمونهاش این که دیروز بیست و خوردهای توی خوزستان در اثر غرغره کردن الکل(!!!) کشته شدند (خرافات منتشر شده توی فضای مجازی برای مبارزه با کرونا). سخنگوی وزیر بهداشت توی تلویزیون داشت تقریبا گریه میکرد که آقا تو این شرایطِ کمبودِ امکانات به خاطرِ کرونا، فقط توی خوزستان، ۳۷۰ مورد بستری به خاطر غرغره کردن الکل آلوده داشتیم که بیست و شش نفرشون متاسفانه از دنیا رفتند. التماس میکرد آقا نکنید این کارها رو. به نظرم بهترین توصیه در شرایط حاضر اینه که مردم به اخبار و توصیههای وزارت بهداشت که از رادیو تلویزیون پخش میشه به دقت گوش بدهند و اونها رو عمل کنند. حالا اینکه «دولت» یا «حکومت» یا «رژیم» (انتخابش بسته به گرایش سیاسی شما) آمار صادقانه بده یا یکدهم یا یکصدم یا یک میلیونیوم آمار واقعی رو بگه یا آیا باید قم رو یکماه پیش قرنطینه میکردند یا نه، با اینکه خیلی خیلی سوالات مهمی هستند ولی، اولا به دلیل نداشتن اطلاعات دقیق و موثق به سادگی به نتیجهی قطعی و علمی نمیرسند و ثانیا برای کاری که الان مردم باید بکنند خیلی فرقی ایجاد نمیکنند، اینه که بحث بر سرش و روشن شدنش الان در این لحظه اولویت اول نیست. قضیه خیلی جدی است، مردم باید بهداشت رو رعایت کنند، مسافرت نروند، و اگه علائم دارند خودشون رو قرنطینه بکنند، همهی اینها رو هم تلویزیون داره مرتب تکرار میکنه. دوباره تاکید میکنم که به نظرم بهترین توصیه در شرایط حاضر اینه که مردم به اخبار و توصیههای وزارت بهداشت که از رادیو تلویزیون پخش میشه به دقت گوش بدهند و اونها رو عمل کنند.
یه نکتهی دیگه اینکه الان کلی از مردم بیست روزه که از خونه بیرون نیومدند. توی خونه موندن خیلیها رو از نظر روحی داغون کرده (از اطرافیانم سراغ دارم). توجه داشته باشید که کلا استرس وسط اپیدمی زیاده. استرسِ گرفتن بیماری و بدتر از اون ناقل بودنش به سایرین. من با اینکه خیلی رعایت میکنم خودم ممکنه الان کرونا داشته باشم و نیم ساعت دیگه علائمش بیاد بیرون و کلی آدم دیگه رو هم مبتلا کرده باشم، تعارف نمیکنم، هیچکسی نمیدونه. توی این شرایط خیلی بحرانی نشون دادن مملکت کمکی به کسی نمیکنه. اتفاقا دیروز داشتم به دوستی میگفتم کاش تلویزیون این روزها یکسری برنامه و سریال و فیلم کمدی میگذاشت که روحیهی آدمهای محصور در خونهها بهتر بشه. به نظرم برخورد برنامهی خبری تلویزیون نسبتا معقوله. هم خیلی تاکید میکنه که مساله خیلی مهمه و باید «کرونا رو شکست بدیم» (که حس مبارزه رو القا میکنه و اینکه باید واقعا کار کرد تا شکستش داد) و هم اینکه یکسری مصاحبه با بیماران بهبود یافته میکنه و مصاحبههای میدانی با مردم که برای بیننده روحیه دهنده است.
یه پیشنهاد برای یه کار بنیادی: بیایم پول جمع کنیم یه هواپیمای اختصاصی بگیریم به ووهان برای این فوقمتخصصینِ انرژیدرمانی و هومیوپاتی و غرغرهی الکل و روغنِ بنفشه و دکترینال و امثالهم. همه رو باهم بفرستیمشون ووهان. هرکدوم حاضر شدن برن و زنده برگشتند من که شخصا در دم بهشون ایمان میارم.
