سِیّم ربیع الثانی میرزا لنکرانی طبیبالسطلنه به راپورتچی بنگاهِ کفر و فسوق، بیبیسی، اعلان کرده که به همت شبابِ مومن و متقن و متدینِ مملکتِ متعالیهی جمهوری اسلامیه، سوزن و پمادِ همهی مرضهای عالم استخراج شده و عنقریب است که تعداد هزارها بلکه کرورها علاج جدید را در یک مجلس اینترناسیونال برای جماعت اطباء و محقق اعلان کنند. و کسی تعجب نکند اگر علمای فن صیحه زنند و جامه درند.
پنجم ربیعالثانیآوردهاند که ملا حسین خان ژاندارم را سر مغل تریاک و با چندی ضعیفه دربند کردهاند. همهی ما می دانیم که تریاک در توده ما رواج داشته و چیز بدی است و به تن آدمی زیان آشکار میدارد. ولی چیزی که سلب شرافت کند و یا ننگی باشد نیست. علاوه حاجی حسین سپهسلار نوه ثقهالاسلام مروج مازندرانی که مورد وثوق است گفته که صیغه نامه را به عین رویت فرموده. پس در دُُیّمی هم ظنی باقی نیست. حالا پشت پرده چه گذشته هنوز خبری نیامده.
دوازدهم ربیعالثانیخبر آمده که میرزا محمود صدراعظم با خدم و حشم و میرزا لنکرانی طبیبالسلطنه و حاجی زاهدی محاسب و نجارالدوله توپچی هفتهای در میان اکراد بودهاند و دلجویی فراوان از آنان فرمودهاند و شنیده آمده که میرزا محمود صدراعظم شخصا امر فرموده تعداد زیادی بلکه کرورها جعده و منزل و مکتب و طبیبخانه آنجا بسازند و طیارهها بیاییند و بروند تا چشم فرنگیان ظالم و کافر از شدت حسد ترقی مملکت متعالیه جمهوری اسلامیه از حدقه درآید و در غیظ و خشم زهرها بنیوشند و زلفها برکنند و هزاران بار از باریتعالی آروزی مرگ کنند.
بیست و یکم ربیعالثانیخوانده شد در راپورتهای یومیه که این پدرسوخته حاجی گوردن رییسالدوله مملکت باصطلاح فخیمهی بریتانیا دوباره غلط زیادی کرده و به پولیتیسیونهای ایرانی اسائه ادب نموده. خدا خیرش دهد علیخانلاریجانی همانجا بلند شده و گفته:" اگر لولو به ما نشان دهید عزرائیل هم مال خودتان". ظاهرا که همه ساکت شدهاند برای دقایقی. یعدها خدم و حشم ایرانی گفتهاند که ملتفت مقصود علیخان نشدهاند، ولی ظاهرا هیبت سخنگفتنش زهره در دل حاجیگوردن آب کرده و حاجی به زمین افتاده و گریسته برای ساعتی و طلب مغفرت کرده و خواسته که باب دوستی باز بماند. خدا حفظش کند این علیخان لاریجانی را که واقعا مرد است و هرجا که باشد آبرودار ممکلت.
بیست و سیّم ربیعالثانیدر راپورتها آمده که ژنرال میرزا فرهادالدوله نظری (مدظله) شکایتی از آسید محمد (صدراعظم پیشین) به عدلیه برده. علیالظاهر غلامحسین خان الهام (برادر مرحوم ملا علیخان) با زوجهاش حاجیه فاطمه خانم رجبی (که چون زن درس خوانده ایست کتابهایی هم به زیان آسید محمد نوشته) یاری کردهاند والله اعلم .علیایحال پس از سالها پای آسید محمد را به محکمه کشاندهاند. حالا حرف و حدیث زیادست.
دیم جمادیالاول
منصفی در این بلاد کفر و ظلم زهره نمیکند به این بانو هیلاریِ مخدره (زوجهی میرزا کلینتون) که وظیفهی خطیرِ شستنِ طفل و ادارهی شوهر را رها کرده به سیاست روی آورده بگوید اگر عجالتا جماعت اقبال نکردند و مخدره را به مصدر امور نپسندید دل از این مسند قدرت بکن، و به مطبخ بازگرد، و به جای مراوده با محرم و نامحرم، شب که میرزا بیل الدوله خسته و درمانده از زمانهی غدار به خانه میآید کاسهای آبگوشت جلویش بگذار که ثواب یک آبگوشتی که برای شوهر بپزی دوصد مسند صدارت را برابری نکند.
با تشکر از جناب کسروی و میرزا قلیخان راپورتچی

بهارِ بوستون
...
دیروز مستان را به ره، بربود آن ساقی کله
امروز می در میدهد تا برکند از ما قبا
این باد اندر هر سری سودای دیگر می پزد
سودای آن ساقی مرا، باقی همه آنِ شما ...
Key West: صد مایل رانندگی روی پل!
Key West آخرین جزیره از مجموعه جزایر مرجانی جنوب ایالت فلوریدا است که با مجموعهای از پلهای طویل به هم متصلند.

مسیر صدمایلی از جنوب فلوریدا تا Key West نقشه از این سایت.
google map رو هم ببینید
مناظر بدیع مسیر شما را قانع میکند که فلوریدای واقعی در حقیقت از اولین جزیرهی این مجمعالجزایر جنوب شرقی آمریکا شروع میشود.

در راه Key West. سمت راست خیلج مکزیک. سمت چپ اقیانوس اطلس شمالی
دیدنیهای زیادی در مسیر KeyWest وجود دارد که اگر اندکی وقت داشته باشید مسافرتتان را بسی پربارتر خواهد ساخت. خانهی توماس آلوا ادیسونِ خودمان و جناب فورد که به موزه تبدیل شده است نمونهای از این دیدنیهاست.

دوستی ایرانی که از زیبایی محل زندگی ادیسون به حیرت آمده بودند کامنت دادند که اگر من هم اینجا زندگی میکردم هزار اختراع ثبت کرده بودم. سایر دوستان سریعا با دلیل و مدرک ثابت نمودند که اگر جنابِ دوست اولی در چنین مکانی زندگی میکرد بیشتر عمرش را به عیش و نوش و اتلاف عمر میگذراند.
نتیجهگیری اخلاقی: خدا خوب میدانست به کدام یک آفریدههایش شاخ ندهد!
پس از حدود دو ساعت رانندگی از Key Largo , اولین جزیرهی مرجانی که در حدود پنجاه مایلی جنوب میامی واقع است, به Key West ,آخرین جزیرهی مرجانی و جنوبیترین نقطهی آمریکا که از طریق جاده به خاک این کشور متصل است, خواهید رسید.
ایدههای ایرانی - 1 (کپیرایت:حسن!)
اگر به شهری مسافرت کردید و خیلی علاقه داشتید نقاط دیدنیش را با trolley tour (اتوبوسهای روبازی که به توریستها تور میدهند) ببینید ولی متاسفانه قیمت بلیط trolley را پول دانشجویی شما کفاف نمیکرد (و یا اینکه یک همسفر اصفهانی داشتید که حاضر بود جان بدهد ولی چند سنت پول بلیط ندهد) در این شرایط کاری که میتوان کرد اینست که با خودرویتان پشت سر trolley راه بیفتید و شیشهی پنجرهی ماشینتان را هم پایین بکشید که صدای آقای راهنمای تور را بشنوید. اگر هم صدا را نشنیدید هیچ اشکالی ندارد٬ هرجا ملتِ سوارِ trolley عکس گرفتند شما هم عکس بگیرید و بعد بروید گوگل کنید ببینید آنجا چه اهمیتی داشته.

خانهی ارنست میلر همینگوی نویسندهی برجستهی آمرکایی هم در KeyٌٍWest قرار دارد. اگر خدای نکرده خدای نکرده کتاب مردپیر و دریا را هنوز سه چهار بار نخواندهاید نسخهی انگلیسیش را میتوانید از اینجا دانلود کنید. (ترجمهی فارسی کتاب برفهای کلیمانجارو رو هم یکی از دوستان فرستاده بود که از اینجا قابل مشاهده است).فیلمهای زیادی از روی رمانهای ارنست خان ساخته شدهاند از جمله داشتن و نداشتن با بازی بوگارت و (اگر یادتان باشد) فیلم ناخدا خورشید ِخودمان با بازی علی نصیریان (اقتباس آزاد ناصر تقوایی). ایده مشابهی در "زمانی برای مستی اسبها"ی قبادی هم دیده میشود.
این جملهی زیبا را هم از فیلم زیبای "یه بوس کوچولو" نقل میکنم:
"-ری برادبری یک قطعه کوتاه داره ، در مورد مردیه که معتقده ، ارنست همینگوی نباید تو زیرزمین خونش خودکشی میکرد ، باید میرفت روی بلندیهای کلیمانجارو میمرد.... با ماشین زمانی که در اختیار داره ، به عقب برمیگرده و همینگوی را میبره کلیمانجارو.
- خیلی قشنگه درسته ، جای مردن آدم باید برازندش باشه ..."

ایدههای ایرانی-2 (کپیرایت: ندارد)
اگر بلیط بازدید از خانهی حضرت ارنست همینگوی خیلی گرانتر از پیشبینی شماست یکی از ایدههای ممکن اینست که از فانوس دریایی کنار خانهی جناب همینگوی بالا بروید و با دوربینتان zoon کنید و تا میتوانید از داخل خانه عکس بگیرید. با این کار هم پولتان را save کردهاید و هم ضربهی محکمی به دهان استکبار جهانی زدهاید و هم اینکه همسفر اصفهانیتان میتواند در حالیکه سرش را بالا گرفته با افتخار از سفر با شما برای خانوادهاش تعریف کند.

حسن ختام این سفرنامهی دو قسمتی هم دورنمایی از شهر میامی است:

پانوشت:
ولی جدا از شوخی, همسفر اصفهانی ما صد البته ولخرج و بسیار خوش مسافرت بود. (همسفر اصفهانی ما خیلی ارادت داریم)
اورلاندو: شهر پاتپات!
اولین چیزی که در اورلاندو شاید به چشم عجیب بیاید تعدد زمین های mini-golf در گوشه و کنار خیابان ها است. اورلاندو شهری توریستی است و توریستهای آن هم اغلب خانوادهها هستند. مهمترین جاذبههای توریستی شهر اورلاندوUniversal Studios
SeaWorld Orlandoو
Walt Disney World Resort
هستند.
Wonderworks Museum و عکس های بیشتر
Walt Disney World یا WDW مجموعهی تفریحی عظیمی است که رتبهی اول بازدید کننده را در مجموعههای تفریحی دنیا دارد. WDW آنقدر بزرگ است که نه تنها خیابانبندی شده بلکه بزرگراه هم دارد. هفت مجموعهای جالب WDW به نقل از Stacey خانم (مجری شبکهی WDW) عبارتند از:
MagicKingdomEpcot
Disney's Hollywood Studios
Disney's Animal Kingdom
Disney's Typhoon Lagoon (water park)
Disney's BlizzardBeach (water park)
Downtown Disney/ entertainment
برای دیدن هرکدام از این پارکها حداقل یک روز وقت نیاز دارید. اگر زمان شلوغی به WDW سر بزنید احتمالا بیشتر وقتتان را در صفهای طولانی خواهید گذراند. اصولا خانوادهها بلیط هفتگی میگیرند و از صبح زود تا آخر شب هر هفت روز هفته را در پارکها میگذرانند. جذابیت پارکها اصولا خیلی بیشتر از صرف roller coaster و هیجان است: پارک ها چنان هنرمندانه و ماهرانه طراحی شدهاند و به جزئیات چنان اهمیت داده شده که دهان هر بازدید کنندهای از حیرت باز میماند.
بسیاری از سمبلها و شخصیتهای WDW برای غیر آمریکاییها ناشناس اند. (همانطور که مثلا کلاه قرمزی یا زیزی گولو را یک آمریکایی نمیشناسد). لذا اگر به فکر دیدن WDW افتادید همراه داشتن یک آمریکایی (یا کسی که در آمریکا بزرگ شده) حتما توصیه میشود.
از مجموعههای WDW پارک Epcot بزرگسالانه تر طراحی شده. لذا اگر برای آقازاده یا دخترخانم زیر پنجسالتان به دیزنی نرفتهاید اولین انتخابتان Epcot خواهد بود.
اتوبوس وحشت:
ممکن است شب آخری که اورلاندو هستید تصمیم بگیرید تنهایی و بدون اینکه به سایرین بگویید کجا میروید برای ماجراجویی با اتوبوس سری به مرکز شهر اولاندو بزنید. گشتن در یک شهر با وسایط نقلیهی عمومی اغلب دید خیلی بهتری از دموگرافی شهر میدهد. مزایای دیگری نیز بر شهرگردی با اتوبوس مترتب است ... ولی خوب همیشه اینگونه نیست.
ساعت ده شب در خیابان نزدیک هتلتان منتظر اتوبوس ایستادهاید. باران شدیدی (که از خصوصیات بعدازظهرهای فلوریدا است. ولی امشب تا ده شب طول کشیده) میبارد. بیست دقیقه بعد اتوبوس میرسد. حدودا نصف اتوبوس پر است و ترکیب متنوعی از جمعیت دارد. ولی وضع قرار است زود عوض شود!
تمام آقایان و خانمهایی که قیافهشان شبیه آدم درست-حسابی است ظرف یکی دو ایستگاه بعدی پیاده میشوند. شما میمانید و یک راننده که ظاهرش مونگول به نظر میرسد و جمعی لات که مثلا یکیشان که جلوی شما نشسته هر از چندگاهی کلهی مبارکش را 180 درجه میچرخاند و توی چشم شما زل میزند. یا یکی که از آن عقب خیلی حاجآقایی سرفههای طولانی میکند. دفعهی آخری که جناب جلوی شما سرش را 180 درجه بچرخاند محکم و جدی توی چشمش زل میزنید و سینهتان را صاف میکنید که حساب کار خودش را بکند (حاج آقا هم چقدر از حرکت شما حساب میبرد!) با خودتان فکر میکنید چقدر دوست داشتید shotgun تان همراهتان بود!
