دار مکافات


حنا داشت با لِگو‌هاش یک خونه‌ی با عظمت درست می‌کرد که امیرعلی سر رسید و با یک سماجت وصف‌ناپذیری سعی کرد که چندتا از لگوهاش  رو برداره. برای امیرعلی به نظر میومد فرقی نمی‌کنه چی رو برداره،‌ فقط ظاهرا از دقت زیاد حنا روی پروژه‌اش بو برده بود که این‌جا یه خبرایی هست اینه که اومده بود از نزدیک ببینه که چی به چیه و یه چیز‌هایی رو هم برداره با خودش ببره یه گوشه‌ای و سر فرصت قشنگ و با آرامش بررسی‌شون کنه.


حنا دستش رو دور خونه‌ای که داشت می‌ساخت حلقه کرد و با ناراحتی گفت «برو امیرعلی،‌کلی زحمت کشیدم، خرابش می‌کنی،  برو با عروسک‌ها بازی کن، برو دیگه، برو، برو »


امیرعلی که هنوز از این حرف‌ها چیزی متوجه نمی‌شه (و اگر متوجه هم می‌شد شاید خیلی تغییری در وضع نمی‌داد) با همون سماجت  از یه طرف می‌رفت طرف خونه‌ی حنا، بعد از اون ور، بعد سعی می‌کرد از زیر دست حنا رد بشه، یا با دست‌هاش بکوبه به یه جای خونه که می‌تونه. حنا دیگه به التماس افتاده بود و تقریبا داشت گریه می‌کرد: « خواهش می‌کنم امیرعلی، خیلی براش زحمت کشیدم، خواهش می‌کن!‌ بابا!‌ بابا!‌ بیا این امیرعلی رو بگیر! نکن امیرعلی!‌نکن!‌ اِه!‌برو دیگه، مامان!‌مامان!‌...»

و امیرعلی کماکان با سماجت وصف‌ناپذیری کوتاه نمی‌اومد ...


و در تمام این مدت لبخندی سرشار از رضایت روی لبان من که اونور اتاق روی مبل نشسته بودم و پای راستم رو روی پای چپم انداخته بودم نقش بسته بود:

بله حنا خانم!‌ دنیا دار مکافاته!

تا حالا شما کار و زندگی ما رو به هم می‌ریختی، حالا نوبت خودت هم رسید.





رؤیا‌ها


۱- حنا صبح  از خواب بیدار شده و گریه‌کنان اومده پیش ما که «مامان!  آخه چرا هرچی صدات کردم بیای کمکم کنی نیومدی؟؟؟ چرا آخه؟‌»
و گریه و اشک پشتِ سرِ گریه و اشک.

مامان حنا با تعجب: «کِی صدا زدی؟ الان؟»

- نه!‌ دیشب که رفته بودیم پارک ولی روز بود. من داشتم سرسره بازی می‌کردم و تو داشتی با بابا حرف می‌زدی.

- دیشب؟ پارک؟‌ دیشب که پارک نرفته بودیم

- چرا رفته بودیم. بعد من از سرسره که اومدم پایین  افتادم و دستم زخم شد. هرچی صدات کردم نیومدی ...

- حناجان!‌ ما الان به خاطر کرونا سه ماهه از خونه بیرون نرفتیم

- چرا رفتیم

- خوب بعدش که دستت زخم شد چی شد؟

- بعدش اومدی. ولی دیر اومدی. اولش هرچی صدات کردم نیومدی ...


حنا برای اولین بار خواب‌ دیده. یا برای اولین بار خوابش در ذهنش مونده. یا شاید هم برای اولین بار داره برای ما تعریف می‌کنه. یعنی آیا قبلش خواب و بیداریش قاطی بودند؟ یعنی هرچی تو خواب می‌دیده رو فکر می‌کرده توی واقع اتفاق افتاده؟

ما‌ خودمون از چه زمانی یاد گرفتیم چی‌ها خوابند و چی‌ها بیداری؟ همین الان چطوری تفاوت خواب و بیداری رو می‌فهمیم؟ الان من خوابم یا بیدار؟ شما که داری این‌ها رو می‌خونی داری خواب می‌بینی یا بیداری؟ از کجا می‌دونی؟



۲- (بعد از یک‌ ماه سعی والدین در توضیح خواب‌ و خواب‌دیدن)

حنا صبح بیدار شده و خیلی با آرامش داره خوابش رو تعریف می‌کنه:

- « مامان!‌ دیشب خواب دیدم رفته بودیم مسافرت. سوار اتوبوس بودیم داشتیم می‌رفتیم یه جای باحال»

مامانِ‌ حنا: «آفرین. چه خواب خوبی. بعدش چی شد؟»

- بعد توی اتوبوس داشتیم آجیل و بستنی می‌خوردیم که رسیدیم به یه جای خیلی قشنگ. پر از درخت بود. یادته؟‌

- چی‌رو یادمه؟!

- یادته که رسیدیم به اون جای قشنگ؟

- نه!‌ شما خواب دیدی. من که خواب ندیدم!

- می‌دونم. ولی تو هم بودی آخه.

- ببین ... توی خوابِ شما بوده ... یعنی شما خواب دیدی. چطوری بگم ...

- می‌دونم. می‌دونم اینا خوابه. ولی آخه تو بودی اونجا، کنار من نشسته بودی، چطوری یادت نمونده؟

مامان حنا:‌ سکوت!


۳- بعد از دوماه دیگه توضیح دادن‌ در باب خواب‌ و خواب دیدن.

امروز بعد از ظهر:

«بابا!‌ امشب می‌شه بیای تو خوابم؟ بیا دیگه! فقط دو دقیقه بیا!»






راه رفتن


اگه این بچه‌های آدمی‌زاد یه کمی، فقط یه کمی، دیرتر راه رفتن روی دوپا رو یاد می‌گرفتند، منظورم اینه که به جای یک‌سالگی مثلا یه زمانی که عقلشون ۱۰٪ بیشتر میرسید مثلا دو سالگی یا سه سالگی راه میفتادند، اون‌وقت باور بفرمایید غیر از این‌که پدر و مادرها صدها برابر بیشتر به کارهاشون می‌رسیدند و در شغلشون کلی کمتر عقب می‌افتادند، بیماری‌های قلب و عروقِ ناشی از استرس هم در اون‌ها حداقل یک سوم می‌شد.    


نصف زندگی ما شده دنبال بچه‌ دویدن که بابا!‌ از پله‌های راه‌رو بی‌هوا پایین نیا! بالای دسته‌ی صندلی چرا رفتی؟ نرو تو یخچال! روی لپ‌تاپ من چرا رفتی وایسادی؟؟ وسط سفره راه نرو پات میره توی کاسه‌ی آبگوشت!