من این نوار بیداد شجریان رو از همهی کارهاش بیشتر دوست دارم. همه چیزش به نظرم عالیست. شعرش عالی، آهنگش توی دستگاه همایون است که از من بپرسید قشنگترین دستگاهه، و روی سنتور - ساز مورد علاقهی من- سواره، باطبع چون مشکاتیان ساخته، و خود نوع خوندن شجریان هم این قشنگی رو مضاعف کرده. شاید هم اصلش این باشه که یادگار سالهای احساسی و جوانی است. در هر حال، من شاید دههزار بار کل کاست رو گوش کرده باشم. توی نوار، تصنیف «یاد باد» رو از همه بیشتر دوست دارم، و توی این تصنیف بیت زیر رو:
«مبتلا گشتم در این بند و بلا کوشش آن حقگزاران یاد باد»
توی اجرا، شجریان سه دفعه «مبتلا گشتم» رو تکرار میکنه، بعد تا آخر مصراع رو میخونه، یعنی میگه «مبتلا گشتم…. ، مبتلا گشتم. مبتلا گشتم در این بند و بلا ...» و مصراع بعدش اوج این تصنیف هست.
اصولا این بیت با همین لحن و ترکیبِ خوندن شجریان سر زبون من بوده و هست. مخصوصا وقتهایی که خسته باشم یا در حال قدمزدن یا جایی نشسته باشم منتظر باشم همینجوری بیاراده زیر لب زمزمه میکنم.
دیروز دیروقت خسته و کوفته توی جلسهای نشسته بودم و با سایر حضار منتظر بودیم که آخرین نفری که باید حضور داشته باشه برسه. منم سرم پایین بود و داشتم یه کاغذی رو خطخطی میکردم و به گفتهی دوستان ظاهرا هی زیر لب تکرار میکردم «مبتلا گشتم…. ، مبتلا گشتم. مبتلا گشتم…. ، مبتلا گشتم….»
یه دفعه دیدم بغل دستی میزنه روی شونهام. سرم رو آوردم بالا میبینم رنگش شده مثل گچ و چشماش داره از حدقه میاد بیرون. با صدای لرزون میپرسه:«آقای دکتر حالتون خوبه….؟؟!» سرم رو که چرخوندم دیدم سایر حضار هم با ترس دارن خیره خیره منو نگاه میکنن، یکشیون هم داره با عجله ماسکش رو که معلومه همین الان زده روی صورتش مرتب میکنه.
هزار تا قسم آیه و نشون دادن کارت سلامت هم فایده نکرد.
یکسری مسائل در علوم و مهندسی هستند که چندین مقیاس مختلف، در آنِ واحد، در اونها دخیلند. به عبارت دیگه اتفاقاتی که در اون مسائل میفته همزمان از مرتبههای بزرگی متفاوتی هستند. مثلا زندگیکردن رو در نظر بگیرید: ما در مقیاس ثانیه نیاز داریم تنفس کنیم، در مقیاس ساعت نیاز داریم آب و غذا بخوریم، در مقیاس روز نیاز داریم حرکت و فعالیت و استراحت و خواب داشته باشیم، در مقیاس ماه و سال نیاز داریم کار کنیم و شغل داشته باشیم تا غذا و امکانات زندگی فراهم کنیم، در مقیاس دهسال نیاز داریم برنامهی زندگی بریزیم که مثلا خونه و ماشین بخریم، و در مقیاس پنجاه یا شست سال نیاز داریم به هدف زندگی و مرگ فکر کنیم. و نکتهی جالب اینست که اینها همه «همزمان» باید در جریان باشند تا چیزی به نام زندگی را تشکیل دهند.
