سه تا بلیطِ هواپیما خریدهبودیم. سه تا صندلی کنارِ هم. صندلی وسطیمون پُشتی نداشت. مهماندار گفت جاتون رو عوض میکنم.
صندلی جدید پشتی داشت، ولی میزِ تاشوی یکی از صندلیها قفل نمیشد و وِل بود. آقای مهماندار اومد و مؤدبانه گفت: «بیزحمت موقع تیکآف با دست نگهش دار».
سرم رو برگردوندم طرفش. نگاههامون قفل شد. آدمِ آروم و بامتانتی بود. یک لحظه در سکوت به هم نگاه کردیم. هم اون سؤال من رو میدونست، و هم من جوابِ اون رو. بعد چند لحظه گفت «ببخشید ...، تحریمیم دیگه...».
من لبخند زدم.
اون رفت به بقیهی مسافرها برسه.
توی ماشین پشت چراغ قرمزیم. حنا میگه: بابا! «دُونْتْ دُوْر» یعنی چه؟
من و مامانِ حنا با تعجب به هم نگاه میکنیم.
- چی بابا؟ دوباره بگو!
- دونت دُوْر! دونت دُوْر!
- کجا شنیدی بابا؟
- اونجا دیدم. اونجا. نگاه گن!
سرم رو برمیگردونم. حنا داره با انگشت به علامت راهنماییِ کنار خیابون اشاره میکنه!
دنبالِ یک کارتونِ آروم و ساده بودم برای حنا. الان دیگه بیشترِ کارتونها فضایی و علمی تخیلی هستند. یعنی شاید کارتونهای خوب هم باشند، ولی بچهها بالطبع اون کارتونهای خیلی اکشن و پرتحرک و هیجانانگیز رو دوست دارند. تا یه سنی هم میشه مجبور کرد بچه رو که اونچیزی که ما میگیم (خونهی مادربزرگه و هادی و هدا) رو ببینه. ولی زود از دوست ورفیقهاش میشنوه که مثلا فلان کارتون خیلی باحاله و بعد دیگه توی خونه دعوا داریم. یعنی دعوا هم نداشته باشیم فردا صبح قضیه این میشه که از همشاگردیهاش عقب افتاده و باهاشون چیزِ مشترکی برای صحبت کردن نداره و احتمالا توی زندگی اجتماعیش تاثیر بگذاره. بالاخره تصمیم گرفتم که حداقل یکی دو تا از اون کارتونهای کودکی خودمون رو پیدا کنم و براش بگذارم. با خودم گفتم زبانش هم انگلیسی باشه که حنا انگلیسی هم تمرین کنه.
خانوادهی دکتر ارنست با اسم انگلیسی The Swiss Family Robinson با دوبلهی انگلیسی روی یوتیوب بود. ولی بعد از چند قسمت متاسفانه دیدم حجم هیجانش برای حنا بالا است. کاپیتان غرق شد و بعد دفنش کردند و بعد اسکلت توی غار پیدا کردند و غیره. مامانِ حنا هم که جستجو کرده بود گفته بودند برای ۶ سال به بالا خوبه و برای سن کمتر توصیه نمیشه.
دیگه هیچکدوم از کارتونها رو با دوبلهی انگلیسی پیدا نکردم: حنا دختری در مزرعه، هایدی دختری از کوه آلپ، بچه های مدرسه والت و غیره. یعنی یکسریشون با زبانِ ژاپنی با زیرنویس انگلیسی بودند که خوب به درد حنا نمیخوردند چون نمیتونه بخونه.
در نهایت، دیدم دوبلهی فرانسوی «هایدی دختری از کوه آلپ» وجود داره. گفتم بگذارم شاید حنا سرگرم شد، یه کم هم لهجهی فرانسوی به گوشش خورده باشه یه وقت خواست یاد بگیره پیشزمینه داشته باشه. تا دیروز چهار قسمتش رو دیده بود. اعتراضی نداشت. دیشب دیدم داره با عروسکش بازی میکنه و یه چیزایی احتمالا به فرانسوی میگفت. «بُنجوغ» رو فهمیدم، بقیهشون به گوشِ من «وُوغه کُووغه» بود.
امروز بعد از اینکه قسمت پنجمش رو دیده بود اومد پیش من و گفت: «بابا! «ووزِه کَغ دِلوو لیغغ» یعنی چه؟»! (وقتی میگه «وُوزِه» چنان هم لبهاش رو غنچه میکنه که یکی ندونه فکر میکنه ما و اجدادمون دوازده نسل هست که توی نافِ پاریس زندگی میکنیم).
هیچی دیگه! نصف روز، کار بنده شد اینجا برو اونجا بیا که معنی این چیه. حنا یادش هم نبود که کجای فیلم این رو شنیده. نیمساعتِ فیلم رو هم باهاش دیدم، پیدا نشد. کلمههای انگلیسی که میپرسه بعضیهاش رو نصفه نیمه شنیده و دقیق نیست. این بود که هیچجوری نشد پیداش کنی. آخرش مجبور شدم زنگ بزنم به دانشجوی فرانسویم بهش بگم گوش بکنه ببینه این بچه چی میگه ...
مشکلاتی داریم به حضرتِ عباس!
پرینتر عزیز ۱۰ سالهی من چندروز پیش با نشون دادن یک خطای ترسناک در صفحهی نمایشش از کار افتاد. میگم ترسناک چون همیشه میگفت که مثلا مشکل اینه این درب رو باز کن، اون رو عوض کن، مثلا نازل کثیف شده باید سرویس بشه و از این حرفها. این دفعه ولی خیلی رک و صریح بود :
« خطای بی- ۲۰۰. چاپگر شما به تعمیر احتیاج دارد. دستگاه را خاموش کنید و از برق جدا کنید. از روی دفترچهی راهنما شمارهی خدمات پس از فروش را پیدا کنید و با آنها تماس بگیرید.»
