میگفت خانهی سالمندان مثل بند اعدامیها میمونه. محکومی که اونجا باشی و راه در رفتی نداری، حتما هم همونجا خواهی مُرد، خیلی هم زود این اتفاق خواهد افتاد، یکی دو ماه یا حداکثر یکی دوسال این ور اونور. هیچوقت هم بهت نمیگن چهروزی نوبت توئه. هر لحظه ممکنه دژخیم بیا د و یکی رو ببره. وقت و بیوقت نداره: وسط شام، سر صبحانه، میونِ شوخی و خنده، سر نماز. بیشتر ولی شبها که همه خوابند میاد. هر روز صبح باید دوستات رو بشماری، احوال یکییکی رو بپرسی.
هوای خانهی سالمندان همیشه سنگینه.
[اتاق انتظار پایانهی مسافربری همسفر چابکسواران! من و امیرعلی منتظر زمان سوار شدن به اتوبوس. من دست امیرعلی رو گرفتم و در عرض سالن قدم میزنیم.]
امیرعلی: بابا! نیگا کن. اون دوتا آقا دارن دعوا میکنن!
من: چی؟؟ دعوا؟! کجا؟؟
امیرعلی [با اشارهی دست]: اونجا! اونجا!
من: اونجا که کسی نیست.
امیرعلی: چرا! هست! نگاه کن! دارن دعوا میکنن!
من: کجا آخه؟
امیرعلی: اون بالا! اون بالا! توی تلویزیون!
تلویزیونِ بالای دیوار در حال پخش مستقیم مسابقات کُشتیِ جام تختی است.
حنا: بابا! کولر چطوری کار میکنه؟
من: خوب بستگی به نوع کولر داره. این کولری که اینجا توی اتاق داریم، کولر گازیه. کولر خونهی مامان جون اینا کولرِ آبیه. اینها با هم تفاوت ...
حنا: بابا! کولر قرمز هم داریم؟
من: چی؟ یعنی چه؟ چه ربطی داره؟
حنا: خوب خودت گفتی کولر خونهی مامان جون اینا آبیه! کولر قرمز نداریم؟
من: 
از پارک ملت تا میدون تجریش بیست و سه تا داروخانه شمردم.
بالای بیست تا سوپر مارکت و «هایپر» مارکت
نه حتی یک کتابفروشی

مثلا چیکار میکنی اگر غیر مرادت بشه؟
میشه بگی چهجوری «چرخ» رو بر هم میزنی؟
نه بگو ببینم، دقیقا چیکار میتونی بکنی؟
چه کاری میخواستی بکنی؟
چه کاری کردی وقتی غیر مرادت شد؟
وقتی که «نوگل خندانت» رو دادی رفت، چیکار کردی؟
فقط رفتی افتادی به دست و پای باد صبا و التماس و گریه.
همین؟
همین بود همهی اون چرخ بر هم زدنت؟؟
سرویس چت خدمات مشتریان یکی از اپراتورهای تلفن همراه:
خدمات مشتریان: سلام، وقت شما بخیر، حسین زاده هستم کارشناس شماره ۱۴۴۲، چطور میتونم کمکتون کنم؟سه روز بعد:
خدمات مشتریان: سلام، وقت شما بخیر، رهنما هستم کارشناس شماره ۲۸۱۵، چطور میتونم کمکتون کنم؟خدمات مشتریان: اگر سوال دیگه ای دارید با کمال میل در خدمت شما هستم ؟
=====================================
روزی ...،
بروزرسانی اپراتور تلفن همراه تمام خواهد شد
و من با کارشناسی صحبت خواهم کرد
و او مشکل مرا حل خواهد کرد
و من آن روز را انتظار میکشم ...احمد ناهارلو
داشتم به همسایهمون شکایت بچهها رو میکردم که توی هر یک ساعت، دو دقیقه با هم بازی میکنند، بعد۵۸ دقیقه دعوا. گفت: «برو خدا رو شکر کن. ما همین یه بچه رو داشتیم و قبل از مدرسه نگذاشته بودیم کسی حتی یک بار هم کمتر از گل بهش بگه. روز اول مدرسه یکی از بچهها هلش داده بود، و بچهی ما تا سه ماه لکنت زبون داشت...»
خواستم بگم همین الان - وسط جیغ و داد اینها که تا ده تا خونه اونور تر هم میره - دارم شکرگزاری بجا میآرم.
آقای سالخوردهای بود، با کلی موهای سفید. میگفت من خیلی خوشبختتر از این جوونها هستم. من بیشترمسیر رو رفتم. آخر خطم. این جوونها تازه قراره بدبختیهای پیری و سالخوردگی و مریضی و حافظه و چشم و گوش رو بچشند. میگفت زندگی مثل قطاری میمونه که یک سوم اولش اسیر هستی، یک سوم وسطش خیلی خوش میگذره، و یک سوم آخرش با باتوم قراره کتکت بزنند. خوب من بیشتر کتکها رو همین الان خوردم. جوونها الکی خوشحالند به خاطر اینکه خبر ندارند که اونها هم توی دقیقا سوار همین قطار هستند. من اصلا دوست ندارم برگردم دوباره جوون بشم.