چیزی که مواجهه و تحلیل مسائلی از این دست رو سخت میکنه اینه که این مسائل که در مقیاسهای مختلفی وجود دارند آنی روی هم تاثیر ندارند، ولی تغییر در رفتارهای یک مقیاس کوچک به تدریج میتونه رفتارِ یک یا چند مقیاس بزرگتر رو تحت تاثیر قرار بده. مثلا شما اگه امروز غذای متفاوتی بخورید، فردا صبح روی شغلتون تاثیر نمیگذاره، ولی مثلا اگر ورزشکار باشید و چندین ماه غذای ناسالم بخورید، شغلتون رو از دست خواهید داد.
اتفاقها و رفتارهای دور و بر ما هم یکسری نتایج سریع دارند که اصولا این نتایج سریع و آنی پیشبینیپذیر هستند. مثلا اینکه وقتی بیماری همهگیری میاد باید همه مراوداتشون رو به حداقل برسونند و ترجیحا خانه بمانند که نتیجهاش این میشه که همدیگه رو نمیتونند مرتب ببینید و مجبورند با تلفن احوالپرسی کنند، و اینکه دستهاشون رو مرتب ضدعفونی کنند که نتیجهاش این میشه که لازمه مدام مواد ضدعفونی کننده بخرند و مدام در حال شستن دستها دیده بشوند.
این اتفاقها و ملزومات رفتاری، کلی هم نتایج دارند که در مقیاسهای زمانی متفاوتی ظهور میکنند. این نتایج و اثرات چیزهایی هستند که همیشه خیلی واضح نیستند و خیلی وقتها حتی علمای فن هم از پیشبینی اونها عاجزند. سختی و آزاردهندگی بخش منفی این نتایج ثانویه بعضی وقتها میتونه از سختی و آزاردهندگی نتایج منفی اولیه خیلی خیلی بیشتر باشه:
مثلا، ضدعفونی کردن مداوم دستها رو در نظر بگیرید. بعد از یک هفته ضدعفونی کردن دستهای بنده با محلول الکل، الان هردو دست من از خشکی پوسته کردند و خونین و مالین هستند.
نشستن توی خونه رو در نظر بگیرید، ما بزرگترها با تلویزیون و اینترنت سرِ خودمون رو گرم میکنیم، ولی حنا بچهی سهونیم سالهی ما که به پارک و بیرون رفتن عادت داشته تقریبا دیوانه شده و ما رو هم دیوانه کرده.
از اون طرفِ مثبت قضیه، خیلی چیزها هم اثرات مثبتشون رو توی مقیاسهای بزرگ زمانی نشون میدهند. کمی از روزمرگی دور شدن و از خیلی چیزهایی که همیشه بدیهی میپنداشتیم محروم شدن، بعد از ده-یازده روز، بینش و دید متفاوتی از زندگی و دنیا به آدم میده. نابدیهیشدن چیزهایی که تا دیروز از روز هم بدیهیتر بودند:
- فشردن دکمهی شمارهی طبقه توی آسانسور
- باز کردن در تاکسی
- یک سرفهی کوچیک (سرفه که هیچ، سینهتون رو صاف بکنید ملت خیلی باکلاس باشند و فرار نکنند خودشون رو جمع میکنند و چپچپ نگاهتون میکنند. اشتباه نشه، کاملا حق دارند.)
- سر زدن به مادری سالخورده - همه ممکنه ویروس داشته باشیم و ندونیم. یک سر زدن همان و انتقال ویروس به عزیزترین آدمهای دور و برمون که آسیبپذیرند هم همان.
- غذای بیرون! همه نوعش. آب طالبی، ساندویچ، کباب. خیلی از دوستان نزدیک دو هفته است کنسرو لوبیا و تنماهی میخورند. توی رستورانها پرنده پر نمیزنه. یعنی حتی یکنفر هم ندیدم توی چند شب گذشته.