همه‌ی این‌ها در حالیست که امیرعلی روی زمین صاف هم تلو‌تلو خوران راه می‌ره و توی مسافت یک متری سه بار زمین می‌خوره، ولی اعتماد به نفس در حد جام جهانی! اگه بگی فردا دوی ماراتونِ با مانع برگزار می‌شه نفر اول صفه. ضمنا تنها کلمه‌ای که می‌تونه ادا کنه (غیر از البته جیغ‌ها و اصوات نامفهوم) دَدَ و بَ‌بَ هست. اینه که دستتون بیاد چقدر هم میشه باهاش صحبت و کامیونیکیشن منطقی کرد که پسرم این کار خطرناکه و دیگه نبینم از این کارا بکنی و  این‌ها. زل می‌زنه توی چشمتون و بعد از تمام شدن خطابه‌ی شما یک لبخند بهتون تحویل می‌ده و بعد هم اگه معطلش کنید جیغ و لگد!


خدایا!‌ یعنی هیچ راهی نداشت اینا فقط چندماهی دیرتر راه میفتادند؟ خودت-وکیلی، هیچ راهی نبود؟؟



نابرابری و کرامت انسانی


یکی از جنبه‌های مغفول مانده‌ی نابرابری۱، به خصوص نابرابری اقتصادی که امروز گریبان‌گیر خیلی جوامع است، بحث ارتباط نابرابری با کرامت انسانی است. وقتی مثلا نظافت‌چی شرکتی یک‌پنجم حقوقِ یک کارمند اون شرکت رو بگیره، اون‌وقت اون نظافت‌چی جلوی اون کارمند سرافکنده است. شاید نباید این‌طور باشه، ولی تجربه‌ نشون داده که خیلی وقت‌ها هست. مادیات زندگی بر معنویات و شخصیت ما تاثیر می‌گذارند. کاد الفقر أن یکون کفرا. فقر تحمیلی ( و نه انتخابی) به هزار آسیب روحی و روانی و معنوی منجر می‌شه.


حس سرافکندگی باعث می‌شه که نظافت‌چیِ داستان ما جلوی اون کارمند خم و راست بشه و حس بکنه که باید احترام خاصی برای جناب کارمند قائل باشه. و اون کارمند بر اساس اون رفتاری که می‌بینه، بی هیچ دلیلی، به تدریج حس برتری پیدا می‌کنه۲. هر دو فرد آسیب کرامتی می‌بینند. این نابرابری لزوما خیلی ربطی به عدد حقوق و ثروت هم نداره. همین کارمند جلوی مدیری که پنج برابرش حقوق می‌گیره شبیه همون رفتاری رو می‌کنه که نظافت‌چی جلوی اون کارمند انجام می‌ده۳.


دوستی استاد یکی از دانشگاه‌های شمال اروپا بود و می‌گفت حقوق نظافت‌چی دانشکده‌شان خیلی با حقوق او که  استاد تمام آن‌جا بوده تفاوتی نداشته.  حقوق او بالاتر بوده، ولی نه حتی دو برابر. تعریف می‌کرد که حالا که به کشور دیگری در همان اروپا رفته که نابرابری بالایی دارد تاثیر این حقوق و مزایا را در کرامت انسانی و نحوه‌ی رفتار افراد به طرز واضح و دردناکی حس می‌کند.




-------------------------------

۱-  برای برخی جنبه‌های مغفول نمانده‌ی نابرابری کتاب «نردبان شکسته» تالیف کیت پین کتاب خوبی است. لینک به طاقچه، آمازون، گودریدز

۲- این خم و راست شدن و مدح و ثنا - هر چند بگوییم چه زبانی و چه در دل با خود که من می‌دانم شایسته‌اش نیستم و این لاطائلات در من تاثیری ندارد - اثر منفی خود در کبر و بزرگ‌بینی را خواهد گذشت. مولانا در اواسط دفتر اول مثنوی و درآخر داستان بقال و طوطی خیلی هوش‌مندانه اعتقاد برخی به این‌که حمد و ثنا و خم و راست شدن در آن‌ها بی‌تاثیر است را به چالش می‌کشد. مولوی می‌گوید نگو که من فریب مدحِ مادح و تملق‌گو را نمی‌خورم چون می‌دانم که از روی طمع این حرف‌ها را در مورد من می‌زند:
تو مگو آن مدح را من کی خورم               از طمع می‌گوید او، پی می‌برم
همین مادح اگر جایی در جمعی نشسته بودی و می‌آمد به هیچ دلیلی به تو توهینی می‌کرد، این توهین و فحش و ناسزا - هر چند که می‌دانستی که بی هیچ دلیل است - باز هم تو را ناراحت می‌کرد و تا ماه‌ها یا سال‌ها در خاطرت می‌ماند و از آن آزرده می‌شدی. همین را معیاری قرار بده برای تاثیر مدح و ثنا در روح و روانت:
مادِحت گر هَجو گوید بر مَلا                     روزها سوزد دلت زان سوزها
گر چه دانی کو ز حِرمان گفت آن          کان طمع که داشت از تو شد زیان
آن اثر می‌ماندت در اندرون                   در مدیح، این حالتت هست آزمون
اثر آن مدح و ثنا هم روزها باقی خواهد ماند و مایه‌ی کبر و فریب روحت می‌شود، ولی خود را نشان نمی‌دهند چون مدح شیرین است ولی عیب جویی و اهانت تلخ:
آن اثر هم روزها باقی بود                         مایه‌ی کبر و خِداع جان شود
لیک ننماید چو شیرین است مدح         بد نماید زانک تلخ افتاد قَدْحْ
قَدْحْ  یا عیب‌جویی که از تو بکنند مانند داروی جوشانده‌ی تلخ (مطبوخ) و یا قرص بدمزه‌ای (حب) است که تا دیر زمانی کامت را تلخ می کند و تو را به رنج می‌اندازد. ولی اگر حلوای شیرین بخوری، زود مزه‌ی خوبش از دهانت می‌رود:
همچو مطبوخست و حب کان را خوری     تا بِدیری، شورش و رنج اندری
ور خوری حلوا بود ذوقش دمی                 این اثر چون آن نمی‌پاید همی
چه کسی گفته که اثر این حلوا پایدا نیست؟ پایدار است ولی نهان می‌شود.  مانند شکر، تاثیر حلوا هم باقی می‌ماند و باعث زخم و آبسه می‌شود که چاره‌ی آن تیغ جراحی و درد نیشتر خواهد بود:
چون نمی‌پاید؟ همی‌پاید نهان                     هر ضدی را تو به ضد او بدان
چون شکر پاید نهان تاثیر او                      بعد چندی دُمَّل آرد نیش‌جو


۳-  پویانمایی (انیمیشن) کوتاهِ اشتغال (El Empleo) را ببینید.  لینک به یوتیوب، IMDB





وجدان


توی جمعی بودم، یکی داشت بلند بلند خطابه ایراد می‌کرد که «من نمی‌دونم چطور ممکنه یکی بتونه یه آدم دیگه رو بکشه و جان یکی دیگه رو بگیره و چطور وجدان یک انسان ممکنه به چنین کار شنیعی رضایت بده»، و در حالی‌که رگ‌های گردنش بیرون زده بود و عرق از پیشانیش جاری بود در این باب مرثیه‌ها می‌سرود.


