احتمالاً اون داستان معروف «سنگهای بزرگ» رو شنیدید یا ویدیوش رو دیدید: یه استاد یه ظرف میاره و چند تا سنگ بزرگ میندازه توش و میپرسه: «خب، پر شد؟» همه میگن آره. بعد یه مشت سنگریزه میریزه و سنگریزهها میرن لابهلای سنگهای بزرگ. بعد شن میریزه و شن هم باز یه جایی برای خودش پیدا میکنه.
نتیجهی داستان هم اینه که: اول سنگهای بزرگ رو بذار. یعنی اول کارهای مهم زندگی رو انجام بده؛ کارهای کوچیکتر بالاخره یه جایی بینشون پیدا میکنن.
امروز داشتم با مخلوطکن، اسموتی (معادل فارسی داره؟) شیر و میوهی یخزده درست میکردم و دقیقاً همین کار رو کردم. اول تکههای بزرگ میوه رو ریختم توی لیوان مخلوطکن و قصد داشتم بعد میوههای کوچیکتر رو بریزم.
ولی این بار داستان خیلی خوب پیش نرفت!
چند تا از اون تکههای بزرگ و کاملاً یخزده توی قسمت باریک لیوان گیر کردن و عملاً راه رو بستن. نه خودشون پایین میرفتن، نه میشد میوههای کوچیکتر رو از کنارشون رد کرد. فقط یه مقدار شیر میشد اضافه کرد.
همونجا به ذهنم رسید که شاید داستان «سنگهای بزرگ» همیشه هم درست نباشه.
درسته که کارهای مهم باید اولویت داشته باشن، ولی شاید شما هم این تجربه رو داشته باشید که بعضی وقتها یه کار «خیلی مهم» اونقدر وقت و انرژی آدم رو میگیره که دیگه جایی برای بقیهی چیزها نمیمونه. چیزهایی که شاید کوچیک به نظر برسن، ولی اتفاقاً بخش مهمی از زندگیان: دیدن یه دوست، یه پیادهروی، چند صفحه کتاب، موسیقی گوش دادن، یا حتی یه کم هیچ کاری نکردن، یه نخ یه چیز معطر، یه بست ... استغرالله.
شاید همیشه درست نباشه اول همهی سنگهای بزرگ رو بریزیم توی ظرف. شاید بهتر باشه از همون اول یه ترکیبی از سنگهای بزرگ و کوچیک داشته باشیم.