- قدم زدن توی خیابون. اگه یکی نزدیکتون عطسه کرد چی؟
«بعد از یک هفته، پاکستان مرز با ایران را باز کرد» جراید
سوال اینه که در طول این یک هفته، به جز زیاد شدن نمایی آمار مبتلایان و از دنیا رفتگان کرونا و مبتلا شدن مسوولین و مقامات کشوری و لشگری، چه اتفاقی افتاده که پاکستان این تصمیم رو گرفته؟ یعنی پاکستان اون اول با چه استدلالی مرز رو بست که الان اون استدلال دیگه کار نمیکنه و مرز میتونه باز بشه؟؟
یک بار همون حوالی حمله به برجهای دوقلو و بعد از اینکه جرج بوش ایران و چندتا کشور دیگه رو محور شرارت اعلام کرد، توی نیویورک حوالی میدان تایمز با دوستی قدم میزدیم. یکی از این پلیسهای غول هیبتِ امنیت با کلی تجهیزات و تا دندان مسلح و با یک تفنگ اندازهی آرپیجی یه دفعه اومد جلو و فریاد زد وایسید! خوب ما وایسادیم. گفت اهل کجایید؟ گفتیم ایران! یه کمی فکر کرد و بعد همون جور بلند گفت اینجا چیکار میکنید؟ گفتیم هیچی داریم قدم میزنیم. بعد یه کمی دیگه فکر کرد و گفت خوب برید! من و دوستم یه کمی بِرّ و بِرّ به هم نگاه کردیم و به مسیرمون ادامه دادیم. یعنی آقای پلیس غولپیکر دقیقا اولش به چی شک کرد؟ و بعدش کدوم جواب ما قانعش کرد که گفت بریم؟ ما میگفتیم اهل کدوم کشوریم، یا مثلا میگفتیم چیکار داریم میکنیم باعث میشد سوالهای بیشتری بپرسه یا مثلا توی کیفمون رو بگرده؟؟
من همیشه فکر میکنم آدمهای پیر از فرسودگی نمیمیرند، از سرما میمیرند.
انا لله و انا الیه راجعون
روز یکشنبه ۲۲ دیماه ۱۳۹۸، پدر گرامی و عزیزم دارفانی را وداع گفت و به جوار رحمت حق تعالی رفت.
خدایا ایشان را ببخش و بیامرز
و با ائمهی اطهار، و بهترین اولیاء و بندگانت محشور فرما
فضلالله اعلم ۱۳۱۷-۱۳۹۸
فضای سوررئالی است،
یک هفتهی گذشته هر روز صبح که بیدارشدهام انگار توی یک دوران متفاوت بیدار شدهام،
انگار توی یک قرن دیگر، توی یک کشور دیگر،
زندگی ولی، حداقل ظاهرش، مانند گذشتهها در جریان است،
دیروز صبح برف آمد،
امروز هوا آفتابی است، ملایم و مطبوع و تمیز،
برج میلاد از دوردست پیداست،
صدای ماشینها و همهمهی مردم از خیابانها میآید،
ماشینها دو ردیف جلوی بستنی فروشی پارک ملت پارک کردهاند، ترافیک بند آمده،
پسربچهی دستفروش توی پیادهرو دنبالم میدود: «برام یه ساندویچ میخری؟»
رانندهی اسنپی دختر معلولذهنیاش را رسانده مدرسه و آمده دنبال من. همسرش همین دخترش را باردار بوده که موشک زده بودند توی کرمانشاه، زمان جنگ. موج انفجار همسرش را روانی کرده، و دخترش را معلول ذهنی.
همهچیز آرام است،
«حال همهی ما خوب است...»
یک الگویی بین پنج شش نفر از دوستان دیدم که من رو به فکر واداشته. آدمهایی خیلی باهوش و با فکر و تحلیل و تحصیلکرده (به اصطلاح intellect) که مدام از عدالت اجتماعی سخن میگفتند و از فقر و استثمار و بردهداری مدرن و آزادی و شرافت پایمال شدهی انسانها. آدمهایی که یک لحظه آروم نمیگرفتند و کلی کار داوطلبانه میکردند و ثانیهای سرجاشون قرار نداشتند. آدمهایی با دریایی از ایدهی ناب برای درست کردن دنیا. ایدههایی که هنوز هم که هنوزه من فکر میکنم هر کدومشون میتونه کل کرهی خاکی رو متحول بکنه.
