پاییزها


درخت نازنین جلوی پنجره‌ی من،

تو کِی این‌همه زرد شدی که من متوجه نشدم؟ 

امروز خیره نگات می‌کردم. مثل هر روز دیگری در چندماه گذشته. مثل بهار گذشته، مثل تابستان گذشته. 

 نسیمی وزید و بارانی از برگ‌هات بر زمین ریخت. بُهت زده شدم، پشتم لرزید.  


تو زرد شده بودی، احتمالا از خیلی وقت پیش، و من اصلا نفهمیده بودم. هر روز جلوی چشمم هستی و اینهمه زردیِ رویت و سستیِ برگ‌هایت  را ندیده بودم. من از کی این‌قدر قورباغه‌ی داخل ظرف آب گرم شدم؟


چه چیزهای دیگه‌ای توی زندگی من زرد و سست شده‌اند، درست جلوی چشمان من، و من خبر ندارم ...