من همیشه فکر میکنم آدمهای پیر از فرسودگی نمیمیرند، از سرما میمیرند.
انا لله و انا الیه راجعون
روز یکشنبه ۲۲ دیماه ۱۳۹۸، پدر گرامی و عزیزم دارفانی را وداع گفت و به جوار رحمت حق تعالی رفت.
خدایا ایشان را ببخش و بیامرز
و با ائمهی اطهار، و بهترین اولیاء و بندگانت محشور فرما
فضلالله اعلم ۱۳۱۷-۱۳۹۸
فضای سوررئالی است،
یک هفتهی گذشته هر روز صبح که بیدارشدهام انگار توی یک دوران متفاوت بیدار شدهام،
انگار توی یک قرن دیگر، توی یک کشور دیگر،
زندگی ولی، حداقل ظاهرش، مانند گذشتهها در جریان است،
دیروز صبح برف آمد،
امروز هوا آفتابی است، ملایم و مطبوع و تمیز،
برج میلاد از دوردست پیداست،
صدای ماشینها و همهمهی مردم از خیابانها میآید،
ماشینها دو ردیف جلوی بستنی فروشی پارک ملت پارک کردهاند، ترافیک بند آمده،
پسربچهی دستفروش توی پیادهرو دنبالم میدود: «برام یه ساندویچ میخری؟»
رانندهی اسنپی دختر معلولذهنیاش را رسانده مدرسه و آمده دنبال من. همسرش همین دخترش را باردار بوده که موشک زده بودند توی کرمانشاه، زمان جنگ. موج انفجار همسرش را روانی کرده، و دخترش را معلول ذهنی.
همهچیز آرام است،
«حال همهی ما خوب است...»
یک الگویی بین پنج شش نفر از دوستان دیدم که من رو به فکر واداشته. آدمهایی خیلی باهوش و با فکر و تحلیل و تحصیلکرده (به اصطلاح intellect) که مدام از عدالت اجتماعی سخن میگفتند و از فقر و استثمار و بردهداری مدرن و آزادی و شرافت پایمال شدهی انسانها. آدمهایی که یک لحظه آروم نمیگرفتند و کلی کار داوطلبانه میکردند و ثانیهای سرجاشون قرار نداشتند. آدمهایی با دریایی از ایدهی ناب برای درست کردن دنیا. ایدههایی که هنوز هم که هنوزه من فکر میکنم هر کدومشون میتونه کل کرهی خاکی رو متحول بکنه.
بعد این چندنفری که ازشون صحبت میکنم هرکدوم در یک مقطعی یا شرکت زدند یا استخدام یکی این شرکتهای خیلی پولدار شدند که حقوقهای نجومی میدهند. که خوب، خیلی هم خوب و عالی،بالاخره آدم باید یه کاری داشته باشه و حقوقی بگیره، و اگر تواناییهاش برای رفع نیاز روز بالاست طبعا احتمالا میتونه حقوق خیلی بالایی بگیره.
اون چیزی که من رو متعجب کرده از اون روزها تا الان، اون سکوت ناگهانی است که بعد رفتن سر شغل جدید ایجاد شد. چی شد آخه؟ سرشون خیلی شلوغ شد که دیگه نمیرسند به این حرفها فکر کنند؟ از منظر شغل جدید، جهانبینیشون عوض شد؟ اثر اون حقوق بود یا درگیر شدن در کارهای شغل جدید و مسائل جدی جامعه؟ اون حرفهای قدیمها مقتضای سن و سال بود؟ اجازه ندارند در شغل جدید این حرفها رو بزنند و بنویسند؟ از اصلاح امور سرخورده شدهاند؟ فهمیدند این حرفها همه بیهوده و بیمصرف هستند؟ حرفها وصحبتهای مهمتری وجود دارند؟ اگه بله،چیهستند اون حرفها و صحبتها؟ یا شاید هنوز هم به اون موضوعات فکر میکنند ولی صحبتش رو نمیکنند و ازش نمینویسند؟ اگه اینجوریه چرا؟ دارند آروم و بیسروصدا اون حرفها رو جامهی عمل میپوشونند؟
چی شد آخه؟؟
فیلم دکتر استرنجلاو (Dr. Strangelove) ساختهی استنلی کوبریک محصول سال ۱۹۶۴ است. یادم میاد این فیلم رو توی برنامهی هفت که اونروزهای خیلی قدیم اول کل یک فیلم رو میگذاشت و بعد نقدش میکرد دیدم (همون برنامهی هفتی که مهران مدیری ادای مجریش رو در میآورد). اگه درست یادم باشه به فارسی «ماشین روز قیامت» ترجمهاش کرده بودند.