تابلوهای کنار خیابان کمکم شکل عوض میکنند و جای تبلیغ کرم ضد آفتاب و داروی رژیم لاغری را خیلی زود هشدارهای امنیتی میگیرد:
-- اگر شاهد جرمی بودید با این شماره تلفن تماس بگیرید ... ما اسم شما را نمیپرسیم
-- در کشف جنایات ما به چشمان باز شما نیاز داریم ...
--اگر جسدی را یافتید به ما گزارش کنید. ما از شما اثر انگشت نمیگیریم. واجد جرم و جنایت پلیس
-- اگر کسی به قصد دزدی یا تجاوز به شما حمله کرد: 1- خونسردی خود را حفظ کنید!! 2- ...
به تدریج در مییابید که قضیه تا اندکی جدی است. مسافت هتل شما تا مرکز شهر حدود یکساعتی با اتوبوس راه است. خوب یک راه اینست که پیاده شوید و تاکسی بگیرید و برگردید. متاسفانه فلوریدا و شهرهایش مثل بوستون نیستند که تا کنار خیابان بیایید دوازده تا تاکسی جلوی پایتان ترمز بزنند و شروع کنند به بوق زدن. در فلوریدا تاکسیها فقط کنار هتلها پیدا میشوند یا باید به آنها تلفن بزنید. ولی شما که نمیدانید کجای اولاندو هستید. ضمنا احتمالا ترجیح بدهید که داخل اتوبوس بمانید و با همان اتوبوس برگردید تا وسط یک خیابان (جاده) خلوت و کاملا تاریک منتظر تاکسی بمانید.
اتوبوس که به مرکز شهر برسد تازه خواهید دید که مرکز شهر هم بهجز تعدادی ساختمان بلند هیچ چیز دیگری پیدا نمیشود. بهترین کاری که میشود کرد اینست که برای برگشت سوار همان اتوبوسی شوید که با آن آمدهاید و امیدوار باشید زنده به هتلتان باز میگردید.
بعدها ممکن است در اخبار بخوانید که Orlando از نظر جرم و جنایت در ایالت فلوریدا بدون هیچ رقیبی در صدر است.
تمپا شهر طلوع٬ تمپا شهر غروب
طلوع و غروب های فلوریدا معروفند و برای همین فلوریدا را state of sunshine آمریکا می نامند. ولی شاید در ایالت فلوریدا غروب هیچ جایی به قشنگی غروب تمپا نباشد: این شاید به خاطر غربی بودن شهر است, شاید به خاطر خلیج زیبای مکزیک, شاید به خاطر ماسه های روشن کنار ساحل هایش, شاید هم به خاطر نخل های قدکشیده اش.
پانوشت یک: اگر استقبال خوبی شد!! (علما دانند) قسمت دوم سفرنامه هم بدنبال خواهد آمد.
پانوشت دو: سال نوی همگی مبارک. پانوشت سه: با خبر شدیم که امسال سال "نوآوری و شکوفایی" نام گرفته. البته کشور سلحشور ایران قبل از امسال هم کلی شکوفه داده بوده. ولی دیگه امسال ظاهرا باید منتظر شکوفه های اصلی باشیم. مخصوصا که رئیس جمهور محبوب و مردمی خبر داده اند که " امسال اتفاقاتی خوب و شیرین [] خواهد افتاد". ما بیصبرانه منتظر خبرهای خوش هستیم.
پانوشت چهار: ببخشید که آپ کردن این وبلاگ اندکی دیر شد. پیش آمد هست دیگه, پیش میاد...
پانوشت پنج: یا من سواد کامپیوترم نم کشیده یا این پرشین بلاگ دیگه شورش رو در آورده. جون من به لبم رسید امشب تا اینها رو پست کردم. سایت بهتری کسی سراغ داره؟
پانوشت شش: استاد عزیز من سوالی براشون پیش آمده. ایشان می فرمایند که اگر هشتاد درصد درآمد کشور جمهوری اسلامی از نفت باشه, بنابراین اگر همه مردم ایران توی خونه هاشون بشینند و استراحت کنند فقط بیست درصد حقوقشون باید کم بشه!! استاد عزیز من از من نظرم را جویا شده اند. از هرنوع نظر کارشناسی که به نحوی آبروی مملکت را نجات دهد شدیدا استقبال می شود.
پانوشت هفت: ظاهرا این پانوشت ها از متن طولانی تر شد....
چند توصیهی ایمنی:
۱- اگر قرار است جلوی یکسری آدم کمی تا قسمتی مهم در یک سمینار کمی تا حدودی مهم نتایج یک تحقیق را ارائه کنید و اتفاقا سراپا سفید هم پوشیدهاید٬ به احتمال خیلی بالایی از تشنگی شهید نخواهید شد اگر ده دقیقه مانده به جلسهتان از بین دهها option نوشیدنیBlackberry Juice را نخورید. قابل توجه دوستان که مطابق نتایج تحقیق experimental داییتان که هنوز منتشر نشده٬ از این به بعد ازBlackberry Juice میتوانید بعنوان مرکب طبیعی در خودنویسهایتان استفاده کنید. چرا که نه تنها آب و صابون و پودر ماشین لباسشویی و سفیدکننده لکهاش را نمیبرد بلکه اسید کلریدریک 60% هم اول خود لباس را حل کرد بعد رنگ این Blackberry عزیز را!
(Blackberry شبیه همان شاهتوت خودمان هست)
۲- اگر از آن آدمهایی هستید که اگر تصمیمی گرفتند و قولی دادند جانشان هم برود رویش ایستادهاند
و اگر در روز فرصت ورزش کردن پیدا نمیکنید
و اگر در نتیجه توصیه آشنایان حس بکنید که باید یک کاری بکنید
و اگر در نهایت برای اینکه تحرک روزانهتان افزایش یابد...
و همچنین به خاطر جوگیر شدن در اثر صحبتهای دوستانتان برای یک campaign برای نجات کرهی زمین از گازهای گلخانهای تصمیم بگیرید که برای یک هفته به هیچ وجه از آسانسور استفاده نکنید ...
تصمیم شما برای محل کار شما که در طبقه ی سوم یک ساختمان است خیلی خوبست٬ و هم ورزش است و هم صرفهجویی در مصرف انرژی٬ ولی شاید این تصمیم برای محل زندگیتان که در طبقهی بیست و دوم یک ساختمان است خیلی جالب نباشد. آنوقت است که هر شب هم خانهایهاتان با چشمان از حدقه بیرون زده با شمایی که قلبش تفریبا توی دهانش آمده و تا نیم ساعت نمی تواند حرف بزند روبرو خواهند شد.
خرچنگیجات:
مگر این دوستان بهتر از آب روان ما را از منجلاب معادلات بیرون بکشند.
چند کتابی که به تازگی به توصیهی دوستان خواندهام:
"پیامبری از کنار خانه ما رد شد." عرفان نظرآهاریعلیرغم انتقادی که به دید جانبدارانهاش دارم٬ از حق نمیتوان گذشت که تعابیرش واقعا زیبا بود. چند خطی از کتاب:
"پیامبری از کنار خانهی ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: چه بارانی میآید. پدرم گفت: بهار است. و ما نمیدانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است. پیامبری از کنار خانهی ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود. او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبمان را از زیر لباسمان دیدیم...
فرشته نبود. بال هم نداشت. و معجزهاش این نبود که ماه را شکافت. معجزهاش این بود که از آسمان به زمین برگشت... باز هم روی همین خاک و باز هم میان همین مردم... به یاد آن انسان. انسانی که فرشته نبود و بال هم نداشت …"
Family Happiness by Leo Nikolayevich Tolstoy
فکر نمیکنم ترجمهی فارسی این کتاب وجود داشته باشه. ولی نسخهی انگلیسی با یک ترجمهی بسیار عالی را میتونید از اینجا دانلود کنید. من چند خطی رو که توی goodread برای این کتاب نوشتم اینجا هم مینویسم:
"Tolstoy writing is so much captivating and charming I couldn't stop myself not to finish the book once I read the very first paragraph. It took me to the innocent early youth ages when you could easily fall in love, and you could love everything and everyone. It elevated me above the clouds, and then, depressed me with doubts and fears
Bitter last chapters warned me again how fragile our lives and loves are. and how easily one can descend from a love - as pure, soft and refreshing as "early morning rain" - to a "soulless life and lifeless soul" down on the dry land
The story ended the best way it could, and showed me a different taste of happiness."
توصیفات تولستوی واقعا همانهایی است که فقط وفقط از تولستوی انتظار میرود. به این فکر میکردم که هزاران ساعت فیلم و تصویر هم نمیتواند حق حتی یک پاراگرافِ توصیفیِ نثر تولستوی را ادا کند.
“The sun had set, it was growing dark, and a little spring rain cloud hung over the house and garden, and only behind the trees the horizon was clear, with the fading glow of twilight, in which one star had just begun to twinkle. The landscape, covered by the shadow of the cloud, seemed waiting for the light spring shower. There was not a breath of wind; not a single leaf or blade of grass stirred; the scent of lilac and bird cherry was so strong in the garden and veranda that it seemed as if all the air was in flower; From time to time the nightingales called to one another, and I could hear them flitting restlessly from bush to bush. I tried in vain to calm my feelings: I had a sense of anticipation and regret.”
کتاب جدید مارکز و کتاب صدسال تنهاییش - که با کمال شرمندگی باید اعتراف کنم قبلا نخوانده بودم- را هم که مطمئنا همگی خواندهاید٬ و ضمنا کتابهای مارکز توضیح و تعریف نمیخواهد. این دو هم جزء توصیههای دوستان بودند.متشکر از دوستان!
سایر خرچنگیجات
(مخصوصا برای اینکه دوستان ایرانی اینقدر به این جشنوارهی فجر رفتنشان ننازند!)
هفتهی آخر سال Handel و Haydnبوستون Messiah را اجرا کردند که بسیار عالی بود. اگر بلیطهای Boston Secession هم با کمی سوبسید به تورتان خورد از دستش ندهید. من از اجرای جدید (Un)lucky in Love شان خیلی لذت بردم. اگر از هنرهای معاصر یا به عبارت بهتر از موضوعات کلاسیک با طعم (flavor) اجرای مدرن (contemporary) هم لذت میبرید که کشف جدید حاجیتان موسسه هنرهای معاصر بوستوناست که اجرای جدید Chapel/Chapter شان به سنت سنت پنجاه دلار پول بلیطی که ندادم میارزید!
پانوشت:
یکی ممکنه از این سایت محترم persianblog بخواد که امکانات سایتشون رو لطفا برای رضای خدا هم که شده upgrade نکنند!! تمام این فونتهای عجیب غریبی که احتمالا میبینید از خلاقیت و ابتکار عزیزان persianblog است
نمیدونم چرا این صحنه اینجور جلوی چشمم مونده، بعد از این همه سال ...
نمیدونم چرا اینقدر برام آشناست.
یادت میاد، اون شب خنک تابستون، نشستی و گفتی و گفتی. اولین باری بود که صدات میلرزید. مهتابی ضعیف راهرویِ زیرزمین رو یادت هست؟
و تو که پشت به درِ نیمهبازِ زیرزمین نشسته بودی، و سایهات- پشتِ نورِ مهتابیِ راهرو - صورتم رو میپوشوند. شاید هم مخصوصا اونطور نشستی که صورتت رو نبینیم. چرا همهچیز اینقدر دقیق توی ذهنم مونده…؟
گفتی از همون شب دوردست. همون شب عروسی. صدای بلند و در هم پیچیدهی حرف زدن مردها. صدای خندههای بلند. سروصدا و جیغ بچهها. همهمهی زنها. بچههای فامیل که حالا همه دورِ هم هستند و کسی هم کاری به کارشون نداره، بازی، بازی، بازی. عدهای هم که با عجله اینطرف و اونطرف میروند...
.. .
اصغرآقا بلند داد میزنه: علی، عمو برو اون سطل قرمز رو از کنار در خونه بیار تو، زشته جلو مهمونا. جلوی در عموحسین یه قابلمه هم میده دستت که ببری توی آشپزخونه ...
. ..
مهمونها مهمونها مهمونها... پسرهای مریم خانوم و بچههای خاله مهناز...
وای که چه خبره امشب ...
.. .
اصغرآقا میگه که بقیهی عروسی خونهی عموحسینه. خونهی عموحسین اونطرف جاده است. همونجادهای که بابا هر روز کنارش برای اتوبوسها دست بلند میکنه تا یکیشون اونرو ببرند تا شهر. همون جادهای که از دور دورها میاد و تا دور دور ها میره. جادهای که هیچوقت به آخرش نرسیدی، حتی اون روزی که با دوچرخهیِ ناصر نصف روز رو رکاب زدی، حتی اون روز که سوار اتوبوس شدی. همون جادهای که باعث میشه تو تنهایی نتونی بری خونهی عمو. بابا گفته همیشه باید با مامان بری ...
حالا همه راه افتادهاند، مردها صلوات هم میفرستند. زنها هلهله میکنند. بچهها هم از اینور جمعیت به اونور جمعیت ...
شب خنک تابستون، صدایِ بلندِ حرف زدنِ زنها. از دور لباس سفید عروس رو میبینی. بچهها دور و برت هستند. هرکسی داره یه حرفی میزنه. یکی با داماد دست داده، عروس خانوم به اون یکی شاباش داده. مشت اون یکی از شیرینی پره ...
نزدیکیهای جادهای، زمینِ خاکی، گرد و غبار، تاریکی. جمعیت در امتداد تیرهای چراغ برق حرکت میکنه. چراغ برقهایی که با نور زرد کمرنگ مسیر خونه تا جاده رو روشن میکنند.
...