با کمی جستجوی اینترنتی متوجه شدم که این خطای مشهوری است و کلی ملت ازش شکایت داشتند که برای دستگاهشون پیش اومده و بعدش دیگه مجبور شده بودند دستگاه رو بندازند سطل زباله.
صد دفعه روشن و خاموش کردن و کوبیدن به چپ و راست و قطع برق و تا ۱۰۰۰ شمردن و دوباره وصل کردن و ریست کردن و هیچ چیز افاقه نکرد. دوباره بعد از روشن شدن همین خطا رو میداد که «دستگاه رو خاموش کنید و ببریدش تعمیرگاه». برای پرینتری که گارانتیاش تموم شده این دیگه خیلی فایدهای نداره. هزینهی پستاش احتمالا از کل قیمت پرینتر بیشتر باشه.
از سر ناچاری دوباره شروع کردم روی اینترنت گشتن ببینم کاری میشه کرد یا نه. یه راه حلی در یک وبسایت هندی (که بیشتر شبیه شنبهبازار ماهی و ماکیان بود تا وبسایت) پیدا شد که کلی ملت زیرش برای پدر مادر راهحلدهنده دعا کرده بودند و گفته بودند که کار کرده. راه حل این بود:
۱- برق رو قطع کنید
۲- دربِ قسمت عوض کردن جوهر پرینتر را باز کنید
۳- برق را وصل و پرینتر را روشن کنید
۴- بگذارید جعبهی جوهر که به همراه نازل هنگام روشن شدن پرینتر (برای چک نازل) چپ و راست میرود از سمت راست حرکت کند به سمت چپ (همیشه این کار را میکند)
۵- به محض اینکه جعبهی جوهر و نازل از وسط عبور کرد و قبل از اینکه به سمت چپ پرینتر برسد درپوش قسمت عوض کردن جوهر را ببندید!!!
۶- پرینتر دیگر خطا نخواهد داد!
با بیحوصلگی تستش کردم.
کار کرد!!
پرینتر درست شد! کاملا درست! یکی دو بار خاموشش کردم و دوباره روشن که مطمئن بشم. درستِ درست شده بود! تا الان هم بی عیب و خطا، پرفکتِ پرفکت داره کار میکنه!
من موندم که این راهحل رو موجودات فرازمینی به اطلاع این بشرِ هندی رسوندن، یا اینا واقعا جادو جمبل میکنند؟ باز و بسته کردن یه در فکسنی که یه هیچجایی و سنسوری هم وصل نیست اولا چطوری میتونه این مشکل رو حل کنه؟؟ ثانیا این روش پیچیده که باید کدوم درپوش را باز کنی و دقیقا چه زمانی باید اون رو ببندی چطوری به ذهن اینا رسیده؟
حنا به اصرارِ مامانِ حنا هفتهای یکساعت توی یک کلاس تعلیمات دینی آنلاین مخصوص خردسالان شرکت میکنه.
-----------
[یک روز معمولی، حوالی ظهر]
من: حنایی!
حنا: بله بابا!
من: بابا چیکار داری میکنی؟
حنا: دارم نقاشی میکشم دیگه.
من: آفرین آفرین، حالا چی داری میکشی؟
حنا: دارم عکسِ خدا رو میکشم!
من [با عصبانیت]: مامانِ حنا! مامانِ حنا! کجایی...؟ این کلاس دینی رو میشه بگی از کجا پیدا کردی آخه؟ اصن معلومه این معلمش کیه؟؟
-----------
حنا: بابا!
من: بله عزیزم
حنا: میشه یه سوال بپرسم؟
من: بله عزیزم. صد تا سوال بپرس
حنا: چرا کتابِ قرآنِ کریم عکس نداره؟
من [با عصبانیت]: مامانِ حنا! مامانِ حنا! ...
-----------
حنا: بابا! دیشب یه خواب دیدم.
من: آفرین!
حنا: میخوای برات تعریف کنم؟
من:میشه بعدا تعریف کنی؟ اِه ... باشه. یعنی الان یه کم کار دارم. ولی باشه زود تعریف کن.
حنا: ببین رفته بودیم یه جایی که اون چیز بود ... یه چیزی ... یادم رفت اسمش رو ...
من:خوب توضیح بده چیه تا بهت کمک کنم کلمهاش رو پیدا کنی
حنا: آ آ آ .... اون چیزی که چارخونه چارخونه است مردم میرن از پشتش حضرتِ [...] رو میبینن. اسمش چیه؟
من: ضریح ؟؟!
حنا: بله بله. همینه.
من: ای وایِ من ....! حضرتِ [...] که شهید شدند! نمیشه دیدشون! چطوری بگم .... [با عصبانیت]: مامانِ حنا! مامانِ حنا! ...
میگفت «عشق مثل سرطان میمونه. نه میتونی تصمیم بگیری کی بیاد، وقتی هم اومد نمیتونی تصمیم بگیری چه زمانی بره، اگه اصلا بره. اگه دفعهی اولت باشه که اصلا تا مدتها متوجه هم نمیشی که به چی مبتلا شدی. دلت که ضعف داره پیش خودت میگی حتما بد خوراکی کردم و میری برا خودت چاینبات میریزی. سردرد داری میاندازیش گردن کمخوابی و میبندی خودت رو به ژلوفن. حواست رو که نمیتونی جمع کنی میاندازیش تقصیر سر و صدای تلویزیون و وروجکهای همسایه...