داستان فیلم اینه که یک ژنرال خودسر آمریکایی به یک هواپیمایی که سلاح هستهای حمل میکنه دستور میده که به شوروی حمله بکنه. سیستم این هواپیمای خاص طوری طراحی شده که وقتی دستور بهش رسید هیچطوری نمیشه دستور رو کنسل کرد. یعنی برای اینکه مثلا دشمن نتونه ماموریتش رو مختل بکنه هیچراهی برای هیچکسی نیست که بتونه به خدمهی هواپیما بگه که بیخیال بشوند. خوب تا اینجا قراره یک سلاح هستهای روی شوروی بیفته. آمریکاییها سریع به شوروی خبر میدهند که چنین اتفاقی افتاده تا یه راهحلی پیدا بکنند. ولی اتفاق وحشتناک اینه که وقتی آمریکاییها به دولت شوروی زنگ میزنند متوجه میشوند که شوروی چون نمیتونسته سیستم دفاعی متناسب با قدرت حملهی آمریکاییها بسازه، یک سیستمی به نام «ماشین روز قیامت» ساخته که اون هم صددرصد اتوماتیک هست و کارش اینه که اگر به خاک شوروی حمله هستهای شد صدها موشک هستهای رو منفجر میکنه که عملا حیات رو روی زمین از بین میبره. هیچ راهی هم برای کنسل کردن برنامهاش وجود نداره.
بحث در مورد این فیلم و دیالوگهاش و غیره خیلی زیاده، ولی نکتهای که میخواستم اینجا بگم اینه که در مکالمهای دکتر استرنجلاو به سفیر شوروی میگه که بابا! تمام نکتهی دستگاهی مثل ماشین روز قیامت اینه که اثر بازدارندگی داشته باشه و کسی بهتون حمله نکنه، نه اینکه واقعا حیات رو در زمین نابود بکنه. پس چرا خبر داشتن این دستگاه رو مخفی نگه داشتید آخه؟؟ این که کسی خبر نداشته باشه که شما چنین دستگاهی دارید که از اصل نقض غرض هست. چرا به دنیا نگفتید که چنین ماشینی ساختید؟؟؟*
------------------------
این مقدمهی بالا رو نوشتم که بگم که کل هدف و نکتهی دستانداز یا سرعتگیر اینه که ماشینها قبل از اینکه بهش برسند سرعتشون رو کم بکنند. همه جای دنیا هم از یک کیلومتری سرعتگیر کلی علامت و نشانه و خط مخصوص روی زمین میکشند که به آقای راننده برسونن که یه سرعتگیر جلو هست،سرعتت رو کم بکن.نه اینکه بیخبر از وجود سرعتگیر ملت با ماشین برن روش و پدر ماشین و سرنشینهاش دربیاد. این که هم برای سرنشینهای خودرو خیلی خطر داره و هم برای عابر پیاده و آدمهای دوروبر (که اتفاقا سرعتگیر قاعدتا برای حفظ جونشان تعبیه شده). فلسفهی این سرعتگیرهای عظیمی که بدون کوچکترین نشانه و علامتی در جایجای میهن گرامیمان روییده چیه آخه؟؟
نمونهای از سرعتگیرهای پنهان از دید
و نتیجهی فاجعهبار ...
(هر دوی عکسها از این منبع)
پانوشت:
* "Of course, the whole point of a Doomsday machine is lost if you keep it a secret! Why didn't you tell the world?"
یک کلیپ کوتاه از فیلم (زبان اصلی) که شامل دیالوگ بالاست.
یکی از نتایج جالب استفاده از جیپیاس اینه که نشون میده هرچی هم توی جاده با سرعت حرکت کنیم و لایی بکشیم و خط عوض کنیم و حرص بخوریم، زمان رسیدن به مقصدی که مثلا یک ساعت از ما فاصله داره حداکثر در حد یکی دو دقیقه عوض میشه. مثلا در یک مورد، یک رانندهی بد (پسر همسایهمون) بیشتر یک مسیر ۶۵ مایلی رو ۱۵ مایل بر ساعت بالاتر از حد مجاز رانندگی کرده بود و فقط ۴ دقیقه زودتر از چیزی که جیپیاس پیشبینی کرده بود (حدود یک ساعت) رسیده بود به مقصد. پسر همسایه هیچوقت تصور هم نمیکرد که عجله کردن و خط عوض کردن و لایی کشیدن و به جان خریدن خطر و جریمه، اینقدر تاثیر ناچیزی در زمان رسیدنش به مقصد داره.