یکی از میون جمع که سرش پایین بود و مدتی ساکت نشسته بود انگار طاقت نیاورد و یه دفعه سرش رو آورد بالا و حرفش رو قطع کرد و بلند گفت: «تو تا حالا مگس کُشتی؟؟  مورچه زیر پات له شده؟؟  کباب گوسفندی خوردی؟؟  با چه استدلالی این کارها رو کردی و  وجدانت اذیت نشده؟ آدم‌ها برای کشتن آدم‌های دیگه شبیه همین استدلال‌ها رو می‌کنند.».


سکوت حکم‌فرما شد. سخنران پرانرژی در حالی‌که صورتش خیس عرق بود چند لحظه‌ای خیره نگاه کرد. انگار دنبال چیزی ‌می‌گشت که جواب بده، ولی ظاهرا پیدا نکرد. 



فرهنگ تحصیلی


دوستی از قول دو نفر از اساتید خوبِ دانشگاه که خارج تحصیل کرده بودند و بعد برگشته بودند ایران می‌گفت که فرزندان اگه دو سه سال اول تحصیلشون رو خارج از کشور گذرونده باشند دیگه توی ایران بند نمی‌شوند. اساتیدی که گفتم یکیشون استرالیا بوده و دیگری کانادا. فرهنگ تحصیلی متفاوته توی کشورها. اون‌جاها بچه‌ها مدام اردو هستند و توی مدرسه مشغول بازی و خوش‌گذرونی، ایران هم کلاس فوق برنامه و تست و امتحان. معلومه که بند نمی‌شوند.


هر دو گفته بودند بچه‌هاشون لحظه‌شماری می‌کردند ۱۸ سالشون بشه و چمدونشون رو ببندند و بروند.

فارسی را پاس بداریم




ولی، خدمتش به زبان پارسی به کنار، مزه‌اش خععلی عالی بود!


دار مکافات


دوستی می‌گفت «همیشه فکر می‌کردم آدم‌های ناراست و متقلب - نه لزوما اون‌هایی که آهسته و بی‌سر و صدا مثلا یه کار کوچکی کردند، بلکه حداقل اون‌هایی که همه از کارهاشون خبر دارند و  اعمالشون بر عوام و خواص مثل روز روشنه و حتی خودشون با قاه‌قاه معترفند - یه جایی بالاخره کارشون به سنگ می‌خوره و رسوا می‌شوند و همه‌‌ی اون زندگی‌ای که بر اساس تقلب ساخته شده رو از دست می‌دهند. همون چیزی که همه می‌گن «دنیا دار مکافاته».


مدام تجربه‌های زندگی به من نشون می‌ده که چقدر دنیا از اون دنیای ایده‌آلی که ترسیم می‌کردیم یا برامون ترسیم کردند فاصله داره. وقتی می‌بینم که آدم‌هایی که زندگیشون روی تقلب سوار شده، همه هم می‌دونند، و حتی خودشون با افتخار از تقلب‌ها و زرنگ‌بازی‌ها و دزدی‌هاشون تعریف می‌کنند چطور همین‌طور پله پله از نردبان ترقی مادی و معنوی بالا می‌روند و  طول عمر زیاد می‌کنند و با افتخار و آبرومندی از دنیا می‌روند  و مراسم باشکوهی براشون برگزار می‌شه و کلی مردم شرکت می‌کنند و فرزندان و نوادگانشون چه احترام و برداشتی می‌شوند. حالا بگو اینا فقط ظاهره. ولی انتظار ایده‌آل گرای من از ظاهر هم چیز دیگه‌ای بود.»


دیدم زیاد بی‌راه نمی‌گه، خودم هم مثال زیاد دارم.
با خودم فکر کردم که این‌ نقض مداوم ایده‌آل‌ها چه لرزه‌ی عظیمی بر پیکره‌ی جهان‌‌بینی انسان و سایر ایده‌آل‌های ذهنی ما و ابناء بشر می‌اندازه.





مدرسان و ورزش


یکی از معدود ورزش‌ها و تحرک‌های ما اساتید و مدرسان این بود که زمان تدریس بالاخره دیگه حداقل باید قدم می‌زدیم تا سرکلاس و یکی دوبار از روی صندلی پامی‌شدیم به دانشجویی چیزی می‌گفتیم که آقا با بغل‌دستیت حرف نزن یا دستت رو نکن توی دماغت.

اونم که به یمن این کرونا از دست رفت. حالا کل کلاس رو باید بشینیم جلوی کامپیوتر زل بزنیم به نمایشگر. یعنی اگر بخواهیم هم نمیشه یه دقیقه پاشیم.


الان یک کلاس سه ساعتیِ آنلاین تموم شد. ستون فقراتم شکل منحنی توزیع مولتی‌مودال شده و چشم‌هام از بس به نمایشگر خیره بوده فقط دایره‌های رنگارنگِ متحرکِ ‌متحدالمرکز می‌بینه.

کلمات


کنار حنا روی کاناپه نشسته بودم. منتظر بودیم بقیه آماده بشوند که بریم بیرون. حواسم به امیرعلی بود که داشت وسط هال بازی می‌کرد. زیر لب یه آهنگ غمگین رو  زمزمه می‌کردم.


سرم رو چرخوندم به حنا چیزی بگم که دیدم داره  خیره‌خیره به جلو نگاه می‌کنه و معلومه که با دقت به زمزمه‌ی من گوش می‌ده. سرش رو گردوند به سمت من، نگاهش یه بهت عجبیبی داشت، حس کردم رنگش پریده. گفت: «بابا! این آهنگ چرا این‌جوریه؟». گفتم: «چه‌جوریه؟». گفت: «نمی‌دونم...».

بعد گفت «بازم بخون بابا!».


چیزی که می‌خوندم خیلی غمگین بود، هم آهنگش و هم شعرش. و احتمالا حنا احساس نهفته در آهنگ رو گرفته بود، ولی هنوز کلمه‌ای بلد نبود که بتونه احساسش رو بیان کنه.


ولی، مگه ما بزگتر‌های خیلی بلدیم؟ ما بزرگتر‌ها هم بلد نیستیم. حداکثر می‌گیم چقدر قشنگ بود این آهنگ، یا چقدر غمگین. برای کل اسپکتروم احساساتمون، فقط دو سه کلمه داریم...

شاید هم همین‌جوری بهتره.



جملات شرطی نوع سوم در انگلیسی و زندگی در ایران!


اگه کسی تونست حدس بزنه ارتباط جملات شرطی نوع سوم* در زبان انگلیسی و زندگی در ایران چیه؟!