نه خیلی به سن ربط داره، نه به جا، نه به پولداری و بیپولی، نه به قیافه، نه به پست و مقام، به هیچی ربطی نداره. یه روز صبح چشمهات رو که باز میکنی میبینی عاشقی. چرا؟ نمیدونی. عاشق کی شدی؟ یک بابایی (یا مامانی!). چیز خاصی داره طرف؟ نه! کاری کردی که عاشق بشی؟ اصلا! اون کاری کرده که تو عاشقش بشی؟ابدا! حالا میتونی بیخیالش بشی؟ نه، یعنی بخواهی هم نمیشه! مثل سرطان میپیچه دور همهی بدن، سر و مغز و دل و دست و پا و همهچی رو از کار میاندازه. واکسن؟ دارو؟درمان؟ هیچی! باید بسوزی و بسازی. نه توی اومدنش اختیاری داری، نه توی رفتنش. حافظ که میگه «عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید ...» اشتباه میکنه. مگه دست خود آدمه که عاشق بشه؟ معلومه که نیست! ولی یه وقت هم دیدی فردا صبح که از خواب بیدار شی عاشق شده باشی، شاید هم هیچوقت عاشق نشی ... »
ازش پرسیدم تو خودت عاشق شدی؟ گفت نه! ولی راست نمیگفت، آدرس جزییاتی که میداد خیلی دقیق بود.
بدن ما انسانها طی میلیونها سال تکامل پیدا کرده است. تابعِ هدفِ فیزیکی و مادی هم تقریبا در تمام مدت تکامل این بوده که ما انسانها بتوانیم شکار کنیم و از میوه و محصول درختان استفاده کنیم. کشاورزی حدود ۱۰۰ هزار سال پیش به وجود آمد و به نظر من بدن ما شاید هنوز فرصت پیدا نکرده باشد که حتی کاملا با زندگیِ برپایهی کشاورزی هم خودش را تطبیق دهد. ۱۰۰ هزارسال شاید خیلی زیاد به نظر برسد، ولی میدانیم تکامل زمان خیلی بیشتری لازم دارد.
بعد حالا ظرف مدت ۲۰-۳۰ سال گذشته با ورود ناگهانی ماشین و کامپیوتر طرز زندگی همهی ما به کل عوض شده. زندگیِ امروزِ ما تقریبا هیچ شباهتی به زندگی نیاکان ما در ۱۰۰ سال پیش هم ندارد، چه برسد به ۱۰۰۰ سال پیش و قدیمیتر. و بالطبع تکامل هرگز فرصت نکرده که با این تغییر طرز زندگی، بدن ما را هماهنگ کند. شاید اگر همین تکنولوژیِ امروز دقیقا به همین شکل باقی بماند، بدن انسان یک میلیون سال دیگر با این طرز زندگی تطابق یافته باشد: چند چشم اضافه در آورده باشیم، انگشتانِ دست زیادتر شده باشد، مغز حتما بزرگتر شده، دست و پاها کوتاهتر شده، انگشتان پا که احتمالا برای بالارفتن از درخت و راه رفتن روی شاخهها بوده و دیگر کارایی ندارد در هم ادغام شده و هزاران تغییر دیگر.
حالا از جزییات این موارد که بگذریم، چیزی که امروز بر همه روشن است ایناست که بدن ما برای کار فیزیکی ساخته شده، برای دنبال شکار دویدن، برای بالای درخت رفتن، نه برای روزی ۱۰-۱۲ ساعت پشت میز و جلوی کامپیوتر و موبایل و لپتاپ نشستن. نه اینکه نتوانیم پشت کامپیوتر بنشینیم، همهمان میتوانیم، ولی فیزیکِ بدنمان برای اینکار نیست. این بدن - حداقل توی آن لایههای درونی - در عذاب است، تحت فشار است. هرچقدر هم صندلی سوپر ارگونومیک و نمایشگر منحنی و کفش طبی و غیره که استفاده کنیم، اون اصل ساختار فیزیکی بدنمان - بدون اینکه حتی شاید متوجه بشیم - تحت فشار است. شاید در کوتاه مدت هم خیلی به چشم نیاید و حس کنیم که خیلی هم راحتیم، ولی در دراز مدت آثارش پیدا میشود و آرتروز و درد کمر و گردن و زانو و قوز و چاقی و غیره به تدریج خودشان را نشان میدهند. بعد روزی میرسیم ته زندگی میبینیم که این بدن کل زندگی تحت فشار بوده. کاری ازش خواستیم که برای آن کار ساخته نشده بوده. درست که شاید چارهی دیگری نبوده و باید این کار را میکردیم، ولی بدنِ ما، بدنِ این طرز زندگی نبوده.
در جمع عدهای از دوستانِ عزیزتر از جانِ بسیار موفق (و پا به سن گذاشتهای) بودم و وسط صحبتها و حرفها و شکوهها و گلایهها بود. از مضمون صحبتها به ذهنم رسید که شاید که این روح و روان ما هم میلیونها سال اینطور تکامل پیدا کرده که کنار خانواده و فامیل و دوستان باشد. نه این که نتوانیم دوری آنها را تحمل کنیم که همهمان میتوانیم، ولی وقتی از اینها دوریم این روحِ ما، خیلی وقتها یک جایی توی آن لایههای خیلی درونیاش، مدام در عذاب است. هرچقدر هم که با فامیل و آشنا تلفنی صحبت و اسکایپ تصویری و واتساپ و تلگرام کنیم باز این دوری مثل خاری در روحمان فرو رفته. شاید در کوتاه مدت هم خیلی به چشم نیاید و حس کنیم که همینطوری خیلی هم خوب و عالیست و مشکلی نیست، ولی در درازمدت به تدریج آثارش پیدا میشود. بعد میرسیم ته زندگی میبینیم که این روح تمام زندگی تحت فشار بوده. کاری از آن خواستیم که برای آن کار ساخته نشده بوده. درست که شاید چارهی دیگری نبوده و باید این کار را میکردیم، ولی روح و روانِ ما، روح و روانِ این طرز زندگی نبوده...