فکر میکردم کاش زندگی هم جیپیاس داشت و آدمها میتونستند در هر لحظه ببینند که خیلی از عجلهها و حرص خوردنها و فداکردن چیزهای مهم توی زندگی (مثل دوستان و خانواده)، و وجدان و اصولها را زیر پا گذاشتن و برای پول و مقام و شهرت هر کاری کردنها حداکثر اندکی برای رسیدن به اهداف زندگی - هر چه میخواهند باشند - کمک میکنند. با این جیپیاسِ حیات، شاید زندگی خیلی آدمها خیلی آرومتر میشد، همونطور که رانندگی پسر همسایهی ما با جیپیاس خیلی آرومتر و راحتتر شده.
۱- حنا و دوستش زینب خونهی ما هستند. کلا برنامهشون اینه که ۵-۶ دقیقه باهم بازی میکنند، بعد ۵-۶ دقیقه با هم دعوا میکنند. و دوباره بازی و دوباره دعوا.
داشتند سر یک عروسک با هم دعوا میکردند. هردوشون میخواستن دقیقا همون عروسک را - که شاید زشتترین عروسک از بین ۵-۶ عروسکی بود که داشتند - بغل کنند...
نیم ساعت بعد برگشتم دیدم دارند سر لِگوها دعوا میکنند. عروسک قبلی که سرش دعوا بود یه گوشهای افتاده بود و کسی بهش توجهی نمیکرد…
یه ربع بعد برگشتم دوباره سر همون عروسک اول دعوا بود و اینبار لِگوها اطراف اتاق پخش بودند.
۲- فیلم مستند «مردانی که آمریکا را ساختند» رو میبینم. به نظر میاد کل تاریخ سر رقابت بوده. جالب اینکه مهم نیست رقابت سرِ چی، بلکه این خود رقابت است که مهمه. اول رقابت سر راه آهن آمریکاست، بعد رقابت سر پولدارترین آدم آمریکا، بعد سر برق مستقیم و متناوب، بعد سر این، بعد سر اون، و آخر سر رقابت بر سر اینکه کی بیشتر ثروتش رو وقف بکنه و بیشتر موزه و کتابخونه بزنه! کارنگی و راکِفِلِر و فورد و مورگان و غیره بعد از کلی زدن و کشتن و پول جمع کردن، یه دفعه همزمان شروع میکنن سر موسسات غیرانتفاعی و عامالمنفعه زدن رقابت کردن!
۳- به نظر میاد ژنی توی بدن انسان وجود داره که همش دوست داره انسان رو به رقابت سوق بده. احتمالا از اجداد ما به ارث رسیده و در تکامل نقش داشته. شاید در روزگارانی که منابع محدود بوده بهترین تاکتیک برای بقاء این بوده که بشر ببینه بقیه چهکار میکنه، به عقل دیگران (یا جمع) بیشتر از عقل خودش اعتماد بکنه، و سریع بره شروع بکنه اون کار رو کردن، و برای اینکه منابع بیشتری رو از آن خودش بکنه با بقیه رقابت بکنه و با هر وسیلهی موجود سعی بکنه که در رقابت پیروز بشه. ولی توی این دوره و زمانه این ژن هم،مثل خیلی ژنهای دیگه، احتمالا کاربرد زیادی نداره و میتونه حتی باعث دردسر و بدبختی بشه. مثلا اینکه انسان علاقه به زیادهروی در خوردن داره احتمالا در دورهای که منابع محدود بودند به بقاء نسل بشر کمک کرده، ولی همین تمایل امروز که حداقل در جوامع پیشرفته کسی از محدودیت منابع غدایی نمیمیره، باعث بیماریهای قلبی و مرگ زودرس میشه.