سر جستجوی معلم زبان برای یکی از فامیل به یه وب‌سایتِ فارسیِ آموزش زبان انگلیسی رسیدم که نویسنده‌‌‌اش ظاهرا موقع نوشتن خیلی اعصابش از اوضاع موجود خُرد و خمیر بوده:


« ... کاربردی ترین جملات شرطی در انگلیسی برای ایرانیان به نظرم نوع سوم ان است چرا که در کشورهای عقب مانده و بدبخت  مانند پاکستان و هند و ایران به شدت زیادند افرادی که نسبت به گذشته حسرت می خورند، گذشته ای که غیر قابل تغییر است. »


من که دیگه با این تعبیر جملات شرطی نوع سوم رو از جملات شرطی زبون مادریم بهتر یادگرفتم!


----

پانوشت:

*«اگر بخواهیم در باره مسائلی که دیگر گذشته اندو غیر قابل برگشت هستند صحبت کنیم و یا حسرت بخوریم از شرطی نوع سوم استفاده می کنیم»

condition not possible to fulfill (too late).  example: If I had studied, I would have passed the exam.

بنگ‌بنگ


هرکسی که وارد خونه می‌شه، حنا بدو بدو میره یه جایی قایم می‌شه. ما هم با ایماء و اشاره به وارد شونده حالی می‌کنیم که حنا اینجاست و بروند پیداش کنند. امروز بعد از ظهر خاله خانم اومدند خونه‌ی ما. حنا پشت در آشپزخونه قایم شده بود. من ازتوی هال از بالای اوپن می‌دیدمش. به خاله با اشاره فهموندم که حنا اینجاست و پیداش کنند. خاله هم بعد از کلی فیلم بازی کردن که «حنا اینجاست آیا؟» و «کجاست حنا» و ازاین حرفا بالاخره پیداش کردند. وقتی خاله حنا رو پیدا کردند حنا کلی ذوق کرد و از پشت در پرید بیرون. از سر هیجان یه مسلسل اسباب‌بازی که دستش بود رو به سمت خاله گرفت و ماشه‌اش رو کشید و همون‌طور که ذوق‌زده بود فریاد زد: شلیک کردم بهت، شلیک کردم بهت ...


یهویی یاد آهنگِ خیلی خیلی قدیمی «بنگ‌بنگ» افتادم. این آهنگ‌های قدیمی یه جایی اون ته‌ته‌های ذهن قایم ‌می‌شوند و یه دفعه یه چیزی که پیش میاد می‌پرند بیرون، و  بعد مدت‌ها از سر زبون نمی‌افتند...


I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight

Bang bang
He shot me down, bang bang
I hit the ground, bang bang
That awful sound, bang bang
My baby shot me down

Now he's gone, I don't know why
And 'til this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie

Bang bang...

خسرالدنیا و الاخره


یک مقاله‌ای هست که باید تا آخر هفته تمومش کنم. متاسفانه کارها جوری پیش رفته که دیگه نه به موضوعش علاقه‌مندم، و نه کار کردن روی اون برام هیجان زیادی داره.

یه پروژه‌ی دیگه هم هست که موعدش خیلی دیرتره، ولی فوق‌العاده برای من هیجان‌انگیز هست. یعنی منو ول کنند سریع میرن پشت کامپیوتر میشینم پای اون کار. اصلا زمان برام نمی‌گذره وقتی دارم روش کار می‌کنم.


الان که این رو می‌نویسم  خیلی به موعد مقاله‌ی خسته‌کننده‌ی اول نزدیک شدم. مشکلی که هست اینه که از یک طرف عذاب وجدان می‌گیرم روی پروژه‌ی هیجان‌انگیزِ دومی کار کنم چون حس می ‌کنم در حق کار اولی و موعدش خیانت هست. از طرفی هم اعصاب و حوصله‌ی کار کردن روی مقاله‌ی اول رو ندارم. دو روزه که فقط دارم وقت تلف می‌کنم. امروز مقادیری روان‌کاوی کردم که چرا به جای وقت تلف کردن حداقل روی اون پروژه‌ی هیجان‌انگیز کار نمی‌کنم که حداقل وقتمون هدر نرفته باشه. دیدم اون ته‌ته‌های روانم، وقتی قراره کاری که وظیفه‌ام هست  رو انجام ندم، اون‌وقت وجدانم کمتر درد می‌گیره که وقتم رو تلف کنم، تا این‌که روی کاری که دوست دارم وقت بگذارم.


فکر می‌کردم توی زندگی هم خیلی وقت‌ها ما یه کاری وظیفه‌مون هست که باید انجامش بدیم (حالا یا خودمون به این نتیجه رسیدیم،‌ یا جامعه و خانواده به عهده‌مون گذاشته یا هرچیزی)، و یه کاری هم هست که دوست داریم که انجامش بدیم. و دقیقا مثل این قضیه‌ی مقاله‌ی خسته کننده و پروژه‌ی هیجان‌انگیز من، خیلی وقت‌ها اون کاری که دوست داریم رو انجام نمی‌دیم چون فکر می‌کنیم اگر روی اون کاری که دوست داریم وقت و انرژی بگذاریم در حق کاری که «وظیفه‌» مون بوده خیانت می‌شه. ولی  چون اون کاری که وظیفه‌مون هست خیلی جذابیت و کششی نداره، عوض انجام دادن اون حاضریم به راحتی کلی وقتمون رو تلف کنیم و عملا «هیچ‌کاری» نکنیم.  این‌جوری وجدانمون کمی کمتر درد می‌گیره. ولی نتیجه این‌ می‌شه که نه کاری که وظیفه‌مون بوده انجام دادیم، نه کاری که دوست داشتیم. می‌شیم خسرالدنیا و الاخره.


توی این شرایط چی‌کار باید کرد؟



پانوشت: ضمنا نوشتن این پست من هم به نوعی  فرار کردن از انجام کار اولی بود که هنوز خیلی‌اش مونده و باید زود تموم بشه...



کرونا در ایران - یک مشاهده‌ی میدانی

یکی از اعضای خانواده‌ی نزدیک بنده - اسمش رو بگذاریم خانم یا آقای x - کمی تب داشت و سرفه می‌کرد. بالطبع در شرایط فعلی که گلو صاف کردن مساوی کرونا است، ما هم در این مورد به شدت مشکوک به کرونا بودیم. پرسش‌نامه‌ی سامانه‌ی غربال‌گری کرونا رو در سایت سامانه غربالگری افراد مشکوک به کرونا  پر کردم و نتیجه این بود که با توجه به نشانه‌های ذکر شده بیمار فعلا در خانه استراحت کند و شرایط قرنطینه را رعایت کنید، و اگر شرایط حادتر شد و یا کوچکترین مشکل تنفسی وجود داشت به سرعت با اورژانس تماس بگیرید. روز بعد چون شرایط بیمارمون بهتر نشده بود طبق توصیه به تلفن ۴۰۳۰  زنگ زدم. اون‌ها هم گفتند تا شرایط حاد نیست با قرنطینه و مواظبت عمومی و پایش نشانه‌ها بریم جلو. شب که شد دیگه تصمیم گرفتیم که  واقعا لازمه بدونیم کرونا هست یا نیست.