بعد این چندنفری که ازشون صحبت میکنم هرکدوم در یک مقطعی یا شرکت زدند یا استخدام یکی این شرکتهای خیلی پولدار شدند که حقوقهای نجومی میدهند. که خوب، خیلی هم خوب و عالی،بالاخره آدم باید یه کاری داشته باشه و حقوقی بگیره، و اگر تواناییهاش برای رفع نیاز روز بالاست طبعا احتمالا میتونه حقوق خیلی بالایی بگیره.
اون چیزی که من رو متعجب کرده از اون روزها تا الان، اون سکوت ناگهانی است که بعد رفتن سر شغل جدید ایجاد شد. چی شد آخه؟ سرشون خیلی شلوغ شد که دیگه نمیرسند به این حرفها فکر کنند؟ از منظر شغل جدید، جهانبینیشون عوض شد؟ اثر اون حقوق بود یا درگیر شدن در کارهای شغل جدید و مسائل جدی جامعه؟ اون حرفهای قدیمها مقتضای سن و سال بود؟ اجازه ندارند در شغل جدید این حرفها رو بزنند و بنویسند؟ از اصلاح امور سرخورده شدهاند؟ فهمیدند این حرفها همه بیهوده و بیمصرف هستند؟ حرفها وصحبتهای مهمتری وجود دارند؟ اگه بله،چیهستند اون حرفها و صحبتها؟ یا شاید هنوز هم به اون موضوعات فکر میکنند ولی صحبتش رو نمیکنند و ازش نمینویسند؟ اگه اینجوریه چرا؟ دارند آروم و بیسروصدا اون حرفها رو جامهی عمل میپوشونند؟
چی شد آخه؟؟
فیلم دکتر استرنجلاو (Dr. Strangelove) ساختهی استنلی کوبریک محصول سال ۱۹۶۴ است. یادم میاد این فیلم رو توی برنامهی هفت که اونروزهای خیلی قدیم اول کل یک فیلم رو میگذاشت و بعد نقدش میکرد دیدم (همون برنامهی هفتی که مهران مدیری ادای مجریش رو در میآورد). اگه درست یادم باشه به فارسی «ماشین روز قیامت» ترجمهاش کرده بودند.
داستان فیلم اینه که یک ژنرال خودسر آمریکایی به یک هواپیمایی که سلاح هستهای حمل میکنه دستور میده که به شوروی حمله بکنه. سیستم این هواپیمای خاص طوری طراحی شده که وقتی دستور بهش رسید هیچطوری نمیشه دستور رو کنسل کرد. یعنی برای اینکه مثلا دشمن نتونه ماموریتش رو مختل بکنه هیچراهی برای هیچکسی نیست که بتونه به خدمهی هواپیما بگه که بیخیال بشوند. خوب تا اینجا قراره یک سلاح هستهای روی شوروی بیفته. آمریکاییها سریع به شوروی خبر میدهند که چنین اتفاقی افتاده تا یه راهحلی پیدا بکنند. ولی اتفاق وحشتناک اینه که وقتی آمریکاییها به دولت شوروی زنگ میزنند متوجه میشوند که شوروی چون نمیتونسته سیستم دفاعی متناسب با قدرت حملهی آمریکاییها بسازه، یک سیستمی به نام «ماشین روز قیامت» ساخته که اون هم صددرصد اتوماتیک هست و کارش اینه که اگر به خاک شوروی حمله هستهای شد صدها موشک هستهای رو منفجر میکنه که عملا حیات رو روی زمین از بین میبره. هیچ راهی هم برای کنسل کردن برنامهاش وجود نداره.