اگر واقعا این یک موضوعِ رقابت ژنتیکی باشه اونوقت برای همینه که توی بچهها خیلی بیشتر خودش رو نشون میده (واقعا توی بچهها بیشتر از بزرگترها خودش رو نشون میده؟). بخشیاز این که این «رقابتِ بر سر هیچ» توی بچههای خیلی بهتر دیده میشه اینه که بازهی زمانی رقابتها کوتاه است. یعنی ظرف یک ساعت موضوع رقابت چند بار عوض شده و این باعث میشه که پوچی رقابت و دعوا برای ما بزرگترها خیلی راحتتر قابل دیدن و حس کردن باشه. رقابتهای بزرگترها در بازههای زمانی خیلی طولانیتری رخ میده. سالها یا دهها سال یا یک عمر. برای همین خیلی به چشم نمیاد. ضمنا بزرگترها یادگرفتند که برای رقابتهاشون دلیلهای زیبا بتراشند و اسمهای زیبا بیافرینند. برای همین پوچی خیلی از این رقابتها شاید خیلی سختتر آشکار بشه.
رقابت توی مد و فشن، خرید و فروش آثار هنری، پولدار شدن، خارج رفتن، مشهور شدن، دانشمند شدن، رییسجمهور شدن، و غیره و غیره، چقدر اینها واقعا برای موضوعی مهم و بنیادی و یا مربوط به بقاء است، و چقدرش مثل رقابت بچهها سر عروسک و لگو فقط زاییدهی اون ژنِ تاریخ مصرف گذشتهی به ارث رسیده؟
بچه بالاخره خواب رفته. الان نیم ساعتی هست. من کنارش نشستم و دارم کار میکنم. هر چند دقیقه با ترس بهش نگاه میکنم که بیدار نشده باشه که اگر بیدار بشه دیگه باید بیاید جسد من رو جمع کنید ببرید. هر لحظه ممکنه بیدار بشه...
ولی همزمان با این ترس، یه امید زیبایی هم مثل شمع ته دل من سوسو میزنه . امید اینکه شاید دیدی یه دفعه یک ساعت دیگه هم خوابید، یا حتی دوساعت، یا حتی بیشتر...
اولین باره این دو تا حس رو با این عمق همزمان تجربه میکنم.
این سخنرانهایی که دو صفحه در کمالات خودشون مینویسند میدهند یکی از روش بخونه مثلا معرفیشون بکنه، اینا آیا با خودشون فکر نمیکنند که سطح انتظار حضار را خیلی بالا میبرند؟ و اینکه بعد کلی ملت شاکی میشوند از سخنرانیشون؟
طرف معرفیش یک ربع طول کشیده: رییس هیات مدیرهی این شرکت، معاون اول اون شرکت، مخترع پنج میلیون و خردهای اختراع، نویسندهی صدها کتاب، کاشف واکسن انواع سرطان، رییس جمهور همزمان پنجتا کشور، عارفِ واصل، موسقیدان برجسته، مقالههاش به تعداد ریگهای روی زمین و ستارههای آسمان، هر مقالهای یک اختر تابناک در آسمان تحقیق و غیره و غیره.
بعد طرف اومده یک سخنرانی درب و داغون کرده. ملت هم همه شاکی. خوب حداقل سخرانیات آماده نیست یا اصلا سخنرانی نداری، اینقدر معرفی رو پرطمطراق نکن انتظارات ملت بره بالا.
داشتم رانندگی میکردم حنا هم عقب روی صندلی کودک نشسته بود. نمیدونم چه بحثی شد ازش پرسیدم «میدونی مامانِ بابا کیه؟» گفت «نه!» گفتم «اِه! نمیدونی واقعا؟» گفت «نه!» گفتم «مامان جونه دیگه!» کلی با تعجب گفت« اِههه! راست میگی؟؟؟» گفتم «آره دیگه. پس مامانجون کیه؟» چیزی نگفت. دیدم قضیه داره جالب میشه سریع پرسیدم «حتما میدونی بابای بابا کیه؟» گفت «نه!» گفتم «بابا جونه دیگه» و همینطور عمو و عمهها رو گفتم. کاملا ساکت شده بود و توی آینه میدیدمش که با بهت به من خیره شده. یعنی آیا واقعا تا حالا نمیدونست که مامانجون مامانِ منه؟ و عمهالهام خواهرِ من؟ پس آخه واسه چی اینهمه باهاشون رفیقه.