حنا: بابا یاد گرفتم تا ۳۰۰ بشمارم به فارسی.
بابای حنا [در حال خواندن اخبار از روی موبایل]: آفرین دختر گلم. باریکلا!
حنا: بشمارم برات که ببینی؟
بابای حنا [با کمی مِن و مِن]: فکر بدی نیست، ولی نه دیگه، من که میدونم خوب بلدی. برات یه جایزه هم میخرم. لازم نیست دیگه الان بشماری. اصلا میخوای بری برای مامان بشماری؟
حنا: لطفا! خواهش میکنم! میخوام ببینی چقدر خوب بلدم.
[مامان حنا چشم غره میرود و با ایماء و اشاره میرساند که طبق آخرین نظریات روانشناسی تربیتی در چنین شرایطی باید حتما اجازه داد فرزند کارش را ارائه کند]
بابای حنا [ با لحنِ از سر ناچاری]: باشه بابا. بشمار.
حنا [خیلی شمرده شمرده و با دقت]: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده، یازده، دوازده، سیزده ....
[یک ربع بعد]
حنا: ... دویست و پنجاه و چهار، دویست و پنجاه و پنج، دویست و شستاد و شش .... آخ آخ. اشتباه شد. اشتباه شد. از اول باید بشمرم! از اول: یک، دو، سه، چهار ...
بابای حنا: 
قبل از اینکه حنا بره آمادگی، ما توی خونه فقط فارسی باهاش صحبت میکردیم. با ایده که بعدا انگلیسی رو خوب یاد خواهد گرفت، و بنابراین روی زبان فارسیش باید الان کار کرد. چون بعدا که روزی ۷-۸ ساعت مدرسه باشه و بعد خسته و کوفته برسه خونه دیگه خیلی فرصتی نخواهد بود. همین باعث شد که حنا که میخواست بره آمادگی، ما نگرانیمون این باشه که چون انگلیسی اصلا بلد نیست دچار مشکل بشه. حالا یا توی روحیهاش تاثیر بگذاره، یا مثلا زده بشه کلا از مدرسه، یا توی ارتباطش با بقیهی بچهها یا معلم دچار مشکل بشه.
شروعش خیلی بد نبود. این بچهها بالاخره یه راهی پیدا میکنند و با هم ارتباط برقرار میکنند. حالا بعد ۴-۵ ماه هنوز هم زبان انگلیسی حنا هنوز خیلی درست نیست. غلط و غولوط و قاطی پاطی یه چیزایی سر هم میکنه و کارش توی مدرسه راه میفته. اعتماد به نفسش ولی بد نیست. دیروز میگفت دور از چشم «میس هَملی» به بچههای مدرسهشون سر ناهار چند تا کلمهی فارسی یاد داده. سیب، پرتغال، مدرسه و چند تا کلمهی دیگه. خیلی هم شاکی بود که یکی دوتا از بچهها یاد نگرفته بودند و اشتباه میگفتند.
یادم میاد که یه جُکی در این زمینه داشتیم، جزئیاتش رو یادم نیست، ولی احتمالا برای ما داره خاطره میشه.
مدیر مدرسهای که حنا اونجا آمادگی میره اسمش آقای مَنهایمِر هست. وقت تعطیل شدن کلاس ها- یعنی سر ساعت ۱:۱۰ دقیقه بعدازظهر - که میشه هر روز خودش میاد دم در یکی یکی کلاسها و میگه که دیگه بچهها باید راهی خونه بشن. با بچهها خداحافظی میکنی و با پدرمادر هایی هم که اومده باشند و منتظر بچههاشون باشند خوش و بش میکنه. ازش وقت زیادی نمیگیره ولی کار خیلی خوبیه و ارتباط بین بچهها و والدین و مدرسه رو هم خیلی نزدیک نگه میداره.
دیروز رفته بودم دنبال حنا. دیدم لبخند شیطنت آمیزی تا بناگوش بر لبانشه. سوار ماشین که شد سریع گفت «بابا! میدونی چیه! اسم آقای مَنهایمر شبیه آقای مَنتایمر هست!!» (اشاره به اینکه مثل تایمر سر وقت میاد دم در کلاسها). من که اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم و ضمنا خیلی تصویر جدی و باکلاسی از آقای منهایمر توی ذهنم بود بیاختیار از خنده منفجر شدم. ولی سریع سعی کردم خودم رو کنترل کنم و بهش گفتم «حنا این خیلی کار بدیه و اسم آدمها رو باید درست و کامل بگی» و از این حرفها. محاله خودش تنهایی این ایدهرو زده باشه. با خودم فکر کردم که خوب دیگه شروع شد که با دوست و رفیقهاش بشینن و ایده بزنن و ملت رو دست بندازن.