همهمهی مردم، هلهلهی زنها، عروس خانوم دیگه باید رسیدهباشه خونهی عموحسین. تو و بچهها و یه سری آدم بزرگها هنوز از جاده نگذشتید... خیلی چیز دیگهای یادت نیست ...
صدای خیلی بلند بوق ... صدای جیغ زنها ... صدای ترمز ...
نه حتی یک صدای برخورد. یک لحظه سکوت ...
دوباره صدای جیغ زنها، اینبار نه جیغِ ترس. مردها که حالا میدوند. صدای بلند بلند فریاد زدن مردم ...
صورت مردی که با عجله از کنارت رد میشه رو توی نور زرد تیر چراغ میبینی. چشمهاش یه جوری بزرگ شدند که ازش میترسی. همه دارند میدوند جلو، همه جلو رو نگاه میکنند…
یکی از بچهها داره بلند بلند فریاد میزنه. حرفهایی میزنه که تو نمیدونی یعنی چه: "تصادف شد. دیدید بچهها؟ دیدید چهطوری زد؟"
به دهنش نگاه میکنی که هی کلمهی تصادف رو تکرار میکنه. تو نمیدونی تصادف یعنی چه٬ ولی از لحن حرف زدنش میفهمی که تصادف چیز خوبی نیست. بچهها دیگه باهات حرف نمیزنند. سرت رو میگردونی طرف پسرخالهات. اون میخواد بره جلو. مثل اینه که داره گریه میکنه. ترسیده. با دستت روی شونهاش میزنی. اصلا نمیفهمه. راهشو بین مردم باز میکنه و میره جلو...
کنار جاده٬ به جز نور دوسه تا ماشین که چندجا رو روشن کرده٬ همه چیز تاریکه. زمینِ خاکی زیر پاهات نرمِ نرمه. دور و برت زود خالی میشه. بچهها همه رفتند جلو. چند تا آدم بزرگ به سرعت دارند میاند. اونها اصلا تو رو نمیبینند. قدمهات رو کمی تند میکنی. تنهایی آزارت میده. نگاهت رو به اطراف میاندازی تا آشنایی پیدا کنی. ولی کسی آشنا نیست. مامانت رو صدا میکنی ولی صدات توی همهمهی مردم گم میشه. میری بسمت زنها. چادرهای سیاه، چادرهای رنگ وارنگ. زنها جیغ میزنند و گریه میکنند. یه عده باید اونطرف جاده باشند. یه مردی راهشو از بین زنها باز میکنه و سریع میره جلو. صدای ماشینهای ایستاده رو میشنوی. چشمت جایی رو نمیبینه. قدت کوچکتر از اونی هست که بین این همه آدم چیزی ببینی. توی چادرها دنبال چادر مادرت میگردی. چادر سفید با گلهای درشت. پیش خودت فکر میکنی حتی بوی چادر مادرت رو هم میشناسی. شروع میکنی چادرها رو بو کردن. دلت شور میزنه. یه چادر سفید میبینی. گوشهی چادر رو تو مشتت میگیری و میکشی و بلند داد میزنی: مامان ...
نه یه زن دیگهاست. داره گریه میکنه و بلند بلند یه چیزایی میگه. بعد دستهاش رو بلند میکنه و روی سرش میگذاره. یه حس بدی داری. یه حسی که قبلا نداشتی. حالا دیگه واقعا تنهایی. دلت میخواد گریه کنی. نمیدونی، یه جوری ته دلت خالی شده. کبری خانوم رو میبینی. بلند صدا میزنی: "کبری خانوم کبری خانوم!". کبری خانوم داره با دستهاش توی سرش میزنه و گریه میکنه. اون هم تو رو نمیبینه. صدات رو هم نمیشنوه. بین زنها حرکت میکنی. صدات کمکم بلند و بلندتر میشه، حالا شاید، گریه هم بهش اضافه شده باشه. مامانت رو صدا میکنی. مامان ... مامان ...
میخواهی برگردی خونه. از عروسی خوشت نمیآد. بابا کجاست. پس چرا هیچکس نیست. اینیکی چادر رو که کنار بزنی دیگه جلوت زنی نیست. مردها ایستادهاند. توی نور چراغ جلوی اتوبوس، خط کنار جاده رو تشخیص میدی. یهکم میری جلو. مردها رو نمیشناسی. چندتایی با هم دیگه دارند یه چیزی رو جابهجا میکنند. اتوبوس دور ایستاده و چراغش روشنه. مسافرهای اتوبوس هم پیاده شدند. با دستت بین مردهای قدبلندی که قد تو حتی به کمرشون هم نمیرسه راه خودت رو باز میکنی. مردها دارند با همدیگه بلند بلند حرف میزنند. کسی تو رو نمیبینه. شاید داری گریه میکنی، شاید هم مبهوتی، نمیدونی چهکار میکنی.
یکی دو قدم دیگه که بری جلو، یه چادر گلدار با گلهای درشت قرمز رو میبینی، درست عین اون چادری که مامان داشت...
چادر روی زمین پهن شده، سرت داغ میشه...
...
هرچی دیگه از اون شب یادته، همشون قرمزند. یک قرمز تیره. همهچیز فکر میکنی قرمز بود، و سیاه. همهی تصویرها. چادر رو که دیدی، نور چراغ اتوبوس هم قرمز شد. دنیا قرمز شد. یک قرمز تیرهیِ تیره. شاید اونشب رنگ دیگهای بود، شاید بعدها قرمز شد. ولی هرچی الان یادته یا قرمز بود یا سیاه ...
شبِ تاریکِ تاریک. نورِ چراغِ اتوبوس که کنار جاده رو روشن میکرد. چادر گلدارِ روی زمین پهن شده. مامان رو نمیبینی. چند قدم جلوتر توی تاریکی یکی افتاده، پاهاش به طرف توست. میری جلوتر که صورتش رو ببینی، ولی بالاتر از دوتا پای بهم چسبیده چیزی نیست. بر میگردی و یک نگاه دیگه به پاها میاندازی. دامن مامان رو میشناسی. با یه لحنی- که نمیدونی داری مامانت رو صدا میکنی یا داری به بقیه میگی - داد میزنی: مامان...
دستهای قوی مردی تو رو به سرعت از روی زمین بلند میکنه. مرد با دستش، صورتت رو محکم روی شونهاش فشار میده. سرت رو از بین دستهاش بیرون میکشی و به صورتش نگاه میکنی. عمو حسینه. صورتش ترسناک شده. بهش میگی: عمو، مامانم اونجاست. خودم دیدمش. عمو حسین تو رو محکم توی بغلش فشار میده و در حالیکه نفسنفس میزنه میگه: الان میریم خونه، نگران نباش، هیچچی نشده...
اونقدر بزرگ نیستی که بدونی چیشده ولی به اون اندازه هم بزرگ شدی که بفهمی یه اتفاقی افتاده. تلاش میکنی صورتت رو به عقب برگردونی و مامان رو ببینی. عمو محکم تو رو گرفته.
صدای آژیر رو یادت میاد، نور قرمز چراغ آمبولانس رو هم زیرچشمی دیدی. عمو همونطوری بسرعت راه میره...
عمو تو رو میگذاره روی صندلی جلوی ماشینِ محمد پسرش. توی ماشین، دخترعموهات هم هستند. عمو به محمد میگه بچهها رو بگذار خونه و زود برگرد...
...
خونهی عمو هستی. داداش کوچیکت رضا هم اونجاست. اون خیلی بچهاست با شیشه باید شیر بخوره. دخترعمو شیشهی شیر رضا رو میاره. به دختر عمو میگی میخواهی بری خونه. حالت حرف زدنت مثل التماسه. دختر عمو که چشمهاش از گریه سرخ شده میگه که باشه، بابات بیاد باهم میریم. میره و برات شیرینی هم میاره. شیرینی رو نمی خوری. نمیتونی چیزی بخوری. نمیدونی چرا...
علیرضا، این بچهها امروز با من شوخی میکنند. شوخیهای بیخنده. ما سر همهچیز شوخی میکردیم٬ ولی این یکی نه ...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />
تلفنها که هیچ، پیام کوتاه دکتر جلالی را هم باور نکردم. خبر خبرگزاری ایسنا را هم باور نکردم. از این اسم و فامیلها زیاد است.
علیرضا٬ به تلفنت زنگ نمیزنم٬ چون اگر گوشی را برنداری ممکن است فکرم هزارجا برود. همینجا کنار کامپیوتر٬ روبروی مونیتور مینشینم٬ و آنقدر مینشینم که خودت بیایی٬ مثل قدیمها٬ برایم بنویسی که بچهها شوخی میکنند. من امروز هیچ تلفنی را جواب نمیدهم. شماها همهتان امروز شوخیتان گرفته.
علی٬ علی آقا! ما کلی قرار مدار داریم. فراموش که نکردهای؟ ما قرارمان اینست هنوز که برگردیم٬ یکبار دیگر٬ دور هم جمع شویم. شرکت بزنیم. کار کنیم. دست در دست هم "نفرین از روی این زمین برداریم و جاش٬ گندم بکاریم". یادت رفته؟
علی٬ دلواپسم. دست خودم نیست. زود بیا برایم بنویس. میدانم میآیی. همینجا منتظرت مینشینم. منتظرت مینشینم همینطور که سرم را بین دستانم گرفتهام و چشمان پردردم را بر هم میفشرم. قسمات میدهم٬ به جان من نه٬ به جان آن دختر دوسالهات٬ زود بیا٬ بیا و بگو که همهی این حرفها دروغ است...
امان از دست این سنجابها<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />
بعد از ظهر یکی از همون روزهای خوب که اول صبحش به دلیل دقت بیش از حد هم خونهای محترمون با سقوط یک کارتونٍ کولر گازی (خوشبختانه یا بدبختانه خود کولرٍ 50 کیلویی داخلش نبود) روی سرتون شروع شده٬ بعد توی میلباکستون چند تا email بسیار بسیار امیدوار کننده براتون رسیده٬ و حالا هم بر خلاف پیش بینی هوا که قرار بوده آفتابی باشه داره برف میاد٬ بهترین کاری که میشه کرد اینه که یک لیوان چایی داغ داغ برای خودتون بریزید و جلوی پنجرههای قدی، روی مبل راحتی لم بدید، و هبوطِ با طُمانینهی دونههای ریز و درشت برف رو نگاه کنید که قراره٬ برای نیم روزی شاید٬ دنیا رو براتون کمی به ظاهر سفیدتر کنند. اگر طبقهی دوم یا سوم ساختمان باشید و جلوی ساختمانتون کلی درخت باشه٬ و شما چُرتآلود هم باشید٬ هربار که چشمتون رو باز میکنید٬ یکی دوسانتیمتری بر ارتفاع برف روی شاخهها افزوده شده.
در میون تموم آرامشی که بیرون وجود داره٬ حرکت سریع یه سنجاب کوچولو که از یکی از درختها بالا میره توجه شما را جلب میکنه. اینجا اصولا توی زمستون سنجاب منجاب خبری نیست. شما هم احتمالا حداقل دو سه هفتهای میشه که ندیدیشون. از قد و قوارهاش میتونید حدس بزنید که باید یه بچه سنجاب باشه. یه بچه سنجابی که هنوز خواب زمستونیش نگرفته (یا احتمالا مامانش اینقدر براش قصه خونده که خودش رو خواب برده۱). بچه سنجاببسیار با احتیاط از تنهی درختی که روی شاخههاش دیگه حالا پنج شش سانتیمتری برف نشسته بالا میاد. بعد روی یکی از شاخهها میایسته٬ اطرافش رو زیرچشمی برانداز میکنه و وقتی که خیالش راحت میشه که خطری نیست چند قدمی به راست و بعد چند قدمی به چپ برمیداره و ناگهان مثل موشکی که چاشنیش رو زده باشند٬ شروع میکنه از این طرف دویدن به اونطرف و چنان برفهای نشسته روی شاخهها رو به این طرف و اون طرف میپاشونه که برای چند لحظه بین ذرات پراکنده شده برف گمش میکنید. حرکات دویدنی و عرضی٬ خیلی زود جاشون رو عوض میکنند با ورجه وورجه و بالا پایین پریدن و از این شاخه به اون شاخه پریدن. درست مثل ژیمناستی که در حال تمرینه: از این شاخه برو بالا از اون یکی بیا پایین از این یکی بپر روی اون شاخه۲ ...
یکی دوبار هم روی شاخههای نازک تعادلش رو از دست میده و میافته روی شاخهی پایینی و نشون میده که واقعا بچه است. فرضیه دوستتون اینه که مامان بچه سنجاب (یا خاله لالی!) اینقدر به این بچهاش بکن نکن گفته که حالا که به خواب زمستونی فرو رفته دیگه این بچه داره دق دلی تمام بهار و تابستون رو در میاره. جالبه که بیرون توی برفها، غیر از این سنجاب، یک پرنده هم پر نمیزنه.
حرکات آکروباتیک سنجاب اینقدر ماهرانه انجام میشوند که تمام حواس شما را به خودشون جلب میکنند. یکی دوتا چرخش 360 درجه کمکم شما رو به خنده میاندازه. سرعت و پیچیدگی حرکات همینطور بیشتر میشه. دیگه وقتی کار به "دارحلقه" و "آفتاب-بالانس-- مهتاب- بالانس" برسه٬ هیچ چیز نمیتونه جلودار انفجار خندهتون باشه...
دوستتون که از صدای بلند خندهی شما اومده ببینه چه خبره٬ با شُمای لوله شده مواجه میشه که از شدت خنده دستهاتون رو روی دلتون گذاشتید و قاه قاه خنده بهتون مجال حتی یک کلمه حرف زدن هم نمیده. با دست به بیرون اشاره میکنید. سنجاب خانم که دیگه آمپر چسبونده اینقدر حرکاتش سریع شده که دنبال کردنش به سختی ممکنه۳. چند لحظهی بعد دوستتون هم از شدت خنده روی زمین ولو شده، و نفس نفس زنان فریاد میزنه:
"Ha ha ha , Oh my, …. Oh hhhh , I can’t believe this , ouuuuhh ha ha ha. I can’t believe how funny this creature is, oh my god , ohhhh ha ha ha ha ha, oh my god … "
امان از دست این سنجابها!