بعد از این مکاشفه با خودم فکر کردم احتمالا حسی که به حنا دست داد شبیه اینه که مثلا آدم توی یک شرکت بینالمللی کار کنه با یه عالمه همکار چینی و فرانسوی و ژاپنی و هندی و کنیایی و بورکینافاسویی و غیره، بعد یه دفعه یکی بیاد بهت بگه اون پسرخالهات هست، اون یکی پسر داییت، اون یکی نوهی عمهی مامانت، بالاخره که همهی همکارا با هم فامیل هستید!
حس کردم کل دنیای حنا یه رنگ دیگهای شد این آدمهای به ظاهر بیربط یه دفعه همه به هم مربوط شدند.
نامیدن صحنه یا فیلم یا عکس یا توصیفی با عبارت «گرافیک» در اخبار و اطلاعرسانی مرسوم است. معنی اصطلاح «گرافیک» (که با این کاربرد در لغتنامهها دیده نمیشود) اینست که صحنه یا فیلم یا عکس یا توصیف ارائه شده دارای جزییاتی است که برای بیننده یا شنونده یا خواننده ممکن است ناراحتکننده باشد.
خیلی جاها در دنیا در اخبار، روزنامهها و سخنرانیها و حتی سر کلاس درس بسیار به این موضوع دقت میکنند که اگر مطلبی قرار است عنوان شود یا چیزی نشان داده شود که برای برخی مخاطبین ناراحتکننده باشد حتما قبلا تذکر داده شود. اگر موضوع خیلی ناراحت کننده باشد چندین بار این اخطار تکرار میشود. در سایتهای خبری اگر تصویری ناراحتکننده وجود داشته باشد خیلی وقتها شما باید اول یک گزینهی کنار را انتخاب کنید که آگاهانه خواهان دیدن این تصویر هستید و بعد تصویر نمایش داده میشود.
متاسفانه این موضوعی است که در صدا و سیمای ایران نادیده گرفته میشود. تصاویر خشن و بسیار ناراحتکننده - بدون هیچگونه اخطاری - ناگهان روی تلویزیون در زمانی که ممکن است طیف وسیعی از مخاطبین بیینده برنامه باشند ظاهر میشود. دوستی تعریف میکرد که با جمعی در مهمانی و سر شام بودهاند و ضمنا تلویزیون هم اخبار شامگاهی را پخش میکرده که ناگهان صحنهی پیکر بیجان انسانی غرق در خون نشان داده میشود. یکی از خانمهای مهمان که مشکل عصبی داشته دچار حملهی عصبی میشود و کارش به بیمارستان میکشد و الی آخر.
امروز ایمیلی از پلیس آمده راجع به اتفاقی که دیروز در شهر افتاده. ایمیل متن خالص است (عکس یا تصویری در ایمیل نیست) ولی قبل از خواندن متن به خواننده هشدار داده میشود. خودتان بخوانید و قضاوت کنید:
Please note this message may contain information that some may find upsetting.
On 11-07-2019 at 03:24:00, a robbery occurred at 2650 Durant Avenue.
There were two suspects. One suspect was armed with a baseball bat.
ترجمه:
«توجه داشته باشید که این پیغام ممکن است اطلاعاتی داشته باشد که ممکن است برای بعضی ناراحتکننده باشد.
در تاریخ هفتم نوامبر ۲۰۱۹ ساعت ۳:۲۴ دقیقه در آدرس ۲۶۵۰ خیابان دورانت یک فقره سرقت اتفاق افتاده است. دو مظنون در این سرقت شرکت داشتهاند که یکی از آنها مسلح به چوب بیسبال بوده است.»
پایان ایمیل!
خیلی خشن و ناراحتکننده بود. نبود؟
حنا فقط اجازه داره روزهای سهشنبه آدامس بخوره. خوشبختانه خودش به این قانون پایبنده، و هنوز یاد نگرفته که میشه یواشکی هم آدامس خورد بدون اینکه کسی متوجه بشه. ولی با این وجود خیلی نسبت به انواع آدامسها کنجکاوی نشون میده.
دیروز من که نبودم یک بستهی آدامس ۲۰ تایی رو از روی میز من برداشته، کاغذ روی یکییکی آدامسها رو باز کرده، بعد دوباره کاغذ رو پیچیده دورشون و گذاشته توی جعبهاش. رسیدم خونه میگم واسه چی اینکار رو کردی؟ میگه هیچکدومشون رو نخوردم. میگم اشکالی نداره ولی چرا همهشون رو باز کردی؟میگه میخواستم ببینیم چه رنگی هستند. میگم: خوب یکیش رو باز کردی کافی بود دیگه. میگه میخواستم مطمئن بشم...