این «خار» در روح همهی غربتنشینانِ پا به سنی که دیدهام و با آنها هم صحبت شدهام بوده. بعضی با آن راه آمده بودند و هر روز صبح مرهمی رویش میگذاشتند که تا شب مُسَکِن دردش باشد. برای بعضی این خار بزرگ و بزرگتر شده و حالا اندازهی خنجری بود. آنقدر درد داشت که هر زمانی سر هر صحبتی که با ایشان باز میشد (از سیاست و هنر و پول و آشپزی و علم و غیره) آخرش به دردِ خنجرِ توی پهلویشان ختم میشد. برای بعضی زخم خار عفونت کرده بود، و از لبان لرزان آنها شنیدم که عفونت این زخم زود صاحبش را از پا درمیآورد. و از پادرآمدهها زیاد بودند.
برای همکاری که اهل کشوری در دوردستهاست از ایران شیرینی حاجی خلیفه بردم.
فردای اون روز:
من:شیرینی خوب بود؟
همکار گرام: آآآ ... بله بله .... خوب بود ...
- منظورت چیه؟
- خوب بود، ممنون. یعنی بد نبود ...
- راستش رو بگو. خوشت اومد یا نه.
- آره خوب بود. یعنی....، یه کم فقط زیاد شیرین بود.
- زیاد شیرین بود!؟؟
- یه کم. یعنی نتونستیم ازش بخوریم، نه من و نه خانمم، مجبور شدیم بدیمش به سرایدار.
- [من توی دلم: حیف شیرینی حاجی خلیفه که بدم به تو] باشه، این دفعه برات مارمولک میارم
- [همکار بنده خیلی جدی] نه به خدا، زحمتت میشه. تو زحمت میوفتی.
- نه بابا. این چه حرفیه. دوستی من و تو خیلی بیش از اینها میارزه.
- خیلی ممنون. محبتهات رو هیچوقت فراموش نمیکنم.
- اصلا حرفش رو هم نزن.
یکی از کارهایی که بابای یک بچهی سهساله باید هرشب قبل از خواب انجام بده اینه که دور خونه راه بیفته هرچی شیر نیمهبازه رو ببنده که تا صبح خونه رو آب ور نداره!
میگفت «خارج مثل خونهی خالهی پولدارِ آدم میمونه که همیشه غذاهای خوشمزه میخورند و یخچالشون پر از بستنی و آبمیوه و شکلات و کیکه. که ماشین بنز دارند و هر آخرهفته تفریح و گردش میروند خارج شهر و بزن و بکوب. که بچههاشون انواع اسباببازیهای رنگ و وارنگ دارند. که همهچی توی خونهشون مرتبه، سر ساعت غذاشون رو میخورند و سر ساعت میخوابند و سر ساعت مطالعه میکنند و سر ساعت بازی و سرگرمی و چای و کیک بعد از ظهر و غیره.
بچه که باشی، خونهی خاله بهشت روی زمینه. آرزوته که بری اونجا. شب هم همونجا بمونی. یکشب، دوشب، هزار شب! اصلا سیر نمیشی. مخصوصا اگه خودتون وضع اقتصادی خوبی نداشته باشید و هزار بدبختی و بیپولی و اعصابهای خرد و خمیر و غیره. تا بچهای، خونهی خاله بهشت روی زمینه.
وقتی کمی بزرگتر میشی ولی، حس میکنی تو خونهی کوچیکِ فقیرانهیِ خودتون «راحت»تری. نه اینکه «تامین»تر باشی که وضع اقتصادی شاید هنوز همون باشه که بوده و شاید هم بدتر. ولی روحت و روانت توی خونهی خودتون آروم و قرارِ خاص و عجیبی داره که توی خونهی خاله پیدا نمیشه. مضاف بر اینکه غذاهای جوراجور و بستنی و کیک و شکلات و اسباببازی و استخر و زمین فوتبال و ماشین بنز و گردش و تفریح و همه و همه با گذر عمر کمکم رنگ و لعابشون رو از دست میدهند. تو میمونی و عشق به اینکه شبها توی همون خونهی محقر خودتون، راحت و بیرودروایسی، با زیر پیرهنی ولو بشی روی زمین و یه متکا بگذاری زیر آرنجت و پای سفرهی نون و پنیرِ شام روی موکت سفت بخوابی تا صبح. شاید صبح با داد و فریاد و لگد و پسگردنی بیدارت کنند، که اشتباه نشه اصلا جالب نیست، ولی باز هم در مجموع این خونهی محقر یه حس راحتی و آرامشی بهت میده که هیچجای دیگهای نظیرش رو پیدا نمیکنی ...»
میگفت اگه هنوز یه چیزی روی این کرهی خاکی هست که اندکی، حتی فقط اندکی، بتونه حالت رو بهتر کنه بدون که جزء انسانهای خیلی خوشبخت هستی: یه استکان چایی داغ، یه گپ خوب با دوستان نزدیک، یه پرس چلوکباب، دیدن فامیل و آشناها، یه کتاب خوب، یه جک بامزه، یه مسافرت، یه فیلم خوب، یه شعر خوب، یه منظرهی عالی، دریا، رودخونه، آبشار، یه خونهی رؤیایی، یه ماشین اسپرت آخرین مدل، ارتقاء، پُست و درجه و مقام، شهرت، پول، یه میلیون، یه میلیارد، یه تریلیون ...