توضیحات:
۱- نمیدونم آدم چرا تا وقتی بچهاست وقتی همه ملت میخوابند میخواد بیدار باشه٬ بعد وقتی ملت همه بیدار میشوند٬ اونوقت خوابش میگیره
۲- یکی از دوستان یادآوری کردند که واقعا جای عمو جغد شاخدار خالی!!
۳- دوستان ایرانی احتمال دادند که احتمال مصرف قرص x منتفی نیست.
*********************
*********************
*********************
الکیات:
گفته شده است که روزی اتابک ابیبکر بن سعد زنگی* از سعدی میپرسد بهترین غزل فارسی چیست. سعدی در جواب غزلی از مولانا جلال الدین را می خواند که با بیت زیر تمام میشود:
"آمد موج الست کشتی قالب ببست
باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست"
این آهنگ ** هم برای سورپرایز!!
این شعرهای حضرت مولانا جلال الدین واقعا انسان را به وجد میآورد.
توضیحات:
* حضرت اتابک همان هستند که فارس از برکت آیکیوی ایشان و به سبب فرستادن هدیه به مغول از حملهی لشگر جناب تموچین در امان ماند. ابو محمد مصلح ابن عبدالله (همان حاج آقا سعدی خودمان) که در تمام عمرش به جز برای رضای خدا شعری نگفته٬ بوستانش را به جضرت اتابک تقدیم میکند. بوستان آنقدر خوش قدم است که در همان سال اتابک فوت میکند. سال بعد سعدی گلستان را به پایان میرساند٬ و چون سعد بن اتابک (آقازادهی حاکم قبلی) بر سر کار بوده٬ به ناچار گلستان به آقازاده تقدیم میشود. چند خطی از دیباچهی گلستان در باب اخلاص!
"هنوز از گل بستان بقیّتی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد و تمام آنگهشود به حقیقت که پسندیده آید در بارگاه شاه جهان پناه٬ سایه کردگار و پرتولطف پروردگار٬ ذخرزمان٬ کهفامان٬ المؤیدُ من السماء٬ المنصورُ علی الاعداء٬ عضدُالدولةِ القاهرةِ٬سراجُ الملةِ الباهرةِ٬جمالُ الانامِ مفخرُ الاسلام سعدُ بن الاتابکِ الاعظم شاهنشاه المعظم مولیملوک العرب و العجم٬ سلطان البر و البحر٬ وارث ملک سلیمان مظفر الدین ابیبکر بن سعد بن زنگی ادام الله اقبالَهما و ضاعَفَ جَلالَهما وَ جعَل الیکلِّ خیر مآلهما و ..."
** به خوانندگی بهزاد، آن زمانیکه که هنوز در ایران بود، و شش-هشتم میخواند...
شهر دریاچهی نمک (Salt Lake City) در ایالت یوتا (Utah) در مرکز (به سمت غرب) آمریکا قرار دارد و بزرگترین شهر در حدفاصل دنور (Denver) در مرکز آمریکا و شهرهای ایالت کالیفرنیاست. حدود ۳۸۰۰ کلیومتر از بوستون فاصله دارد (۳۴ ساعت رانندگی= پنجساعت و نیم فاصلهی پروازی از بوستون، سهساعت و نیم فاصلهی پروازی برگشت به بوستون) و آبو هوایی شبیه اطراف تهران و شهر دریاچهی نمک ایران! دارد.
شهر دریاچهی نمک را مورمنها (Mormons) پایهگذاری کردهاند. مورمنیزم شاخهای از دین مسیحیت است که علاوه بر کتاب مقدس، به کتاب دیگری که شرح کتاب مقدس است و کتاب مورمن نام دارد نیز اعتقاد دارد. مطابق عقاید مورمنها، این کتاب بعد از مرگ حواریون عیسی گم شد تا اینکه خدا آنرا به نخستین پیامبر عهد اخیر، جوزف اسمیت الهام کرد. جوزف اسمیت در سال ۱۸۴۴ کشته شد.
<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />
سال ۱۸۴۷ گروهی از مورمنها که از آزار و اذیت پروتستانها در نواحی بین ایلینوی و شمال ایالت نیویورک فعلی به تنگ آمده بودند به رهبری پیامبرشان "بیرگام یانگ" با گاری و با پای پیاده به سمت غرب حرکت کردند و در ۲۴ جولای ۱۸۴۷ به شهر دریاچه نمک رسیدند. یانگ وقتی به بالای کوههای مشرف به شهر رسید گفته بود: "این محل مناسب است" (این جمله خیلی مهمه، چون ظاهرا قبلا از طرف خدا به او اینگونه الهام شده بوده)
در حال حاضر شهر دریاچهی نمک یکی از مذهبیترین شهرهای آمریکاست. (اندر تاثیرات این شهر در خبر است که یکی از اساتید خانم دانشکدهی مهندسی مکانیک دانشگاه شریف بعد از مدتی تحصیل در ایالت Utah تصمیم میگیرد از حجاب برتر (به قول علما) استفاده کند!). مورمنها اهل دود و دم نیستند (ای بابا!) و بنابراین سیگار و قلیان و وافور و قلقلی و سیخ و سنگ و غیره تعطیل! از همه بدتر کافئین هم مصرف نمی کنند. ولذا چای و قهوه و حتی نوشابه هم تعطیل. (دیگه الکل ملکل که اصلا و ابدا ). بزرگترین دانشگاه شهر اصطلاحا U of U (مخفف University of Utah) است. دانشگاه مهم دیگر این ایالت دانشگاه بیرگام یانگ است که در شهر Provo به فاصلهی حدود یک ساعتی شهر دریاچهی نمک قرار دارد. این دانشگاه بیشک رتبه اول دانشگاههای مذهبی آمریکا را در اختیار دارد. برای تحصیل در این دانشگاه باید تعهد بدهید (علاوه بر خیلیچیزهای دیگر) در مدت تحصیل چایی و قهوه نخواهید نوشید!
وسط شهر معبدی نسبتا بزرگ قرار دارد در محلی به نام میدان معبد (temple square) . شهر چهار خیابان اصلی دارد به نامهای "شمال معبد" "جنوب معبد" "شرق معبد" و "غرب معبد"! در محوطهی خارج معبد همیشه تعداد زیادی مبلغ مذهبی (Missionary) از سراسر دنیا هستند (بیشتر دانشجو) که به صورت داوطلبانه به تبلیغ دینشان میپردازند. دورههای تبلیغی هیجده ماهه هستند. یکی از مبلغین میگفت برای اینکه بتواند هزینهی زندگی دوران خدمت داوطلبانهاش را از پیش آماده کند دوسال به سختی کار کرده است (تبلیغ به این میگنها! مقایسه کنید با سازمان محترم تبلیغات ما). اینکه مبلغ به چه کشوری اعزام شود را پیامبر تعیین میکند.

مورمنها همیشه یک پیامبر روی زمین دارند که دستورات را از خدا میگیرد و به بندگان میرساند. پیامبرشان کت و شلوار میپوشد و کراوات میزند. در حال حاضر پیامبر "گوردون بی هینکلی" است.

تصویر پیامبر مورمنها (از wikipedia)
شهر دریاچهی نمک از آنجا که مرکز مذهبی مورمنهاست، هرساله میزبان تعداد زیادی زائر است. این قضیه باعث شده بیشتر ساختمانهای شهر را هتلها و رستورانها تشکیل دهند. اطراف شهر همه ساله تعداد زیادی توریست و ورزشکار را برای ورزش اسکی جذب میکند. مناظر اطراف شهر ترکیبی از پوشش گیاهی ملایم و تپهماهورهای نه چندان بلند است و مناظر ایران را به یاد میآورد (مخصوصا اگر مدت زیادی در ایالت بیاندازه صافی مثل ماساچوست زندگی کرده باشید!)

نمایی از خیابان اصلی شهر Park City یکی از معروفترین شهرهای ایالت یوتا برای اسکی و میزبان المپیک زمستانی سال ۲۰۰۲
یکی از جنجالبرانگیزترین عقاید مورمنها، اعتقاد به چندهمسری (polygamy) برای مردان است. مورمنیزم چند همسری را "لازمهی" رسیدن به مدارج بالای بهشت میداند. هرچند قانون آمریکا چندهمسری را ممنوع کرده، هنوز حدود ۵٪ از مورمنهای یوتا (حدود شصتهزار نفر) چندهمسر دارند. مذهب مورمنیزم در آمریکا مخالفان زیادی دارد. بسیاری از آمریکاییان رهبران مورمنها را دروغگو و شیاد مینامند و از وجود چنین مذهبی در کشورشان اظهار تاسف میکنند.
************************
************************
من هنوز دوست دارم چهار صفحهی دیگه در مورد SLC بنوسیم. ولی ظاهرا که باید همینجا تمومش کنم...
از خیلیاز دوستان ایرانی و غیرایرانی باید تشکر کنم. ولی یک تشکر خاص از آقا مجید و دکتر مسعود که از مسافت دور زحمت کشیدند اومدند و لطف فراوان کردند.
... بیل با همان متانت همیشگی حرفش را دنبال میکند:
"ما در جلسهی سهساعتهی هفتهی پیش با مشاورانمان، در مورد سرنوشتِ چالشی که در دوماه گذشته گریبانگیرش بودهایم به جمعبندی رسیدیم"
و با طمانینهی خاصی بسیار شمرده و کمی آهستهتر از لحن همیشگی ادامه میدهد:
" مشروح بررسی و نظر نهایی در گزارشی که نسخهای از آن را در پایان جلسه در اختیارتان قرار خواهد گرفت آمده است ..."
بیل سخنش را قطع می کند. پیش خودم فکر میکنم حتما میخواهد برای مهمترین قسمت صحبتهایش کلمات بهتری پیدا کند. من همیشه بیل را به خاطر فصاحتش ستوده ام. بیل مردی است چهل و هفت-هشت ساله. قد بلند، چهار شانه، صورتی آرام با موهای جو گندمیِ کوتاه و دَرهم. اوایل فکر میکردم موهایش را شانه نمیکند. ولی بعدها مطمئن شدم که درهم بودن موهایش خیلی حسابشده است. روبروی من آن طرف میز گوردون نشسته و چشمان نگرانش را از صورت بیل برنمیدارد. گوردن کمی کوتاهقد است و صورتی شکسته دارد. شاید پنجاه ساله. با موهای طلایی که خیلیهایش سفید شدهاند. همیشه پرانرژی است. وقتی تلفن میزنی، گوشی را که بردارد، اول با فریاد از شنیدن صدایت ابراز خوشحالی میکند. فریادش همیشه لبخند به لبان من می آورد. من هم فریاد میزنم:" سلام گوردون، تازه چه خبر ..."
جلسههای بعد از ظهر خیلی متفاوتاند. شاید به خاطر خستگی روزانه٬ شاید به خاطر انعکاس آفتاب بعد ازظهر از شیشهی ساختمانهای شهر٬ شاید هم به خاطر سایههای قد کشیدهی ساختمانها روی یکدیگر. معمولا به غیر از جِی و ادام همه قبل از من میرسند. جِی استاد بازنشسته است. لاغر، با صورتی کشیده و موهای کمپشت و سفید. همیشه لباس رسمی به تن دارد. دهان که باز کند میفهمی بسیار پرانرژیتر از سنش است. اصولا، وقتی وارد جلسه می شود، سرش را پایین می اندازد و به سمت یکی از صندلی های خالی می رود. ادام خیلی به جی احترام می گذارد. پشت سرش وارد می شود و همیشه کنارش می نشیند. ادام ولی، سلام میکند و لبخند میزند. من هم اغلب دستم را آرام، به نشانهی سلام، برایش تکان میدهم. دیگران به ندرت متوجه می شوند.
جلسه مدتی است که شروع شده. همه به دقت گوش میدهند. بیل نگاهش را روی میز میاندازد، و خیلی آرام دستش را از روی دستهی صندلی بلند میکند تا فنجان قهوهاش را از روی میز بردارد. فنجان را که بلند کند، نگاهش به پنجرهی روبرو میافتد. سالن کنفرانسِ کوچک چندین پنجرهی بلند دارد، هرکدام به پهنای نیممتر یا کمی بزرگتر. خط دید بیل را دنبال میکنم. بیرون پنجره، از طبقهی یازدهمِ ساختمان، دورنمای شهر دیده میشود. دو جرثقیل بزرگ، یکی سبزرنگ و دیگری زرد، به سختی مشغول کارند. حتما مجتمع اداری جدیدی است.
نگاهم را که برگردانم، زیر چشمی جِی و ادام را که پشت به پنجره نشستهاند ورانداز میکنم . جی آرنجهایش را روی دستهی صندلی گذاشته و نوک انگشتانش را جلوی صورتش به هم چسبانده. نگاهش درست از بالای انگشتانش میگذرد و به گوشهی اتاق خیره است. کوچکترین حرکتی نمیکند. ادام مهندس است و با جی کار میکند. صورت گرد، قد بلند، چهارشانه، کمی فربه، با ریش پروفسوری و موهای فرفری زرد و بسیار مرتب. آستینهایش را بالا میزند، و همیشه روی صندلی لمیده مینشیند. گاهی به سمت راست لم میدهد و گاهی به سمت چپ. خوش صحبت، و بسیار اجتماعی است. خیلی از علم و دانش نمیداند، ولی میداند چطور ندانستههایش را مثل قضیههای مسلم ریاضی جلوه دهد. پسر خوبی است.