۱- برای پرستار حنا، از مادربزرگِ بسیار محترمی که بسیار بسیار از طریق دوستان سفارش شده بودند با کلی اصرار و خواهش خواسته بودیم که لطف کنند و بیایند چندروزی به ما کمک کنند. پریروز با حنا رفتم ایستگاه مترو که ایشون رو برای بار اول سوار کنم بیارم خونه. خانم پرستار که دید حنا توی صندلی ایمنی روی صندلی عقب نشسته گفت که من هم صندلی عقب مینشینم که از همین اول با حنا دوست بشم. خانم پرستار با حنا سلام علیک گرمی کرد و شروع کرد قربون صدقهاش رفتن. حنا هم بلافاصله بدون کوچکترین تاملی جواب محبتهای خانم پرستار را داد:
«سلام. چرا ناخنهات رو نگرفتی؟ ببین چقدر بلند شدند. میکروب میره زیرشون بعد میکروبها میرن توی دهنت مریض میشی نمیتونی بستنی بخوریها! ناخنهات رو نباید با دندونهات بجوی. باید با ناخنگیر بگیری. اگه ناخنگیر نداری، مامان من یکی داره برو ازش بگیر، یا بگو مامانم ناخنهات رو بگیره. وگرنه میشی مثل حسنی نگو یه دسته گل و هیچکی دوستت نداره ...»
خانم پرستار [قرمز، رنگِ لبو] پشت سر هم عذرخواهی که ببخشید یادم رفته بود، شب میرم خونه ناخنهام رو میگیرم...
من [قرمز، رنگِ لبو]: عذرخواهی از خانم پرستار و سعی در عوض کردن بحث، متاسفانه حنا با سماجت وصف ناپذیری در کل بیست دقیقهی مسیر فقط و فقط راجع به ناخن خانم پرستار صحبت کرد.
...
صبحِ روز دوم، خانم پرستار قبل ازسوار شدن به ماشین دو تا دستش رو آورده جلو و ناخنهاش رو به من نشون میده که - بیچاره - از تهِ ته گرفته...
۲- فرودگاه منتظر سوار شدن هستیم. گروه آخر رو - که ما هم جزءشون باشیم - اعلام کردن سوار هواپیما بشیم که حنا یه دفعه میگه دستشویی دارم. من با عصبانیت میگم «بابا میتونی چنددقیقه صبر کنی سوار هواپیما بشیم بعد بریم دستشویی؟» میگه «نه! همین الان! زودباش!».
بردمش
دستشویی. اومده بیرون. میگم «بریم؟» میگه «بابا دستم رو که نشستم». میگم
«اشکالی نداره»، میگه «نه!میکروب داره. باید دستم رو بشورم.» محکم سر جاش وایساده و گریه و اصرار اصرار
که میکروب داره بریم دستم رو بشورم. بلندش کردم که دستش رو زیر شیر بشوره.
بعد گذاشتم زمین و دستش رو گرفتم که بریم سوار هواپیما بشیم دوباره تا
رسیدیم دمِ در میگه «بابا دستم رو که خشک نکردم ...»
دوباره همون ماجرا و اصرار
اصرار که باید برگردیم دستم رو خشک کنم....
۳- در حال رانندگی هستم. حنا هم عقب نشسته. بیسکویتهاش رو میخواد. بهش میگم: بابا، الان که من نمیتونم،دارم رانندگی میکنم باید فرمون رو بگیرم. میگه با اون یکی دستت بده. میگم آقای پلیس گفته که هردو تا دستم باید روی فرمون باشه وگرنه خطر داره (و اون یکی دستم رو می گذارم بالای فرمون که هر دو دست را ببینه که روی فرمون قرار داره).
اون شب به خیر و خوشی گذشت و حنا دیگه چیزی نگفت.
...
از فردای اون روز به بعد حنا چهارچشمی مواظبه که دوتا دست من روی فرمون باشه. یک لحظه یک دستم رو از روی فرمون بردارم صداش بلند میشه که بابا! بابا! آقای پلیس گفته دوتا دستت باید روی فرمون باشه، چون خطرناکه....اون یکی دستت رو هم بگذار روی فرمون. زودباش! زودباش!