میگفت دور و بر ما آدمهایی هستند که دیگه هیچچیزی، حتی یک چیز هم، وجود نداره که بتونه حالشون رو بهتر کنه.
[زمان: شب. چراغها خاموش. حنا روی تختش خوابیده. من دارم براش قصه میگم]
من: یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون، توی زمین و آسمون، هیچکس نبود، روزی روزگاری در زمانهای نه خیلی قدیم در یک جای خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دور یک نینی گربه با مامان و بابا و داداش کوچیکش زندگی میکرد. نینی گربه صبحها که از خواب پا میشد، اول میرفت دستشویی، بعد دست و روش رو میشست، و بعد میرفت که با مامان و باباش ...
حنا: بابا!
- بله
- یه سوال بپرسم؟
- بله، بپرس جانم!
- نینی گربه چطوری میره حموم؟
- [لحن خیلی بابایانه و مطلع از همه چیز] : ببین عزیزم، نینی گربه اینجوری که ما میریم حموم نمیره حموم. زبون گربهها یعنی در حقیقت آب دهانشون مادهی ضد عفونی داره که بدنشون رو تمیز میکنه. یعنی در حقیقت گربهها زبونشون رو روی بدنشون میکشند و این آب دهانشون مثل صابون بدنشون رو تمیز و ضد عفونی میکنه. ضد عفونی هم یعنی این آب دهانشون مواد ضد باکتری داره. حالا اینا رو بزرگتر که شدی بیشتر برات توضیح میدم که باکتری چیه. الان چون هنوز کوچولو هستی خوب طبیعیه که اینها رو کامل متوجه نشی. ولی اصلا نگران نباش. خودم همهی این ها رو برات کامل توضیح میدم که باکتریها چی هستند و آنتیبیوتیک چیه و اینها. اصلا نگران نباش اگه الان کامل متوجه نشدی ...
- بابا !
- بله عزیزم!
- میشه یه سوال دیگه هم بپرسم؟
- بله عزیز دلم! [ با اعتماد به نفس خیلی زیاد ] هر سوالی که دلت میخواد بپرس دختر خوبم!
- بابا! نینی گربه گوشش رو چطوری تمیز میکنه؟
- چی ؟ !!
- میگم یعنی گوشش رو هم با زبونش تمیز میکنه؟
- آهان؟ .... آآآ ... آهان ... بله ... یعنی نه ... گوشش رو فکر کنم ... یعنی احتمالا ... به نظرم فقط همینطوری با دستش تمیز میکنه.
- یعنی اول دستش رو لیس میزنه بعد با دستش گوشش رو تمیز میکنه که گوشش ضد عفونی بشه؟؟
- اِه [عصبانی]، چقدر امشب سوال میپرسی! شبی دو تا سوال فقط که امشب پرسیدی! بقیهی سوالها برای فردا شب. چشمات رو ببند و بخواب !
بعضی وقتها قیمت چیزهایی که آدم دوست داره بخردشون، مثلا خونه یا ماشین یا دوربین عکاسی و یا هرچیزی، نسبت به حقوق آدم خیلی بالا هستند جوری که باید مثلا چهار پنج سال کلی پسانداز کنی که بتونی اونها رو بخری، یا باید یه وام کلان بگیری و کلی از حقوق و شاید نزدیک به تموم حقوق رو سالها بدی واسهی خرید اون چیز. شاید اون چیزِ گرون رو به دست بیاریم و این خیلی خوب باشه، ولی این تلاش روی کیفیت زندگی توی این مدت (چهار پنج سال یا بیشتر) خیلی تاثیر میگذاره. مدام باید آدم با خودش یه قرون دوزار بکنه که مثلا این غذایی که دلم خیلی میخواد رو بخرم یا صرفهجویی کنم و به جاش حاضری بخورم، یا این لباس رو بخرم یا حالا با همون لباس قدیمی یه سال دیگه هم سر کنم، این مهمونی رو برم یا نرم ...
وقتی قیمتها نجومی میشوند اونوقت آب پاک رو دست آدم ریخته میشه که تا آخر عمر هم اگه تمام حقوقم رو فقط پسانداز کنم نمیتونم اون چیزی که میخوام رو بخرم. نیمهی پر لیوان اینه که دیگه خیال آدم راحته! پس بریم با رفقا رستوران یه پرس چلوکباب بزنیم و آخر هفته بریم خارج شهر و مهمونی بدیم و حقوقمون رو دود کنیم بره هوا...
خونهی یک خوابه توی تهران زیر یک میلیارد گیر نمیاد. حقوق پایه کمی کمتر از ۳ میلیونتومان در ماهه. حقوق یک مهندس شاید ۵-۶ میلیون تومان. یعنی یک مهندس باید تقریبا ۱۴ سال هیچچی نخوره و کل حقوقش رو پسانداز کنه که شاید بتونه یه خونهی ۴۰ متری یکخوابهی کلنگی بخره. البته با این فرضِ محال که توی این مدت خونه فقط متناسب با افزایش حقوق مهندس مذکور گرون شده باشه و نه بیشتر (که هیچوقت اینجوری نبوده و خونه خیلی خیلی سریعتر گرون میشه).پراید شده ۱۶۰ میلیون! توجه کنید ««پراید»»!. برای دوستانِ سالها خارج نشین: پراید یکی از اعجوبههای خودروسازی قرن بیست و یکم هست: دندهاتوماتیک و این حرفا رو که کامل فراموش کنید، بچه مشت بزنه روی سقفش نیممتر میره داخل، و وقتی صفر کیلومتر از در کارخونه میاد بیرون باید مستقیم یک ماه بره تعمیرگاه تا راه بیفته.