تا صورتم را کامل برگردانده باشم، بیل جرعهای از قهوهاش را نوشیده و همانطور آرام فنجانش را به روی نعلبکی روی میز باز میگرداند. صدایش را صاف میکند و ادامه میدهد:
"مدل ارائه شده در ماه سپتامبر ... "
یک وقفهی بسیار کوتاه. تنها صدایی که میآید صدای برخورد انگشتان دست الن به کیبورد است که تند تند با کامپیوتر اپلاش صورت جلسه مینویسد. با خودم فکر میکنم حتما سکوت را هم مینویسد. بیل سخنش را کامل میکند:
" ... مدل و همهی مدارک مربوطه، بازنگری خواهند شد. "
نفس من که مدتی است در سینه حبس مانده رها میشود، و من به آرامی در صندلی فرو میروم. تازه حس میکنم بعضی وقتها چقدر بدنم استرس دارد. ماهیچههای گردنم درد میکنند٬ دهانم خشک مانده. ادام سریع روی صندلیش جابهجا میشود و در حالیکه به سختی جلوی قهقههاش را میگیرد دستهایش را از هم باز میکند و بلند میگوید: "عالی، خیلی عالی..." و در حالیکه سرش را به نشان رضایت به بالا و پایین تکان میدهد نگاهش را روی صورت همهی حضار میچرخاند. جی کوچکترین حرکتی نمیکند. ولی رضایت را میتوان از چهرهاش فهمید. جیمز کنار من نشسته و هنوز به سقف نگاه میکند. انگار نه انگار حرفی زده شده. طبیعی است، برایش فرقی نمیکند. الن تندتند تایپ میکند. گوردون نگاه نگرانش را، که حالا حتی بیشتر نگران است، پایین میاندازد. بیل سریع حرفش را ادامه میدهد. من دیگر خیلی گوش نمیدهم.
صورتم را بسوی پنجره برمیگردانم. جرثقیلِ زردِ بزرگ٬ تیرآهن پهنی را جابهجا میکند. افق سرخ رنگ است...
...
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد...
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود...
خبر ساده و کوتاه بود: آنکه نام کوچکش با حرف آخر عشق آغاز میشد، درگذشت.
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه ى دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم.
********************
********************
...
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری ...
همشیرهی مکرمهی برای سالیانی، دور از منزل، به تحصیل علم و دانش و طریقت مشغول بودند. گاه پیش میآمد که چندین هفته خبری از حضرت علیه نمیشد و مادر و اطرفیان شاکی که :"بابا یه خبری از خودت میدادی، تلفن زدن که کاری نداره!!! "
باری، علیا مخدره در جواب میفرمودند که پنج-شش باری تلاش کرده تلفن بزنند ولی در هیچکدام از تلاشها موفق نشده بوده، و لذا تقصیری برایشان مترتب نیست!
من بارها تلاش کردم که حضرت را متقاعد کنم که اگر هزاربار هم تلاش کرده باشند ولی تماسی برقرار نشده باشد، عملا تلفنی زده نشده. و لذا تلاش ایشان برای رفع نگرانی خانواده عملا هیچ نتیجهای نداشته. ولی تلاش حقیر کانه میخٌ فیالحجر سودی نبخشید ...
در نهایت به تدریج اینجانب قانع شدم که استدلال حضرت اجل حتما باید منطقی بوده باشد. حالا من هم در طول یکماه گذشته چندین و چند بار قصد کردم بنویسم که هر بار به دلیلی انجام نشد، یکی دوباری هم مطلبی رنگو وارنگ نوشتم ولی هربار به دلیلی تصمیم گرفته شده پست نشود. اگر استدلال همشیره معظمه مورد قبول اهل بینش و بصیرت باشد، هکذا عذر حقیر نیز ناگزیر پذیرفته باید گردد.
**********************
**********************
**********************
ماه رمضان. ماه تلاش و کوشش
نظر به اینکه رییس جمهور مردمی کشور عزیزمان معجزهی هزارهی سوم۱، سقراط زمانه ، ذخیرهی خداوند برای این زمانه، و بالطبع نظراتشان جهانشمول (Universal) است، ما در خارج از کشور نیز در مورد ساعات کاری در ماه مبارک رمضان به ایشان اقتدا کرده و صبحها ساعت نه سر کار حاضر میشویم و بعدازظهر ها هم ساعت یکونیم کرکره را پایین میکشیم! (تعطیل میکنیم). مراسم قرائت قران و نماز و انواع ادعیه هم در بین ساعت نه صبح و یکونیم بعدازظهر برقرار است. از ساعت یکونیم بعدازظهر تا زمان ملکوتی افطار نیز همچون مردم همیشهدرصحنه و انقلابی کشور اسلامی به "قیلولهی ماقبل افطاریه" میگذرد، چه، خواب مومن نیز عبادت است. و این عبادت بعد از صرف افطار نیز ادامه یابد تا سحر!
ولی این حضرت استاد اینجانب که بیایمان و ناآگاه به مسائل روز دنیا است، مدام نسبت به وضعیت اسفبار پیشرفت کار پروژهها در چند هفتهی اخیر ابراز نگرانی میکند. من بارها با استناد به سخنان نمایندگان ملت در مجلس شورای اسلامی۲ به استادم تذکر دادهام که این "کاهش چندساعته در ساعات کاری در راندمان کارِ [اینجانب] تاثیر ندارد" و "عملا حضور فیزیکیِ [حقیر] دلیل بر پیشرفت کارها نیست" و حتی "کاهش ساعت کاری در ماه رمضان به افزایش کارآیی میانجامد". ولی گوش جناب استاد به این حرفها بدهکار نیست که نیست. دوستان لطف نموده استفتاء کنند که بنا به موارد ایراد شده آیا خون استاد اینجانب مشمولِ دماءِ مباح میشود یا خیر.
پانوشتها:۱- تعبیر همسر جناب الهام
۲- گوشهای از نظرات نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی در دفاع از کاهش ساعات کاری در ماه مبارک: (به نقل از مهر)
کاهش چند ساعت در ادارات در راندمان کار اداری تاثیرگذار نیست! (محمدعباسپور عضو هیات رییسه کمیسیون اجتماعی)در واقع عملا حضور فیزیکی صرف در ادارات دلیل بر انجام کار مفید نخواهد بود!! (سید محمدصادق نیرومند نمایندهی مردم نهبندان) کاهش ساعت کاری ادارات در ماه رمضان به افزایش کارآیی میانجامد!!! (ناصر سودانی نمایندهی مردم اهواز)
بعد دوستان ایرانی بهشون بر میخوره که چرا ضریب هوشی ایرانیها در جداول دنیا باید پایینتر از ضریبهوشی مردم سورینام و مراکش و فیلیپین در جایگاه پنجاه و هفتم باشه!!!
آخرین خبر:"یک مقام آگاه به تازگی اعلام کرد به علت قرار گرفتن ایام هفته در بین 2 جمعه ایران کلا تعطیل است."
**********************
**********************
**********************
برو کار میکن مگو چیست کار
من کلا با این شعر مخالفم. اوج مخالفت من دیروز بعد از ظهر رخ داد که برای چندین ساعت متوالی در وضعیتی نیمه بیهوش۱ در حال تماشای سقف اتاقم بودم. بعد دیگه کمکم "منِ خوب۲" به "منِ بد" گفت که: "بابا این که نشد که، حداقل پاشو یهکم دور و برت رو مرتب کن، یا مثلا جاروبرقی رو بردار کف اتاق رو یه جارو بزن، یه کاری یه تحرکی."
به محض اینکه "من خوب" این پیشنهاد رو داد، "منِ بد" سریعا وارد میدان شد و شروع کرد به استدلال کردن:
"نه! نه! صبرکن! ببین، یک محاسبهی سرانگشتی نشون میده که ده دقیقه استفاده از جاروبرقی نه تنها انتروپی دنیا را بیش از دهها هزار ژول بر درجهی کلوین افزایش میده، بلکه باعث مصرف بیشتر سوخت در نیروگاههای برق و درنتیجه افزایش گازهای گلخانهای شده و آیندهی بشریت رو به خطر میاندازه. فقط به این فکر کن که اگر تمامی شش بیلیون جمعیت دنیا به جای هفتهای یکبار جارو زدن اتاق، دو هفته یکبار اینکار را بکنند چقدر در مصرف انرژی صرفهجویی میشه و چقدر انسان از گرسنگی نجات پیدا میکنند. چه از دیدگاه ترمودینامیک، چه از دیدگاه مکانیک آماری یا نظریهی اطلاعات، کوچکترین حرکتی که بکنی تا قیام قیامت باید جوابگویی زیاد کردن انتروپی دنیا باشی. اگه این انتروپی چیز خوبی بود که خدا خودش میتونست انتروپی دنیا رو بینهایت خلق کنه، نمیتونست؟ ..."
من کاملا قانع شدم که هیچکاری بهتر از ادامهی خواب نیست...
<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />
پانوشت:
۱- اندر حکایت بیهوشی فصلی مشبع خواهم نبشت بعدا
۱- اثرات خواندن کتابهای روانشناسی!
راهکارهای جدید کنترل انتروپی دنیا (به نقل از دوستان) :
۱- روزها استراحت کنید تا شبها بتوانید راحت بخوابید.
۲- در نزدیکی تختتان صندلی راحتی بگذارید، تا اگر از خواب بیدار شدید، روی آن بنشینید و استراحت کنید.
۳-خوابیدن به نشستن، نشستن به ایستادن، ایستادن به راه رفتن الویت دارد.
۴- جایی که می توانید بنشینید چرا می ایستید.
۵- کار امروز را به فردا موکول کنید و کار فردا را به پس فردا.
۶- اگر حس کار کردن به شما دست داد، کمی صبر کنید...
***********************
***********************
***********************
***********************
هفتهنامهی ادبیات روزنامهی اعتماد بعضی وقتها (و متاسفانه فقط بعضی وقتها) مطالب جالبی منتشر میکند. برای من، شمارهی نیمهی شهریورماه گذشتهاش یکی از این شمارههای جالب بود، با مطلب تاثیرگذاری از بلقیس سلیمانی تحت عنوان من کیستم. اگر میخواهید بلقیس سلیمانی را بهتر بشناسید این گفتگو و این گفتگو را بخوانید.

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوسکنان مُغبچه باده فروش
گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده
شستوشویی کن و آنگه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده ...
گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست
که شود فصل بهار از می ناب آلوده
آشنایان ره عشق در این بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده ...
تقریبا هر دانشگاهی رو توی این کشور پیدا کنید با (حداقل) یک دانشگاه دیگه به قول معروف **کَل** داره. دو دانشگاهِ موسسهی تحقیقاتی ماساچوست Massachusetts Institute of Technology یا MIT و موسسهی تحقیقاتی کالیفرنیا California Institute of Technology یا CalTech که در دو انتهای قطر بزرگ کشور آمریکا قرار دارند هم به تعبیری با هم کل دارند. کسی هم دقیقا نمی دونه چرا ولی در هر صورت که دانشجوها (به خصوص دانشجوهای لیسانس) کلی از این بابت احساس وظیفه می کنند و اگر خدای نکرده یکی از دانشگاهِ مقابل حرف ناجوری یا مطلب اهانت آمیزی چیزی بگه حتما از جونشون هم که شده مایه می گذارند و از حیثیت دانشگاهشون دفاع می کنند. جمعی از همین دانشجوها کلی هزینه کردند تا این تبلیغ رو در روزنامه دانشگاه چاپ کنند:

<?xml:namespace prefix = v ns = "urn:schemas-microsoft-com:vml" />
ترجمه:
MIT دیوونهتون کرده؟
MIT باهاتون بد رفتاری میکنه؟
بیاید به CalTech:
(آرم Caltech)
دوبرابر درسخون! (دانشجوهای CalTech دوبرابر دانشجویان MIT درس میخونند)
نصف باهوش!
ولی آهای! حداقل هوا[یِ کالیفرنیا] که خوبه!!!
این و این هم گزارش به سرقت رفتن یک واحد توپ دو تنی و با قدمت صد سالهی CalTech به دست جوانان جانبرکف MIT و انتقال آن ظرف یک شب به مسافتی بیشتر از سه هزارمایل (پنج هزار کیلومتر)
پانوشت:
ما ارادت بسیار فراوانی به CalTech و CalTechایها داریم.
********************
********************
********************
چهارم ژوئیه (جولای) روز استقلال آمریکا یکی از مهمترین یازده تعطیل رسمی ایالات متحده است. به خاطر واقع بودن در تابستان، ازدحام مردم برای مراسم این روز اغلب حتی بیشتر از ازدحام در مراسم سال نو است. بوستونیها (یا به عبارتی بهتر ماساچوستیها) که استقلال آمریکا را وامدار خود میدانند حساسیت بیشتری نسبت به این روز دارند. مراسم آتش بازی بوستون هم بسی عظیمتر از ایالات دیگر است. تدارک دهندگان مراسم آتشبازی چند گروه خصوصی هستند که تجربیاتشان را فقط برای بوستون استفاده میکنند. گروهی به شوخی انحصار تدارکات آتشبازی را با انحصارطلبی شرکتهای دارویی در آمریکا مقایسه میکنند. در هر حال، انحصار طلبی با دلیلتراشی و بحث و جدل یک آفت سیستم سیاسی آمریکا بوده و هست (از انحصار خطوط راهآهن بگیرید تا دارو در این روزگار).
ایالات متحده، هر چند به آرامی در حال پیشرفت، ولی هنوز تا یک کپیتالیسم ایدهآل فاصلهی فراوانی دارد.
این حرفها به کنار، آتشبازی بوستون که نیمساعت طول میکشد مجموعهای از ایدههای متنوع است که به همراه، و هماهنگ با آهنگهای کلاسیک و میهنپرستانه و هرازچندگاهی حماسی و متنوع اجرا میشود. جالبترین قطعهی آتشبازی امسال - به نظر من- بخشی بود که با آهنگ قشنگترین track موسیقی فیلم دزدان دریایی کارائیب (نفرین مروارید سیاه) اجرا شد:
خودتان دیگر تصور کنید چطور هماهنگ با این آهنگ آتشبازی کردند!