جوابی ندارم مگه اینکه دوتا دستم رو مثل تازه رانندهها بچسبونم به فرمون. ساعت ده و ده دقیقه!
۱- شیشههای ماشین رو توی پارکینگ دانشگاه وسط روز روشن شکستند که از ماشین دزدی کنند. هیچچیز چشمگیری هم توی دید نبوده. داشتم پرستار حنا رو میرسوندم، حنا هم توی ماشین بود.حنا وسط حرفهای ما شنید که شیشههای ماشین رو شکستند. پرسید کی شیشهی ماشین رو شکسته؟ گفتم یه آقایی. گفت چرا شکسته؟ چند تا جمله شروع کردم بگم ولی دیدم هرکدوم توضیحات پیچیدهای لازم دارند: یا باید مفهوم دزدی رو توضیح میدادم که اون لحظه فکر کردم بدآموزی داره و ممکنه حنا استرس هم بگیره و هم اینکه اگه توضیح میدادم اونوقت حنا تا سه روز در مورد جزییاتش سوال داشت، یا باید یه داستانی سر هم میکردم که هرکاری کردم نتونستم تو اون شرایط داستانی چیزی بسازم. آخر گفتم نمیدونم. البته حنا هم در این شرایط به این سادگی ول کن نیست، گفت چرا نمیدونی؟ بگو دیگه چرا نمیدونی!.
۲- همکارم، متاسفانه، به بیماری سرطان مبتلا شده. حنا میپرسه سرطان چیه. میگم یعنی مریض شده. میگه کجاش مریض شده؟ میگم سرش. میگه خوب سرش رو بوس کن خوب بشه دیگه.
۳- یه عنکبوت اومده توی خونهی ما. حنا میگه واسه چی اومده خونهی ما؟ میگم خونهشون رو گم کرده اشتباهی اومده خونهی ما (حالا تا ده دوازده شب باید وقت خواب داستان عنکبوتی که خونهشون رو گم کرده بوده تعریف کنم). میگه حالا چیکار باید بکنیم؟ میگم بابا همراه حنا برای اینکه به عنکبوت کمک کنند اون رو میگیرند و میاندازندش بیرون که بره خونهشون پیش مامان و باباش.
------------
حنا هنوز مفهوم «بدی» را نمیدونه. هنوز همهی آدمهای قصهها و دوروبر آدمهای مهربونند که فقط به فکر اینهستند که به هم کمک کنند. هنوز توی همهی داستانها نینی گرگها با نینیگوسفندها دوستانه بازی میکنند، عنکبوتها و هر حشره و چیزی که توی خونه پیدا میشوند راه خونهشون رو گم کردند و بابا همراه با حنا برای اینکه بهشون کمک کنند میگیرند و میاندازندشون بیرون که برن خونهشون. مارهایِ باغی رو نباید نزدیکشون رفت چون مارها میترسند و گناه دارند. حنا هنوز توی بهشت زندگی میکنه. جایی که سختترینِ بیماریها با یک بوس کوچولو درمان میشوند، جایی که همه، غذاها و اسباببازیهاشون را بدون چشمداشتی باهم تقسیم میکنند، جایی که «هر انسان برای هر انسان برادریست، قفل افسانهایست و قلب برای زندگی کافیست».
ولی، کمکم زمان هبوط حناست از این بهشتی که براش ساختیم. هبوطی اجباری به خاطر خودش و امنیتاش در دنیای واقعی اطراف ما. حنای ما دیگه هرگز توی زندگیش حسِ آرامشِ بهشتی که تا الان براش توصیف میکردیم رو نخواهد دید.
دیشب با خودم فکر میکردم، چی میشد این دنیای توصیفی ما واقعی میبود: نینیگرگها و نینیگوسفندها با هم دوستانه بازی میکردند، همهی انسانها فقط و فقط به فکر کمککردن به همدیگر بودند، همه غذاها و اسباببازیهاشون را باهم تقسیم میکردند، و سختترینِ بیماریها با یک بوس کوچولو درمان میشد...
در جواب اونهایی که مدام میگن «وای!خدای من! این بچهها که خیلی بانمکن! پس چرا زیر چشاتون گود افتاده؟ چرا رنگتون زرد شده؟» میخواستم بگم که همونطور که بارها هم گفتم درسته، این بچهها خیلی بانمکاند، مشکل اینه که دوز (dose) شون بالاست.