یه چیز جالبی راه افتاده به اسم مراکز «امداد سلامت» یا عناوین مشابه که در حقیقت خدمات پزشکی اولیه رو در خونه ارائه می‌کنند. یک‌سری شرکت‌های خصوصی هستند که دکتر و پرستار دارند و تلفن میزنید سریع میان خونه بالای سر مریض (با ماشین شخصی!). یک‌سری کارهای پزشکی خوبی  رو انجام می‌دهند (معاینه و نسخه نوشتن، دارو یک‌سری همراه‌شون هست، تزریقات، فشار خون و امثلالهم).

زنگ زدیم امداد سلامت. ده دقیقه بعد از تلفن ما خانم دکتری با ماشین شخصیش رسید دم در خونه (دکتر عمومی‌ بود). بیمار رو معاینه کرد، چون بیمار ضعف عمومی داشت، (به درخواست ما) آمپول تقویتی (که همراه داشت) تزریق کرد، چندتا نمونه‌ی خون گرفت و خودش نمونه‌‌های خون رو برد آزمایشگاه. گفت آزمایش خون جوابش دوساعته میاد. دارو هم تجویز نکرد گفت تا مطمئن نشم چیه نمی‌شه هیچ دارویی داد. خانم دکتر گفت که مراحل تشخیص اول آزمایش خون هست، اگر نتیجه مثبت باشه (مشکوک به کرونا)‌ بعد باید سیتی‌اسکن انجام بشه، بعد اگر اون هم مثبت باشه میرن برای تست اصلی کرونا.

دو ساعت بعد نتایج آزمایش برای ما پیامک شده بود و خانم دکتر مسج زد که نتایج مشکلی نشون نمی‌دهند و یک نسخه فرستاد که همون شب از داروخانه تهیه کردیم (دارو رو می‌شه با نسخه‌ی پیامکی دکتر تهیه کرد، حداقل اون شب که برای ما شد). حال بیمار ما فرداش خیلی بهتر بود و تا پس‌فردا خوبِ خوب شده بود. خانم دکتر گفت که احتمالا سرماخوردگی یا آنفلوآنزا بوده. خانم دکتر تا خوب شدن مریض با پیامک با ما در ارتباط بود و جواب سوال‌ها رو سریع می‌داد.

کل هزینه‌ی معاینه، آمدن دکتر به منزل، آزمایش خو ن و آمپول تقویتی - بدون بیمه - حدود ۳۰۰ هزارتومن شود که تقریبا معادل کمتر از ۲۰ دلار می‌شه.



مشاهدات جانبی:

خانم دکتر که داشت معاینه می‌کرد موبایلش زنگ خورد. موبایلش رو جلوش گذاشته بود و یه جوری شد که همه - بی اختیار-  دیدیم اسمی که برای شخص‌ تماس‌گیرنده روی تلفن خانم دکتر ذخیره شده بود:

«مریض»!

خانم دکتر کلی خجالت کشید و شروع کرد کلی توضیحات داد که مریض زیاد داره و اسم همه‌شون یادش نمی‌مونه و از این حرف‌ها. ما آخرش خیلی چیز مفیدی از این صحبت‌هاش دستگیرمون نشد.


کیف خانم دکتر مثل کمد آقای ووفی بود. بعد برای هرچیزی دو سه دقیقه تا آرنجش رو می‌کرد توی کیفش و هزارتا چیز درمی‌آورد تا آخر اون چیزی که می‌خواست رو پیدا می‌کرد. ولی اعتماد به نفس پزشکی‌اش خوب بود و به ما هم اعتماد به نفس خوبی داد.

خانم دکتر رک و دقیق بود توی صحبت‌هاش، و جواب سوالات بسیار زیاد من - که دکترهای ایران خیلی تحمل نمی‌کنند - همه رو با دقت و حوصله داد.

دم در گفتیم این بچه‌مون هم گوشه‌ی صورتش ورم کرده ببینه چیز مهمیه یا نه. برگشت و یه معاینه‌ی سرپایی کرد و گفت گزیدگی هست،‌اصلا نگران نباشد.

خانم دکتر از ماشین که پیاده شد ماسک و دستکش نداشت. ولی وقتی وارد خونه شد ماسک زد و دست‌کش به دستش کرد.

شنیدیم از دوستان که برای گرفتن سیتی‌اسکن (اون‌هایی که آزمایش خونشون برای کرونا مثبت باشه)  باید چندین ساعت توی بیمارستان توی صف ایستاد و معطلی داره.


مکان:‌ شهر یزد

زمان: اواخر اردیبهشت‌ماه ۱۳۹۹


آهن آلات، آهنِ‌ ضایعات ...


«آهن آلات، آهنِ‌ ضایعات، فرش و گلیم ... خریدارم ...

آهن، چدن، پنکه، بشکه، چراغ سماور ... خریدارم...

اثاث منزل، لوازم منزل، لباسشویی، ظرفشویی، شوفاژ خریدارم...»


---------------------------------


یکی از مشکلات درجه‌ی دو زندگی در تهران (و شاید ایران) آلودگی صوتی است. منظور از درجه‌ی دو اینه که روز اول و دوم خیلی به چشم نمیاد، ولی بعد از یک مدتی قشنگ میره روی اعصاب آدم.

یکی از بزرگترین عوامل آلودگی صوتی این وانت‌های خریدار آهن و مقوا و لوازم منزل (وانت‌بار‌های ضایعاتی) هستند. اوایل فکر می‌کردم جالبه که همشون یک صدا و لحن دارند که بعد در صحبت با یکی از این عزیزان کاشف به عمل اومد که یک بیزینس جدایی وجود داره که این صدا رو به صورت ضبط شده روی ماشین نصب می‌کنه. شما وارد خودروی نیسان آبی یا ‌وانت‌پیکان سفید می‌شوید، «تکمه‌ی» مربوطه رو می‌زنید و می‌تونید بدون دغدغه و با اطمینان از این‌که تمام مردم شهر از حضور شما در خیابان مطلع می‌شوند به رانندگی‌تون با آرامش ادامه بدید. نظر به اینکه طبق مُرّ قانون نصب بلندگو روی ماشین ممنوع است،‌این بیزینس مذکور بلندگو رو یا پشت پنجره‌ی رادیاتور یا جای دیگه‌ای از خودرو ی شما نصب می‌کنه که دیده هم نشه. برای این‌که در رقابت با سایر وانت‌ها دست بالا رو داشته باشید صدا رو می‌تونید با پرداخت وجهی به شدت بلند بکنید که از ده‌تا کوچه اون‌طرف‌تر هم شنیده بشه. 