بحث در مورد این فیلم و دیالوگهاش و غیره خیلی زیاده، ولی نکتهای که میخواستم اینجا بگم اینه که در مکالمهای دکتر استرنجلاو به سفیر شوروی میگه که بابا! تمام نکتهی دستگاهی مثل ماشین روز قیامت اینه که اثر بازدارندگی داشته باشه و کسی بهتون حمله نکنه، نه اینکه واقعا حیات رو در زمین نابود بکنه. پس چرا خبر داشتن این دستگاه رو مخفی نگه داشتید آخه؟؟ این که کسی خبر نداشته باشه که شما چنین دستگاهی دارید که از اصل نقض غرض هست. چرا به دنیا نگفتید که چنین ماشینی ساختید؟؟؟*
------------------------
این مقدمهی بالا رو نوشتم که بگم که کل هدف و نکتهی دستانداز یا سرعتگیر اینه که ماشینها قبل از اینکه بهش برسند سرعتشون رو کم بکنند. همه جای دنیا هم از یک کیلومتری سرعتگیر کلی علامت و نشانه و خط مخصوص روی زمین میکشند که به آقای راننده برسونن که یه سرعتگیر جلو هست،سرعتت رو کم بکن.نه اینکه بیخبر از وجود سرعتگیر ملت با ماشین برن روش و پدر ماشین و سرنشینهاش دربیاد. این که هم برای سرنشینهای خودرو خیلی خطر داره و هم برای عابر پیاده و آدمهای دوروبر (که اتفاقا سرعتگیر قاعدتا برای حفظ جونشان تعبیه شده). فلسفهی این سرعتگیرهای عظیمی که بدون کوچکترین نشانه و علامتی در جایجای میهن گرامیمان روییده چیه آخه؟؟

نمونهای از سرعتگیرهای پنهان از دید

و نتیجهی فاجعهبار ...
(هر دوی عکسها از این منبع)
پانوشت:
* "Of course, the whole point of a Doomsday machine is lost if you keep it a secret! Why didn't you tell the world?"
یک کلیپ کوتاه از فیلم (زبان اصلی) که شامل دیالوگ بالاست.
یکی از نتایج جالب استفاده از جیپیاس اینه که نشون میده هرچی هم توی جاده با سرعت حرکت کنیم و لایی بکشیم و خط عوض کنیم و حرص بخوریم، زمان رسیدن به مقصدی که مثلا یک ساعت از ما فاصله داره حداکثر در حد یکی دو دقیقه عوض میشه. مثلا در یک مورد، یک رانندهی بد (پسر همسایهمون) بیشتر یک مسیر ۶۵ مایلی رو ۱۵ مایل بر ساعت بالاتر از حد مجاز رانندگی کرده بود و فقط ۴ دقیقه زودتر از چیزی که جیپیاس پیشبینی کرده بود (حدود یک ساعت) رسیده بود به مقصد. پسر همسایه هیچوقت تصور هم نمیکرد که عجله کردن و خط عوض کردن و لایی کشیدن و به جان خریدن خطر و جریمه، اینقدر تاثیر ناچیزی در زمان رسیدنش به مقصد داره.
فکر میکردم کاش زندگی هم جیپیاس داشت و آدمها میتونستند در هر لحظه ببینند که خیلی از عجلهها و حرص خوردنها و فداکردن چیزهای مهم توی زندگی (مثل دوستان و خانواده)، و وجدان و اصولها را زیر پا گذاشتن و برای پول و مقام و شهرت هر کاری کردنها حداکثر اندکی برای رسیدن به اهداف زندگی - هر چه میخواهند باشند - کمک میکنند. با این جیپیاسِ حیات، شاید زندگی خیلی آدمها خیلی آرومتر میشد، همونطور که رانندگی پسر همسایهی ما با جیپیاس خیلی آرومتر و راحتتر شده.
۱- حنا و دوستش زینب خونهی ما هستند. کلا برنامهشون اینه که ۵-۶ دقیقه باهم بازی میکنند، بعد ۵-۶ دقیقه با هم دعوا میکنند. و دوباره بازی و دوباره دعوا.