مثالش شبیه چلوکباب میمونه. چلوکباب مگه بده؟ خیلی هم عالی. یه روز ظهر یا عصر که خیلی هم گرسنه هستید با دوستان میروید فرحزاد یا دربند و یک چلوکباب دبش نوش جان میکنید. خیلی هم خوب و عالی. حالا این رو مقایسه کنید با اینکه مثلا مریض هستید بعد پنجتا کاسهی بزرگ سوپ بیمزه هم همین الان ریختید توی معدهتون، سه شب هم هست که چشمهاتون به هم نیومده، سه تا deadline هم تا آخر شب دارید، حالا یکی اومده میگه به زور باید سه پرس چلوکباب بخوری! به زور! همین الان! هر سه تا پرس رو!
ببینید، یک ساعت اول پیش بچهها بودن بسیار عالی و لذتبخشه، از بهترین تجربههای زندگی. حتما سعی کنید این رو توی برنامهی روزانهتون بگذارید. دو ساعت که بشه کمکم خسته میشید،سه ساعت پیش بچهها طاقت آوردن دیگه داغونتون کرده، تا ساعت آخر چهارم انرژیتون کاملا به صفر رسیده، ساعت پنجم اعصاب و مغزتون هم خمیر شده (حس میکنید مغزتون الان از دماغتون میریزه بیرون) ، نزدیکیهای ساعت ششم قیافهتون شکل مرغ پرکنده شده فقط با سینهخیز میتونید خودتون رو تکون بدید، اگر کسی ساعت هفتم برسه خونه به احتمال زیاد شما وسط هال نشستید و دارید بلند بلند فریاد میزنید و زمین و زمان رو نفرین میکنید و دودستی میزنید توی سرتون، ...
و در تمام این مدت کودکان شما با همون انرژی ساعت اول، بدون اینکه کمترین احساس خستگی یا گرسنگی یا تشنگی بکنند، بیوقفه در حال دویدن و جیغ زدن و پرتاب کردن اسباببازیها و میوهها و ظرفها و محتویات کمدها به اطراف هستند...
صندلی ایمنی کودک یا Child Safety Seat که توی آمریکا به صورت اختصار car seat خوانده میشود روی صندلی عقب خودرو بسته میشود، و کودک، داخل آن، توسط کمربندهای مخصوصی محکم میگردد. طبق قوانین آمریکا کودکان زیر ۲ سال میبایست داخل صندلی ایمنی کودک که رو به عقب قرار دارد روی صندلی عقب بسته شوند (یعنی روی کودک باید به سمت پشتی صندلی عقب باشد).قوانین برای کودکان بزرگتر از ۲ سال کمی سادهتر است، ولی حداقل تا سن ۸ سالگی میبایست حتما روی صندلی مخصوص (صندلی ایمنی یا صندلی بلند (booster seat)) که روی صندلی عقب قرارمیگیرد بنشینند. در قبال امنیت بالاتر، کودکان امروز لذت بوق زدن هنگام رانندگی بابا و عمو و دایی، و دیدن دست اول مناظر اطراف و ماشینهای جلو و کنار را از دست میدهند، و از شکنجهی له شدن در کنار دست چپ یا زیر پای آقای راننده یا داخل داشبورد یا بالای ترمز دستی به خصوص در جابجاییهای فامیلی و مسافرتهای شلوغ رهایی یافتهاند.
ولی کلا میخواستم یه چیز دیگه بگم که مجبور شدم این مقدمهی بالا رو بنویسم: امروز حنا توی ماشین بسیار عصبانی بود و چنان مشت و لگدی نثار صندلی و درب میکرد که وسط اتوبان هزاربار فاتحه فرستادم به پدر اون که صندلی ایمنی کودک با کمربندهای محکمش را اختراع کرد.اگه یکی از اون مشتهای حنا خورده بود توی صورت من همونجا وسط اتوبان ناکاوت شده بودم. فکر کردم برای بچههای سهسال به بالا باید اسم صندلی ایمنی کودک رو بگذارند «صندلی ایمنی پدر» (یا صندلی ایمنی راننده) که از مشت و لگد خوردن بابای گرامی در حین رانندگی توسط کودک عصبانی جلوگیری میکنه.