الان در ایامِ (به زغم دولتِ فخیمه) پساکرونایی تعداد این وانت بار‌های ضایعاتی‌ به طرز شگفت‌انگیزی زیاد شده. اینجایی که من نشستم تقریبا هر ده دقیقه یکی میاد رد میشه. به سرعت هم رد نمی‌شن‌ها! آروم... آروم ... قشنگ حس می‌کنی یکی با مته‌ی دستی (نه برقی که سریعه) داره خیلی آهسته مغزتون رو سوراخ می‌کنه. جالبه که امروز صبح هم با صدای یکی از همین‌ها از خواب بیدار شدم.(آپدیت: همین الان سه تا شون باهم تو خیابونن! سه تا باهم!‌ باورتون میشه؟!)


حالا این‌که چرا یه دفعه این‌ها زیاد شدند چند تا نظریه براش وجود داره:

۱- احتمالا شبِ عید کاسبی این وانت‌ها خوب بوده چون مردم برای خونه تکونی کلی چیز بیرون می‌ریختند. امسال که شب عید تعطیل بود،‌ کاسبی این عزیزان منتقل شده به الان.

۲- ملت که یک ماه توی خونه بودند و بیکار، ممکنه وقت بیشتری گذاشته باشند وسایلشون رو مرتب کرده باشند و نسبت به سال‌های گذشته چیز دورریختنی بیشتری داشته باشند.

۳- احتمالا با افزایش بیکاری و وضع بد اقتصادی یک‌سری که وانت دارند،  و یا از کار بیکار شدند یا کار معمولشون به اندازه‌ی گذشته نیست، به این کار به عنوان جای‌گزین رو آورده باشند.

۴- فروش یک‌سری خرت‌ و پرت‌های بی‌مصرف یا کم‌مصرف می‌تونه کمک‌ خرجی برای یک‌سری خانوارها که درآمدشون خیلی پایین اومده یا حتی صفر شده باشه. خانواده‌های با شرایط اقتصادی بدتر متاسفانه حتی ممکنه به فروش وسایلی که مورد نیازشون هم هست فکر بکنند. حتما این وانتی‌ها خیلی زیر قیمت می‌خرند، ولی برای مردم آبرومند ممکنه این راه ساده‌تری برای به دست آوردن اندکی پول و گذران یکی دوروز زندگی باشه تا رفتن و سروکله زدن با سمساری و غیره. شاید بهتر شدن کسب و کار این جماعت وانت‌های ضایعاتی بخشی‌اش به این خاطر باشه.


خلاصه این‌که حس دوگانه‌ای نسبت به این وانت بار‌های ضایعاتی  دارم. اصلِ کارِ جمع‌کردن ضایعات و خرت و پرت‌ها کارِ خوبیست که باعث می‌شه (ایشالا) این خرت‌ و پرت‌ها بازیافت بشوند. ولی آلودگی صوتی‌ای که وانت بار‌های ضایعاتی در سطح شهر ایجاد می‌کنند واقعا آزاردهنده و غیرقابل تحمل است. از طرفی هم اگه باهاشون صحبت کنی، اکثرا از وضع بسیار بد اقتصادی و زندگیشون به این کار رو آوردند.


در کنارِ وانت‌بارهای ضایعاتی، یکی دیگه از عوامل جدید آلودگی صوتی نصب این دزد‌گیرهای فوق حساس و با صدای بلند است که به تازگی معمول شدند (قبلا هم بودند آیا؟). اون‌قدر تعدادشون زیاده که خیلی‌وقت‌ها دوتا از دوجا باهم شنیده می‌شوند که دارند آژیر می‌کشند. وقت بازکردن و قفل کردن درب ماشین هم معمول شده که یک صدای بلبلی بلندی که یکی دوثانیه طول می‌کشه از ماشین‌ها بلند می‌شه. این رو در تعداد ماشین‌های دور و بر که ضرب بکنیم حجم وحشتناکی از آلودگی صوتی در تمام طول شبانه‌روز خواهد بود.  این رو اضافه کنید به صدای بلند موتورسیکلت‌ها که هر روز به تعدادشون اضافه می‌شه (به دلیل ارزان‌تر بودن و مشکلات ترافیکی تهران). بخشی دیگه از آلودگی صوتی همیشگی هم که فرهنگ بوق زدن فراوان است،‌ که به هر دلیل موجه و غیرموجهی خیلی راحت آدم‌ها بوق می‌زنند. طرف اومده دم در خونه بوق می‌زنه که سرایدار در پارکینگ رو باز کنه، منتظر زن و بچه‌اش هست بوق می‌زنه که زودتر بیان، می‌خواد به رفیقش که داره رد می‌شه سلام کنه بوق م‌زنه، و کلی مورد دیگه.


حتی اگر از سر و صدای محیط احساس ناراحتی نکنیم،  آلودگی صوتی باعث آسیب به سیستم شنوایی، بالارفتن فشار خون،‌ فشار به اعصاب، ‌ و در نهایت کاهش طول عمر می‌شه*. آلودگی صوتی را جدی بگیریم.




پانوشت:

چند خبر و گزارش فارسی

درآمد روزانه ۲۵ میلیون تومانی با خط خطی کردن اعصاب مردم

شکایت مردم از بلندگوی وانت بارهای دستفروش/ به شهرداری تلفن بزنید

نعره بلندگوی وانت بارها در خیابان های شهر/ شهرداری: متوقف می کنیم ولی دادگاه آزادشان می کند


*چند منبع برای مطالعه‌ی بیشتر


- Few references: For a non-technical report, please see “Burden of disease from environmental noise”, by World Health Organization 

- For a scientific review along with a comprehensive list of references on this subject, please see: Auditory and non-auditory effects of noise on health, Lancet, 2014

- Another good review paper, very new, published this year (2019): The Cardiovascular Effects of Noise, Dtsch Arztebl Int.

- Some believe it is only loud noises that contribute negatively to health  (85dB or higher). Unfortunately it is not just 85 dB or above, even a much lower noise level can have significant health effects. See e.g.: Effects of industrial wind turbine noise on sleep and health




کارگردانانِ گوگولی


یه رستوران خوب و نسبتا باکلاسی بود که یکی دوبار با دوستان رفته بودیم. بچه‌ها خیلی ازش تعریف کرده بودند و تجربه‌ی من هم - مخصوصا از کباب کوبیده‌هاش - خیلی خوب بود. خداییش غذاهاش خیلی خوب بود و محیطش هم آروم و عالی. آخرین بار ظهر بود، وسط گرمای تیرماه که با بچه‌ها رفتیم. ماشین یک بابایی رو کمکش هل داده بودیم و خواستیم اول دستمون رو بشوییم. از شانس ما دقیقا اون لحظه پیش‌خدمت پیداش نبود و خودمون راه افتادیم دنبال دستشویی. من جلو بودم. اولین دربی که حدس زدم دست‌شویی است رو کوبیدم و چون صدایی نیومد دستگیره رو چرخوندم. اشتباه کرده بودم. درب دست‌شویی نبود. دربِ آشپزخونه‌ی رستوران بود. قاعدتا باید درب رو می‌بستم و می‌رفتم سراغ درب بعدی، ولی اون چیزی که دیدم منو  همون‌جا میخکوب کرد: اول که دود و بخار و حرارت از آشپزخونه‌ای که توی اون گرمای ظهر تابستون به نظر هیچ تهویه‌ای نداشت با فشار زد بیرون و خورد توی صورتم. وسط دود و بخار شبحِ آشپزِ هیکلی و چاقی با موهای فرفری بهم ریخته و صورت پر از عرق نمایان شد که با زیرپیرهنیِ خیس‌ِ از عرقی (که عرق‌هاش ازش چکه می‌کرد)  کف‌گیر به دست تند‌تند برنج‌ رو توی بشقاب‌ها می‌ریخت. آشپز نگاهی به من کرد و با بی‌اعتنایی با صدای بلند گفت «بشینین الان غذاتون رو میارن!».