داشتند سر یک عروسک با هم دعوا میکردند. هردوشون میخواستن دقیقا همون عروسک را - که شاید زشتترین عروسک از بین ۵-۶ عروسکی بود که داشتند - بغل کنند...
نیم ساعت بعد برگشتم دیدم دارند سر لِگوها دعوا میکنند. عروسک قبلی که سرش دعوا بود یه گوشهای افتاده بود و کسی بهش توجهی نمیکرد…
یه ربع بعد برگشتم دوباره سر همون عروسک اول دعوا بود و اینبار لِگوها اطراف اتاق پخش بودند.
۲- فیلم مستند «مردانی که آمریکا را ساختند» رو میبینم. به نظر میاد کل تاریخ سر رقابت بوده. جالب اینکه مهم نیست رقابت سرِ چی، بلکه این خود رقابت است که مهمه. اول رقابت سر راه آهن آمریکاست، بعد رقابت سر پولدارترین آدم آمریکا، بعد سر برق مستقیم و متناوب، بعد سر این، بعد سر اون، و آخر سر رقابت بر سر اینکه کی بیشتر ثروتش رو وقف بکنه و بیشتر موزه و کتابخونه بزنه! کارنگی و راکِفِلِر و فورد و مورگان و غیره بعد از کلی زدن و کشتن و پول جمع کردن، یه دفعه همزمان شروع میکنن سر موسسات غیرانتفاعی و عامالمنفعه زدن رقابت کردن!
۳- به نظر میاد ژنی توی بدن انسان وجود داره که همش دوست داره انسان رو به رقابت سوق بده. احتمالا از اجداد ما به ارث رسیده و در تکامل نقش داشته. شاید در روزگارانی که منابع محدود بوده بهترین تاکتیک برای بقاء این بوده که بشر ببینه بقیه چهکار میکنه، به عقل دیگران (یا جمع) بیشتر از عقل خودش اعتماد بکنه، و سریع بره شروع بکنه اون کار رو کردن، و برای اینکه منابع بیشتری رو از آن خودش بکنه با بقیه رقابت بکنه و با هر وسیلهی موجود سعی بکنه که در رقابت پیروز بشه. ولی توی این دوره و زمانه این ژن هم،مثل خیلی ژنهای دیگه، احتمالا کاربرد زیادی نداره و میتونه حتی باعث دردسر و بدبختی بشه. مثلا اینکه انسان علاقه به زیادهروی در خوردن داره احتمالا در دورهای که منابع محدود بودند به بقاء نسل بشر کمک کرده، ولی همین تمایل امروز که حداقل در جوامع پیشرفته کسی از محدودیت منابع غدایی نمیمیره، باعث بیماریهای قلبی و مرگ زودرس میشه.
اگر واقعا این یک موضوعِ رقابت ژنتیکی باشه اونوقت برای همینه که توی بچهها خیلی بیشتر خودش رو نشون میده (واقعا توی بچهها بیشتر از بزرگترها خودش رو نشون میده؟). بخشیاز این که این «رقابتِ بر سر هیچ» توی بچههای خیلی بهتر دیده میشه اینه که بازهی زمانی رقابتها کوتاه است. یعنی ظرف یک ساعت موضوع رقابت چند بار عوض شده و این باعث میشه که پوچی رقابت و دعوا برای ما بزرگترها خیلی راحتتر قابل دیدن و حس کردن باشه. رقابتهای بزرگترها در بازههای زمانی خیلی طولانیتری رخ میده. سالها یا دهها سال یا یک عمر. برای همین خیلی به چشم نمیاد. ضمنا بزرگترها یادگرفتند که برای رقابتهاشون دلیلهای زیبا بتراشند و اسمهای زیبا بیافرینند. برای همین پوچی خیلی از این رقابتها شاید خیلی سختتر آشکار بشه.
