دیروز باید از جایی به جای دیگهای میرفتم. مسیری که معمولاً ده دقیقه بیشتر طول نمیکشه، ولی جیپیاس نشون میداد که به خاطر دو تا ترافیک در دو نقطه مختلف، تقریباً چهل دقیقه طول میکشه. جالب اینکه یکی از ترافیکها توی کوچهای بود که اصلاً تصور نمیکردم ممکنه اونجا ترافیک بشه!
همون اول به مقصد زنگ زدم و گفتم ده دقیقه دیرتر میرسم. بعد موسیقی گذاشتم، یک تماس تلفنی که باید میگرفتم رو انجام دادم و با خیال راحت رانندگی کردم. تقریباً همون ساعتی که جیپیاس گفته بود رسیدم. جالب اینکه در تمام مسیر کوچکترین استرسی نداشتم.
یاد اَلِن افتادم. یادش بخیر. هشتاد این ها داشت. موهای سفید فرفری پرپشت داشت. همهی موهاش سفید شده بود. یک تار موی سیاه هم نداشت. دماغ کشیده و چشمهای درشت. قدش کمی کوتاه و قامتش اندکی خمیده شده بود، ولی شانههای پهنش هنوز از هیکل نسبتاً تنومند سالهای جوانی خبر میداد. همیشه لباسهای مرتب میپوشید، ولی روی اونها کاپشن قدیمیای میانداخت که انگار سالها بود با هم عهد بسته بودند از هم جدا نشن. چهرهای آرام و رفتاری متین داشت و از اون آدمهایی بود که وقتی شروع به صحبت میکرد، دلت میخواست بشینی و گوش بدی. مهندس برق بود. همکارم بود. صحبت ۲۰ سال پیش هست. الان کجاست؟ زنده است؟
میگفت وقتی جیپیاس بهت میگه ۴۵ دقیقه دیگه میرسی، دیگه چه دلیلی داره گاز بدی، لایی بکشی، حرص بخوری و خطر تصادف یا جریمه شدن رو به جون بخری؟ آخرش شاید به جای ۴۵ دقیقه، ۴۳ دقیقهای برسی. ولی وقتی نمیدونی کی میرسی، نقش خودت رو در تعیین زمان رسیدن خیلی بزرگتر از واقعیت تصور میکنی. مدام فکر میکنی شاید باید مسیر دیگهای میرفتی، زودتر حرکت میکردی یا از اون خروجی میپیچیدی. احساس میکنی حتماً باید کاری بکنی و همهچیز به تصمیم تو بستگی داره. در حالی که خیلی وقتها واقعاً کار چندانی از دستت برنمیاد. حتی ممکنه با تغییر مسیر و عجله بیشتر، دیرتر هم برسی. تازه در این مدت خودت رو عصبی و خسته کردی و احتمالاً بعد از رسیدن هم بخشی از این فشار رو به اطرافیانت منتقل میکنی! البته داشتن جیپیاس به این معنی نیست که ماشین رو کنار جاده پارک کنی و برای خودت نوشابه باز کنی! همچنان رانندگی میکنی، ولی دیگه احساس نمیکنی مسئول حل کردن تمام ترافیکهای شهری.
میگفت در باور مذهبی چیزی به اسم «روزی» یا «قسمت» وجود داره. کسی که اعتقاد داره آنچه قراره در زندگی به دست بیاره، تا حدی از پیش تعیین شده، شاید بتونه با آرامش بیشتری زندگی کنه. نه اینکه دست از تلاش برداره، بلکه احساس نکنه همهچیز فقط به زور بازو و نگرانی خودش بستگی داره. ما خیلی وقتها نقش خودمون رو در تعیین سرنوشت بیشازحد بزرگ میبینیم و «تلاش کردن» رو با «نگران بودن» اشتباه میگیریم. انگار هرچه بیشتر کار کنیم، کمتر بخوابیم و بیشتر حرص بخوریم، حتماً موفقتر میشیم. در حالی که موفقیت لزوماً متناسب با ساعات کار یا میزان اضطراب نیست. خیلی چیزها، از استعدادها و شرایط تولدمون گرفته تا آدمهایی که اتفاقی ملاقات میکنیم و فرصتهایی که پیش میاد، خارج از کنترل ما هستند.
شاید بعضیها اسمش رو تقدیر بگذارند، بعضیها شانس و بعضیها هم پیچیدگی زندگی. ولی نکته اینه که ما مسئول تلاش و انتخابهامون هستیم، نه تمام نتایج اونها. شاید یکی از جنبههای آرامشبخش اعتقاد به روزی یا توکل هم همین باشه؛ اینکه لازم نیست تمام بار دنیا رو روی شونههامون احساس کنیم.
دیروز وقتی به مقصد رسیدم، با خودم فکر کردم چقدر خوب میشد اگر برای زندگی هم یک جیپیاس داشتیم. نه برای اینکه دقیقاً بدونیم کجا و کی میرسیم، بلکه برای اینکه بفهمیم چقدر از مسیر واقعاً در اختیار ماست و چقدر از این همه عجله و نگرانی بیفایده است. شاید اونوقت، بدون اینکه کمتر تلاش کنیم، میتونستیم کمی بیشتر از خود مسیر لذت ببریم. حتی وقتی ترافیکه!
(تازگیها به حرفهای الن خیلی فکر میکنم. شاید باز هم ازش نوشتم. اسمش رو میگذارم پیرمرد. اگه گفتم پیرمرد این رو گفت یا اون رو گفت، منظورم همین الن هست)