ما که اون روز غذا نخورده از اون رستوران رفتیم و دیگه هم هرگز به اون‌جا برنگشتیم.  ولی من دیگه هیچ‌وقت مزه‌ی کباب کوبیده‌های اون‌جا رو هیچ‌جایی توی دنیا تجربه نکردم. چندبار هم به خودم گفتم که چقدر بدشانسی آوردم که رفتم توی اون آشپزخونه. وگرنه شاید سال‌ها می‌رفتم و از غذاهای اون‌جا لذت می‌بردم. ولی با دیدن اون صحنه دیگه هرچی هم سعی کردم نتونستم برگردم اونجا.


-------------------------


یک‌بار یکی از کارگردانان بسیار معروف کشور عزیزمون (آقای میم‌-میم) اومده بود دانشگاه ما توی شهر بوستون که یک فیلمش رو اکران بکنه و بعدش جلسه‌ی پرسش و پاسخ بگذاره با دانشجویان. ما هم که دیگه سر از پا نمی‌شناختیم از چندساعت قبل اومده بودیم که صحبت‌هاش رو بشنویم. فیلم‌ها رو میشه بعدا  جاهای دیگه دید،‌ ولی فرصت پرسش و پاسخ مستقیم با کسی شاید خیلی به ندرت پیش بیاد. فیلمی که نشون داده شد مثل بقیه‌ی فیلم‌های ایشون خیلی عالی بود، ولی چشمتون روز بد نبینه از پرسش و پاسخ. تمامِ جواب‌ها داغون بود. اول که هرکسی که کوچکترین انتقادی (حتی خیلی مودبانه،‌حتی در مسائل خیلی جزیی فیلم)‌ می‌کرد به بادِ بد و بیراه گرفته می‌شد (تا جایی که یکی از بچه‌ها به خاطر جوابی که گرفته بود  تقریبا داشت گریه می‌کرد). وقتی صحبت کارگردانان دیگه می‌شد آقای کارگردان در مذمت اون‌ها مدام به یکی از فیلم‌های خودش ارجاع  می‌داد که به گفته‌ی ایشون هر روز تعداد بینندگانش بیشتر می‌شوند و چقدر جایزه برده و هیچ‌وقت قدیمی نمی‌شه و غیره. یک هنردوست غیرایرانی خیلی با احساس  و با لحنی فروتنانه کلی از استاد و فیلم‌هاش تقدیر کرد و گفت که تمام فیلم‌های آقای کارگردان رو دیده و یک الگویی مشاهده کرده که در چندین فیلم یک صحنه‌ی از بالای حوضی آبی با ماهی‌های قرمز اینجوری و اونجوری توش هستند و آیا این سمبل چیزی خاص است و خود آقای هنردوست چند تا گزینه هم داد که مثلا به نظرش ممکنه سمبل پاکی  و سادگی مثلا اون فرد یا اون جای قصه باشه یا چیزهای دیگه.

استاد در جواب خیلی کوتاه فرمودند «سمبل هیچ‌چیزی نیست. سوال بعدی!»

نتیجه این شد که اون شب ملت همه شاکی از سالن رفتند بیرون.

بعد از اون جلسه‌ی پرسش و پاسخ، فیلم‌های دیگه‌ی ایشون رو - هرچند می‌بینم - ولی دیگه مثل قبل به دلم نمی‌شینه. هنرمندان عزیز خیلی وقت‌ها با استفاده از احساس‌شون کاری می‌کننند که بسی بزرگه، ولی صحبت پرسش و پاسخ و تفسیر و نقد که می‌شه شاید همه‌ نتونن اون‌جور که باید با مخاطبشون ارتباط برقرار کنند. اشکالی هم نداره، خوب بگید این کار رو من با احساسم انجام دادم. پس چرا جلسه‌ی پرسش و پاسخ می‌گذارید؟‌


-------------------------


همون‌طور که بعد از واقعه‌ی رستوران تصمیم گرفتم که دیگه - حتی تصادفی - هرگز وارد آشپزخونه‌ی رستورانی نشم، شب پرسش و پاسخ با آقای کارگردان هم تصمیم گرفتم دیگه هیچ‌وقت پای پرسش و پاسخ هیچ کارگردانی نشینم برای ‌این‌که بتونم از فیلم‌هاش لذت ببرم.


-------------------------


سریال پایتخت که امسال عید فصل ششم‌‌اش پخش شد رو  به اعلام صدا و سیما ۸۰٪ مردم ایران می‌بینند. حالا این عدد دقیق یا نادقیق باشه چیزی که همه می‌دونند اینه که بالاخره تعداد خیلی زیادی از مردم این سریال رو می‌بینند. اینه که توصیه می‌کنم - مخصوصا دوستان خارج نشین - که اگه می‌‌خواهید دچار فریز فرهنگی نشید این سریال رو هم ببینید. فصل ششم سریال که امسال عید پخش شد نسبت به فصل پنجم و سایر فصل‌ها به شدت ضعیف بود. اکثرا دلیلش رو پای درگذشت خشایار الوند نویسنده‌ی سریال و نبود اون گذاشتند.


این‌رو در مورد سریال پایتخت گفتم که بگم دیشب توبه شکستم و نشستم پای جلسه‌ی پرسش و پاسخ کارگردان سریال پایتخت که از تلویزیون پخش شد. با این‌که دوتا منتقد فوق‌العاده ضعیف آورده بودند که ضربه‌فنی کردنشون کار ۵ ثانیه بود، صحبت‌های کارگردان عزیز کاری کرد که احتمالا من تا سال‌ها نتونم فیلم‌هاش رو راحت ببینم ...


-------------------------


آقایون کارگردانان خفن، لطفا جلسه‌ی پرسش و پاسخ نگذارید. اجازه بدید ما شما رو فقط از روی آثارتون بشناسیم و قضاوت کنیم، و توی ذهنمون از شما همون تصویرِ اشتباهِ فیلسوف و معلم اخلاق و قهرمان و هنرمندِ عالی باقی بمونه.