اوضاع اقتصادی دشوار است ...
قصههایی که من شبها برای حنا تعریف میکنم در حقیقت همهشون یک قصه هستند که فقط شخصیت اولش عوض میشه. مثلا یک نینی گربه است که صبح از خواب پا میشه، بعد اول میره دستشویی (فصلی مشبع در آداب رفتن به دستشویی)، بعد دست و روش رو میشوره (فصلی مشبع در آداب شستشوی دست و صورت)، بعد صبحانه میخوره (فصلی مشبع)، و بعد میره با دوستاش بازی میکنه (حالا با جزئیات) و بعد میاد خونه ناهار میخوره و بعد میره دوباره با دوستاش بازی میکنه و بعد میاد خونه شام میخوره و بعد شب وقت خواب مامانش براش قصهی نینی موشه رو میگه که صبح از خواب پا میشه، بعد اول میره دستشویی، بعد دست و روش رو میشوره، بعد صبحانه میخوره ... (و این داستانهای تو در تو ادامه پیدا میکنه تا حنا خوابش ببره). فردا شب همین داستانه ولی اسمش به جای داستانِ نینی گربه که شب قبل گفتم میشه داستانِ مثلا نینی گوسفند و اون نینی گوسفند هست که صبح از خواب پا میشه، بعد اول میره دستشویی، بعد دست و روش رو میشوره و الخ. البته بسته به اتفاقات پیش اومده درسهای اخلاقی هم اضافه یا تاکید میشوند که مثلا نینی گربه حتما صبحها شیر میخوره، یا مثلا هی غر نمیزنه که مامان صبحونه این رو میخوام یا اون رو نمیخوام و از این حرفها. البته حنا هم هر شب و برای هر بخش داستان فصلی مشبع سوال میپرسه.
دیشب قرعهی شخصیت اول داستان به نام «نینی دلفین» خورده بود:
- یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون، توی زمین و آسمون، هیچکس نبود، روزی روزگاری در زمانهای نه خیلی قدیم در یک جای خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دور یک نینی دلفین با مامان و بابا و داداش کوچیکش زندگی میکرد. نینی دلفین صبحها که از خواب پا میشد، اول میرفت دستشویی، بعد دست و روش رو میشست، و بعد میرفت که با مامان و باباش ...
حنا: بابا!
- بله
- یه سوال بپرسم؟
- بله، بپرس!
- نینی دلفین چطوری میره دستشویی؟
- .... آآآآ ...خوب ....
حنا داشت با لِگوهاش یک خونهی با عظمت درست میکرد که امیرعلی سر رسید و با یک سماجت وصفناپذیری سعی کرد که چندتا از لگوهاش رو برداره. برای امیرعلی به نظر میومد فرقی نمیکنه چی رو برداره، فقط ظاهرا از دقت زیاد حنا روی پروژهاش بو برده بود که اینجا یه خبرایی هست اینه که اومده بود از نزدیک ببینه که چی به چیه و یه چیزهایی رو هم برداره با خودش ببره یه گوشهای و سر فرصت قشنگ و با آرامش بررسیشون کنه.
حنا دستش رو دور خونهای که داشت میساخت حلقه کرد و با ناراحتی گفت «برو امیرعلی،کلی زحمت کشیدم، خرابش میکنی، برو با عروسکها بازی کن، برو دیگه، برو، برو »
امیرعلی که هنوز از این حرفها چیزی متوجه نمیشه (و اگر متوجه هم میشد شاید خیلی تغییری در وضع نمیداد) با همون سماجت از یه طرف میرفت طرف خونهی حنا، بعد از اون ور، بعد سعی میکرد از زیر دست حنا رد بشه، یا با دستهاش بکوبه به یه جای خونه که میتونه. حنا دیگه به التماس افتاده بود و تقریبا داشت گریه میکرد: « خواهش میکنم امیرعلی، خیلی براش زحمت کشیدم، خواهش میکن! بابا! بابا! بیا این امیرعلی رو بگیر! نکن امیرعلی!نکن! اِه!برو دیگه، مامان!مامان!...»
و امیرعلی کماکان با سماجت وصفناپذیری کوتاه نمیاومد ...
و در تمام این مدت لبخندی سرشار از رضایت روی لبان من که اونور اتاق روی مبل نشسته بودم و پای راستم رو روی پای چپم انداخته بودم نقش بسته بود:
بله حنا خانم! دنیا دار مکافاته!
تا حالا شما کار و زندگی ما رو به هم میریختی، حالا نوبت خودت هم رسید.
۱- حنا صبح از خواب بیدار شده و گریهکنان اومده پیش ما که «مامان! آخه چرا هرچی صدات کردم بیای کمکم کنی نیومدی؟؟؟ چرا آخه؟»
و گریه و اشک پشتِ سرِ گریه و اشک.
مامان حنا با تعجب: «کِی صدا زدی؟ الان؟»
- نه! دیشب که رفته بودیم پارک ولی روز بود. من داشتم سرسره بازی میکردم و تو داشتی با بابا حرف میزدی.
- دیشب؟ پارک؟ دیشب که پارک نرفته بودیم
- چرا رفته بودیم. بعد من از سرسره که اومدم پایین افتادم و دستم زخم شد. هرچی صدات کردم نیومدی ...
- حناجان! ما الان به خاطر کرونا سه ماهه از خونه بیرون نرفتیم
- چرا رفتیم
- خوب بعدش که دستت زخم شد چی شد؟
- بعدش اومدی. ولی دیر اومدی. اولش هرچی صدات کردم نیومدی ...