********************
********************
********************
از میان اخبار
ماجرای دردناک برقگرفتگیِ فیلمبردارِ حوزهی هنری، مصطفی کرمی، در حین فیلم برداری که منجر به قطع هر دو دست و انگشتان پاهایش شد تقریبا در هر روزِ دو هفتهیِ گذشته تیتر خبر یکی از خبرگزاریهای داخلی بود. جالب آنکه هنوز که هنوز است نه کسی مسوولیت آن را پذیرفته و نه کسی به این مصدوم برای مداوا کمک مالی کرده. از تکان دهندهترین مقالاتی که در ادامهی گزارش ها خواندم مشاهدات گروه فیلمسازیِ همراه مصطفی کرمی از نحوه ی رسیدگی به چند مصدوم اورژانسی بود. گزارش آنقدر تاسف آور بود که ...
"...آمبولانس میآید، ... کارت سوخت و 180 هزار تومان پول میخواهد... نه چک قبول میکند نه لحظهای صبر تا پولهایشان را جمع کنند....حتی 5 دقیقه هم صبر نمیکند، حالا او هم رفته..."
"...صبح زود، پدر ... 2 میلیون پول در دستش دارد و به بیمارستان آمده، اما ... دخترک لحظاتی پیش همزمان با اولین شعاع نوری آفتاب صبح میرود تا این بار بهای جان آدمی 2 میلیون ارزشگذاری شود. فردا در بیمارستان همه از یاد بردهاند ... "
"... اینجا زندگی معنایی از نبودن دارد. بهایش کدام است؛ به اندازه یک ICU خالی، 2 میلیون پول یا چند لیتر بنزین! "
خودتان بخوانید
بنزین سهمیه بندی و کارت سوخت برای مردم به معنی استفادهی کمتر از بنزین تشویق به استفاده از وسایط نقلیه عمومی، فشار بر شرکتهای خودروسازی برای بهینه کردن خودروها و کنترل آلودگی هوا است.
ولی سهمیهی بندی بنزین برای آمبولانسها به چه معناست؟
به معنای اینکه مصدوم ضربهی مغزی بهتر است با مترو و اتوبوس به بیمارستان منتقل شود؟ یا فشار به بیمارستانهاست - به قیمت جان انسانها - که خودروهای با بازده بالاتری به کار گیرند؟
جان انسانها کمی بیارزش نشده؟
گوسفند یکی از پرفایده ترین و بیآزارترین خلایق پروردگار عالمیان است. در فوایدش همین بس که در ایالات متحدهیِ خالی خالی، که ملت کلی هم گوشت خوک و گاو میخورند (همینطور سایر حیوانات بعضا۱)، سالیانه بیش از دویستهزارتن گوشت گوسفند مصرف می شود. و در اهمیتش همین بس که یکی از مشهورترین مجلات علمی ایالات متحده "مجلهی گوسفند و بز"۲ است. حال اگر کسی از بنیبشر اعتقاد دارد از گوسفند مهم تر است خودش برود ببیند کسی حاضر است مجلهای به نامش چاپ کنند یا نه.
<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />
تا وقتی که زنده است، هر روز تا رمق دارد شیرش را میدوشند۳ و هرسال چندین بار آن نیمبند پشم و مویی را که دارد تا ته میچینند تا زبان بسته یکی دوماهی از سرما بلرزند و لخت و عور این ور و آنور رود. وقتی هم که بکشندنش که از معدود حیواناتی است که ملت از هیچ گوشهای از بدنش نمیگذرند. چنانکه آوردن اسم جگر و سیرابی و […] و کله و پاچه و حتی چشم و زبان این زبانبسته هم آب از دهان دوستان جاری میکند.
دیگر از مظلومیتش اینکه ملت در جشن و عزا و عروسی و تولد و مرگ و "وقتی مسافرشان به مسافرت میرود" و "وقتی از مسافرت میآید" و بالاخره در هر مناسبتی گوسفند بیچاره را قربانی میکنند.۴ ظاهرا که ملت زورشان به هیچ حیوان دیگری نمیرسد.
از آن طرف از بیآزاریش نه مثل گاو شاخ میزند نه کسی به خاطر دارد که گوسفندی دندانش گرفته باشد یا لگد زده باشد یا دنبال کسی کرده باشد. دیگر آخرِ سر و صدایش هم که یک "بع بع" هر نیم ساعت یک بار است. هوا که تاریک میشود میخوابد و صبح هم نه و ده بیدار میشود.
جالب اینجاست که با همهی این فایده و مظلومیت در ایران ماشاءا... فحش رده بالایی محسوب میشود. نه تنها خود گوسفندِ فلکزده بلکه تمام خانوادهاش (بزغاله٬ بز، کره بز!) هر کدام ناسزایی صددرصد مستقل و صد البته یکی از یکی بدتر است. (شک دارید فردا به یکی بگویید ببینید چه بر سرتان میآورد)
شرایط در ایالات متحده کمی متفاوت است. اینجا ملت با افتخار فامیلشان را lamb میگذارند (اصولا اگر فامیلتان lamb باشد از خانوادهی ثروتمند و محترمی هستید. پروفسور lamb معفرف حضورتان هستند.) Gabe میگوید فامیل lamb حداقل از خانم سیر (Ms Garlic ) یا آقای بوته یا ... که بهتر است!!
ظاهرا حقتعالی خود نیز بر مظلومیت این زبانبسته واقف بوده و در مواقع گوناگون نظیر موقف تست کردنquality ایمان حضرت ابراهیم این حیوان زبانبسته را فرستاده. وگرنه برای ابراهیم که کاری نداشت مثلا فیل یا خرس را قربانی کند.
گوسفند در ادبیات!۵
حضرت مولانا در دفتر ششم مثنوی ذیل "
طیره شدن قاضی از سیلی درویش و سرزنش کردن صوفی قاضی را" میآورد:
"ظالمی را رحم آری ازکرم
که برای نفقه بادت سه درم
دست ظالم را ببر چه جای آن
که بدست او نهی حکم و عنان
تو بدان بز مانی این مجهول داد
که نژاد گرگ را او شیر داد ..."
که خود دلیلی بر مظلومیت این حیوان است.
به عقیدهی نگارنده تنها شاعر ایرانی که در زمینهی حقوق حیوانات فعال بوده ناصر خسرو بوده. شعر ذیل دلیل بر این مدعاست:
"چه کردهاست این گوسفند ضعیف
که در کشتن او ثواب و جزاست..."
گوسفندان مرحوم جرج اورول که فقط بلد بودند بگویند: "چهار پا خوب، دوپا بد" و خوب چون فقط یک حرف الفبا را یادگرفته بودند ناپلئون بدجنس فریبشان داد. (البته یکی از گوسفندان که کشکی تیر خورده بود نشان درجهی دو حیوانی هم گرفت).
اکتاو میربو نویسنده و منتقد سیاسی فرانسوی جملهای بس معروف در مدح رابطهی گوسفند و قصاب و ذم رابطهی انسانها و سیاستمدارانشان دارد که ...
بگذریم!
******
******
دوستان یادآوری کردند که آن ماجرای گوسفندِ مری هم که مِری به معلمش گفت سرِخود دنبال سرش راه افتاده در حقیقت خود نشانی دیگر از مظلومیت این حیوان است. چون آن زبان بسته که زبان آدمها را بلد نبوده که به معلم بگوید این مریِ لوس او را کشان کشان تا مدرسه برده. وگرنه کدام گوسفندی دلش میخواهد به مدرسه برود؟! یکی بگوید والا!
(جایزهی ویژه برای هر کسی که بگوید چرا گوسفندِ مری تا آخر کلاس پشت در ایستاد)
توضیحات
* سالروز میمون تولد همشیرهی مکرمه و علاقهی وافر حضرت عِلّیه به "گوسفندک"شان (احتمالا جاکلیدی یا چیزی شبیه به آن) تنها و تنها انگیزهی نوشتن این مطلب بوده است.
۱- در جمع دوستانی چند از کشورهایی چند بودیم که دوستی ایرانی گفت که یک قصابی در تهران برای دوهفته بهجای گوشت گوسفند گوشت الاغ میفروخته. با شنیدن این حرف صدای قهقههی سایر دوستان ایرانی چنان بههوا خواست که در و دیوار به لرزیدن در آمد. پس از فروکش کردن صدای خندهها دوستی کرهای رو به من کرد و پرسید "من میدانم که گوشت الاغ به خوشمزگی گوشت گوسفند نیست و من مدتهاست که از آن نخوردهام ولی نفهمیدم چرا شما اینقدر خندیدید؟"
دوستان همگی شرمنده شدند و دیگر سخنی نگفتند.
۲ Sheep & Goat Research Journal -
۳- "گوسفندی که گرگ شد"ِ حضرت عزیز نسین را که خواندهاید!!
۴- دوستی مسلمان و غیر ایرانی تعریف میکرد که مادربزرگش از ایالات متحده بازدید میکرده و هر مناسبتی که پیش می آمده (اعم از نمره ی بیست یک درس کشکی) جلوی آشنا و غیرآشنا فریاد می زده: Get a goat! Get a goat!!!"
"
۵- دوستان ادبیاتی همت کنند بهجای نوشتن اینهمه کتاب الکیاتی، کتابی راجع به این موضوع مهم بنویسند.
مناظره!
مطابق این خبر خبرگزاری فارس من آخرش نفهمیدم این جلسه برای مناظره بین آقای فرهاد رهبر (رییس سازمان برنامهریزی دولت نهم) و محمدرضا ستاریفر (رییس سازمان برنامهریزی دولت هشتم) بوده یا که جلسه، جلسه سخنرانی آقای رهبر بوده و آقای ستاریفر هم مستمع بوده.
ظاهراً که آقای ستاریفر یک جمله هم برای جواب نداشته. عجیب نیست؟
*********************
*********************
*********************
موسیقی روز آمریکا
"آلیا دامالا بوگا تایم پرو ناکا لولولو بادرا اکان تیام" معروف به ای-کان (Akon) فرزند نقّار (Percussionist) یک گروه جاز٬ در سال ۱۹۸۱در سنگال به دنیا آمد و در ۷ سالگی به همراه خانوادهاش به آمریکا مهاجرت کرد. در دورهی دبیرستان در نیوجرسی به جرم سرقت (از جمله سرقت خودرو)و قاچاق مواد مخدر! سه سال زندانی بود!! بعد از زندان بود که استعدادش در موسیقی را کشف کرد.
ایکان خواننده هیپهاپ وR&B (Rhythm & Blues) است. آلبوم دوم او "Konvicted"–دوسال بعد از آلبوم موفق اولش trouble - نوامبر گذشته منتشر شد و دو آهنگ آن smack that و I wanna love you در دوماه جزء پنج آهنگ برتر وpopular سال ۲۰۰۶ شد٬و حتی هنوز هم هر صبح و ظهر و شب از رادیو و تلویزیون پخش می شوند.
من تصمیم داشتم clean version آهنگ I wanna love you رو بگذارم اینجا. ولی دیگه به توصیه دوستان به فیلتر شدن حتمی وبلاگ (تازه با clean version اش!!) از این قصد منصرف شدم. تکنولوژی گفتاری این برادرانAfrican-American چنان بالا رفته که فکر کنم از این به بعد مجبورند مثل جناب ای-کان هر آهنگی رو به دو روش بخونند. یکی برای خودشون که باهاش صفا کنند و یکی هم برای سایر ملت و برای اینکه از رادیو تلویزیون پخش بشه. Language اونیکی نسخهاش برای خیلیها ممکنه اهانتآمیز (offensive) باشه. توجه داشته باشید که سفیدها بیشتر از خود سیاهها از این آهنگها استقبال میکنند. (عملا تمام محبوبیت Eminem هم به همین دلیل هست.)
اگر آهنگsmack that رو گوش کردید به اون "لامبورگینی گالاردو"ی! جناب ایکان هم توجه کنید که این برادران مشکی این روزها بیشتر از هر خودروی دیگهای باهاش حال میکنند.
*********************
*********************
*********************
این هم آهنگِ تلخِ everybody knows از Leonard Cohen که شاید بعضیوقتها قصهی خیلی از ماها و آدمهای دور و برمون باشه:

تصویر Leonard Cohen از روی جلد
آلبوم Various Positions از سایت Amazon.com
Everybody knows that the dice are loaded
Everybody rolls with their fingers crossed
Everybody knows that the war is over
Everybody knows the good guys lost...
That's how it goes
Everybody knows
...
اگر آهنگ رو قبلا نشنیدهاید، به دقت مطالعهاش کنید.
زندگی در یک کشور با زبان و فرهنگ متفاوت از کشور مادری به تدریج (و واقعا به تدریج) خیلی از عادات و رفتار انسان را تحت تاثیر خودش قرار میدهد. یکی از این تغییراتِ نامحسوس، تغییر در زبان و گویش است که شامل استفاده از کلمات و ساختار جملهبندی و آهنگ صحبت کشور میزبان میباشد. شاید درک این موضوع از داخل کشور هم زیاد سخت نباشد:
گسترش استفاده از کامپیوتر، اینترنت و تکنولوژی خارجی، زبانِ فارسی متداولِ جامعه را منفعل کرده است و حتی مردم کوچهبازار در صحبت کردن با یکدیگر (محاوره) کلمات و جملاتی را به کار میبرند که در زبان فارسی ریشهای ندارد (منظور از زبان فارسی همان زبان متداولی است که حداقل آثار ادبی کشور با آن نگاشته شده است)
این تاثیر اگر با زندگی در کشوری با زبان و فرهنگ متفاوت همراه باشد بسی شدیدتر است. متاسفانه با گذر ایام به غیر از فراموش شدن لهجه و کلمات و جملهبندیها و زبان صحبت روزمره، زبان خاطرات و خوابها هم عوض میشوند. یکی از دوستان تعریف میکرد شبی خواب میدیده که در سنین کودکی (مثلا 5-6 سالگی) است و در خانهی مادربزرگِ مرحومش که آن زمان حوالی نود سالی داشته:
"مادر بزرگ من - که ما بهش میگفتیم مامانجون - یک کلمه هم انگلیسی بلد نبود. اصلا فارسی رو هم اون اواخر به زور حرف میزد. اهل یکی از دهات شمال کرمان بود و لهجهی غلیظ کرمانی-رفسنجانی داشت. دربِ خونهی مادربزرگ من به سمت یک کوچهی نسبتا بزرگ و شلوغ باز میشد و چندین بار جلوی خونهشون تصادفهای بدجور اتفاق افتاده بود.