ایران و صنعت بسته‌بندی


می‌گن طرف رفته بوده بقالی رب گوجه می‌خواسته. خیلی از ته حلق می‌گه: آقا ربعععع دارید؟ بقاله می‌گه داریم،‌ ولی نه به این غلیظی.


حالا این‌که خدا رو شکر در ایران در صنعت بسته‌بندی به همت متخصصان متعهد داخلی به صد‌درصد خودکفایی رسیده‌ایم به طوری‌که بسته‌بندی انواع مواد غذایی و پوشاک و وسایل منزل و هرچه که تصور بفرمایید در خود کشور تولید و اجرا می‌شه. فقط یک مشکل کوچیک از نظر این متخصصان عزیز دور مونده و اون اینه که آقا مثلا این پنیری که شما بسته‌بندی می‌کنید - که دست‌مریزاد خیلی هم خوب و دقیق بسته‌بندی شده - این پنیر به احتمال زیاد قراره توی آشپز‌خونه باز بشه با دست یا با چنگال یا حداکثر با کارد میوه‌خوری،‌ نه توی معدنِ سنگِ خارا با پیکور برقی. لیموناد گرفتیم درش رو آخر با آچار فرانسه باز کردیم، در راستای حمایت از تولید‌کنندگان داخلی توی مسافرت برای بچه آدامس خریدیم، ۵ نفر آدم  بزرگ هیچ‌کدوم نتونستند پلاستیک روش رو باز کنند (اضافه کنید جیغ‌ و داد بچه‌ رو که فکر می‌کنه طبق معمول دارید سرش کلاه می‌گذارید که می‌گید پلاستیک روش باز نمیشه)،‌ ماست همین‌‌طور، شکلات همین‌طور ...


بسته‌بندی البته باید محکم باشه،‌ ولی به این غلیظی؟




کتاب‌فروشی


پدر معلم ادبیات فارسی بود. سال ۵۶ تصمیم می‌گیرد برای  «خدمت به فرهنگ شهر و کشور» در کنار آموزگاری، کتاب‌فروشی تاسیس کند، از صفر. با سرمایه‌ی معلمیش. کتاب‌فروشی را تا همین اواخر می‌رفت.


دل بابا ولی فراخ بود. هرکسی کتابی می‌خواست، می‌توانست امانت ببرد. دیده بودم که خود بابا بعضی‌ وقت‌ها به مشتری‌هایش کتاب امانتی پیشنهاد می‌داد و کتاب در دستشان می‌گذاشت. با برادم که وسایلش را جمع و جور می‌کردیم یک دفتر بزرگ ثبت امانت روزانه‌ی کتاب پیدا کردیم. لیست امانت گیرندگان از  راننده‌ و معلم و دانشجو و پزشک و کارمند بانک  بود  تا  وکیل و زرگر و آشپز و سرهنگِ‌ ارتش و شیرینی‌پز. توی مراسم بابا کلی آدم آمدند و گفتند که کتابی چیزی دستشان است و بازخواهند آورد. ما که گفتیم فقط فاتحه‌ای بخوانند...



صفحه‌ای از دفتر ثبت امانات پدر. نام‌ها و شماره‌ تلفن‌ها برای حفظ حریم شخصی حذف شده‌اند.


کوچه‌های ایرانی


هوا گرم شده. حوالی ظهر است و  توی کوچه‌ای قدم می‌زنم. سایه‌ی آفتاب، طرفِ خانه‌های جنوبی است، من هم زیر سایه راه می‌روم. از پنجره‌ی هر خانه‌ای عطر غذایی بلند است. یکی قرمه‌سبزی، یکی بوی برنج ایرانی دَم کشیده، یکی روغن پیاز، یکی بوی زعفران، ...

یک داستان خیلی وحشتناک


مردِ پیرِ تهیدستی با تنها فرزندش زندگی می‌کرد و از طریق کار با یک اسب فرسوده روزگار می‌گذرانید. روزی اسب از خانه‌ی پیرمرد فرار می‌کند. هم‌سایه‌ها به خانه‌ی او می‌آیند و از اتفاق رخ‌داده برایش اظهار ناراحتی و تاسف می‌کنند.

مرد پیر به مهمانان می‌گوید که شما نمی‌دانید چه چیزی برای انسان خوب است و چه چیزی بد. پس ناراحت نباشید.

روز بعد اسب فرسوده با گله‌ای از اسب‌های وحشی به خانه‌ی پیرمرد باز می‌گردد.

هم‌سایه‌ها به دیدن مرد پیر می‌آیند و از آمدن اسب‌های وحشی که باعث ثروتمند شدن مرد پیر می‌شود اظهار خوشحالی می‌کنند.

مرد پیر به مهمانان می‌گوید که شما نمی‌دانید چه چیزی برای انسان خوب است و چه چیزی بد. پس زیاده برای من خوش‌حال نباشید.

روز بعد پسر پیرمرد در حین رام کردن یکی از اسب‌های وحشی از روی اسب می‌افتد و پایش می‌شکند.

هم‌سایه‌ها باز به دیدن پیرمرد و پسرش می‌روند و می‌گویند راست گفتی که ما نمی‌دانستیم آمدن اسب‌های وحشی شگون ندارد و این اتفاقی بد بود که ما به اشتباه فکر می‌کردیم خوب است. 

پیرمرد به مهمانان می‌گویند که من و شما هنوز نمی‌دانیم چه چیزی برای انسان خوب است و چه چیزی بد. پس در مورد شکستن پای فرزند من خیلی ناراحت نباشید.

روز بعد حاکم آن منطقه به خاطرجنگی که در گرفته بود به روستا می‌آید و همه‌ی جوانان را - به جز فرزند پیرمرد که پایش شکسته - به جنگ می‌برد. هم‌سایه‌ها باز به خانه‌ی پیرمرد می‌آیند ... و این داستان همین‌طور ادامه می‌یابد.


********************

داستان بسیار وحشتناکی‌ است. نیست؟

دیروز که هنگام عبور از خیابان نزدیک بود ماشینی به من بزند و نزد، این اتفاق خوبی بود یا اتفاق بدی؟

این که فلان پول یا مقامی گیرمان آمده، آیا اتفاق خوبی است یا اتفاق بدی؟

می‌توانید یک (فقط یک) اتفاق خوب یا بد در زندگیتان نام ببرید که مطمئنید برایتان خوب یا بد بوده؟‌ قبولی دانشگاه خوب بود؟ قبول نشدن در فلان آزمون یا امتحان بد بود؟


********************

وَعَسَىٰ أَن تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَن تُحِبُّوا شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّکُمْ ۗ وَاللَّـهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ

و چه بسا چیزی را ناخوش می‌دارید و آن برای شما خیر و خوبی است، و چه بسا چیزی را دوست می‌دارید و شر شما در آنست. خدا می‌داند و شما نمی‌دانید.

سوره‌ی بقره. آیه‌ی ۲۱۶