حنا برای اولین بار خواب دیده. یا برای اولین بار خوابش در ذهنش مونده. یا شاید هم برای اولین بار داره برای ما تعریف میکنه. یعنی آیا قبلش خواب و بیداریش قاطی بودند؟ یعنی هرچی تو خواب میدیده رو فکر میکرده توی واقع اتفاق افتاده؟
ما خودمون از چه زمانی یاد گرفتیم چیها خوابند و چیها بیداری؟ همین الان چطوری تفاوت خواب و بیداری رو میفهمیم؟ الان من خوابم یا بیدار؟ شما که داری اینها رو میخونی داری خواب میبینی یا بیداری؟ از کجا میدونی؟
۲- (بعد از یک ماه سعی والدین در توضیح خواب و خوابدیدن)
حنا صبح بیدار شده و خیلی با آرامش داره خوابش رو تعریف میکنه:
- « مامان! دیشب خواب دیدم رفته بودیم مسافرت. سوار اتوبوس بودیم داشتیم میرفتیم یه جای باحال»
مامانِ حنا: «آفرین. چه خواب خوبی. بعدش چی شد؟»
- بعد توی اتوبوس داشتیم آجیل و بستنی میخوردیم که رسیدیم به یه جای خیلی قشنگ. پر از درخت بود. یادته؟
- چیرو یادمه؟!
- یادته که رسیدیم به اون جای قشنگ؟
- نه! شما خواب دیدی. من که خواب ندیدم!
- میدونم. ولی تو هم بودی آخه.
- ببین ... توی خوابِ شما بوده ... یعنی شما خواب دیدی. چطوری بگم ...
- میدونم. میدونم اینا خوابه. ولی آخه تو بودی اونجا، کنار من نشسته بودی، چطوری یادت نمونده؟
مامان حنا: سکوت!
۳- بعد از دوماه دیگه توضیح دادن در باب خواب و خواب دیدن.
امروز بعد از ظهر:
«بابا! امشب میشه بیای تو خوابم؟ بیا دیگه! فقط دو دقیقه بیا!»
اگه این بچههای آدمیزاد یه کمی، فقط یه کمی، دیرتر راه رفتن روی دوپا رو یاد میگرفتند، منظورم اینه که به جای یکسالگی مثلا یه زمانی که عقلشون ۱۰٪ بیشتر میرسید مثلا دو سالگی یا سه سالگی راه میفتادند، اونوقت باور بفرمایید غیر از اینکه پدر و مادرها صدها برابر بیشتر به کارهاشون میرسیدند و در شغلشون کلی کمتر عقب میافتادند، بیماریهای قلب و عروقِ ناشی از استرس هم در اونها حداقل یک سوم میشد.
نصف زندگی ما شده دنبال بچه دویدن که بابا! از پلههای راهرو بیهوا پایین نیا! بالای دستهی صندلی چرا رفتی؟ نرو تو یخچال! روی لپتاپ من چرا رفتی وایسادی؟؟ وسط سفره راه نرو پات میره توی کاسهی آبگوشت!
همهی اینها در حالیست که امیرعلی روی زمین صاف هم تلوتلو خوران راه میره و توی مسافت یک متری سه بار زمین میخوره، ولی اعتماد به نفس در حد جام جهانی! اگه بگی فردا دوی ماراتونِ با مانع برگزار میشه نفر اول صفه. ضمنا تنها کلمهای که میتونه ادا کنه (غیر از البته جیغها و اصوات نامفهوم) دَدَ و بَبَ هست. اینه که دستتون بیاد چقدر هم میشه باهاش صحبت و کامیونیکیشن منطقی کرد که پسرم این کار خطرناکه و دیگه نبینم از این کارا بکنی و اینها. زل میزنه توی چشمتون و بعد از تمام شدن خطابهی شما یک لبخند بهتون تحویل میده و بعد هم اگه معطلش کنید جیغ و لگد!
خدایا! یعنی هیچ راهی نداشت اینا فقط چندماهی دیرتر راه میفتادند؟ خودت-وکیلی، هیچ راهی نبود؟؟
یکی از جنبههای مغفول ماندهی نابرابری۱، به خصوص نابرابری اقتصادی که امروز گریبانگیر خیلی جوامع است، بحث ارتباط نابرابری با کرامت انسانی است. وقتی مثلا نظافتچی شرکتی یکپنجم حقوقِ یک کارمند اون شرکت رو بگیره، اونوقت اون نظافتچی جلوی اون کارمند سرافکنده است. شاید نباید اینطور باشه، ولی تجربه نشون داده که خیلی وقتها هست. مادیات زندگی بر معنویات و شخصیت ما تاثیر میگذارند. کاد الفقر أن یکون کفرا. فقر تحمیلی ( و نه انتخابی) به هزار آسیب روحی و روانی و معنوی منجر میشه.
حس سرافکندگی باعث میشه که نظافتچیِ داستان ما جلوی اون کارمند خم و راست بشه و حس بکنه که باید احترام خاصی برای جناب کارمند قائل باشه. و اون کارمند بر اساس اون رفتاری که میبینه، بی هیچ دلیلی، به تدریج حس برتری پیدا میکنه۲. هر دو فرد آسیب کرامتی میبینند. این نابرابری لزوما خیلی ربطی به عدد حقوق و ثروت هم نداره. همین کارمند جلوی مدیری که پنج برابرش حقوق میگیره شبیه همون رفتاری رو میکنه که نظافتچی جلوی اون کارمند انجام میده۳.