حالا وسط خواب مادربزرگ من رفته بود بیرون مسجدی چیزی، و من هم داشتم با اسباببازی ها بازی میکردم که ناگهان در خونه باز شد و مامانجون سراسیمه دوید وسط خونه در حالیکه فریاد میزد:
"Call 9-1-1, call 9-1-1, a serious pedestrian vs vehicle(!!!) accident just happened outside, the pedestrian is lying on the ground there, I think he has a massive head trauma …, hurry up Ali, hurry up! "
اینقدر مادربزرگ من انگلیسی رو قشنگ با همون تکیه کلامهای خودش و همون لهجهی کرمانی حرف میزد که من اصلا هیچ حس عجیبی نداشتم.
من هم موبایلم رو از جیبم بیرون آوردم (بچهی 5 ساله چطور موبایل داره خودش داستانی است) و تلفن زدم به 9-1-1. مشکل وقتی بود که داشتم آدرس میدادم چون اسم مکانها که فارسی انگلیسی نداره و من متحیر بودم که چطور بگم که مامور اشتباه نکنه:
"A hundred meters after mellat bank, right after hassan-agha butchery, turn left to shahid baghestani alley, The guy seems to have a serious trauma..."
البته خود ۹-۱-۱ هم به جای خانم یه آقای سبیل کلفتی گوشی رو برداشته بود و خیلی هم داش-مشتی حرف میزد. بعد حالا من که آدرس میدادم هی یه چیزی عجیب به نظر میرسید و من نمیفهمیدم اون چیه. بعد از که از خواب بیدار شدم یک ساعتی داشتم به خودم میخندیدم..."۱
من به دوستم توصیه کردم که کلاً شام سبکتر بخوره.
ولی این یک واقعیته که بعد از مدتی زندگی در کشوری با زبان متفاوت، زبان خوابها و حتی زبان تفکر آدم با خودش هم عوض میشه.
********************
********************
این آهنگِ با لهجهی کم و بیش ۲authentic یزدی بسیار به دل من نشست. اگر یزدی هستید یا احتمالاً یزدیها رو دوست دارید احتمالا به دل شما هم بنشیند.
شعرش هم خوبست.
مُخوام برم (میخواهم بروم)
فقط خواهشاً۳ ملتمس است بعد از شنیدن آهنگ تلاش نکنید با لهجهی یزدی صحبت کنید ;)
ممنون از علیرضای عزیز برای فرستادن این آهنگ.
************************************
پانوشتها:
۱ دوستم گفته حالا که این رو مینویسم ازتون بخوام فاتحهای هم برای اموات بخونید.۲ آهنگی که علیرضا لهجهاش رو تایید بکنه دیگه حتما authentic هست دیگه.
علیرضا! من یزدی داره یادم میره، پاشو بیا اینجا...
۳ مستحضر هستیم که "خواهشاً " نفساً و ذاتاً و طبعاً و ظاهراً و باطناً غلط اندر غلط است!
چندی پیش، با دوستی قدیمی که تازه به ایران برگشته صحبت میکردم٬ گلایهآمیز از زندگی میگفت:
"
...
خواهر کوچکم کیف مدرسهاش را که مزین به دو زنگولهی آویزان از یک سو و یک خرگوش صورتی آویزان از سوی دیگر است به پشتش میاندازد و " اسنک! "اش را از روی میز برمیدارد و در حالیکه کلاهش را طوری تنظیم میکند که مارک GAP آن واضح به چشم بخورد با دست تکان دادن خداحافظی میکند و با کفشهای کتانیاش تاپتاپ میدود تا به تاکسیاش برسد...
پسر عمهام که قرار است در غیاب پدر و مادرش چند روزی پیش ما باشد تازه از خواب بیدار شده. از اتاق که بیرون میآید هدفون به گوشش است. نمیدانم از دیشب همانطوری مانده یا بعد از بیدار شدن به گوشش گذاشته. آبی به دست و صورتش میزند و سر میز صبحانه میآید. صدای آهنگش آنقدر بلند است که همه میشنوند. بالطبع صدای دیگران را هم نمیشنود. اگر جلوی صورتش دست تکان دهم٬ یکی از هدفونها را بیرون میآورد (که خدای نکرده آنیکی گوشش بیاستفاده نماند) و گوشش را جلو میآورد تا ببیند من چه میگویم.
...
هفتهی پیش سر زدم به دبیرستان قدیمیمان. یکی دوتا از بچهها هیجان زده بودند و از علم و دانش میپرسیدند. نیم ساعتی که گذشت بحثها عوض شد: سوالها حالا از گروه U2 بود و کنسرت جدید mariah carrie و غیره. و من که سالها در آمریکا بودم در مورد فرهنگ آمریکا از همهی بچههای دبیرستانی ایرانی عقبافتادهتر به نظر میرسیدم.
از فعالیتهای فوق برنامهی بچهها میپرسم. علی که بین همکلاسیهایش قد کوتاهتری دارد و بیشتر حرف میزند٬ میگوید که گیتار برقی میزند. آرزویش اینست که گروه موسیقی پاپ راه بیندازد، مثل شادمهر. یکی دیگر کلاس زبان فرانسه و اسپانیایی میرود٬ میخواهد برای تحصیل به اروپا برود و تجارت کند. آن یکی دوست دارد هنرپیشه باشد٬ با یک گروه تئاتر کار میکند. یکی دیگر رمان میخواند. بچهها از تفریحها و پارتیها و غیره میگویند. بحث که به قرصهای مخدر و دیگر چیزها برسد٬ دیگر تحمل من تمام شده. عذرخواهی میکنم و راهی خانه میشوم...
خیابانهای شهر هم دیدنی است. پسرها به دخترها متلک میگویند٬ دخترها به پسرها. دانشگاه هم وضع بهتری ندارد. دیگر نه خبری از بسیجیهای ثابت قدم است نه از انجمنیهای اصلاح طلب٬ نه تحصن٬ نه تجمع٬ نه سروصدا. ولی بازار تجارت داغ است. اصلاحات و اصول را هم میتوانی بخری٬ و صدالبته بفروشی.
...
و من اینها را میبینم از این نسل جدید٬ و میبینم و میبینم٬
و به فکر فرو میروم٬ فکری عمیق٬
به این فکر میکنم که ما چقدر متفاوت شدیم از پدرانمان و از این نسل جدید.
پدرانمان که جوانی و خوشیهاشان را کردند. سر پیری گفتند انقلابی هم بکنیم، انقلابشان را هم کردند و داغش به دلشان نماند. بعدش هم جنگ شد، خوب سخت بود٬ درست، ولی جنگ هم تمام شد، و بعد حالا همه چیز عادی. اینروزها دیگر خیلی به خودشان زحمت هم نمیدهند از انقلاب و جنگ و سیاست صحبت کنند.
این نسل بعد از ما که اصلا جنگ و انقلاب ندید. کتابهایش را هم نمیخواند. بخواند هم برایش همه داستان است. بیست و دو بهمن برایش کاغذرنگی است و دو روز تعطیلی و شیرینی و نمایش و بازی و خنده. سی و یک شهریور را مطمئنم نمیداند چه روزی است. صدام را حتما تازگیها در اخبار دیده. دلش هم شاید برایش سوخته باشد٬ وقتی اعدامش کردند. ولی نمیداند٬ نمیداند که صدام سالها برای مردم این کشور عفریت مرگ بود٬ و کابوس شبهای بیپایان مادران و پدرانی که انتظار بازگشت فرزندانشان پیرشان کرد.
نمیداند٬ خیلی چیزها را نمیداند....
میدانی٬ این ها را نمیداند ولی...٬ ولی موسیقی پاپ را خوب میداند. همهی خوانندهها را میشناسد. ایرانی و خارجی. خارجیها را بهتر. خرگوش و زنگولهی کیف و هنرپیشههای رنگ و وارنگ و سمند و پراید٬ همه را میداند خوب و دقیق. مدل موبایلت را از تُن صدای زنگش میگوید.
...
بین پدرانمان و این نسل جدید٬ ما - ولی - نسل عجیبی شدیم.
ما شدیم فرزند انقلاب٬ فرزند جنگ. ما شدیم خردسالانی که برنامهی کودکشان مارش نظامی بود و گزارش عملیات، و لالایی شبهاشان نوحههای آهنگران و کویتی پور: سوی دیار عاشقان٬ سوی دیار عاشقان٬ رو به خدا میرویم٬ رو به خدا میرویم ...
ما شدیم کودکانی که اسباببازیهاشان تانک و نفربر و تفنگ پلاستیکی بود٬ دبستانیهایی که قلکهایشان شکل نارنجک بود٬ و اسم کلاسهای درسشان "اول شهید نامجو" و "دوم شهید بابایی" و "سوم شهید چمران" و ...
ما شدیم فرزندان خاموشیهای هر شب، که برنامهاش را روزنامهها چاپ میکردند. فرزند گنجشک لالای رادیوی باتریدار روی تاقچه، فرزند کوپن، فرزند صفهای طویل که هیچوقت تمام نمیشد، فرزند مدارس سهنوبته، فرزند کلاسدرسهای پنجاه نفره.
ما شدیم همشاگردی جنگزدهها، فرزند خیابانها و کوچههایی که به تدریج نام مردان و جوانان محل بر سردرشان نقش بست٬ فرزند صدای عبدالباسط که به هر محله که سرمیزدی از خانهای بلند بود٬ همشاگردی دوستی که یک روز سرد و بارانی فرزند شهید شد٬...
...
وقتی کمی بزرگتر شدیم٬ فکر و ذکرمان شد آرمان و هدف. شدیم نسل جنبش عدالتخواهی. نسل مدینهی فاضله. نسل کتاب و سخنرانی، نسل بحث، نسل حقیقتجویی. شدیم نسل خواندن کتابهایی که نه پدرانمان و نه نسل جدید به قول مرتضی آوینی برای پز دادن هم حاضر نیستند دستشان بگیرند: فلسفهی تاریخ، تاریخ فلسفه، تحلیل انقلاب، فلسفهی فلسفه ...
چه شبها تا صبح که نخوابیدیم و بحث کردیم و برای دنیا برنامه ریختیم. چه دعواها که نکردیم: بر سر عقایدمان٬ بر سر درست و غلط٬ بر سر حق و باطل. چقدر که از درس و زندگیمان نزدیم تا انجام وظیفه کنیم: در فلان تجمع و فلان راهپیمایی شرکت کنیم٬ پای صحبت فلان و بهمان برویم٬ وظیفهمان را فراموش نکنیم٬
چقدر میترسیدیم که دچار روزمرگی شویم٬ چقدر میترسیدیم که مثل بقیه شویم...
عاقبت هم مثل بقیه نشدیم٬ خیلی متفاوت شدیم٬
ما شدیم نسل انقلاب، نسل جنگ،
شدیم نسل نگرانی، نسل ترس، نسل مسوولیت، نسل درک، نسل تکلیف، نسلی که همیشه میبایست سالها پختهتر از سنش فکر کند، نسلی که هیچوقت جوانی نکرد،
ما نسل خیلی عجیبی شدیم٬
نسل انقلاب٬ نسل جنگ...
بعضی وقتها به بیخیالی این نسل جدید حسودیم میشود... "
دوستم دیگر ساکت ماند.
جوابی ندادم. جوابی نداشتم.
این هم گنجشک لالا٬ اگر از "نسل گنجشک لالا" هستید.
۱- پلیس در آمریکا
پلیسها و نظامیان آمریکایی علاوه بر اینکه از نظر ظاهر بسیار مرتب و منظماند، برای خودشان (و صد البته برای سایرین) ابهت و جلال و جبروتی دارند. حداقل آنکه هیکلشان از متوسط هیکل مردم بزرگتر و ورزیدهتر است، و برای همین هم که شده مردم اساسی ازشان حساب میبرند۱. بالطبع این مهم، یکی از مزایای داشتن ارتش و پلیس حرفهای است، در مقایسه با پلیس و ارتشی که بیشتر اعضایش سربازهای وظیفه باشند.
یادم میآید یکبار در ایران یکی از این پلیسهای راهنمایی رانندگی که خیلی هم لاغر و نحیف بود برای یک پراید سوت زد. رانندهی پراید همانجا وسط خیابان چنان محکم روی ترمز زد که صدای کشیدهشدن تایرهای خودرو بر زمین سر رهگذران را بسویش چرخاند، و من با خودم گفتم: بابا! چقدر احترام به قانون!
خوشحالی من زیاد دوام نیاورد و در کمتر از یک چشم به هم زدن رانندهی محترم پراید با یک عدد قفل فرمان۲ در حالیکه با فریاد به قبر پدر و مادرِ پلیس بخت برگشته ادای احترام میکرد از ماشین پیاده شد و ...
پلیس بیچاره هم پا به فرار ! (که به نظر من بهترین کاری بود که میتوانست در آن موقعیت انجام دهد).