موهای سپیدی داشت. میگفت زندگی مثل یک کوچهی بن بست میمونه که وقتی با کلی تلاش و زحمت و مشقت به تهش میرسی تنها چیزی که میبینی اینه که یکی - گلاب به روی مبارکتون - اون ته کوچه خرابکاری کرده.
طبق معمولِ هر شب، کنار تخت حنا نشستم و دارم براش قصهی قبل از خواب رو میگم:
من [خیلی با آب و تاب]: به نام خدا. یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون توی زمین و آسمون هیچکس نبود. روزی روزگاری در زمانهای ....
حنا [در حالیکه سرش رو میاره نزدیکِ گوشِ من، و با صدای خیلی آروم]: بابا! اینهاش رو لازم نیست بگی. برو سر اصل قصه!
من: :|
حنا: بابا این نقاشی رو برای تو کشیدم. لباسش رو چه رنگی دوست داری رنگ کنم؟
من: نمیدونم بابا. هر رنگی خودت دوست داری خوبه.
حنا: نه دیگه. برای تو کشیدم. بگو چه رنگی دوست داری. یه رنگی بگو دیگه.
من: خوب باشه. قرمز کن.
- اِ....ه. قرمز حالا یه کمی یه جوریه، میشه یه رنگ دیگه بگی؟
- خوب، سبز هم خوبه
- نه! سبز رو دوست ندارم. یه رنگ دیگه بگو
- زرد؟
- یه رنگ دیگه ...
- نارنجی؟
- یه رنگ دیگه ...
- نمیدونم بابا. صورتی خوبه؟
- یه رنگ دیگه ...
- آبی؟
- آهان. عالی. باشه. برات آبی رنگش میکنم.
- خیلی ممنون که ازم نظرم رو پرسیدی!
ما روز اول چطور رفتیم مدرسه، اینا چطور میرن مدرسه.

توضیح: دستورالعمل روز اول مدرسه که برای والدین فرستاده شده:
۱- بچهها لباسهای مناسب بازی بپوشند،
۲- کرم ضد آفتاب بزنند،
۳- کوله پشتی همراهشون بیارن،
۴- میانوعده و ناهار بیارن با خودشون.
« ... سارا با مهربانی اسب سفید را ناز میکند اما هیچوقت آنها را اذیت نمیکند و سوار کرهاسب نمیشود. اون آنها را چوب نمیزند [!] و به طرف آنها سنگ پرتاب نمیکند [!!] و دُم قشنگ آنها را نمیکشد [!!!]. چون میداند این کارها خیلی بد است و اسب سفید و کره اسب کوچولو عصبانی میشوند و به او لگد میزنند[!]. حتی ممکن است مادر اسب کوچولو او را گاز بگیرد[!!].»
(کتاب «خطر و حیوانات» نشر نوای مدرسه)
یهوقت یه خارجی این کتاب رو ببینه، پیش خودش چی فکر میکنه در مورد ایران؟

من: حنا! بابا! روزهای هفته رو بلدی بشماری؟
حنا: نه!
من: کاری نداره که. ببین! اینجوریه: شنبه روز اول هفتهاست، بعدش یکشنبه، بعدش دو شنبه،سه شنبه ...
حنا [وسط شمردن من]: بلدم! بلدم!
من: بگو ببینیم!
حنا: شنبه، یکشنبه، دوشنبه، سهشنبه، چهارشنبه، پنجشنبه، شششنبه، هفتشنبه، ...
سوار قطار مشهد هستیم. من برای پسفردا که شنبه باشه بلیط هواپیما برای برگشت به تهران دارم. وسط بیابونها هستیم که تلفنم زنگ میخوره:
- [من:] بفرمایید!
- [خانم مودب پشت خط]: سلام. زمانی هستم از هواپیمایی «وارِش» تماس میگیرم.آقای ---
- بله! خودم هستم!سلام علیکم. بفرمایید.
- شما برای روز شنبه بلیط از مشهد به تهران دارید، ساعت سه بعد از ظهر، درسته؟
- بله، درسته.
- میخواستم به اطلاعتون برسونم که پرواز شما دو ساعت «تعجیل» داره.
- ببخشید، من سوار قطارم، صدا خوب نمیاد. چی فرمودید؟ تاخیر داره؟؟!
- نه! نه! «تعجیل» داره. یعنی دو ساعت زودتر پرواز میکنه! بجای ساعت ۳، ساعت ۱ بعدازظهر پرواز میکنه.
- «تـعـجیل»!!!! به حق حرفهای نشنیده! «تعجیل» دیگه چه صیغهایه؟؟!!
- پیشاپیش از این تغییر پیشآمده عذرخواهی میکنم. علاقهمندید که بلیطتون رو نگه دارید؟ یا من میتونم بدون هزینهی اضافی برای یکشنبه براتون بلیط رزرو کنم یا کل بهای بلیط رو مسترد کنم.
- :|