دوستی استاد یکی از دانشگاههای شمال اروپا بود و میگفت حقوق نظافتچی دانشکدهشان خیلی با حقوق او که استاد تمام آنجا بوده تفاوتی نداشته. حقوق او بالاتر بوده، ولی نه حتی دو برابر. تعریف میکرد که حالا که به کشور دیگری در همان اروپا رفته که نابرابری بالایی دارد تاثیر این حقوق و مزایا را در کرامت انسانی و نحوهی رفتار افراد به طرز واضح و دردناکی حس میکند.
-------------------------------
۱- برای برخی جنبههای مغفول نماندهی نابرابری کتاب «نردبان شکسته» تالیف کیت پین کتاب خوبی است. لینک به طاقچه، آمازون، گودریدز
۲- این خم و راست شدن و مدح و ثنا - هر چند بگوییم چه زبانی و چه در دل با خود که من میدانم شایستهاش نیستم و این لاطائلات در من تاثیری ندارد - اثر منفی خود در کبر و بزرگبینی را خواهد گذشت. مولانا در اواسط دفتر اول مثنوی و درآخر داستان بقال و طوطی خیلی هوشمندانه اعتقاد برخی به اینکه حمد و ثنا و خم و راست شدن در آنها بیتاثیر است را به چالش میکشد. مولوی میگوید نگو که من فریب مدحِ مادح و تملقگو را نمیخورم چون میدانم که از روی طمع این حرفها را در مورد من میزند:
تو مگو آن مدح را من کی خورم از طمع میگوید او، پی میبرم
همین مادح اگر جایی در جمعی نشسته بودی و میآمد به هیچ دلیلی به تو توهینی میکرد، این توهین و فحش و ناسزا - هر چند که میدانستی که بی هیچ دلیل است - باز هم تو را ناراحت میکرد و تا ماهها یا سالها در خاطرت میماند و از آن آزرده میشدی. همین را معیاری قرار بده برای تاثیر مدح و ثنا در روح و روانت:
مادِحت گر هَجو گوید بر مَلا روزها سوزد دلت زان سوزها
گر چه دانی کو ز حِرمان گفت آن کان طمع که داشت از تو شد زیان
آن اثر میماندت در اندرون در مدیح، این حالتت هست آزمون
اثر آن مدح و ثنا هم روزها باقی خواهد ماند و مایهی کبر و فریب روحت میشود، ولی خود را نشان نمیدهند چون مدح شیرین است ولی عیب جویی و اهانت تلخ:
آن اثر هم روزها باقی بود مایهی کبر و خِداع جان شود
لیک ننماید چو شیرین است مدح بد نماید زانک تلخ افتاد قَدْحْ
قَدْحْ یا عیبجویی که از تو بکنند مانند داروی جوشاندهی تلخ (مطبوخ) و یا قرص بدمزهای (حب) است که تا دیر زمانی کامت را تلخ می کند و تو را به رنج میاندازد. ولی اگر حلوای شیرین بخوری، زود مزهی خوبش از دهانت میرود:
همچو مطبوخست و حب کان را خوری تا بِدیری، شورش و رنج اندری
ور خوری حلوا بود ذوقش دمی این اثر چون آن نمیپاید همی
چه کسی گفته که اثر این حلوا پایدا نیست؟ پایدار است ولی نهان میشود. مانند شکر، تاثیر حلوا هم باقی میماند و باعث زخم و آبسه میشود که چارهی آن تیغ جراحی و درد نیشتر خواهد بود:
چون نمیپاید؟ همیپاید نهان هر ضدی را تو به ضد او بدان
چون شکر پاید نهان تاثیر او بعد چندی دُمَّل آرد نیشجو
۳- پویانمایی (انیمیشن) کوتاهِ اشتغال (El Empleo) را ببینید. لینک به یوتیوب، IMDB
توی جمعی بودم، یکی داشت بلند بلند خطابه ایراد میکرد که «من نمیدونم چطور ممکنه یکی بتونه یه آدم دیگه رو بکشه و جان یکی دیگه رو بگیره و چطور وجدان یک انسان ممکنه به چنین کار شنیعی رضایت بده»، و در حالیکه رگهای گردنش بیرون زده بود و عرق از پیشانیش جاری بود در این باب مرثیهها میسرود.
یکی از میون جمع که سرش پایین بود و مدتی ساکت نشسته بود انگار طاقت نیاورد و یه دفعه سرش رو آورد بالا و حرفش رو قطع کرد و بلند گفت: «تو تا حالا مگس کُشتی؟؟ مورچه زیر پات له شده؟؟ کباب گوسفندی خوردی؟؟ با چه استدلالی این کارها رو کردی و وجدانت اذیت نشده؟ آدمها برای کشتن آدمهای دیگه شبیه همین استدلالها رو میکنند.».
سکوت حکمفرما شد. سخنران پرانرژی در حالیکه صورتش خیس عرق بود چند لحظهای خیره نگاه کرد. انگار دنبال چیزی میگشت که جواب بده، ولی ظاهرا پیدا نکرد.
دوستی از قول دو نفر از اساتید خوبِ دانشگاه که خارج تحصیل کرده بودند و بعد برگشته بودند ایران میگفت که فرزندان اگه دو سه سال اول تحصیلشون رو خارج از کشور گذرونده باشند دیگه توی ایران بند نمیشوند. اساتیدی که گفتم یکیشون استرالیا بوده و دیگری کانادا. فرهنگ تحصیلی متفاوته توی کشورها. اونجاها بچهها مدام اردو هستند و توی مدرسه مشغول بازی و خوشگذرونی، ایران هم کلاس فوق برنامه و تست و امتحان. معلومه که بند نمیشوند.
هر دو گفته بودند بچههاشون لحظهشماری میکردند ۱۸ سالشون بشه و چمدونشون رو ببندند و بروند.