در آمریکا تقریبا تمام واحدهای پلیس مجهز به دوربینهای فیلمبرداری و میکروفون هستند و رفتار و مکالمهی پلیس و فرد مورد سوال را ضبط میکنند. اصولا برای یک جریمهی بسیار عادی (مثل سرعت غیرمجاز) شما حق اعتراض دارید و میتوانید در دادگاهی که با حضور ماموری که شما را جریمه کرده تشکیل میشود از حق خود دفاع کنید. مجازات یک تخلف بسیار جدی است و همچنین برای همیشه در پروندهی فرد ثبت میشود (که این قسمت دوم بسی دردناکتر از قسمت اول است!) . اصولا در آمریکا جریمهی مادی یک تخلف به پلیس، کوچکترین اثر سوء آن تخلف در زندگی فرد است. وقتی یک جریمهی سرعت (که میتواند تا چندصد دلار باشد) در پروندهی شما ثبت شد، بیمهی خودروی شما برای چندین سال بعد به میزان قابل توجهی بالا میرود و اگر دو دفعهی دیگر در مدت سهسال جریمه شوید گواهینامهی شما برای چندماهی معلق میشود که حق رانندگی را نخواهید داشت. اگر به خاطر رانندگی تحت تاثیر الکل یا مواد مخدر (DUI=Driving Under the Influence) دستگیر شوید که تا آخر عمر برای بسیاری از امورات اجتماعی (نظیر استخدام، خروج از کشور، رانندگی) با مشکلات و موانع فراوان روبرو خواهید شد.
اگر به شبکهی تلویزیونی جذاب court TV دسترسی دارید، مطالب بسیار مفیدی در رابطه با قوانین پلیس، سیستم قضایی و اجرای قانون در ایالات متحده خواهید آموخت.
پانوشت ها:
۱. یکی از بزرگترین تهدیدهایی که اینجا میتوان کرد اینست که : به پلیس تلفن میکنم ها !!!
۲. در روایات است که از یه بابایی میپرسند از قفل فرمونت راضی هستی. میگه آره، فقط سر پیچها یه کمی اذیت میکنه!!
*************************
*************************
۲- آمریکاییها و رضا
فرض کنید که مشمول یک فیض اجباری شدهاید و برای شرکت در یک همایش کوچک به بالتیمور (در ایالت مریلند) سفر کردهاید. برحسب اتفاق شما تنها دانشجوی جمع میباشیدو بقیه شرکتکنندگان همه اساتید با سابقهاند. متاسفانه در طول همایش به دلیل خستگی مفرط تقریبا تماما در خواب به سر میبرید (تا جاییکه یکبار یکی از اساتید شما رو بیدار میکند و به شما میگوید که واقعا برایش اصلا مسالهای نیست که سر شما روی او افتاده ولی شما خودتان ممکن است گردندرد بگیرید!). در پایان جلسه که عشاق علم مشغول مباحثه در علوم معقول و منقول هستند فرصتی بسیار طلایی است که کمال استفاده از میوهها و شیرینیها برده شود. نظر به اینکه استحباب خوردن میوه به صورت ایستاده محل اشکال است، بهتر هست که یک صندلی هم از سالن کنفرانس بیرون بیاورید و یاعلی!
همانطور که مشغول به خوردن هستید یکی از اساتیدی که در همایش حضور دارد و اتفاقا درجهدار نظامی است و خیلی هم نظامیاست از کنار شما رد میشود. (خیلی نظامی یعنی ستارههایش آنقدر زیاد هستند که به سختی بر روی سرشانهاش جا میشوند). جناب سرهنگ، همانطور که خاص رفتار خوب اجتماعی آمریکاییهاست، جلو میآید و میپرسد:
- سلام، فکر کنم ما همدیگر رو قبلا ملاقات نکردیم
- اوووومم اوم اوووومم مممم
و در همون حال با اشاره به سرتیپ میفهمانید که یک سیب درسته توی دهنتان است. سرتیپ هم با اشاره به شما میفهماند که با آرامش میوه را بخورید. شما ممکن است کلی مرام بگذارید و سیب را زود قورت بدهید و با یکی دوتا مشت روی قفسهی سینه بفرستیدش پایین.
جناب سرلشگر دستش رو جلو میآورد و خودش را با لهجهی غلیط جنوب آمریکایی معرفی میکند:
- مکفارلند،... گوردون مکفارلند
شما با استفاده از قضیهی "غضنفر-جیمزباند" اصلا نباید کم بیاورید (لهجهی غلیط فراموش نشود):
- رضا،... محمد رضا
جناب سرهنگ کلی از شنیدن اسم شما هیجان زده میشود و میپرسد:
- اهل ایران هستی رضا؟
- بله. از کجا فهمیدید؟
- هاهاها! من یک دوست ایرانی داشتم که اسمش رضا بود،
- اِههه، چه جالب! (این رو مثل منگلها میگویید)
- نه! جالبیش اینه که اسم پدرش عبدالرضا بود... و اسم بچههاش علیرضا و احمدرضا !
در این لحظه بهترین کار این است که کمی تعجب کنید که سرتیپ خوشحال شود و زودتر دنبال کار و بارش برود، تا شما هم به بقیهی میوهها برسید.
نتیجهگیری اخلاقی ۱:
اسم رضا - که مختص ایرانیهاست - برای خیلی از آمریکاییها اسم آشنایی است.
نتیجهگیری اخلاقی ۲:
اگر احیانا کنفرانسی چیزی رفتید به غیر از چرت زدن و خوردن میوه، بد نیست کمی هم گوش کنید ببینید ملت راجع به چی صحبت میکنند. یا حداقل با چندنفر آشنا بشوید که شاید بعدا به دردتان بخورند.
*************************
*************************
۳- بهار بوستون
بالاخره بهار - هر چند خیلی دیر - به بوستون رسید. این هم عکسی از شکوفههای بوستونی که امروز گرفتم:
نزد ایرانیان مقرر بوده که روز سوم ماه اردیبهشت را جشن میگرفتهاند و آنرا جشن اردیبهشتگان مینامیدند (از دهخدا به نقل از جهانگیری). حاج آقا بیرونی (همان ابوریحان خودمان) در آثار الباقیه ذیل نام اردیبهشت میآورد:
"اردیبهشت ماه"، الیوم الثالث منه و هو "روز اردیبهشت ماه عید" یسمی اردیبهشتکان لاتفاق الاسمین !!!!
جالب آنکه که قلب گافِ اردیبهشتگان به کاف هم از قلم نیفتاده!
همیشه اردیبهشتی باشید.
*******************
*******************
The Glorious country of Iran!!!
تیتر روزنامههای فروردین سال ۲۳۸۶ (هزار سال بعد):
"دولت دویست و پنجاه و نهم (دولت عشقورزی!) تصمیم گرفت بر خلاف سال گذشته، و مانند سالِ قبل از سالِگذشته، ساعت رسمی کشور را یک ساعت به جلو نکشد! نمایندگان مجلس در همین رابطه تحصن کردهاند و نیمی از بانک ها و مدارس٬ بدلیل سردرگمی٬ یک ساعت اول و آخر کارشان را نیمهرسمی هستند..."
دو دسته کشور در دنیا وجود دارند: کشورهایی که در فصل بهار و تابستان ساعت رسمیشان را یک ساعت جلو میکشند و کشورهایی که اینکار را نمیکنند. در این بین ایران پرچمدار گیج بودن است. سابقهی تغییر ساعت رسمی به پیش از انقلاب باز میگردد که یک بار صحبت آن به راه افتاد و با فریاد مردم همیشه در صحنه مبنی بر اینکه " این شاه بیدین و فلان فلان شده مخصوصا میخواهد مردم نتوانند سر ظهر نماز بخوانند و این حربهی استکبار و انگلیس است و وا اسلاما... وا مسلمانا ..." فراموش شد. بعد از انقلاب پس از مدتی دوباره صحبت آن مطرح شد و بالاخره پس از مدتها بحث و مناظره (که خودم شاهد بسیاریش از تلویزیون بودم) تصمیم به تغییر ساعت گرفته شد. تصویب دولت در آن زمان پایان ماجرا نبود و مدتها مقاومت مردم را بدنبال داشت. بازاریها و سالخوردگان سالها دست به ساعتشان نمیزدند و "ساعت قدیم" و "ساعت جدید" تا هفتهها پس از هر تغییر سر زبانها بود. تا اینکه مردم بالاخره کمکم عادت کردند و حتی ساعت رومیزی خالهی مادربزرگ یکی از آشنایان هم که گفته میشد از زمان ناصرالدین شاه کسی دست به تنظیمش نزده، هر شش ماه یک ساعت تغییر داده میشد.
بعد ناگهان دولت محترم نهم در روزهای آخر سال ۱۳۸۴ به این نتیجه رسید که "ای بابا٬ اصلا کی گفته ساعت باید تغییر کنه؟ برمیگردیم به همان ساعت قبلی" هیچکس هم چیزی نگفت. مبنای این تصمیم هرچه که بوده بماند ولی حالا دوباره و آنهم بعد از یک سال چرا بین مجلس و دولت دعوا راه افتاده خدا میداند. من فقط دوست دارم بدانم این مملکت ما هیچ مشکل دیگری ندارد که این همه وقت و انرژی مجلس و دولت باید سر موضوع به این بیاهمیتی (که بیش از نیمقرن است در همهجای دنیا حل شده) تلف شود. یا ساعت رو جلو بکشید یا نکشید٬ چقدر هزینه بر سر این دعوا هدر برود ؟؟؟؟
تیتر چند خبر سه روز گذشته در این رابطه:
(منبع: خبرگزاری مهر) دولت طرح تغییر ساعت را نمی پذیرد / نمایندگان مذاکره کننده با دولت خواستار تعویق طرح دو فوریتی تغییر ساعت هستند
موافقت فراکسیون اقلیت مجلس با تغییر ساعت رسمی کشور طرح دو فوریتی تغییر ساعت رسمی فردا در دستور کار مجلس تعیین تکلیف تغییر ساعت رسمی کشور نظر نهایی مرکز پژوهشها درمورد تغییر ساعت اعلام شده است / منتظر پاسخ دولت هستیم دولت پیش از ورود مجلس به موضوع تغییر ساعت تصمیم بگیرد طرح دوفوریتی نمایندگان برای تغییر ساعت رسمی کشور یکشنبه آینده در دستور کار مجلس قرار میگیرد نشست مشترک کارشناسان مرکز پژوهشهای مجلس و دولت درباره تغییر ساعت رسمی کشور تغییر ساعت رسمی کشور به بعد از تعطیلات نوروزی موکول شد نظر کارشناسی مرکز پژوهشها مبنای تصمیم گیری مجلس درباره تغییر ساعت رسمی کشور است
*********************
*********************
*********************
حسین علیزاده، همیشه استاد،
قبل از اینکه حسین علیزاده را به عنوان یک موسیقیدان بشناسم میدانستم قطعهی نینوا (دستگاه نوا٬ ساختهی سال ۱۳۶۲) کار هنرمندی بسیار متفاوت است. نینوا یک روایت بود٬ قدم به قدم٬ لحظه به لحظه٬ میبُرد تو را به آن بیابانهای داغ. هر بالا و پایینش٬ درست مانند یک قلموی نقاشی٬ به زیبایی گوشهای را میپرداخت. مرا بیشتر به یاد اسلوب موسیقی کلاسیک میانداخت٬ و نه در ردیف آهنگهای موسیقی سنتی که شنیده بودم.
علیزاده با هویت بخشیدن به موسیقی سنتی که سالها اسیر "خواننده سالاری" بود٬ راهی نو در موسیقی ایرانی باز کرد و میرفت آغازگر "انقلاب منتظر" در موسیقی کشورمان باشد. انقلابی که بیش از نیمقرنِ پیش، جمالزاده و بزرگ علوی در ادبیات داستانی٬ و نیما و سهراب در ادبیات منظوم به راه انداختند٬ ولی موسیقی همچنان منتظر مانده و است. روش و منش علیزاده از آن سالها خیلی تغییر کرده، ولی نوازندگی استاد٬ هنوز همان نوازندگی استادانه است.
حسین علیزاده در آخرین مرحلهی تور کنسرت آمریکای شمالی خود، هفتهی گذشته در بوستون اجرا کرد. بار گروه هفتنفری همآوایان عملا بر دوش خود علیزاده و نقار (percussionist) گروهش پژمان حدادی بود که خود اعجوبهای در تنبک و دف و دایره است. در بخش اول استاد با پژمان حدادی بداههنوازی کرد. قسمت دوم٬ گروهنوازی شورانگیز علیزاده بود با رباب و کمانچه ای که فرزندان دوقلویش میزدند و سهتار و ضرب. دو خوانندهی جدید گروه هم، با گهگاه همراهی سایر نوازندگان، اشعار بسیار زیبایی را از حافظ و مولانا و فریدون مشیری اجرا کردند. تفاوت کار استاد و گروهش چنان بارز بود که با چشم بسته میتوانستی بگویی کجا علیزاده میزند و کجا دیگران. خوانندهها هم بد نبودند٬ ولی اگر اجرای علیزاده با شجریان را شنیده باشید٬ دیگر صدای هیچخوانندهای با سهتار یا شورانگیز علیزاده به دلتان نمینشیند.
و یک انتقاد کوچک هم از علیزاده و شجریان و ناظری، اساتید مسلم موسیقی ایران، که همیشه دادِ حمایت از نسل جوان را میزنند: اینکه تنها جوانان گروههای موسیقیتان فرزندانتان هستند کمی نگرانم میکند.
********************
********************
********************
موسیقی
ستار اورکی آهنگسار فیلم "سنگ کاغذ قیچی" بتازگی در مصاحبه با مهر گفته بود: "ماندگاری و جاودانه شدن بسیاری از آثار فیلمسازان ایرانی مدیون موسیقی فیلم است ..."
حرفش بسی به دلم نشست. فکر کردم نه تنها بسیاری از فیلمها، بلکه ماندگاری بسیاری از شعرها و ترانهها هم مدیون ملودیهای بسیار زیبایی است که همراهیشان میکنند.
چند شب پیش سوار بر شاتل شلوغ دانشگاه بودم که در آن از سر و صدا و غلغله صدای خودت را هم به سختی میشنیدی. رادیوی شاتل هم روشن بود. بعد از پخش خبر، رادیو آهنگ Careless Whisper از George Michael را گذاشت که مطمئناً معرف حضورتان هست. خیلی زود مسافران همه ساکت شدند و تا پایان آهنگ حرفی نزدند، و من آهنگی را که بعد از بیش از بیست سال هنوز اینچنین تاثیرگذار است تحسین کردم.