رقابت توی مد و فشن، خرید و فروش آثار هنری، پولدار شدن، خارج رفتن، مشهور شدن، دانشمند شدن، رییسجمهور شدن، و غیره و غیره، چقدر اینها واقعا برای موضوعی مهم و بنیادی و یا مربوط به بقاء است، و چقدرش مثل رقابت بچهها سر عروسک و لگو فقط زاییدهی اون ژنِ تاریخ مصرف گذشتهی به ارث رسیده؟
بچه بالاخره خواب رفته. الان نیم ساعتی هست. من کنارش نشستم و دارم کار میکنم. هر چند دقیقه با ترس بهش نگاه میکنم که بیدار نشده باشه که اگر بیدار بشه دیگه باید بیاید جسد من رو جمع کنید ببرید. هر لحظه ممکنه بیدار بشه...
ولی همزمان با این ترس، یه امید زیبایی هم مثل شمع ته دل من سوسو میزنه . امید اینکه شاید دیدی یه دفعه یک ساعت دیگه هم خوابید، یا حتی دوساعت، یا حتی بیشتر...
اولین باره این دو تا حس رو با این عمق همزمان تجربه میکنم.
این سخنرانهایی که دو صفحه در کمالات خودشون مینویسند میدهند یکی از روش بخونه مثلا معرفیشون بکنه، اینا آیا با خودشون فکر نمیکنند که سطح انتظار حضار را خیلی بالا میبرند؟ و اینکه بعد کلی ملت شاکی میشوند از سخنرانیشون؟
طرف معرفیش یک ربع طول کشیده: رییس هیات مدیرهی این شرکت، معاون اول اون شرکت، مخترع پنج میلیون و خردهای اختراع، نویسندهی صدها کتاب، کاشف واکسن انواع سرطان، رییس جمهور همزمان پنجتا کشور، عارفِ واصل، موسقیدان برجسته، مقالههاش به تعداد ریگهای روی زمین و ستارههای آسمان، هر مقالهای یک اختر تابناک در آسمان تحقیق و غیره و غیره.
بعد طرف اومده یک سخنرانی درب و داغون کرده. ملت هم همه شاکی. خوب حداقل سخرانیات آماده نیست یا اصلا سخنرانی نداری، اینقدر معرفی رو پرطمطراق نکن انتظارات ملت بره بالا.
داشتم رانندگی میکردم حنا هم عقب روی صندلی کودک نشسته بود. نمیدونم چه بحثی شد ازش پرسیدم «میدونی مامانِ بابا کیه؟» گفت «نه!» گفتم «اِه! نمیدونی واقعا؟» گفت «نه!» گفتم «مامان جونه دیگه!» کلی با تعجب گفت« اِههه! راست میگی؟؟؟» گفتم «آره دیگه. پس مامانجون کیه؟» چیزی نگفت. دیدم قضیه داره جالب میشه سریع پرسیدم «حتما میدونی بابای بابا کیه؟» گفت «نه!» گفتم «بابا جونه دیگه» و همینطور عمو و عمهها رو گفتم. کاملا ساکت شده بود و توی آینه میدیدمش که با بهت به من خیره شده. یعنی آیا واقعا تا حالا نمیدونست که مامانجون مامانِ منه؟ و عمهالهام خواهرِ من؟ پس آخه واسه چی اینهمه باهاشون رفیقه.
بعد از این مکاشفه با خودم فکر کردم احتمالا حسی که به حنا دست داد شبیه اینه که مثلا آدم توی یک شرکت بینالمللی کار کنه با یه عالمه همکار چینی و فرانسوی و ژاپنی و هندی و کنیایی و بورکینافاسویی و غیره، بعد یه دفعه یکی بیاد بهت بگه اون پسرخالهات هست، اون یکی پسر داییت، اون یکی نوهی عمهی مامانت، بالاخره که همهی همکارا با هم فامیل هستید!
حس کردم کل دنیای حنا یه رنگ دیگهای شد این آدمهای به ظاهر بیربط یه دفعه همه به هم مربوط شدند.